صفحه اصلی

سياست آرشیو

۲۹ آبان ۱۳۸۳

راستي چرا افغانيها پيرمرد ندارند؟

امروز, جهان به عزم يكپارچه اش براي محو تروريسم مي بالد؛
امروز, جهان چشم به منجي خود, آمريكا, دوخته تا ريشه ترور را بر كند؛
امروز, جهان به قرباني بزرگ تروريسم! حق مي دهد تا تروريستها را از ميان بر دارد؛
امروز, جهان به حاميان تروريسم, به ديده دشمن مي نگرد؛
امروز, جهان به جنگ عليه ترور برخاسته است.
سالهاست بمباران اتمي هيروشيما و ناكازاكي فراموش شده, ويتنام در حال توسعه است و بازماندگان مسافران هواپيماي ايراني, به نشان افتخار افسر آمريكايي عادت كرده اند.
سالهاست كه فلسطينيها كشته مي شوند؛ سالهاست كه از قتل عام صربرنيتسا مي گذرد.
ديگر كسي از كشتار صبرا و شتيلا و قانا سراغي نمي گيرد و همه خوب مي دانند مردم عراق, از گرسنگي و بيماري, هزار هزار مي ميرند.
امروز, در هزاره سوم غربيها, آمريكا خونخواه بزرگ قربانيان تروريسم است.
امروز, پدر «محمد الدوره» تروريست است و مادر «احمد قصير» حامي تروريسم. و جهانيان دست به دعا برداشته اند كه مبادا موشكهاي آمريكايي دقيقاً به هدف اصابت نكند!
امروز, در هزاره سوم غربيها , خبري از برده داري نيست اما چند تايي انسان درجه دو, هنوز باقي مانده اند كه نه بهداشت را رعايت مي كنند, نه خانه اي دارند و نه حق رأي!
امروز, كشورهاي اسلامي خدا خدا مي كنند كه جزو فهرست آمريكايي حاميان تروريسم قرار نگيرند؛
امروز, هيچ دولتي جرأت ندارد «مرگ بر آمريكا» بگويد.

ادامه "راستي چرا افغانيها پيرمرد ندارند؟" »

من و اختيارات رييس جمهور

وقتي كه يك رييس جمهور به دنبال افزايش اختياراتش است
دل من آشوب مي شود.
چرا يك مرد، بايد به دنبال قدرتي بيشتر باشد؟

«طعم قدرتمندي، سخت سكر آور است.»

چرا بايد مردي گفتگو مدار، قدرت طلب شود؟
چرا بايد مردي كه دم از توسعه سياسي مي زد، «ديكتاتوري مدرن» بخواهد؟

ديكتاتوري مدرن يعني
يك ديكتاتور خوش سيما،
كه با راي مردم انتخاب شود
و قانونا ديكتاتوري كند.
چرا كه ابرويي بالاي چشمانش نيست!

من اگر رييس جمهور بودم،
به دنبال افزايش اختياراتم نبودم.

پايي كه توان راه رفتن ندارد،
به «ويلچر» بيش از «تانك» نياز دارد.

آبان 81

---------------------
مؤخره: در آبان ماه سال 81، تازه لايحه «افزايش اختيارات رئيس جمهور» به مجلس ارائه شده بود و بازار بحث ها در اطرافش، داغ بود. متن زير يادگار آن دوران است كه در هفته نامه «حريم» چاپ شد. ما، همه فكر مي كرديم انتشار اين متن باعث تعطيلي حريم خواهد شد اما ظاهرا چون انتشار اين متن در روز دوشنبه، چند روز بعد از سخنراني مقام معظم رهبري درباره «ديكتاتوري مدرن» شد، كسي به ما نه چيزي گفت و نه تذكري داد. شايد هم، آنقدر سر همه به اين مسايل گرم بود كه فرصت نمي كردند به حساب «حريم» برسند.

