صفحه اصلی

هنر آرشیو

۳۰ آبان ۱۳۸۳

هنرمندان سياستمدار

رونالد ريگان (Ronald Reagan) مشهورترين بازیگری است که سياستمدار شد.
او در فاصله دهه 1930 تا 1950 در 50 فيلم نقش آفريني کرد اما دوره زندگي سياسي وي از هنگامي شروع شد که در انتخابات فرمانداري ايالت کاليفرنيا، ابتدا در سال 1966 و مجددا در سال 1970، پيروز شد.
او جيمي کارتر را، در انتخابات رياست جمهوري 1980 شکست داد. چهار سال بعد اين پيروزي با فاصله اي زياد تکرار شد.
ریگان در سال 1981 از حمله اي تروريستي جان سالم به در برد. در سال 1985 به خاطر سرطان روده تحت عمل جراحی قرار گرفت. دو سال بعد نيز به خاطر سرطان پوست و پروستات عمل شد و زنده ماند.
اما در سالهاي اخير، بیماری آلزایمر، روز به روز، او را ضعیفتر می کند و هم اکنون دور از انظار عمومي زندگي مي کند.

اما جري اسپرينگر(Ronald Reagan) مسیر مخالف را طی کرد. او تنها پس از فعاليت سياسي تبديل به يک ميزبان موفق تلويزيوني شد.
او فعاليت سياسي خود را با کار براي رابرت کندي در رقابتهاي انتخاباتي رياست جمهوري وي در 1968 آغاز کرد. سپس در سال 1977به عنوان شهردار شهر سينسيناتي با بالاترين راي در طول تاريخ اين شهر انتخاب شد .
او در 1982 مبارزه ناموفقي را براي فرمانداري ايالت اوهايو انجام داد.پس از آن او به يک ارائه کننده اخبار بسيار مورد احترام و اخيرا ميزبان شوي جري اسپرينگر تبديل شد.
او اخیرا برای عهده داری نمایندگی مجلس سنا فکر می کرد اما مخالف چنین انتخابی تصمیم گرفت. چرا که او گفت نمی تواند این کار را از شوی تلویزیونی اش جدا کند.

کلینت ایست وود(Clint Eastwood)، مرد سنگی هالیوود، به خاطر بازی در نقشهای بی احساس در فیلمهای غارت کثیف و وسترنهای ایتالیایی مانند خوب، بد، زشت مشهور است.
اما دور از هالیوود، او فرد موفقی است. او شهردار شهر کارمل (Carmel) ایالت کالیفرنیا است. اگرچه این شغل، در سیاست مقام بالنسبه کم اهمیتی است.
ایست وود، مرد بومی کالیفرنیا، منطقه کارمل را هنگامی کشف کرد که چند مایل دورتر، در شمال، هنگام جنگ کره، در دژ نظامی ارد مامور بود و بعدا آن را خانه خود ساخت.
در سال 1986 میلادی، ایست وود تصمیم گرفت تا ساختمانی کوچک را در پایین دست شهر کوچک کارمل بسازد اما دیوان سالاری دولتی حاکم بر این شهر کوچک مانع این کار شد.
بدین گونه او با کسب 72 درصد آرا، به عنوان شهردار انتخاب شد. او این موقعیت را، دو سال حفظ کرد و در طی این مدت، یک توفقگاه خودروهای جهانگردان و قسمتی ویژه ای بر ای کودکان در کتابخانه شهر ساخت. همچنین ماموریت تاریخی پرورشگاه گله را نجات داد.
سانی بونو (Sonny Bono)، خواننده و شخصیت تلویزیونی، که در دهه 1960 و 1970 از موفقیت برخوردا بود، در سال 1988، به عنوان شهردار پالم اسپرینگز () ایالت کالیفرنیا وارد عرصه سیاست شد.
او انتخابات را با بالاترین اختلاف در تاریخ این شهر برد و خواست که ترکیبی از غرور شهری و جوان سازی اقتصادی را در این منطقه به وجود آورد.
او در سال 1944، به نمایندگی از ناحیه 44 کالیفرنیا، وارد کنگره شد و دیدگاههای مهمی را درباره جرم، محیط زیست و قانون سرگرمی مطرح کرد.
در سال 1977، در پاسخ به مرگ شاهزاده دیانای انگلیسی، قانون حمایت از تجاوز به حریم خصوصی را مطرح کرد به گونه ای که آزار روزنامه های فضول را یک خلاف مجرمانه فدرال محسوب می کرد.
اما او سال بعد، طی حادثه ای هنگام اسکی، مرد.
همسر چهارم او، ماری بونو، با شکست رالف وایت (Ralph Waite) بازیگر نقش «جان والتون»، صندلی او را تصاحب کرد.
جسی ونچورا (Jesse Ventura)، سیاستمدار دیگری است که بال دیگر بازیگری، یعنی کشتی حرفه ای، وارد این عرصه شد. اگرچه او در بخشهایی از فیلمهایی مانند شکارچی(Predator) و مرد دونده (The Running Man) نقش آفرینی کرده بود. در هردوی این فیلمها، آرنولد شوارزینگر(Arnold Swarzenegger) هم بازی کرده بود.
او در سال 1988، با پیروزی شگفت انگیزی به عنوان فرماندار ایالت مینسوتا، از حزب اصلاح انتخاب شد و با صراحت از تنفس هوای تازه سخن گفت.
اما واقعیتها شروع به گزیدن کرد و مقبولیت او شروع به کاهش نمود. سرانجام او تصمیم گرفت در سال 2002 دوباره نامزد نشود.
در انگلستان، گلندا جکسون (Glenda Jackson)، برنده دو جایزه اسکار و بازیگر فیلمهای زنان عاشق(Women In Love) و الیزابت آر(Elizabeth R)، در ابتدای دهه نود از صحنه خداحافظی کرد.
او در سال 1992، انتخابات را با عنوان عضو مجلس حزب کارگر، برد. او می گفت که دارایی یک نفر بی نهایت وابسته است به محدوده کار انتظام یافته دیگری.
هنگامی که حزب کارگر، در سال 1997 قدرت را به دست آورد او وزیر راه و ترابری شد.
از آن زمان او صدای چپها در مخالفت با جنگ در عراق شده است.

۱۵ اسفند ۱۳۸۳

خشم مقدس يك جوان مسلمان | ماجراي اعدام انقلابي تئو ون‌گوگ

هشداري براي سلمان رشدي
روز 12 آبان ماه امسال، براي مسلمانان هلندي روز غرور آفريني بود. مدتها بود يك فيلمساز 47 ساله هلندي، با اهانتهاي آشكار و بي پرده خود نسبت به اسلام و قرآن، غيرت آنان را به جوش مي آورد. يك سلمان رشدي دوم، كه اين بار در عرصه سينما، مجال ترك تازي يافته بود. اما سالها از رحلت خميني كبير (رض) مي گذشت و و هيچ مجتهدي شجاعت ايشان را نداشت.
روز 12 آبان امسال، دوم نوامبر 2004 ميلادي، «تئو ون گوگ» 47 ساله، سوار بر دوچرخه در حال حركت بود كه جواني با لباس سنتي مردم مراكش به او حمله كرد و به وسيله چاقو و گلوله، اين لكه ننگ را زمين پاك ساخت. پليس خيلي سريع وارد عمل شد و به تعقيب جوان پرداخت. بالاخره در يك پارك نزديك محل اجراي حكم الهي، به محاصره در آمد و پس از تبادل آتش ميان دو طرف، در حالي كه مجروح شده بود، دستگير شد و به همراه يك پليس مجروح ديگر، به بيمارستان منتقل گرديد.
سخنگوي پليس اعلام كرد اين جوان 26 سال سن داشته و تبعه هلند اما مراكشي الاصل است.
بدين ترتيب محمد بويري، اين جوان غيور گمنام، توانست حكم خداوند را جاري سازد و خشم مقدس مسلمانان را نسبت به هتاكان نشان دهد. كاري كه سالها پيش از او، شهيد مصطفي مازح به دنبال آن بود اما در طبقه بالايي هتل محل اقامت سلمان رشدي، در اثر انفجار ناگهاني كمربند پر از مواد منفجره، ناتمام ماند.
متاسفانه اعدام شجاعانه تئو ون گوگ، بازتاب درخوري در رسانه هاي داخلي نداشت. همانگونه كه هنوز وزارت امورخارجه يا علماي ديني، واكنش مناسبي در جهت حمايت از محمد بويري، اين جوان شجاع گمنام به خرج نداده اند.

تئو ون گوگ كه بود؟
تئو ون گوگ در سال 1957 به دنيا آمد. ابتدا در رشته حقوق تحصيل کرد و پس از رد شدن در آکادمي فيلم تصميم گرفت سينما را نزد خودش بياموزد. نخستين فيلمش به نام «آبجو» در 1981 او را به عنوان چهره اي غير متعارف در سينماي هلند معرفي کرد. به دنبال آن پس از ساختن چند فيلم کم اهميت به تلويزيون روي آورد و اجراي چند برنامه تلويزيوني بحث و گفتگو را به عهده گرفت.
تئو ون گوگ با اينکه فيلمساز پرکاري بود اما فيلمساز مهمي نبود و شهرتش را در خارج از هلند بيشتر مديون جد مشهور نقاشش، يعني ونسان ون گوگ بود.
او در مجموع 23 فيلم ساخت که از ميان آنها فيلم «سکس بدون وقفه» تنها فيلمي بود که به طور نسبتا وسيع در خارج از هلند پخش شد.
فيلم «قرار ملاقات کور» او فيلمي پورنوگرافيک بود که به موضوع رابطه جنسي تلفني در جامعه هلند مي پرداخت.
ون گوگ، يکي از بيست و پنج فيلمسازي بود که فيلم پنج دقيقه اي او در مجموعه بيست و پنجگانه منظرهايي از اروپا، اخيرا درجشنواره فيلم لندن به نمايش درآمد و يکي از ضعيف ترين فيلم هاي اين مجموعه بود. وي در اين فيلم کوتاه خود، يک نمايش پرسش و پاسخ تلويزيوني را نشان مي داد که در آن مجري برنامه از زني هلندي که در برنامه شرکت کرده بود، نام پايتخت يکي از کشورهاي اروپاي شرقي را که به تازگي به اتحاديه اروپا پيوسته بود، مي پرسد، اما او پاسخ آن را نمي داند و مسابقه را مي بازد. در واقع ون گوگ خواسته بود نشان دهد در حالي که مردمان عضو جامعه اروپا از کشورهاي پيرامون خود حداقل شناخت را ندارند، صحبت از اتحاد اروپا بي معني است. هرچند كه از نظر تكنيكي، حاصل كار نااميد كننده بود.

يك نژادپرست دين ستيز
تئو ون گوگ مدافع سرسخت آزادي بيان بدون حد و مرز بود و هيچگونه نظارت اخلاقي، سياسي يا مذهبي را برنمي تافت و معتقد بود که آزادي بيان در هلند از سوي بنيادگرايان مذهبي تهديد مي شود.
کارهاي جنجالي ون گوگ در سينما و تلويزيون هلند و اظهارنظرهاي تند و انتقادي اش در باره مسلمانان و يهوديان و به طور کلي مهاجران و پناهندگان هلندي باعث شده بود كه وي علي رغم كم بضاعتي هنري اش، شهرتي منفي را در جامعه هلند به دست بياورد.
ون گوگ افکار شديدا ضد مذهبي داشت و در برنامه هاي تلويزيوني و مقاله هايش به انتقاد صريح از اسلام و يهوديت مي پرداخت و حتي در يکي از اين برنامه ها از رهبران يهودي و مسيحي به عنوان «ماهيان گنديده ناصريه» نام برد. اما نوک تيز حملات ون گوگ بيشتر متوجه روحانيان مسلمان هلندي بود و آنان را به خاطر موعظه هايشان مورد انتقاد قرار مي داد چرا كه مدعي بود محتواي آنها زن ستيزانه است. در کتابي تحت عنوان «الله بهتر مي داند» - که بعد از حادثه يازده سپتامبر نوشت - نظامي گري اسلامي را مورد حمله قرار داد و مجددا امام جماعت هاي هلند را به داشتن نفرت از زنان متهم کرد.
جالب اينجاست كه ژان پيتر بالکننده، نخست وزير دمکرات مسيحي هلند از ون گوگ به عنوان "قهرمان آزادي بيان" نام برد!