دغدغه هاي ارزشمند يك رئيس جمهور

«سيدمحمد خاتمي، رئيس جمهوري ابراز اميدواري كرد: روزي، احمد مسجد جامعي به خاطر فعاليت هاي قرآني، به عنوان كسي كه فعاليت توطئه آميز، ضداسلامي و ضدانقلابي كرده است، مجبور به پاسخگويي نباشد.»
روزنامه ايران- شنبه 2/9/81
صحبت هاي جناب آقاي خاتمي در مراسم نهمين دوره تكريم و تجليل از خادمان قرآن كريم را به چند گونه مي توان تعبير كرد:
1- ايشان نسبت به فعاليت هاي وزارت ارشاد در عرصه هاي مختلف، مانند كتاب، سينما، تئاتر، موسيقي و... نگران هستند و احساس مي كنند كه اين فعاليت ها، خلاف قانون و عكس شعار قانون گرايي است، لذا كوشيده اند با تذكري غيرمستقيم، نسبت به ادامه اين تخلف ها هشدار دهند.
2- با توجه به حساسيت فوق العاده و اهميت زياد فعاليت هاي قرآني، آقاي خاتمي خواسته اند تا از سرايت تخلفات موجود در ساير بخش هاي وزارت ارشاد به عرصه قرآن، با هشدار خود، جلوگيري كرده باشند.
3-با توجه به بحث داغ لايحه افزايش اختيارات رئيس جمهور، آقاي خاتمي خواسته اند با اين هشدار به اطرافيان خود بفهمانند كه ايشان حافظ قانون اساسي هستند و حتي اگر فعاليت هاي قرآني وزارت ارشاد در تعارض با بعضي اصول قانون اساسي باشد، ايشان ساكت نخواهند نشست و در صورت افزايش اختياراتشان، قبل از هر چيز به تخلفات اين وزارتخانه رسيدگي خواهند كرد.
4- جناب آقاي خاتمي خواهان افزايش فعاليت هاي قرآني وزارت ارشاد هستند و در واقع، با اين ابراز اميدواري خود كوشيده اند مسئولان امر را، به فعاليت بيشتر تحريك كنند. هرچند كه اين خواسته ايشان، از طريق كنايي مطرح شده است.

ادامه "دغدغه هاي ارزشمند يك رئيس جمهور" »

«خاك سفيد» عرصه سياست

چند سال پيش، تهراني ها، محله اي را در منطقه تهران پارس مي شناختند كه به «خاك سفيد» معروف بود. محله اي امن براي قاچاقچيان مواد مخدر، زنان بدكار و حتي جاسوسان كشورهاي بيگانه بين همه مشهور بود كه نيروي انتظامي، چندبار سعي كرده تا اين منطقه را پاك سازي كند اما موفق نشده است. حتي عده اي مي گفتند كه ورود ماموران نيروي انتظامي به اين محله، ممنوع شده است.
با اين حال، تمام ساكنان «جزيره» هم، خلافكار نبودند. تعداد زيادي از شهروندان درستكار، ميان آنان وجود داشت كه هم از افسار گسيختگي اين بزهكاران به تنگ آمده بودند و هم، به دلايلي، توانايي نقل مكان از اين محله را نداشتند.
سرانجام، نيروي انتظامي عزم خود را جزم كرد و در اقدامي ضربتي و استادانه، نه تنها «جزيره» را جمع كرد بلكه، با تعيين محل هايي براي اسكان ساكنان درستكار اين محله، آنان را از شر خلافكاران نجات داد.
¤ ¤ ¤
امروز، عرصه سياست ما هم، گرفتار «خاك سفيد»ي ديگر است. يك حزب سياسي، كه با رانت هاي اطلاعاتي، اقتصادي و سياسي زنده است، به «جزيره»اي در عرصه سياست تبديل شده است. يك حزب پرمدعا، كه اعضاي افراطي و غوغازيست آن، چنان زمام امور را به دست گرفته اند كه هيچ عضو معتدل و مستقلي، جرات نكند به آنان، كوچكترين انتقادي كند. تندرواني كه ندادن اجازه صحبت به مخالفان خود را، حق مسلم خويش مي دانند.