سرنوشت مشترك دو دوست تندرو
ون گوگ دوست نزديک «پيم فورتاين» نماينده راستگرا و همجنس باز مجلس هلند بود که به خاطر افکار نژاد پرستانه و ضد مهاجر خود، توسط يک چپ گراي تندرو در سال 2000 به قتل رسيد. پيم فورتاين نيز همانند ون گوگ منتقد شديد اسلام بود و در سخنراني ها و مقاله هاي خود از اسلام به عنوان يک دين عقب مانده ياد مي کرد. ون گوگ به تازگي فيلمي کوتاه درباره زندگي و مرگ فورتاين نيز ساخته بود که هنوز به نمايش درنيامده است.

ون گوگ چرا كشته شد؟
نمايش فيلم كوتاه «تسليم» از تلويزيون سراسري هلند به مرگ ون گوگ انجاميد. او اين فيلم ده دقيقه اي را به كمك يك زن مرتد سوماليايي الاصل ساخته بود.
فيلم تسليم، از نظر تكنيكي حرفي براي گفتن ندارد. كل فيلم در فضايي بسته فيلم برداري شده و بيشتر به يك ويدئو كليپ شبيه است تا يك فيلم مستند.
تسليم مي خواهد يک نگاه گرافيکي به خشونتي باشد که ادعا مي كند در جهان اسلام در حق زنان اعمال مي شود. اما اين فيلم کوتاه بيشتر از آنکه متکي به جنبه هاي تصويري (ويژوال) و ديداري باشد، يک فيلم خطابه اي معمولي است که از کليشه هاي آشنا و مرسوم اين گونه فيلم ها استفاده مي کند.
فيلم با بهره گيري از کليشه هاي فرمي (تکنيک هاي نخ نما شده ويدئو کليپي) و روايي (تکنيک فلاش بک) مي خواهد واکنش دلخواه سازندگان را در بيننده ايجاد کرده و با پوشاندن ضعف هاي استدلالي فيلم، بيننده هاي احساساتي را به پذيرش نظرگاه فيلم متقاعد کند.

تمايل به اسلام ستيزي
فيلم عليرغم اينکه عليه يک ايدئولوژي به زعم سازندگان آن "زن ستيز" ساخته شده است، اما در عين حال داراي يک تمايل ايدئولوژيک آشکار است: اسلام ستيزي.
ابتدا به نظر مي رسد که فيلم دارد روايتهاي متعددي از زن هاي گوناگوني را که به شکل هاي مختلف و در موقعيت هاي متفاوت مورد آزار و سوء استفاده جنسي مردان مسلمان قرار گرفته اند، از زبان يك زن بيان مي کند.
اما در واقع فيلمساز دارد قضيه اي را مي پروراند که متکي بر اجزايي است که به صورت يک کليت يکپارچه عمل مي کند و درجهت القاء فکر سازندگان آن پيش مي رود.

انتقاد در فضايي شهواني
داستان فيلم در فضايي تاريك و سياه روايت مي شود. نمادهاي اسلامي در صحنه آرايي فيلم به كرات استفاده شده است.
راوي فيلم يك زن جوان است كه از چهره او تنها چشمانش پيداست و بقيه صورت وي را برقعي پوشانه است. اما علي رغم اين صورت پوشيده، بدني كاملا عريان دارد كه قسمتهايي از آن، با چادري بسيار نازك پوشانده شده و بر روي بدن برهنه زن، آيات قرآن مجيد نوشته شده است.
در ابتداي فيلم، زن با لهجه اي عربي، نماز خود را آغاز مي كند و به قرائت سوره حمد مي پردازد. در انتهاي فيلم هم، زن در حال تشهد است و سلام مي دهد.
در طول فيلم، نماهاي نزديكي از بدن برهنه زن نمايش داده مي شود كه آيات كلام الله بر روي آن نقش بسته است. لحن صحبت كردن زن نيز، اغواگرانه و شهواني است. او چهار قصه از دوران گذشته را روايت مي کند که بيش از آنکه بيانگر وضعيت زنان ستمديده و مظلوم مسلمان باشد، روايت هاي شهواني و اروتيکي اند که به سبک داستانهاي هزار و يکشب بيان مي شود.
زن در طول فيلم، مناجاتي را با خداوند آغاز مي کند که خاص فرهنگ اسلامي نيست و ريشه در سنت هاي يهودي و مسيحي دارد.
حرثي علي در اين باره گفته است: " اين ديالوگ، ديالوگي انساني است و در فرهنگ اسلامي وجود ندارد. ما عادت نکرده ايم که با خداي خود چالش داشته باشيم. رابطه بين مسلمانان و خداوندشان، رابطه تسليم و انقياد است. اين خوب است که انسان بتواند خدايش را مورد پرسش قرار دهد و بپرسد: چرا اين کار را کردي؟"
تكرار تصوير بدن زن و آيات روي آن، از زاويه هاي مختلف، جز تقويت و تشديد فضاي اروتيک و شهواني فيلم ، کارکردي ندارند. حتي طراحي نقش ضربه هاي شلاق بر پيکربرهنه زن که بسيار ناشيانه انجام گرفته، تنها مي تواند احساسات رقيق بينندگان ساده پسند و عامي را برانگيخته و احيانا آنها را منقلب نمايد. در واقع تنها هدف فيلم ساز از نمايش اين نماها، تقدس زدايي از باورهاي اسلامي است و بس.

يك مشاور مرتد
تئو ون گوگ در ساخت فيلم تسليم از مشاوره و راهنمايي هاي «حرثي علي» (مهاجرسوماليايي تبار و نماينده کنوني مجلس هلند) که نويسنده فيلمنامه و متن گفتار فيلم است، بهره برده بود.
حرثي علي در گفتگوي خود با مجله ساندي تايمز(21 نوامبر2004) طوري از نحوه ساخت فيلم حرف زد که گويي کارگردان آن خودش بوده است . همانگونه كه در عکس هاي پشت صحنه فيلم، حرثي علي را در حال کارگرداني يا دادن ميزانسن به صحنه يا نحوه اجراي نقش توسط بازيگر در کنار ون گوگ مي بينيم. فكر زن مسلمان سرکوب شده و تحت ستم که از سوي پدر، همسر، عمو و ديگر اطرافيانش مورد آزار و سوء استفاده جنسي قرار مي گيرد ، از سوي او مطرح شده است.
او تمام تجربيات تلخ و دردناک زندگي شخصي خود را به عنوان يک دختر مسلمان در جامعه بسته و مسلمان آفريقايي که درک خشک و منجمدي از اسلام دارند و در آن سنت هاي پوسيده قبيله اي مثل ختان زنان با اعتقادات اسلامي درآميخته (حرثي علي خود در سن شش سالگي اين اتفاق را تحمل كرده بود)، به عنوان يک حقيقت مسلم و قطعي در قالب يک فيلم کوتاه (ويدئو آرت) به جامعه اروپا که دچار اسلاموفوبيا (ترس از اسلام) است، ارائه کرده است.
در طول دو سال گذشته حرثي علي به يکي از منتقدان فعال شريعت و قوانين اسلامي تبديل شده و بارها از تريبون هاي مختلف عليه آن سخنراني کرده است.
قطعا حرثي علي در دنيا نخستين زني نيست که اينگونه بي پروا و صريح اسلام و فرامين قرآن را به باد انتقاد گرفته است. پيش از او زنان مرتد ديگري مثل "چهدورت جوان" فرانسوي و نويسنده کتاب «مرگ بر حجاب» و "ارشاد منجي" نويسنده کتاب «دردسر اسلام» نيز در کتاب هاي خود به قوانين اسلامي در باره زنان اهانت كرده اند اما آنچه که نام حرثي علي را بر سر زبان ها انداخته، موقعيت سياسي ويژه او و تريبون هايي است که در اختيار دارد.
مشكل اصلي حرثي علي اين است كه نتوانسته است آموزه هاي اسلام ناب را از خرافات مسلمانان آفريقايي تشخيص دهد.

واکنش ها به فعاليت هاي حرثي علي
اظهارات مرتدانه حرثي علي، واکنش خشمگينانه مسلمانان هلند را به دنبال داشته است. 600 نفر از مسلمانان هلند در اعتراض به حرفهاي او، خواهان اقدام پليس براي دستگيري و به زندان انداختن او شده اند.
سفيران کشورهاي عربستان سعودي، پاکستان، سودان و مالزي نيز با رئيس حزب او (وي وي دي) ملاقات کرده و خواهان اخراج او از حزب شده اند. بعلاوه او و ون گوگ، بارها از سوي تندروهاي اسلامي به مرگ تهديد شده بودند.
گفته مي شود که روزي نيست که حرثي علي از سوي گروه هاي ناشناس اسلامي نامه هاي تهديد به مرگ دريافت نکند. عده اي نيز او را به تصحيح روش و ديدگاههاي خود فرامي خوانند. زن مسلماني از آمريکا براي او نوشت: «اگر به خود اسلام کاري نداشته باشيد، مبارزه شما به سود اسلام خواهد بود. اميدوارم که ناخواسته به تعصبات نژادي و نفرت دامن نزنيد.»

درک عاميانه از مشکل زنان مسلمان
حرثي علي دركي عوامانه از عالم اسلام دارد. تصويري كه بيشتر حاصل جو سازي هاي رسانه هاي غربي است تا مشاهده واقعيتهاي جوامع اسلامي. به عنوان مثال او مي گويد: «زنان مسلمان زيادي در اروپا، آمريکا و تمام جهان غرب از نظر فيزيکي و فکري سرکوب شده اند. گروههاي زيادي از زنان در عربستان سعودي و ايران اجازه بيرون رفتن از خانه را ندارند!»
درک حرثي علي از اسلام و سرکوب زنان مسلمان به نظر خيلي عاميانه، سطحي و يک بعدي مي آيد. زنان مسلمان زيادي در جهان هستند که بين ايمان خود و اقتضائات زندگي امروزي تعادل و توازني يافته اند و بسياري از مردان مسلمان، رفتار شايسته و مناسبي با زنان خود داشته و آنها راعزيز مي دارند. بعلاوه خشونت خانوادگي تنها محصول اعتقادات و افکار مذهبي نيست و به دين اسلام هم منحصر نمي شود. در مذاهب ديگر و حتي در جوامع مدرن غرب نيز خشونت هاي عريان تري نسبت به زنان مشاهده مي شود.
آنها که فيلم مستند چهارساعته فردريک وايزمن، مستند ساز برجسته آمريکايي را درباره خشونت خانگي درميان خانواده هاي آمريکايي ديده اند، اين موضوع را تائيد مي کنند.

عملياتهاي تروريستي عليه مسلمانان
در حالي كه هجده روز از قتل تئو ونگوگ، فيلمساز ضداسلامي هلندي مي‌گذشت، بيش از بيست مسجد و مدرسه اسلامي در هلند به دست نژادپرستان اين كشور، به آتش كشيده شده بود.
به گزارش روزنامه آمريكايي «بوستون گلوب»، آتش زدن مؤسسه اسلامي شهر اودن در جنوب آمستردام، از مهم‌ترين اين حوادث بود.
بنا بر اين گزارش، در آخرين شب ماه رمضان، مسلماناني كه براي برگزاري نماز، در مسجد گرد هم آمده بودند، با شنيدن فريادهاي پياپي كه «مدرسه آتش گرفته»، به طرف مدرسه هجوم بردند و گروهي از مسلمانان مراكشي به همراه تعدادي از مهاجران تركيه‌اي‌تبار هلند، در شهر جنوبي آمستردام، به سوي مدرسه اسلامي ابتدايي «بدير» كه شعله‌هاي آن تا آسمان مي‌رفت، شتافتند.
امينه آلتون، 32 ساله، كه دو پسر او نيز ميان 120 دانش‌آموز اين مدرسه بودند، دلشكسته و مبهوت به مدرسه نگاه مي‌كرد. او مي‌گويد: هم‌اكنون، كاري جز گريه از ما برنمي‌آيد.
گفته مي‌شود، در اين حادثه با اسپري سفيدرنگ، نشانه‌اي به جاي مانده بود كه گروه عامل اين حادثه را مشخص مي‌ساخت. نام اين گروه، «قدرت سفيد» است.
اين حمله همراه با اقدامات ديگري از قبيل بمب‌گذاري و آتش‌سوزي و خرابكاري در بيش از بيست مسجد و مدرسه اسلامي و مؤسسات ديگر بوده كه در پي قتل انجام گرفته در دوم نوامبر بوده است؛ در آن تئو ونگوگ فيلمساز، احتمالا به دست يك اسلامگراي افراطي كشته شده است.
گفتني است، چندين كليساي پروتستان نيز شبيه اين تحركات را در مقابل گروه‌هاي اسلامي در اين كشور مرتكب شده‌اند، به گونه‌اي كه اين تحركات و درگيري‌ها، كشور را به صحنه جنگ تبديل كرده است.
گفته مي‌شود بر قبر تئو ونگوگ، علاوه بر يادداشتها و دسته‌هاي گل، جمله‌اي با اين مضمون به چشم مي‌خورد كه: «زنده‌باد تئو! [...] بر خدا، اله، مسيح و مريم مقدس»!

انفجار پشت انفجار
در ادامه عملياتهاي تروريستي و خشونتهاي زنجيره‌اي عليه اقليت‌هاي مسلمان در هلند، افراد ناشناس، يك سوپرماركت بزرگ متعلق به يك مسلمان در شهر «رورموند» هلند را منفجر كردند.
روزنامه «الوطن» ـ چاپ عربستان ـ با اعلام اين خبر نوشت: در پي انفجار اين سوپرماركت، همه محتويات آن در آتش سوخت و چند نفر از عابران و افرادي كه در طبقه بالاي سوپرماركت بودند، زخمي شدند.
«الوطن» افزود: خسارات ناشي از اين انفجار، دو ميليون يورو، برآورده شده است.
افراد پليس جنايي، پس از بررسي و جستجو در محل انفجار به بقاياي مواد شيميايي دست يافتند كه در انفجار سوپرماركت استفاده شده است.
وان پرس، شهردار هلند، با محكوم كردن اين حادثه تأكيد كرد: هنوز زود است كه گروه‌هاي راست افراطي را به دست داشتن در اين انفجار متهم كنيم، اما تحقيقات در اين‌باره ادامه خواهد داشت.
وي همچنين افزود: به زودي با نمايندگان اقليت‌هاي مسلمان؛ اعم از تركها و مراكشي‌ها، تشكيل جلسه مي‌دهيم و براي جلوگيري از اين‌گونه عملياتهاي تروريستي متداول بين مسلمانان و مسيحيان تدابير امنيتي لازم را در پيش مي‌گيريم.

منع توزيع نيوزويك در پاكستان
مقامات دولتي پاكستان توزيع تازه ‌ترين شماره مجله آمريكايي نيوزويك را به دليل چاپ تصاوير كفرآميز در اين نشريه، ممنوع كردند.
به گزارش شبكه خبري بي‌.بي‌.سي، در اين شماره از مجله نيوزويك تصوير زني برهنه كه كلمات مقدس قرآن كريم بر روي بدن او نوشته شده، چاپ شده است. اين تصوير بخشي از فيلم تسليم و مربوط به مقاله اي درباره تئو ون گوگ است.
رهبران گروه‌هاي اسلامي پاكستان، انتشار تصوير مجله نيوزويك را محكوم كرده و گفته‌اند: بي‌احترامي رسانه‌هاي غربي به نمادهاي اسلامي، باعث گسترده‌تر شدن فاصله ميان اسلام و غرب خواهد شد.

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۴

يك حامي مهاجم را از دست داديم (۱)| درباره دكتر مددپور

گفتگو با استاد شهريار زرشناس درباره زنده‌ياد دكتر محمد مددپور
قسمت اول

استاد شهريار زرشناس عصر يك دوشنبه بهارى به دفتر روزنامه آمد. بهارى كه امسال براى اهالى حكمت و فلسفه پر از يادهاى پرآه بوده است. آه هايى در حسرت نبود استاد سيدجلال الدين آشتيانى و دكتر محمد مددپور.
استاد زرشناس بيش از يك ساعت برايمان از زنده ياد دكتر محمد مددپور گفت و وقتى كه رفت، بى اختيار آه مى كشيديم. آه هايى از بن دل.
استاد شهريار زرشناس در آغازين سال هاى يكى از دوره هاى مهم فكرى پس از انقلاب اسلامى، با دكتر محمد مددپور آشنا شد: سال 1369.
پس از رحلت حضرت امام(ره) و همين طور پايان دغدغه دفاع از كشور در مقابل تهاجم نظامى بيگانگان، جمهورى اسلامى ايران با اتفاقات تازه اى مواجه شد. آغاز دوره سازندگى سرمنشأ جدال هاى فكرى عميقى ميان انديشمندان خودى و غيرخودى گشت. در اين ميان، مهدى نصيرى در روزنامه كيهان و شهيد سيدمرتضى آوينى در ماهنامه «سوره» مهمترين بلندگوهاى رسانه اى براى مقابله با برخى كژانديشى ها بودند. در ميان، شهيد آوينى به جهت غناى انديشه خود، بار اصلى اين نبرد فكرى را بر دوش مى كشيد. او كوشيده بود با تبديل سوره به سنگرى مولد- و نه مدافع- در برابر اين جريانات، انديشمندان فرزند انقلاب را به گونه اى گردهم آورد. بدين سبب، سوره نه يك ماهنامه صرف كه به نمادى براى نشر انديشه هاى انقلاب بدل شده بود.
شهيد آوينى در كنار سوره، دفترى را تاسيس كرده بود كه مهمترين منبع تغذيه فكرى سوره به حساب مى آمد: «دفتر مطالعات دينى هنر».
در اين دفتر پروژه هاى تحقيقاتى عميقى در زمينه هنر انجام شد كه همه رويكردى نظرى و تئورى به مقوله هنر و مباحث آن داشتند. دكتر محمد مددپور، از مشاوران و استادان راهنماى اين دفتر بود. استاد شهريار زرشناس، به عنوان پژوهشگر، مسووليت طرحى با عنوان «خيال و عالم خيال در قلمرو هنر اسلامى» را بر عهده گرفت. او در آنجا بود كه براى اولين بار با دكتر مددپور آشنا شد.

**
«ابتداى كارم بود و شناخت و آشنايى چندانى با فلسفه اسلامى نداشتم و نمى توانستم بدون كمك گرفتن از كسى، بخش فلسفه اسلامى اش را دنبال كنم. در بخش فلسفه غرب مشكلى نداشتم و خودم هم، كدهاى زيادى داشتم. شهيد آوينى هم اعتقاد داشت كه در آن بخش مساله اى نيست. منتها در بخش حكمت اسلامى، مرا به مرحوم مددپور معرفى كرد. گفت كه با ايشان تماس بگير و با ايشان در ارتباط باش. ايشان هم منابع را به تو معرفى مى كند و هم مفاهيم را توضيح مى دهد.
مرحوم مددپور از دوستان نزديك شهيد آوينى بود. فضايى كه شهيد آوينى در مجله سوره اداره مى كرد، فضاى بسيار دوستانه اى بود. يعنى فاقد هر نوع از اين رابطه هاى بروكراتيك بود. همه بچه ها ايشان را «آقا مرتضى» صدا مى كردند. يعنى اصلاً كسى حتى «آوينى» هم نمى گفت: آقا مرتضى رفت، آقا مرتضى آمد.
مرحوم مددپور هم از دوستانى بود كه به آنجا سرمى زد و هر از گاهى مى آمد. گاهى وقت ها هم نيمه كلاسى براى ما تشكيل مى داد. يعنى بنده و آقاى تاج الدين و ديگران- و حتى خود شهيد آوينى هم- مى نشستيم و با ايشان در قالب گپ و گفت وگو صحبت مى كرديم. خدا مرحوم مددپور را رحمت كند. مرد بسيار جامع الاطرافى بود. من واقعاً در عمرم، كمتر كسى را ديدم كه اينقدر باسواد و با اطلاع و داراى گستره اطلاعاتى باشد.
ما در هر زمينه اى كه وارد مى شديم، ايشان يك انبان پر پاسخ داشت و ارايه مى داد. مثلاً وارد ادبيات مشروطه مى شديم يا فلسفه غرب يا انديشه اسلامى.
البته اين به معنى تاييد همه ديدگاه ها و نظرات ايشان نيست. بلكه مى خواهم بگويم كه وسعت اطلاعاتش بسيار بسيار زياد بود. اين نكته نشان مى داد كه در فرصت هاى طولانى نشسته و مطالعه كرده و در اين مطالعاتش هم عميق بوده. يعنى اين ها را كاملاً به خاطر سپرده بود و به همديگر وصل كرده بود و سنتز آن ها را بيرون مى داد. حرف هاى ايشان حالت تقليد و تكرار محض هم نداشت.»

***
آشنايى استاد زرشناس با دكتر مددپور، محدود به دفتر مطالعات دينى هنر نبود. او چنان محو «درياى معرفتى عجيب» مددپور مى شود كه در هر جا كه بوده، باز هم سراغى از مرحوم مددپور مى گرفته است.
آن موقع من در كيهان بودم. آقاى [مهدى] نصيرى، مدير مسوول بود و ما تقريباً در شوراى سردبيرى بوديم. دوستان ديگرى هم در شورا بودند. گاه مى نشستيم و بحث هايى پيش مى آمد- مثلاً سوالى راجع به يك مساله فلسفى- و خود آن دوستان آن زمان كيهان به من مى گفتند كه زنگ بزن و از آقاى مددپور بپرس كه جواب اين موضوع چيست.
اين آشنايى كه با آقاى مددپور صورت گرفت، بنده تلاش كردم كه كارهاى آقاى مددپور را به كيهان بياورم به آقاى نصيرى گفتم و ايشان را يك روز دعوت كرديم. اوايل حرف زدن هاى [عبدالكريم] سروش و نظريات قبض و بسط [شريعت] او بود. هنوز سروش آن قدر مطرح نشده بود كه همه از ماهيت و انديشه هايش آگاه باشند. آقاى دكتر مددپور به دفتر كيهان آمد و اين زمينه اى شد تا آقاى نصيرى هم خيلى جذب ايشان شود.
در آن زمان آقاى مددپور كتاب مفصلى داشت كه به صورت تايپى بود و هنوز چاپ نشده بود. (اين كتاب بعدها با نام «سير تفكر معاصر در ايران» در شش- هفت جلد منتشر شد.) ايشان اين كتاب را به آقاى نصيرى داد كه «اين را به صورت پاورقى در اينجا منتشر كن.»
در واقع اين را خود آقاى نصيرى مى خواست. كتاب را گرفت و قرار شد به صورت پاورقى در كيهان چاپ شود. اين شروع ارتباط آقاى مددپور با كيهان بود.
اگر اشتباه نكنم تا سال 69- كه ماجرايش را دارم عرض مى كنم- از آقاى مددپور چيزى چاپ نشده بود. همه ايشان را به صورت شفاهى مى شناختند و همه پاى درس و منبر ايشان رفته بودند، اما هيچ كتابى از ايشان، [از چاپ] در نيامده بود.
اولين كتاب سال 70 چاپ شد كه همان «حكمت معنوى در ساحت هنر» بود. بعد ديگر كارهايى كه ايشان در اين سال هاى خلوت انجام داده بود، يكى يكى پشت سر هم مى آمد كه همه حيرت كرده بودند.

***
سال 71، در اوج ستيز با روشنفكران [غرب زده] و درگيرى هاى تهاجم فرهنگى، شهيد آوينى مقاله خيلى خيلى خوبى نوشته بود راجع به جريان روشنفكرى. فكر مى كنم ايشان در پاسخ به مقاله «حكومت آسان» مسعود بهنود، مقاله اى تحت عنوان «تحليل آسان» نوشته بود.
در آن مقاله اسم ميرزا يوسف خان مستشار الدوله به اشتباه نوشته شده بود. خب آن موقع ما تازه با اين چهره آشنا مى شديم و او را نمى شناختيم.
شهيد آوينى مطلب را آورد تا آقاى مددپور ببيند. آقاى مددپور گفت كه اين اسم اشتباه است. آن را عوض كن و بنويس ميرزا يوسف خان مستشار الدوله. شهيد آوينى شك كرد. گفت: شما مطمئنيد؟
آقاى مددپور گفت: اسم من محمد مددپور هست يا نه؟!

***
ظاهراً آقاى مددپور، با مرحوم [دكتر سيد احمد] فرديد خيلى مأنوس و محشور بود. آن زمانى كه ما پيش آقاى مددپور مى رفتيم، ايشان در حد استادى بود و ديگر نمى آمد كه پاى درس آقاى فرديد بنشيند.
آقاى مددپور خودش در حوزه هاى هنرى يك قطب بود. بسيارى از بچه هاى حوزه هنرى، دست پرورده هايش بودند. مخصوصاً در حوزه هنرهاى تجسمى. همه با كلاس هاى مرحوم مددپور چيزى شده بودند.