ادامه "«خاك سفيد» عرصه سياست" »

پديده دانشجويان «منتقد»

نگاهي به تجمع اخير دانشجويان بسيجي در دانشگاه تهران

روز سه شنبه، 28/8/81، بيش از پنج هزار نفر از دانشجويان بسيجي، با شركت در تجمعي پرشور، آمادگي خود را براي اجراي فرامين رهبري اعلام كردند. اين تجمع، كه «انتظار محرم» نام داشت، در واقع به عنوان اعتراض آنان نسبت به تحركات مافياي قدرت و ثروت و آشوب طلبي هاي آنان در محيطهاي دانشگاهي، برگزار شد.
حضور گسترده دانشجويان در اين تجمع، در ميان همه تجمع هايي كه در دو هفته اخير برگزار شده است، بي سابقه بود. چرا كه از نظر تعداد دانشجويان شركت كننده در تجمعات دانشجويي، بعد از اين تجمع، تجمع دانشگاه صنعتي شريف (دو شنبه 27/8/81) قرار داشت كه با حضور تقريبا سه هزار دانشجو برگزار شد. هر چند كه آن تجمع هم، به كمك تعطيلي رسمي كلاس ها توسط بعضي مسؤولان دانشگاه ها، و در اختيار گذاشتن امكانات حمل و نقل گسترده به انجمن هاي اسلامي، به اين تعداد رسيد. ضمن اينكه دست كم هزار نفر از اين حدود سه هزار نفر دانشجو، كساني بودند كه به عنوان «منتقد» حضور يافته بودند.

ادامه "پديده دانشجويان «منتقد»" »

علي لاريجاني: مردی برای همه فصول

یک استاد فلسفه دانشگاه تهران، مغضوب ترین چهره جناح منتقدان دولت در ایران است. اصلاح طلبان، بیش از همه منتقدان خود، از او واهمه دارند. حتی علی اکبر هاشمی رفسنجانی، پر نفوذترین سیاستمدار ایرانی، به اندازه او دشمن ندارد.
در تمام تجمعات اعتراض آمیز دانشجویی شعارهایی علیه او شنیده می شود. تمام حرکات سازمان تحت امر او زیر ذره بین اصلاح طلبان است. کوچکترین تحرک این سازمان، با تندترین و درشت ترین تیترهای روزنامه اصلاح طلب مواجه می شود. تیترهایی که علیه علی جنتی، دبیر شورای نگهبان قانون اساسی هم، منتشر نشده است. با این حال قدرت واقعی او از سید محمد خاتمی، رییس جمهور اصلاح طلب ایران، بیشتر است.
مخالفان او، وی را به سیلویو برلونسکی، نخست وزیر و غول رسانه ای ایتالیا، و پنجمین مرد ثروتمند این کشور شبیه می دانند. اما علی لاریجانی تفاوتهای بسیاری با برلونسکی دارد.
او دارای درجه دکترا در رشته فلسفه است. همانگونه که محتوای بیشتر سخنرانی های او مسائل فلسفی هر حوزه است. لاریجانی استاد فلسفه دانشگاه تهران بوده است. کمی پیش از آن، او شاگرد و داماد مهمترین ایدئولوگ جمهوری اسلامی ایران، آیت الله شهید مرتضی مطهری، بوده است. کسی که رهبر فعلی ایران، آیت الله سید علی خامنه ای، افکار او را مبنای جمهوری اسلامی ایران معرفی کرده است.