***
نسخه غيرچاپى «حكمت معنوى و ساحت هنر» مرحوم مددپور- كه تايپ شده بود- دست ما و اكثر بچه هاى حوزه مى گشت و اكثراً هم آن را داشتند. جهانگير خسروشاهى، تاج الدينى و... .
اين كتاب هويت خيلى عرفانى اى داشت و مايه هاى عرفانى اش خيلى قوى بود. ما حداقل در آن موقع، در عرفان اسلامى اين تسلط را نداشتيم. آشنايى ما در حد فلسفه فارابى و فلسفه يونان زده بود، ولى با اين وجه قضيه خيلى كمتر آشنا بوديم. بعضاً سوال ها و پرسش هايى پيش مى آمد و خب، زياد به ايشان در اين موارد رجوع مى كرديم.

***
مرحوم مددپور در سال هاى 69 و 70 آثار چاپ شده اى نداشت و چون بيشتر شفاهى بود، خيلى ها ايشان را نمى شناختند و ظاهراً يك مقدارى مورد كم لطفى واقع شده بود.
ايشان به خاطر اين كم لطفى ها، تصميم گرفته بود كه بگذارد و از ايران برود. من يادم هست كه شهيد آوينى، مصرانه به ايشان گفت كه من سعى مى كنم مسايل مادى شما را حل كنم تا شما اين جا بمانيد.
به طور طبيعى، مرحوم مددپور زن و بچه داشت و در حيطه مسايل مادى، مشكلاتى را داشت كه همه دارند.
اين گونه كه من شنيده ام، شهيد آوينى براى معرفى مرحوم مددپور براى فعاليت در حوزه هنرى، نامه اى به آقاي [محمد علي] زم نوشته بود تا خانه اى را در اختيار ايشان قرار دهند و در دفتر، مسووليتى بگيرد. شهيد آوينى نوشته بود: «فرديدى ديگر به حوزه مى آيد.» يعنى در اين حد ايشان را معرفى كرده بود.
شهيد آوينى احترام و ارزش بسيار زيادى براى مرحوم مددپور قائل بود.

***
اين ها تاريخ است كه بايد ثبت شود. سال 70 رابطه شهيد آوينى با آقاى زم رابطه خوبى بود. همان موقع من در جلسات مجله سوره شركت مى كردم- مرحوم مددپور در اين جلسات شركت نمى كرد- بعضاً در بعضى جلسات آقاى زم مى آمد. در همان جاها حس مى كردم كه آقاى زم نسبت به برخورد تند ما با غرب و جريان روشنفكرى [غرب زده] گله دارد. در همان جا من اين گلايه ها را حس مى كردم و در چهره شهيد آوينى تكدر و يك نوع اضطراب را حس مى كردم.
بخش سينمايى سوره، دست آقاى [مسعود] فراستى بود. او و يا بيشتر خود شهيد آوينى، عليه جريان روشنفكرى و جريان جشنواره اى وزارت ارشاد، به شدت موضع مى گرفتند.
در بخش مباحث نظرى سوره، من هر شماره به نوعى يقه آقاى سروش و اين جريان روشنفكرى التقاطى را مى گرفتم.
در آن جلسات سوره، آقاي زم خيلي خيلي ناآرام و خيلي ـ در لفافه ـ ناراحت بود و به ما دايم مي‌گفت: كاري كنيد كه مخاطب مجله را زياد كنيد.
مقصود آقاي زم از مخاطب هم اين بود كه چرا شما به عده خاصي ـ منظورش حزب اللهي ها و بسيجي ها بود ـ چسبيده ايد؟ كه افرادي را هم كه اهل اين حرفها نيستند، مخاطب خود كنيد.
يادم هست شهيد آوينى- خدا رحمتش كند- مى گفت: آقاى زم امروز نمى داند كه ما چكار داريم مى كنيم. كارى كه ما امروز داريم مى كنيم، بيست سال بعد جواب مى دهد. ما داريم با انديشه هايمان، يك نسل از بچه هاى معتقد به انقلاب را مى پرورانيم.
به جريان كار [ما در سوره] واقعاً خدشه وارد شده بود و كار مشكل بود. اين ماجراها هم با آمدن مرحوم مددپور به حوزه مصادف بود.
ايشان در بخش پژوهش حوزه هنرى فعال شد. حتى يك موقع هايى هم كلاس درس مى گذاشت. گاهى هم به من لطف داشت و براى من كلاس درس مى گذاشت. يعنى به دوستان ديگر- كه در سطوح پايين تر بودند- مى گفت كه بياييد و پاى درس اين بنشينيد. اين كلاس ها در دفتر مطالعات دينى هنر بود.
ادامه دارد

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴

يك حامي مهاجم را از دست داديم(۲)| درباره دكتر مددپور

گفتگو با استاد شهريار زرشناس درباره زنده ياد دكتر محمد مددپور
قسمت پاياني

با شهادت آقا مرتضى در سال 72، وضعيت تغيير كرد. يعنى آن ضرباتى را كه عده اى مى خواستند به سوره بزنند، ديگر توانستند بزنند. اين ضربات اصلاً منجر به تعطيلى سوره و رفتن خيلى ها شد؛ از جمله خود من.
دو نفر- كه بايد هميشه از آن ها تشكر كنم- تلاش زيادى كردند كه ما را در مقابل حملات زهرآگينى كه مى شد، نگه دارند. من نمي دانم واكنش آقاي زم چه بود ولي درعمل، ما رو به انزوا مي رفتيم.
يكى از آن دو نفر آقاى دكتر محمد رجبى بود- خدا حفظش كند- كه در آن زمان، فكر مى كنم معاون پژوهشى حوزه بود. او از روند امور خيلى ناراحت بود و حتى قصد داشت برود كه نهايتاً هم رها كرد و رفت.
يكى هم دكتر محمد مددپور بود كه تلاش زيادى كرد تا من را در حوزه نگه دارد.
يادم هست كه حتي يك بار، برگشت و گفت: جوي شده است كه آقاي زم صراحتا گفته تو بايد بروي.
آن سال ها سلسله مقالاتى را عليه روزنامه همشهرى- كه تازه تأسيس شده بود- در كيهان نوشتم كه شايد 13 يا 14 قسمت بود.
آن زمان همشهرى دست تيم [ماشاءالله] شمس الواعظين بود. من عليه اين ها، مطالب خيلى تندى را نوشتم. حتى بعضى از عبارات و تعابير و مفاهيمى را كه به كار مى بردند، با جريان فراماسونرى مقايسه كردم و ماهيت ليبرالى شان را بيان كردم.
آن زمان مثل الان نبود كه شما به كسى بگوييد طرفدار فراماسونرى يا ليبراليسم هستى و آب از آب تكان نخورد و تازه، خوشحال هم بشوند. در جامعه واقعاً حساسيت وجود داشت. اصلاً اگر مى گفتى اين حرف كه در سرمقاله همشهرى زده شده، نگاه ولترى به مفهوم آزادى است، ممكن بود تا تعويض تيم تحريريه جلو برود. در واقع هنوز حساسيت هاى ارزشى بالا بود.
مقاله هاى من باعث شد كه تيم شمس الواعظين را عوض كردند. ظرف دو سه ماه اين تيم رفت و تيم بعدى آمد.
حالا ممكن است ديد آن شخص رييس كل- آقاى كرباسچى- عوض نشده بود اما تيم جديدى آورد و به آن ها گفت آرام تر و ملايم تر برويد تا حساسيت ها برانگيخته نشود.
آقاي مددپور به من گفت كه چون آقاي زم مي خواسته رابطه اي با همشهري و با شهردار برقرار كند ـ تازه اوايلي بود كه اينها مي خواستند به هم نزديك شوند ـ حضور تو در حوزه دارد اين مساله را به هم مي زند و اينها گفته اند اين را بفرستيد برود كه دشمن ماست و چرا آنجاست؟
اين چيزي است كه مرحوم مددپور به من گفت، خدا عالم است.
آن زمان آقاي زم خودش مي گفت كه من مي خواهم مشكلات مالي ام را از اين طريق حل كنم. البته من نمي دانم و خدا عالم است.
خلاصه آقاي مددپور به من گفت كه همچنين جوي است و مي خواهند تو را رد كنند، حواست باشد.
قبل از اينكه اينها بگويند، من خودم رفتم. البته با من خيلي بد برخورد كردند. چون نامه اي نوشتم و خواستم كه آقاي زم را ببينم. اما اصلا جواب نامه ام را ندادند و من هم رفتم.

***
پس از شهادت آقا مرتضى و ماجراهاى بعدى، آقاى مددپور در حوزه ماند و تقريباً در دفتر مطالعات دينى هنر ايزوله شد. اين دفتر هم مثل سوره، بعد از شهادت آقا مرتضى، از حيز انتفاع خارج شد. ديگر چيزى در نمى آورد و كارى نمى كرد.
آقاى مددپور هم در آن جا كارهاى خودش را مى كرد. مطالعات خودش را دنبال مى كرد، مى نوشت، ويراستارى مى كرد و بعضاً هم ممكن بود چيزى از حوزه دربيايد.
من از اين مقطع چيز ديگرى يادم نيست، چون در حوزه نبودم و ارتباطى با آن جا نداشتم. ولى ارتباطم با آقاى مددپور حفظ شده بود.
ايشان اين لطف را به من داشت كه بعداً در سال 73، زمانى كه مدير گروه كتاب دارى دانشگاه شاهد بود، براى من كلاس هاى زيادى گذاشت و من را به آن جا برد تا تدريس كنم. واقعاً به من اظهار لطف و محبت مى كرد.

***
در سال هاى 73 و 74 و 75،ما مجله «مشرق» را راه انداختيم. يك پاى ثابت كارهاى ما، آقاى مددپور بود. هر شماره مطلبى را از ايشان مى گرفتيم.
يكى از ويژگى هاى آقاى مددپور اين بود كه خيلى پر كار بود. اين ويژگى واقعاً خيلى جالب بود. آدم انرژيتيك و سرحال و با انگيزه و فعالى بود.
ما هر بار كه ايشان را مى ديديم، يكى- دو كتاب چاپ نشده آماده داشت و چهار- پنج مقاله. تازه همه اين ها هم تحقيقاتى محققانه و با استنادات و ارجاعات مختلف بود كه ما هم استفاده مى كرديم. منتها ديگر ارتباط ارگانيك من با آقاى مددپور حفظ شد و ادامه پيدا نكرد.
يك دليلش اين بود كه ما بهره هاى مان را از انديشه هاى ايشان برده بوديم و حالا مى رفتيم و براى خودمان اجتهاد مى كرديم. حالا شايد در حد اجتهاد و هم نبوديم. منتها اين فضولى را مى كرديم.
ديگر كمتر ايشان را به صورت مرتب مى ديدم چون ديگر محفلى نبود. تنها جايى كه ما داشتيم دفتر مجله مشرق بود. ايشان هم فرصت نداشت كه به دفترمجله بيايد. ديگر دفتر شهيد آوينى هم نبود، دفتر مطالعات دينى هنر هم نبود. بنابراين ارتباطات ما بيشتر در حد تماس هاى تلفنى بود.

***
دكتر مددپور، در سه - چهار سال آخر عمر، با پژوهشگاه علوم انسانى - كه زير نظر دكتر مهدى گلشنى است - مرتبط شده بود. در آنجا، گروه بسيار فعال و خوبى از بچه هاى بسيار خوب شكل گرفته با عنوان «گروه تحقيقات سياسى اسلام» كه مسووليتش با دكتر موسى نجفى است. دكتر ذاكر، دكتر نامدار و ديگران هم هستند.
اين گروه، گروه خيلى اصيل و خوبى است، با بچه هاى خوش فكر، با ذوق، متفكر، معتقد، مومن و استوار. كه واقعا اميد مي رود اين گروه علوم سياسي كه اينها تاسيس مي كنند، يك آلترناتيو سازي در مقابل وضع فاجعه بار دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران بشود. آنجا را يك جناح التقاطي و سكولار در دست خودش گرفته و از فوق ليسانس به بالا، نمي گذارد كسي ـ جز آنها كه از خودشان هستند ـ رشد كند.
كار مقابلش را اين بچه ها در پژوهشكده شان انجام مي دهند. چون در آنجا كلاسهاي درس دارند و مدرك فوق ليسانس و دكترا هم مي دهند.
اين ها از آقاى مددپور دعوت كرده بودند كه عضو هيات علمى آنجا بشود و آقاى مددپور هم اين عضويت را پذيرفته بود.
كار قشنگى كه آنجا كرده اند و هنوز منتشر نشده، اين است كه يك متن درسى ]به زبان خارجى[ را، راجع به تاريخ فلسفه سياسى از ماكياولى تا روسو، گرفته اند و در جلسات خودشان به بحث گذاشته اند. علاوه بر اين كه اين كتاب درسى معتبر را از زبان انگليسى ترجمه كرده اند، آن را تحشيه هم كرده اند و به نقد كشيده اند. يعنى يك دوره نقد فلسفه سياسى غرب است.
يكى از محورهاى اصلى اين كار، دكتر مددپور بود و اين يكى از يادگارهاى ايشان است كه هنوز منتشر نشده.
آخرين بارى كه دكتر نجفى را ديدم، ايشان گفت كه كار در مرحله حروف چينى و غلط گيرى است.
كار حجيم است و به دنبال ناشر معتبرى بود تا آن را چاپ كند. اين كار هم يك كار نو و جديد است.
ما در فلسفه سياسى و انديشه هاى سياسى، آنچه داريم يا ترجمه است و يا تاليف هاى مان بدتر از ترجمه هاى مان است. چون همه از مدل هاى رايج غربى قالب گرفته شده است.
ابداعاتى كه بچه هاى ما فرصت كردند داشته باشند، به صورت جرقه هاى پراكنده است.
ابداعات در زمينه انديشه سياسى غرب را، خود مرحوم شهيد آوينى داشته. بعضاً آقاى دكتر داورى هم اين كارها را كرده اند. خود بنده هم شايد در نوشته هايم چيزى داشته ام. ديگران هم ولى به صورت جرقه هاى پراكنده است. يك ساختار منسجم مستقل ارگانيك به هم پيوسته ندارد تا قابل ارايه به دانشجويان، به صورت متن درسى باشد و در مقابل كتاب هاى درسى غرب زده آلترناتيو باشد.
اين كار ر ا بايد انتشارات سمت مى كرد كه نكرد و تازه عكسش را انجام داد.
كتاب هاى انتشارات سمت ارزش خاصى دارد، چون اصلاً براى تدريس در دانشگاه تدوين مى شود. سمت كتاب درسى اى با عنوان انديشه هاى سياسى قرن بيستم تدوين كرده كه نويسنده آن يك روشنفكر سكولار است و سكولاريست بودن خودش را هم پنهان نمى كند!
كتاب طورى طراحى شده كه ليبراليسم را به عنوان بهترين انديشه سياسى به مخاطب ارايه مى دهد، اين كار فاجعه است و واقعاً هولناك .
من مخصوصاً نگران اين بچه هاى خوب شهرستانى مان هستم كه با فضاى تهران و جو آن و صف بندى هايش آشنا نيستند.
بگذريم؛ ان شاءالله اين كار دكتر نجفى و دكتر مددپور و بچه ها در پژوهشكده علوم انسانى بتواند اين خلأ را تا حدى پر كند.

***
دربهمن 83 يا اوايل اسفند، براى آخرين بار مرحوم مددپور را ديدم، در دفتر مهندس واعظى در مركز طرح و برنامه ريزى صدا و سيما.
من جزو هيات مشاور اين مركز هستم. كار ما در آن جاجنبه تئوريك دارد و بر خلاف روند كلى كارهاى صدا و سيماست.
در آنجا، وظيفه برنامه ريزى و تدوين استراتژى ها و هدف هاى كلى را بر عهده داريم و كار سبقه نظرى دارد.
در بحث هاى مان در آن جا، هميشه به اين نكته مى رسيديم كه ما بايد مبانى نظرى اى براى نسبت رسانه ملى با اين جامعه مدرن و انقلاب اسلامى تدوين كنيم. يعنى نبايد از مدل هاى رسانه اى غرب استفاده كنيم و پيشرفت ها و شكست هايمان را بر اساس همان مدل هاى غربى بسنجيم. بلكه بايد خودمان، مدل خودمان را طراحى كنيم.
بى ترديد، اين مدل بايد يك محتوا و زيربناى فلسفى و تئوريك داشته باشد. و چون اين رسانه زاييده انقلاب نيست و هفتاد - هشتاد سال قبل ساخته شده و حالا انقلاب با آن روبه رو شده، ما بايد اين نسبت را تدوين كنيم.
هميشه اين بحث بود تا اين كه آخرين بارى كه مسوولان و روساى سازمان ]صدا و سيما[ خدمت آقا رسيدند، ايشان صريحاً روى اين مساله تصريح كردند كه شما بايد روى نسبت رسانه با اخلاق و نسبت رسانه با دين (ايشان چندين موضوع را گفتند) كار كنيد.
روال دفتر آقاى واعظى اين گونه است كه معمولاً بعد از هر ديدار و فرمايش هاى آقا، صحبت هاى ايشان جمع بندى و مكتوب مى شود و روى آن بحث مى كنيم. محورهايى از درون آن بيرون مى آيد كه اين محورها اساس كار ما مى شود.
وقتى ديديم كه آقا اين گونه صريح، روى مساله اى كه ما مدت ها دغدغه اش را داشتيم، تصريح كردند؛ گفتيم بايد چنين كارى بشود. و ما بايد روى نسبت رسانه با اخلاق، با دين و با انقلاب كار كنيم و اين كه رسانه تا چه حدى مى تواند تئورى «دانشگاه عمومى» حضرت امام را تحقق بخشد؛ همچنان كه تئورى فضاى جنگ رسانه اى مقام معظم رهبرى را.
ابتدا، آقاى واعظى كار را به من پيشنهاد كرد. من در ابتدا پذيرفتم، اما بعد به ايشان گفتم كه واقعاً با توجه به انبوه تعهدات و قول هايى كه داده ام، نمى رسم. چرا كه اين موضوع خيلى جديد و نو است و فرصت ابداعى خيلى زيادى مى خواهد.
ايشان پرسيد كه چه كسى را پيشنهاد مى كنى؟ گفتم: من جز آقاى دكتر مددپور، كسى به ذهنم نمى رسد. در آن شورا هم بحث شد و همه متفق القول بودند كه بايد سراغ آقاى مددپور برويم.
از ايشان دعوت شد و ايشان آمد كه راجع به قضيه صحبت كنيم و آقاى مددپور كار را در اشل خيلى بزرگ طراحى كرد.
هنوز راجع به جزييات كار بحث بود كه اين اتفاق افتاد. جزيياتى كه متاسفانه همه جا هست و دست و پاگير. جزييات مالى، كه چند نفر باشند، پرداخت ها چه زمانى باشد و ...
آن روز كه من خدمت ايشان بودم و صحبت مى كرديم، ايشان مى گفت كه من عمدتاً موضوع كارى ام را متوجه تكنولوژى و تكنيك هاى مدرن و اينترنت كرده ام. مى گفت اينترنت دنياى عجيبى است و خيلى جاى كار دارد و من الان به شدت روى اين مسايل و آى تى (IT) كار مى كنم.
بعد از در گذشت ايشان از بعضى دوستان شنيدم كه ايشان در موسسه اى با نام «آشنا» كار مى كرده است. اين موسسه اينترنتى و مربوط به تكنولوژى جديد بود و ايشان خيلى ديدشان به اين مساله جلب شده بود. مرحوم مددپور يك بار هم به من گفت كه طرح اين مسايل و رفتن به سراغ آنها، تلاش به منظور حل آنهاست تا افق هاى فكرى مان را شكل دهيم.
نقل به مضمون مى كنم: گفت مگر چه شد كه من آمدم و وارد عرصه هنر شدم؟ در سال هاى پس از انقلاب، عده زيادى از بچه ها مى آمدند و از من مى خواستند و من در مقابل تعداد زيادى سوال و پرسش قرار گرفتم. رفتم و روى آن ها كار كردم. ده سال، پانزده سال و بيست سال رويش كار كردم.
الان هم در مواجهه با همين تكنولوژى جديد اينترنت و اين سيستم هاى ارتباطى جديد قرار گرفته ام و از اين به بعد، مى خواهم روى اين ها متمركز شوم و كارم روى اين هاست.
اين افقى بود كه ايشان براى خودش ترسيم كرده بود.

***
آخرين بار، در همان دفتر مهندس واعظى در مركز طرح و برنامه ريزى صدا و سيما، مرحوم مددپور به من گفت: من توانستم بن مايه هاى تفكر خودم را، در زمينه هنر مكتوب كنم و شكل بدهم و آن را بيان و تدوين كنم.
بعد از مرگ ايشان، اين براى من تعبير عجيبى بود. گويى كه ايشان آمده و يك وظيفه و رسالت و ماموريت را - كه بوده - انجام داده است؛ وقتى هم آن ماموريت تمام شد، رفت.

۱ خرداد ۱۳۸۴

كم مهري به «صندلي داغ»

بيشتر ما، جمعه شبها، ساعت 21:45، برنامه تلويزيوني «صندلي داغ» را ديده ايم. يك گفتگوي جذاب تلويزيوني با چهره ها، كه در ايران كمتر سابقه داشته است.
هر هفته هم يك چهره تازه، روي صندلي غير عادي برنامه مي نشيند و به سؤالهاي نامتعارفتر احمد نجفي پاسخ مي گويد. پرسشهايي كه معمولا با كش و قوسهاي نجفي روي صندلي چرخانش توام است و آدم دلش مي خواهد با چهار ميخ، چرخهاي صندلي مجري را به زمين بدوزد تا او اينقدر تكان نخورد! درباره خنده ها و غش كردن هاي آقاي مجري كه ديگر نگو!
مهمانهاي برنامه از هر صنفي بوده اند: سياسي ها، ورزشكارها، بازيگران، جانبازان، آزادگان و خيلي هاي ديگر. از آن دختري كه با يك دوچرخه دور دنيا را گشته تا دكتر شيباني، پيرمرد نازنين شوراي شهر تهران.
همين تنوع مهمانها و تفاوت سوالها و اتو كشيده نبودن مهمانها، بيننده ها را به دوستان خانوادگي برنامه تبديل كرده است.
«صندلي داغ» حتي از بسياري فيلمهاي سينمايي شبكه دو جذابتر است. چرا كه آدمهايش بين خود ما زندگي مي كنند. جلوه هاي ويژه و دروغ پردازي اي هم دركار نيست كه بخواهيم چهره هاي بزك كرده آنها را ببينيم.
همين طور مي شود كه مرجان محتشم بازيگر مي گويد آخرين گريه اش سر نماز ظهر و عصر همان روز ضبط برنامه بوده و يا زرين دست فيلمبردار از ته دل آرزو مي كند كه كاش جاي بچه هاي رزمنده اين آب و خاك مي بوده.
اين برنامه آنقدر راحت است كه محمد باقر قاليباف فرمانده نيروي انتظامي وقتي به ياد برادر شهيدش مي افتد، از شدت گريه سرخ مي شود و تو رد اشكها را بر چهره مجري هم مي بيني. بعد خودت هم بغض مي كني و مي خواهي گريه كني.
همينهاست كه «صندلي داغ» را آنقدر جذاب مي كند كه به برنامه ويژه مناسبتي تبديل مي شود و روزهاي جشن و تعطيلات نوروز، پاي ثابت برنامه هاي شبكه دو مي شود.
اما همه اينها يك روي سكه است. روي ديگر سكه، كم مهري و حتي شايد كارشكني در راه موفقيت بيشتر اين برنامه است: «صندلي داغ» تكرار ندارد!
اين يعني اينكه خيلي برنامه هاي خنك ديگر را مي تواني فردا يا چند روز بعد ببيني اما «صندلي داغ» را نه!
خنده دار است. وقتي شبكه دو اينقدر وقت آنتن را به مجيد قناد مي دهد تا برنامه هاي كودك بي طرفداري را بسازد كه جز خودش و چند تاي ديگر، بقيه بيننده ها را منزجر كند يا محمد هاشمي هر شب يك مسابقه تلفني اجرا كند و هي به اين ور و آن ور ايران، گلهاي داخل استوديو را هديه بدهد، چرا «صندلي داغ» نبايد تكرار شود؟
نكند پشت پرده خبري است؟