ادامه "علي لاريجاني: مردی برای همه فصول" »

۸ بهمن ۱۳۸۳

آخرين فشنگ: وزارت ارشاد

ايران کشورغير قابل پيش بيني اي است. ايرانيان هيچگاه تلاش نکرده اند خود را با شيوه زندگي غربي مطابقت دهند. درست در زماني که تمام جهان، ايمان به ليبرال ـ دمکراسي را موفقترين تجربه انسان براي رسيدن به رفاه مي داند، ايرانيان بر«شاه» خود مي شورند تا از نقشه او براي رسيدن به «دروازه هاي تمدن بزرگ» جلوگيري کنند و آيت الله خميني (ره)، رهبر پر نفوذ مذهبي و سياسي، از روستائيان و شهرنشينان مي خواهد که براي زنده کردن قانونهاي اسلام، که از 1400 سال پيش اصولي تغيير ناپذير دارد، از جان خود بگذرند.
پس از فرار شاه و پيروزي انقلاب اسلامي، در طبقه هاي اجتماعي دگرگوني هاي مهمي رخ مي دهد و با استقرار ارزشها و هنجارهاي تازه، حاکمان جديدي نيز رشته امور را به دست مي گيرند.
از ديد غرب، تا 19 سال پس از انقلاب اسلامي 57، حاکميت در ايران، کليتي گسست ناپذير است که سر ناسازگاري با نظم نوين جهاني دارد.
اما پس از پيروزي غير منتظره رييس جمهور خاتمي، در انتخابات دوم خرداد 1376، فرصت سخن گفتن با ايرانيان، آهسته آهسته آماده شد.
پس از شش سال حکومت اصلاح طلبان بر ايران ـ در قوه مجريه، مجلس شوراي اسلامي و شوراهاي اسلامي شهر و روستا ـ هرچند که اصلاح طلبان مي گويند نتوانسته اند بسياري از شعارهاي خود را عملي کنند اما حرکتهاي بنياديني در عرصه فرهنگ صورت گرفته، که به نوعي سرخوردگي اصلاحات در عرصه سياست را جبران مي کند. بيشتر اين حرکات، به رهبري تنها وزارت خانه فرهنگي ـ هنري حکومت ايران انجام شده است.
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، مهمترين مرجع حکومتي براي اجراي سياستهاي فرهنگي جمهوري اسلامي ايران است. به خاطر مشکلات اقتصادي، جريانهاي هنري و فرهنگي تنها با حمايتهاي حکومتي قادر به ادامه حيات هستند. به همين دليل، در عمل، مديران اين وزارت خانه، افقهاي کلي هنر و فرهنگ را تعيين مي کنند.
پس از پيروزي انتخاباتي اصلاح طلبان، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به وزارتي کليدي تبديل شد. ايرانيان سيد محمد خاتمي، رييس جمهور ايران را، از سالها پيش که وزير اين وزارت خانه بود، مي شناختند.
سيد عطاء الله مهاجراني، اولين وزير ارشاد خاتمي بود که پس از دو بار استيضاح اصولگرايان، استعفا داد تا در مرکز گفتگوي تمدنها، به فرهنگ جهاني و بين المللي کردن شعارهاي رييس جمهور بپردازد. او در اوايل دهه فجر سال 1382، جشنهاي ده روزه پيروزي انقلاب اسلامي، به دادسراي عمومي و انقلاب احضار شد تا به شکايت زني که مدعي بود همسر عقدي وي است، پاسخ گويد. اين بازجويي چهار ساعت طول کشيد. گفته مي شود كه او، هم اكنون به دنبال كسب اجازه اقامت دائم در كشور انگليس، و دشمن سنتي ايران، است. مهاجراني براي تهيه هزينه هاي اين اقامت، حاضر شده كتاب خانه شخصي خود را به فروش برساند. در واقع او اگر با انتشار رمان سياسي «بهشت خاكستري» به همه نشان داد كه از حكومت جدا شده است، حالا به غربي ها مي فهماند كه براي زندگي ميان آنها، حاضر است پيشينه فرهنگي خود را به حراج بگذارد.