۵ مرداد ۱۳۸۴

Made in IRAN | لباسهاي تازه با مدهاي جديد در راهند

خوش تيپ كرده بود. آن موقع «بيتل»ها روي بورس بودند. او هم مثل آنها پوستين وارونه پوشيده بود و آمده بود داخل مسجد، صف اول نماز جماعت!
نمازگزارها كه مي آمدند، چپ چپ نگاهش مي كردند و يك گوشه، كنار ديوار مسجد را مي جستند و زل مي زدند به بالا و پايين جوان. كه چه جور پلك مي زند و چه طور نفس مي كشد و از كدام كره آمده!
جوان هم معذب بود. همه با نگاههايشان داشتند مي خوردندش. حتي چند تا آمدند و گفتند: «صف اول جماعت جاي شما نيست. اشكال دارد!»
يك دفعه حاج آقا آمد. سيد جواني بود. همه صلوات فرستادند. چند تايي تمام قد ايستادند. تنبلترها نيم خيز شدند. حاج آقا رفت جلو و رو به مردم نشست. چشمش كه به جوان افتاد، لبخند زد. آنقدر محبت از نگاهش باريد، كه جوان احساس كرد خنك شده. آمد جلو. گفت: «آقا! من صف اول بنشينم، اشكال دارد؟» سيد خنديد. گفت: «نه! چه اشكالي دارد؟! شما هم مثل بقيه.» گل از گل جوان شكفت. نطقش هم باز شد. گفت: «اين آقايان مي گويند اشكال دارد.» سيد بيشتر خنديد. صورتش قشنگتر شد. گفت: «اين آقايان بيخود مي گويند!!»
فردا هم آن جوان آمد. پس فردا هم. ديگر از مسجد پا نمي كشيد. همه اش مثل بچه اي كه دنبال مادرش راه بيفتد، دنبال سيد بود.
يك ذره بعد، پيرمردهاي مسجد در بين جوانها گم بودند. از صد نفر، اقلا نود نفرش جوانها بودند.
سالها بعد، 23 دي 1383، «سيد» رهبر انقلاب اسلامي ايران شده بود. مسئولان عقيدتي ـ سياسي پليس آمده بودند ملاقات. رهبر مي فرمود: «چو وا نمى‏كنى گرهى خود گره مباش‏/ ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نيست. ‏به عنوان آخوندى، دست ما گشاده نيست؛ اما ابرويمان كه مى‏تواند گشاده باشد.»
***
اين روزها مجلس هفتم مشغول كار بزرگي شده است. نماينده هاي مردم، به فكر افتاده اند تا براي «مد و لباس» فكري بكنند. مجلس مي خواهد راهكاري ارائه بدهد تا لباسهاي ما از اين يكنواختي دربيايد. هدفشان اين است كه هم كوتاهي هاي گذشته را جبران كنند و هم زياده روي بعضي را.
اين فكر كه جوانها مد مي خواهند، مال مجلس هفتمي ها نيست. سالهاست كه رهبر معظم انقلاب آن را مطرح مي كنند. از زمان رياست جمهوري تا به حال.
مشهورترينش يك سال پيش، در جمع جوانان همداني بود: 17 تير 1383. حرف ايشان اين بود كه جمهوري اسلامي ايران مخالف مد نيست چرا كه جوان به تحول و تنوع در لباس و چهره نياز دارد. اما حرف سر اين است كه مدهاي غربي و وارداتي به درد ما نمي خورد. مد خوب است اگر بومي و ساخت ايران باشد.
دكتر عماد افروغ، رييس كميسيون فرهنگي مجلس، اين فكر را خوب پرورانده است. او حتي به دنبال ايجاد سالني براي مدهاي فصلي است: «بايد نمايشگاه بين‌المللي مد داشته باشيم و از موضع مدهاي حوزه‌هاي تمدني كشورهاي اسلامي و شرقي و كشور خودمان دفاع كنيم و آنها را به نمايش بگذاريم. سالني براي مدهاي فصلي داشته باشيم.»
دكتر افروغ همين حرفها را در شوراي عالي انقلاب فرهنگي هم زده است و مي گويد آقاي رييس جمهور هم اين طرح را پسنديده است.
حالا قرار است مجلس هفتم، طرح «ساماندهي مد و لباس» را بررسي كند.
بر اساس پيش نويس طرح ساماندهي مد و لباس كه در كميسيون فرهنگي مجلس مورد تصويب قرار گرفته است، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مكلف است جهت پي‌ريزي ساختار مديريتي موضوع اين قانون، كميته 9 نفره‌اي را متشكل از دو نفر از اصناف مرتبط، يك نفر از انجمن طراحان پارچه و لباس، يك نفر نماينده از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، صدا و سيما، وزارت بازرگاني، سازمان مديريت و برنامه‌ريزي، وزارت صنايع و معادن و يك نفر از كميسيون فرهنگي تشكيل ‌دهد.
طبق ماده 2 اين طرح، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و صدا و سيما مكلفند در جهت ترويج نمادها و الگوهاي پارچه و لباس ايراني و بومي مناطق مختلف ايران، نمادها و الگوهاي مورد تاييد كميته پيگيري اين قانون را تشويق و ترغيب و تبليغ نمايند و در جهت پرهيز از الگوهاي مغاير با فرهنگ ايراني اسلامي اهتمام جدي ورزند.
بر اساس تبصره ماده مذكور، تبليغ الگوهاي مغاير با فرهنگ ايراني، اسلامي به هر نحوي ممنوع است.
طبق ماده 3 اين طرح، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با همكاري وزارت بازرگاني مكلف است جهت تبادل فرهنگي ملل مسلمان، موزه، نمايشگاه و جشنواره‌هاي ملي، منطقه‌اي و بين‌المللي با محوريت معرفي نمادها والگوهاي پارچه و لباس ايراني، اسلامي برگزار نمايد.
در ماده چهار طرح مزبور آمده است: طرح‌ها و الگوهاي توليد شده پارچه و لباس مبتني بر نمادهاي ايراني، اسلامي، مشمول حمايت قانوني حقوق مولفان و مصنفان و قانون ثبت اختراعات و مالكيت صنعتي خواهد بود.
طبق ماده پنج نيز وزارت بازرگاني مكلف است جهت دسترسي عمومي و حمايت از توليد و فروش پارچه‌ها و پوشاك منطبق بر الگوهاي ايراني، اسلامي، نمايشگاه‌هاي عرضه فصلي لباس و پوشاك برگزار نمايد.
همچنين وزارت بازرگاني مكلف است جهت حمايت از توليد داخلي، عوارض گمركي بر واردات تجاري پوشاك و پارچه‌هاي خارجي وضع نمايد، به نحوي كه امكان رقابت براي توليد كنندگان داخلي فراهم گردد.
بر اساس ماده هفت طرح مزبور وزارت تعاون و وزارت كار و امور اجتماعي مكلفند در تاسيس تعاوني، اخذ مجوز فعاليت و استفاده از تسهيلات دولتي، طراحان و توليد كنندگان پارچه و لباس مبتني بر الگوهاي ايراني- اسلامي را در اولويت قرار دهند.
بانك‌ها ملزم خواهند بود تا تسهيلات بانكي و وام‌هاي خوداشتغالي را در اختيار متقاضيان قرار دهند.
همچنين در ماده هشت آمده است: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با همكاري و حمايت وزارت صنايع نسبت به معرفي و ارايه طرح‌هاي ايراني براي حمايت از كاخانجات نساجي و تقويت توليدات ملي اقدام خواهد نمود.
كليه دستگاه‌هاي دولتي مكلف خواهند بود جهت تشويق تقاضاي بازار پارچه و لباس منطبق با الگوهاي ايراني - اسلامي، تسهيلات ( خريد پارچه و لباس‌هاي مذكور) را در اختيار كاركنان خود قرار دهند. دولت نيز مكلف است اعتبارات مالي لازم را در بودجه سنواتي رديف‌هاي خدماتي - رفاهي دستگاه‌ها منظور نمايد.
طق ماده 10 نيز نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي مكلفند از فروش لباس‌هاي دست دوم خارجي كه به صورت قاچاق وارد كشور مي‌شوند، ممانعت به عمل آورند.

۱۱ مرداد ۱۳۸۴

نامه هايي براي آب | محمد بويري، تا آخر عمرش در زندانهاي هلند خواهد ماند

محمد 27 ساله است. هم هلندي است و هم مراكشي. يعني اول مراكشي است و بعد هلندي. اين روزها يك دادگاه هلندي در حال تصميم گيري است كه محمد را براي هميشه مهمان هلندي ها كند: ضيافتي پشت ميله هاي زندان.
«محمد بويري» متهم به قتل يك هلندي است. «تئو ون گوگ»اي كه جد اندر جدش هلندي بوده اند. اصلا هلند را به گلهايش مي شناسند و نقاشي هاي «ونسان ون گوگ» پدربزرگ تئو.
نمي دانيم محمد بويري چه كاره بوده، چه درسي خوانده و چه طور زندگي مي كرده. اما تئو ون گوگ را خوب مي شناسيم چون آدم شلوغي بوده.
زندگي اين دو آدم، دو داستان جدا از هم بوده كه ون گوگ آنها را به هم گره مي زند. گرهي كه به مرگ خودش انجاميده. مرگي كه بهايش روياهاي جواني محمد بويري است.
***
روزهاي اول ماه آبان سال 1383 بود كه تلويزيون هلند فيلم كوتاه يازده دقيقه اي را با اسم «تسليم» پخش كرد. تسليم، از صحنه اول تا صحنه آخرش عليه اسلام بود. فضاي تيره فيلم با صحنه هاي غير اخلاقي اش و نمايش اهانت آميز آيه هاي قرآن، پر از كينه و تعصب بود. فيلم اسلام ستيزانه اي كه نمايش آن از رسانه عمومي اي مانند تلويزيون، بي سابقه بود.
حتي سلمان رشدي و حاميان انگليسي اش، جرئت نكرده بودند اهانتهايشان به اسلام را، از حد نوشته هاي روي كاغذ آن طرف تر ببرند.
اما تئو ون گوگ و جريان اسلام ستيز پشت سرش، بازي خطرناكي را عليه اسلام آغاز كرده بودند. اگر تا پيش از اين، حرفها و عقايدشان را در قالب سخنراني و مقاله و كتاب منتشر مي كردند، اين بار يك گام بلند را به جلو برداشته بودند تا با تلويزيوني كردن اين اهانتها، ميدان جنگ فرهنگيشان عليه مسلمانها را بزرگتر كنند.
***
تئو ون گوگ كارگردان فيلم كوتاه «تسليم» بود. فيلمنامه تسليم را هم زني با نام «عيان حرثي علي» نوشته بود. خانم حرثي علي يك مهاجرسوماليايي تبار است كه حالا به عنوان نماينده در مجلس هلند است. او نويسنده فيلمنامه و متن گفتار فيلم تسليم بوده است.
حرثي علي قبلا مسلمان بوده است. اين زن مرتد در گفتگوي خود با مجله ساندي تايمز(30 آبان 1383) طوري از نحوه ساخت فيلم حرف زد که انگار کارگردان آن خودش بوده است. در عکس هاي پشت صحنه فيلم تسليم، حرثي علي را در حال کارگرداني يا دادن ميزانسن به صحنه يا نحوه اجراي نقش توسط بازيگر، در کنار ون گوگ مي بينيم.
در طول سه سال گذشته، حرثي علي يکي از اسلام ستيزان سرسخت هلندي بوده كه بارها از تريبون هاي مختلف عليه آن سخنراني کرده است.
اظهارات مرتدانه حرثي علي، واکنش خشمگينانه مسلمانان هلند را به دنبال داشته است. 600 نفر از مسلمانان هلند در اعتراض به حرفهاي او، خواهان اقدام پليس براي دستگيري و به زندان انداختن او شده اند.
سفيران کشورهاي عربستان سعودي، پاکستان، سودان و مالزي نيز با رئيس حزب او (وي وي دي) ملاقات کرده و خواهان اخراج او از حزب شده اند.
***
با نمايش فيلم تسليم، اعتراضها شروع شد. فقط مسلمانها نبودند كه به ون گوگ معترض بودند. حتي مسيحيها و يهوديها هم اين شيوه اهانت را خطرناك مي دانستند. مثل سراشيبي بود كه وقتي واردش مي شوي، ديگر ايستادني در كار نيست.
اما اين اعتراضها كاري را از پيش نمي برد. دشمن به شيوه كمونيستهاي شوروي عمل كرده بود: دو گام به پيش و يك گام به عقب.
حالا، بعد همه اين اعتراضها و انتقادها، تئو ون گوگ و جريان پشت سرش، يك گام جلو بودند.
***
روز 12 آبان 1383، كار تمام شد. محمد بويري وارد صفحه شطرنجي شد كه ديگران چيده بودند. او به جاي سرباز و فيل و اسب و رخ، صاف به سراغ وزير سياه رفت و او را از صحنه خارج كرد: خيلي ساده و خيلي با اطمينان.
پليس خيلي سريع وارد عمل شد و به تعقيب اين جوان پرداخت. بالاخره در يك پارك نزديك محل اجراي حكم الهي، محمد به محاصره در آمد و پس از تبادل آتش ميان دو طرف، در حالي كه مجروح شده بود، دستگير شد و به همراه يك پليس مجروح ديگر، به بيمارستان منتقل گرديد. در آن لحظه، چشمهاي محمد پر از برق بود.
***
دولت هلند، در به در دنبال كساني مي گشت كه آنها را همكار محمد بويري اعلام كند و قتل تئو ون گوگ را به گردن يك گروه بيندازد.
به همين خاطر، روز 30 فروردين 1384، يك شهروند چچني در شهر آمستردام هلند بازداشت شد. يك ماه بعد، در 28 ارديبهشت 1384، يك چچني ديگر هم در شهر تور فرانسه بازداشت شد. اتهام اين دو نفر، همكاري در قتل تئو ون گوگ اعلام شده بود اما چون مدركي به دست نيامد، خبري از محاكمه اين دو فرد چچني نيست.
***
بيستم تير 1384، اولين جلسه دادگاه برگزار شد. نيروهاي امنيتي دورتادور محل برگزاري دادگاه را پوشانده بودند.
محمد بويري از قبل گفته بود كه نمي خواهد در اين محاكمه شركت كند. اما به دستور قاضي دادگاه، او را به دادگاه آوردند.
دادستان آمستردام، فريتس وان استرالن، سختترين اتهام ممكن را به محمد نسبت داد. او اعلام كرد كه قتل تئو ون گوگ يك اقدام تروريستي بوده است.
دادستان حتي اتهامهاي تندي را هم به محمد بويري نسبت داد. استرالن بويري را «قاتل مراكشي» خواند و گفت كه او عضو يكي از گروههاي تروريستي است. او حتي قتل ون گوگ را كار چند نفر خواند اما مجبور شد اعتراف كند كه آنها نه تنها هنوز هيچيك از اعضاي اين گروه تروريستي را نتوانسته اند دستگير كنند بلكه هنوز هيچكدامشان را هم شناسايي نكرده اند.
دادستان قبل از اينكه خواستار مجازات «حبس ابد بدون آزادي مشروط» براي محمد بويري شود، اعلام كرد: «بويري به نام تروريسم اسلامي اين حركت را انجام داده تا بدين ترتيب تكاني به حكومت راست گراي هلند بدهد.»
صحبتهاي دادستان آنقدر تند بود كه مجبور شد براي پيشگيري از اعتراضهاي مسلمانان حرفهاي خود را كمي اصلاح كند. استرالن گفت: «جريان اين پرونده با اسلام سر و كار ندارد، بلكه به آزادي عقيده، مصالحه و بردباري در كشور مرتبط است.»
***
در جلسه دادگاه محمد بويري چند كلمه بيشتر حرف نزد. او براي اولين بار پس از دستگيري گفت: «من مسئوليت عملم را كاملا بر عهده مي گيرم. من فقط به نام دينم اين حركت را انجام داده ام.»
اين جوان 27 ساله اضافه كرد: «مي توانم به شما اطمينان بدهم كه اگر يك روز آزاد بشوم و دوباره چنين اتفاقي بيفتد، دقيقا همين كار را خواهم كرد؛ دقيقا همين كار.»
***
محمد هنوز هم بر سر حرفش است: او دفاعي نخواهد كرد.