علي لاريجاني، از قدرتمندترين چهره هاي اصولگرا، که اينك پس از ده سال تكيه زدن بر صندلي رياست سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران، با قدرداني كم سابقه رهبر انقلاب اسلامي ايران كنار رفته، وزير ارشادي بود که پس از استعفاي خاتمي از اين وزارت خانه، جاي وي را گرفت. اصلاح طلبان مي گويند او اين بار هم مي خواهد با شرکت در انتخابات رياست جمهوري سال آينده، جاي خاتمي را بگيرد و به عنوان ششمين رييس جمهور ايران و سومين رييس جمهور غير روحاني، سوگند ياد کند. علي لاريجاني با پنج شبکه تلويزيوني سراسري داخلي، پانزده شبکه محلي و هفت شبکه بين المللي امپراتور رسانه هاي ايران بود. سازمان دست پرورده او همچنين هفت شبکه راديويي داخلي و شش شبکه بين المللي دارد.
دومين وزير ارشاد کابينه اصلاح طلبان اما شهرت و نفوذ اين سه نفر را ندارد. احمد مسجد جامعي سالها معاون وزير ارشاد بود تا اينکه حساسيتها عليه مهاجراني، هماي وزارت را بر شانه او نشاند. مسجد جامعي مردي است که معاون بيشتر وزيران ارشاد جمهوري اسلامي بوده است. از سيد محمد خاتمي گرفته تا علي لاريجاني و سيد عطاء الله مهاجراني. اين سابقه نشان دهنده نوع نگاه سياستمداران ايراني به اوست. چرا که هيچ گروهي از جانب مسجد جامعي احساس خطر نمي کند. خانواده مذهبي وزير ارشاد، مخصوصا پدر و عموهاي روحاني اش، به او کمک کرده تا از تيز تيغ انتقادهاي روحانيان دور بماند. به همين خاطر، سر اين وزارت خانه سالم مانده است اما بدنه آن داراي زخمهاي بسياري است.
مهمترين زخم اين وزارت خانه مربوط به انتشار دو كتاب‌ «زنان‌ موسيقي‌ ايران‌» و «زنان‌ پرده‌ نشين‌ و مردان‌ جوشن‌پوش‌» است. نويسندگان اين دو کتاب، ناشر آنها و حتي رييس اداره کتاب وزارت ارشاد، متهمان اين پرونده بودند که در دادگاه تجديد نظر، مجازات زندان مجيد صيادي‌، رييس‌ اداره‌ كتاب،‌ به‌سه ميليون‌ تومان‌ جزاي‌ نقدي‌ و محروميت‌ دايم‌ وي‌ از تصدي‌ نظارت‌ بر انتشار كتاب‌ و امور مشابه‌ به‌ يك‌ سال‌ انفصال‌ موقت‌ تبديل‌ شد.
جرم اين افراد اهانت به مقدسات شناخته شده بود.
آتش بس اصولگرايان نسبت به شخص مسجد جامعي سبب شده است که او راه وزير قبلي را با جديت بيشتري دنبال کند.
او در سال 81، رمان «شهري که زير درختان سدر مرد» را به عنوان رمان قابل تقدير سال 1380 معرفي کرد. خسرو حمزوي، نويسنده اين رمان، توانسته بود هوشمندانه، مشخصات ظاهري ضد قهرمان ديکتاتور و مستبد رمان خود را، مانند بنيان گذار جمهوري اسلامي ايران نظيره سازي کند. حتي در اين رمان، شخصيتهاي منفي اي وجود داشتند که دست و پاي خود را، در راه رسيدن به اهداف ضد قهرمان رمان، از دست داده بودند و حالا به او پشت کرده بودند.