۱۹ مرداد ۱۳۸۴

كاريكاتورهايي زير تير و تركش | گفتگو با سيد مسعود شجاعي طباطبايي و پسرش

سيد مسعود شجاعي طباطبايي متولد 1342 است. او قبل از گرفتن ديپلم بسيجي بوده و خيلي از دوران جواني اش را با بچه هاي روايت فتح در جبهه گذرانده. اما فقط تفنگ و آر پي جي يا دوربين فيلم برداري دستش نمي گرفته. جاهايي هم بوده اند كه با قلم و رنگ به جنگ صدام رفته است: با كاريكاتور!
شجاعي طباطبايي يك جورهايي شاخص ترين چهره كاريكاتور ايران است: يك پدر جوان!
او 13 سال سردبير نشريه تخصصي «كيهان كاريكاتور» بوده و حالا چند سال است كه مدير «خانه كاريكاتور» شده. كاريكاتوريستها آنقدر قبولش دارند كه دبيري هفتمين دو سالانه بين المللي كاريكاتور تهران را برعهده اش گذاشته اند. اينها در كنار سبك خاص او در كشيدن كاريكاتورهاست.
شجاعي طباطبايي خيلي محجوب است، مودب است و هروقت كه ببيني اش، با ذوق و شوق، آخرين كارش را نشانت مي دهد.
سيد مسعود شجاعي طباطبايي در 19 سالگي ازدواج كرده و حالا دو پسر و يك دختر هشت ساله دارد. پسر بزرگش محمد علي سال اول رشته زبان انگليسي است و دومين پسرش هنوز وارد دانشگاه نشده اما در هنرستان، گرافيك مي خواند.
سيد محمدحسين شجاعي طباطبايي متولد اسفند 1365 است، دنبال كار پدرش را گرفته و اينطور كه از زير زبانش كشيديم، از پدرش خيلي شيطانتر است!
سيد محمدحسين، با گروهي همكاري مي كند كه درحال ساختن انيميشيني درباره رستم و اسفنديار هستند.
پدر و پسر، عاشق شوخ طبعي همديگرند، دوستان مشتركي دارند و رمانهاي دوست داشتني شان هم يكي است!




سيد مسعود شجاعي طباطبايي در نقش پدر
سين: صفحه دوم شناسنامه تان، چند صفحه از زندگيتان را گرفته؟
جيم: يك همسر و سه فرزند دارم. به نسبت كار و خانواده، متاسفانه 70 به 30 بيشتر نتوانستم وقت بگذارم. شايد هم كمتر.
سين: بيست سال پيش، در چنين روزهايي، مي خواستيد به كجا برسيد؟
جيم: سال 64، در مناطق جنگي بودم. بيشتر با آقاي [محمد] نوري زاد، از طريق «روايت فتح» مي رفتيم براي عمليات. آن موقع دوست داشتم يك فيلمبردار يا عكاس خوب جنگ بشوم. اما آنجا هم بيشتر كارهايم در قالب كاريكاتور بود. در عين حال درسم را هم مي خواندم. واحدهاي درسي ام عموما ناتمام بود. نه سال طول كشيد تا دوره ليسانسم را تمام كردم.
خيلي دوست داشتم فيلمبردار يا عكاس خوبي بشوم اما سرنوشت جوري رقم خورد كه به عالم كاريكاتور آمدم.
سين: امروز مي خواهيد بيست سال بعد به كجا برسيد؟
جيم: امروز هم مي خواهم به ايده بيست سال قبلم برسم. هنوز دوست دارم فيلمساز خوبي بشوم. الان خيلي جدي دارم فكر مي كنم تا وارد عرصه فيلم مستند شوم. عاشق فيلمسازي مستند هستم. اميدوارم خدا عمري بدهد و بتوانم. بچه ها به شوخي مي گويند: وقتي بزرگ شوي، مي خواهي چه كاره شوي؟ مي گويم: هنوز فيلمساز!
سين: در رشته تخصصي شما، دكتر احمدي نژاد چه گامهايي را بايد بردارد؟
جيم: يكي از علاقمندي هاي دكتر احمدي نژاد در سايت شخصي شان، كاريكاتور بود. اين نشانه اهميت ويژه ايشان به اين بخش است. قبل از انتخابات، تعدادي از كارهايم را به آنجا داده بودم كه به مناسبت موفقيت ايشان، همه آن كارهايم را به ايشان هديه دادم. چرا كه از اقبال عمومي به ايشان خوشحالم.
از زماني كه آقاي احمدي نژاد به شهرداري تهران آمدند، در خانه كاريكاتور ايران كه زير مجموعه سازمان فرهنگي ـ هنري شهرداري تهران است، اتفاقاتي را تجربه كرديم. مسابقه اينترنتي «فلسطيني خانه ندارد» و مسابقه «عدالت اجتماعي» از آنها بود. اين مجموعه جايزه هاي خوبي را براي اين مسابقه ها تهيه كردند. ضمن اينكه به انتشار يك كاتالوگ نفيس هم كمك كردند. البته ذكر اين نكات، به معناي نفي كمكهاي گذشتگان نيست اما به تناسب امكانات سازمان فرهنگي ـ هنري، براي خانه كاريكاتور امتياز ويژه اي قائل بودند. در واقع توانستيم به خيلي از كارهايي كه دوست داريم، برسيم. البته هنوز هم دنبال كارهاي ديگري هستيم. فضاي فعلي خانه كاريكاتور محدود است و ما به دنبال فضاي بيشتري هستيم. همچنين دوست داريم موزه كاريكاتور را تاسيس كنيم و خانه را به محلي براي همه كاريكاتوريستهاي ايران تبديل كنيم. يكي ديگر از كارهايمان بايد انتشار بولتني براي همه كاريكاتوريستها باشد.
كاريكاتور ايران، در اين چند ساله واقعا رشد خيلي زيادي داشته. در هفت - هشت ماهه اخير، داوري دو مسابقه را در چين و تركيه برعهده داشتم. در هردوي اين مسابقات، ايراني ها غوغا كردند. به قول روزنامه جام جم، ايراني ها المپيك چين را بردند.
از 28 جايزه اصلي، 12 جايزه به بچه هاي ما رسيد. خود چيني ها به نسبت تعداد زيادشان و حمايت وزارت فرهنگ چين، تنها چهار جايزه را بردند!
سين: تفريحتان چيست؟
جيم: بيشتر فيلم مي بينم؛ فيلمهاي خوب. در عين اينكه كارم، يعني طراحي و كاريكاتور، برايم به مثابه تفريح و لذت است.
به شكل خيلي حرفه اي هم ورزش كرده ام. در رشته كونگ فو تا چهار مرحله جلو مي روند كه به آن خط مي گويند. اگر سه خط مي گرفتم، شالم سبز مي شد. اين شال سبز معادل كمربند مشكي رشته هاي ديگر است.
سين: آخرين كتابي كه خوانده ايد؟
جيم: دو كتاب را به طور هم زمان خوانده ام: «شبيه صدام» ميخائيل رمضان و خاطرات احمد احمد. خاطرات احمد احمد آنقدر جذاب بود كه نتوانستم آن را كنار بگذارم.
سين: بهترين هديه اي كه گرفته ايد؟
جيم: جايزه حج به خاطر برنده شدنم در جشنواره مطبوعات. دو سال پياپي، در 75 و 76، به خاطر كاريكاتور و گرافيك مجله، برنده جايزه حج شدم. هر دو را به پدر و مادرم تقديم كردم كه به حج رفتند.
سين: اولين چيزي كه اگر بتوانيد، مي خريد؟
جيم: يك دوربين خوب ديجيتال تصويربرداري با تمام امكانات اعم از ميكروفون خوب و سه پايه خوب و ...
سين: عدالت يعني چه؟
جيم: عدالت به معناي برابري است. اگر خيلي دقيق نگاه كنيم هم سهل و هم ممتنع است.
سين: اولين خاطره تان از پدرتان
جيم: سه - چهار ساله بودم كه ماشيني را برايم خريده بود. آن هديه چهره خوبي را از پدرم در ذهنم ايجاد كرد.
سين: و شيطنتهاي دوران كودكي
جيم: فراوان داشته ام. آنقدر شيطنتم زياد بود كه معلم از دستم خسته مي شد. كلاسمان در سوم ابتدايي بزرگ بود. من آنقدر شيطان بودم كه جاي نشستنم را از بقيه جدا كرده بودند تا بتوانند كنترلم كنند. اما از آنجا باز هم شيطنت مي كردم!
سين: آزادي
جيم: (سوال سختي است. ما كاريكاتوريستها بيشتر بدون شرحيم. اگر بگوييد بكشم، خيلي راحتتر است!) يك موهبت الهي
سين: امام خميني (ره)
جيم: امام هم يك موهبت الهي بود.
سين: سوم تير 1384
جيم: اتفاق بزرگي بود.
سين: يك توصيه به جوانها
جيم: ما خادم اين بچه ها هستيم. فكر مي كنم هركس در هر زمينه اي، با اراده قوي و تلاش اميدوارانه، يك مقدار فعاليت كند، حتما به نتيجه مي رسد. به هر حال مشكلاتي مثل سد كنكور هست.
سين: يك بيت شعر
جيم: من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم / چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
سين: نام يك فيلم به ياد ماندني
جيم: ديكتاتور بزرگ و عصر جدي چارلي چاپلين. حاضرم دهها بار ديگر هم باز ببينمشان.
سين: و يك رمان خواندني
جيم: داستان يك انسان واقعي ‌[دو جلدي]
سين: غذاي دوست داشتني
جيم: قورمه سبزي!
سين: يك حديث براي قاب روي ديوار
جيم: «اشجع الناس، من غلب هواه»
سين: و آيه ي كه زياد زمزمه اش مي كنيد
جيم: «انا اعطيناك الكوثر»
سين: رفاه يعني به كجا برسيم؟
جيم: تا حدي از زندگي كه انسان احساس كند راحت است. البته اين به معناي مصرف گرايي نيست. بلكه منظور يك سري احتياجات اوليه است.
سين: ويژگي دوست داشتني پسرتان
جيم: خوش خنده است.
سين: چند نفر از دوستانش را مي شناسيد؟
جيم: دوستانمان مشتركند! در عرصه هاي انيميشن و گرافيك كار مي كنند
سين: دوست داريد به كجا برسد؟
جيم: به جايي برسد كه خودش خيلي دوست دارد. خيلي علاقمند است كه نقاش يا گرافيست خوبي بشود.
سين: پاسخگوترين مسئول
جيم: فكر مي كنم بيشتر پاسخها را بايد قوه قضائيه بدهد. به خاطر نوع كارش.
سين: زيباترين خداحافظي اي كه ديده ايد
جيم: در همين سفرم براي داوري به تركيه. وقت جدا شدن از يوري كوزوبكين، كاريكاتوريست اوكرايني. گريه هايش را موقع خداحافظي فراموش نمي كنم. او كاريكاتوريست بسيار ممتاز است. از غولهاي كاريكاتور جهان است. به خاطر تعداد زياد جايزه هايش، بايد نامش را در كتاب ركوردها ثبت كنند.

***

سيد محمدحسين شجاعي طباطبايي در نقش پسر
سين: امروز مي خواهيد بيست سال بعد به كجا برسيد؟
جيم: فكر نمي كنم تا بيست سال بعد رخ دهد. دوست دارم يكي از بزرگترين انيماتورهاي جهان بشوم. در اين رشته رقابت زياد است. شركتهاي قوي با انيماتورهاي زياد وجود دارند كه انيميشن هاي فوق العاده اي توليد مي كنند. شايد سي سال ديگر به اين آرزويم برسم.
سين: در رشته تخصصي شما، دكتر احمدي نژاد چه گامهايي را بايد بردارد؟
جيم: بايد در زمينه مشكلات اصلي جوانان گام بردارد: مسكن، ازدواج و كار ذهن همه را مشغول كرده.
در زمينه انيميشن هم پشتمان را بگيرد. امكانات استاندارد را در حدي كه بشود كار كرد، براي شركتها تهيه كند. چرا كه در اين رشته سرمايه گذاري نمي شود.
سين: تفريحتان چيست؟
جيم: من اكثرا ورزش مي كنم. مثلا شنا. مدت كوتاهي است كه ورزش اصلي ام، يعني تكواندو را ول كرده ام. يك مرحله مانده بود تا مشكي بگيرم. البته طراحي بهترين تفريح من است.
سين: آخرين كتابي كه خوانده ايد؟
جيم: بيشتر كتابهايي كه مي خوانم درباره انيميشن و نرم افزارهاي رايانه اي است. آخرينش «پوزر 5» (Poser 5) بود كه مربوط است به سه بعدي سازي و متحرك كردن فيگورها.
سين: بهترين هديه اي كه گرفته ايد؟
جيم: در 14 سالگي، يك سري وسايل گرافيك و نقاشي را از پدرم هديه گرفتم. بهترين هديه بعدي ام را در 16 سالگي گرفتم كه يك رايانه بود و به كارم مربوط بود. آن را هم پدرم هديه داد.
سين: اولين چيزي كه اگر بتوانيد، مي خريد؟
جيم: تلفن همراه!
سين: عدالت يعني چه؟
جيم: نمي توانم تعريف خيلي دقيقي بكنم. شايد فهميدن طرف مقابل. در مورد جامعه هم همين است. كسي كه خواسته ها را بفهمد مي تواند جامعه را كنترل كند.
سين: اولين خاطره تان از پدرتان
جيم: يك دوچرخه برايم گرفته بود. حدود نه سالم بود. تا قبل آن از دوچرخه مي ترسيدم. يك خورده بزرگتر شده بودم و ترس را كنار گذاشته بودم. پدرم براي تشويقم، دوچرخه خريد.
سين: و شيطنتهاي دوران كودكي
جيم: يكي از شرترين بچه هاي روي كره زمينم! از دوران آمادگي تنبيه مي شدم و از كلاس بيرونم مي كردند. مي گفتند بزرگ شوم، آرامتر مي شوم اما شرتر شم!
سين: آزادي
جيم: جزو چهره هاي برجسته راه آزادي، امام خميني است. او كسي است كه براي ايجاد آزادي در ايران خيلي كار كرد.
سين: امام خميني (ره)
جيم: روي جوانان حساب باز كرده بود. به جوانها آزادي داده بود تا خلاقيتشان را نشان بدهند.
سين: سوم تير 1384
جيم:
سين: يك توصيه به جوانها
جيم: هيچ كس نگويد من، چون ذليل مي شود. جوان بايد مناعت طبع داشته باشد و خودش را بزرگ جلوه ندهد.
سين: يك بيت شعر
جيم: تو نداني و نداني كه نداني / و بخواهي كه بداني و نداني
سين: نام يك فيلم به ياد ماندني
جيم: مسير سبز. خيلي قشنگ بود.
سين: و يك رمان خواندني
جيم: داستان يك انسان واقعي
سين: غذاي دوست داشتني
جيم: [مي خندد] از بچگي به مادرم مي گفتم چلو مرغ درست كند!
سين: يك حديث براي قاب روي ديوار
جيم: «كسي كه گفت من، ذليل مي شود»
سين: و آيه ي كه زياد زمزمه اش مي كنيد
جيم: «الحمدلله رب العالمين»
سين: رفاه يعني به كجا برسيم؟
جيم: يعني آن چيزي را كه هست، نشان بدهد. آزادي استعدادها. تا استعدادها بتوانند شكوفا بشوند.
سين: ويژگي دوست داشتني پدرتان
جيم: شوخ طبعي
سين: چند نفر از دوستانشان را مي شناسيد؟
جيم: تعداد زيادي را. با خيلي از آنها كار كرده ام: حسين نيرومند، عليرضا كاويان راد، حميد بهرامي و ...
سين: دوست داريد پدرتان به كجا برسد؟
جيم: از همين وضعيت الآنش هم راضي ام. جزو كساني بوده كه كاريكاتور ايران را در جهان مطرح كرده است.
سين: پاسخگوترين مسئول
جيم: خود آدم.
سين: زيباترين خداحافظي اي كه ديده ايد
جيم: اكثر خداحافظي ها خيلي شبيه هم هستند. براي خداحافظي اي كه خيلي غم انگيز بوده، با دوستي بود كه مدت طولاني باهم بوديم. از بچگي كه دور و برم را شناختم، دوست هم بوديم. ده سالم كه شد اسباب كشي كردند به جاي ديگري.

۲۲ آبان ۱۳۸۴

به ياد مصطفي عقاد كارگردان فيلم جاودانه «محمد رسول الله»

چهارشنبه 18 آبان 84، روز تكان دهنده اي براي كشور اردن بود. حكومت اردن بعد از مدتها حمايت از تروريستهاي بمب گذار در خاك عراق، خود قرباني حمله انتحاري شاخه عراقي القاعده شد.

در اثر اين حمله تروريستي به سه هتل بسيار مجلل در امان، پايتخت كشور اردن، 59 نفر كشته و 511 نفر زخمي شدند. القاعده علت اين عمليات انتحاري را، «تبديل شدن اين هتلها به مكانهايي امن براي ملاقاتهاي جاسوسان غربي» اعلام كرد هرچند، چند ساعت پيش از اين عمليات، تمام يهوديان و اسرائيليهاي ساكن هتلها، آنها را ترك گفته بودند.

اما اين حمله تروريستي تنها از بعد سياسي و انساني قابل توجه نبود. روز شنبه 21 آبان 84، دنياي هنر نيز به صف عزاداران اين واقعه پيوست. چرا كه «مصطفي عقاد»، كارگردان فيلم «محمد رسول الله» هم به جمع درگذشتگان اين انفجارها افزوده شد.

مصطفي عقاد به همراه دختر 33 ساله اش «ريما»، به اردن آمده بود تا در مراسم ازدواج يكي از بستگانش شركت كند. او در هنگام انفجارها در هتل «هيئات» اقامت داشت. دخترش ريما درجا كشته شد و خود مصطفي عقاد، در ناحيه گردن زخمهاي شديدي برداشت كه سه روز بعد به مرگش انجاميد.

مصطفي عقاد يك كارگردان و تهيه كننده هاليوودي بود كه تابعيت آمريكا را داشت. او در سال 1935 ميلادي، 70 سال پيش، در شهر «العفو»ي كشور سوريه به دنيا آمد.

مصطفي در نوزده سالگي خانه اش را ترك گفت تا در رشته تئاتر تحصيل كند. عقاد توانست در سال 1976، اولين و مشهورترين فيلم خود را درباره پيامبر گرامي اسلام بسازد. نام اصلي اين فيلم «الرساله: داستان اسلام» بود كه در ايران به «محمد رسول الله» مشهور شد. براي نوشتن فيلمنامه اين فيلم جاودانه، عقاد سه سال وقت صرف كرده بود.

مصطفي عقاد در سال 1981، دومين و آخرين فيلم مشهور خود را ساخت. نام اين فيلم «شير بيابان» بود و به زندگي و مبارزات «عمر مختار»، روحاني مبارز ليبيايي ليبي مي پرداخت. زندگي عمر مختار وقف مبارزه با استعمارگران ايتاليايي شده بود. جالب اينجاست كه بازيگر اصلي هر دو فيلم مصطفي عقاد، آنتوني كويين بود.
عقاد پس از كارگرداني اين دوفيلم، تا سال 2002 ميلادي، تهيه كنندگي ده فيلم ديگر را برعهده داشت. او درباره حضورش به عنوان يك مسلمان در هاليوود گفته بود: «در مبارزه دائمي با هاليوود شکست نخورده‌ام.»

مصطفي عقاد در سال 1371 به ايران دعوت شد تا فيلمي درباره حضرت امام خميني (ره) بسازد. اما متاسفانه اين اتفاق هرگز نيفتاد. چرا كه در آن سال، نه تحقيقات دقيق و كاملي درباره زندگي حضرت امام (ره) وجود داشت و نه ايران مي توانست در حين تحمل مشكلات اقتصادي سالهاي پس از جنگ، هزينه بسيار سنگين ساخت اين فيلم را بپردازد.

عقاد با اينكه نتوانسته بود فيلمي درباره حضرت امام (ره) بسازد اما معتقد بود در فيلم «شير صحرا» (عمر مختار) به اين شخصيت جاودانه ابراز ارادت كرده است. او در گفتگويي با نشريه «ميدل ايست» اظهار داشته بود كه اين فيلم را با تاسي از انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره) ساخته است. او گفته بود: «عمر مختار حتي از لحاظ شكلي به آيت‌الله خميني شبيه است. البته اين يك تصادف است و ما نمي‌دانستيم كه اين تصادف به ساخته شدن فيلم كمك خواهد كرد.»

مصطفي عقاد يكبار ديگر، در سال 1378، به مناسبت جشنواره فيلم فجر به تهران سفر كرد. او در اين سفر، از شيفتگي اش نسبت به سينماي پاك و سالم ايران سخن گفته بود و ابراز تمايل كرده بود تا بازهم، سفري به ايران داشته باشد اما اجل به او مهلت نداد.
يادش گرامي باد.

درباره هنر

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته هنر ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی قلمرو است.

دسته قبلی يادداشت می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.