اين انتخاب با خشم نويسندگان اصولگرا مواجه شد و کشمکشها بر سر حذف نام اين رمان، خاکريزهاي آنان را يک پله عقب راند: ديگر کسي به مجوز انتشار اين دست رمانها، معترض نبود.
مسجد جامعي در سال 81، رمان «چراغها را من خاموش مي کنم»، نوشته زويا پيرزاد، نويسنده زن ارمني را، شايسته عنوان کتاب سال جمهوري اسلامي دانست. اين کتاب، اولين رماني بود که بالاترين جايزه دولتي جمهوري اسلامي را به خود اختصاص مي داد.
اين انتخاب وزارت ارشاد، براي غرب پيامهاي مهمي به همراه داشت. غرب متوجه شد که جريان حاکم بر وزارت ارشاد مي کوشد با ارايه چهره جديدي از تاريخ انقلاب اسلامي، روايت غالب را کنار بزند. در برترين رمان جمهوري اسلامي، ديگر از خشونتهاي سازمان امنيتي رژيم شاه عليه مخالفان و حتي مبارزه هاي اسلامگرايان بر ضد سلسله پهلوي خبري نيست. نويسنده رمان، جامعه ايران را، در اوج قدرت محمد رضا شاه، به گونه اي تصوير کرده که جوانان ايراني از امنيت و رفاه مردم در آن دوره و دغدغه هاي اشرافي آنان، حيرت زده مي شوند.
وزارت ارشاد براي فرستادن اين پيام به غرب، در داخل کشور هزينه اي نپرداخت چرا که اصولگرايان در فکر مسايل ديگري بودند.
مهر ماه 1382، ماه سرنوشت سازي براي جريانهاي مخالف نظام اسلامي بود. غرب تصميم گرفت با انتخاب شيرين عبادي به عنوان برنده جايزه صلح نوبل، جبهه جديدي را عليه ايران بگشايد. با اين انتخاب دولتمردان ايراني فهميدند علاوه بر چالشها بر سر برنامه هسته اي ايران، بايد در مساله حقوق بشر هم فشارهاي بيشتري را تحمل کنند. ايرانيان مخالف حکومت ايران هم راه ساده تري را براي ارتباط با غرب يافتند.
رقيبان اين حقوقدان زن ايراني، و اولين قاضي زن رژيم شاه، جرج دبليو بوش رييس جمهور آمريکا، آريل شارون نخست وزير اسرائيل و پاپ ژان پل دوم، منتقدترين رهبر کاتوليکهاي جهان در تاريخ اين فرقه مسيحي، بودند. بسياري از مسيحيان با شنيدن نتيجه اين جايزه، از ابراز نارضايتي خود، خودداري نکردند.
رييس جمهور ايران نيز جايزه صلح نوبل را سياسي خواند. او اين جمله را سه بار تکرار کرد تا ايراني ها موضع صريح او و دولت ايران را بدانند. اما مسجدجامعي اولين و بلندپايه ترين مقام رسمي جمهوري اسلامي بود که به شيرين عبادي تبريک گفت. او پيش بيني کرد که «فضاي داخلي ايران، همچنان افتخارات ديگري را براي ايرانيان رقم خواهد زد.»
شايد منظور مسجد جامعي از فضاي داخلي ايران، فضايي بود که توسط خود او و وزارت خانه متبوعش، به وجود آمده بود. راهي که توسط مهاجراني، آغاز شده بود.
در اين چند سال نويسندگان و شاعران ممنوع بسياري، با تبليغات فراوان، دوباره به عرصه فرهنگ ايران بازگشتند.
احمد کسروي، که توسط گروه فدائيان اسلام و با تاييد مراجع بزرگ شيعه، به جرم اهانت به امامان اين مذهب و انکار مهمترين اعتقادات ديني، اعدام انقلابي شده بود، دوباره بازگشت و کتابهاي او، پس از سالها، تجديد چاپ شدند. در همان سالها، با انتشار کتاب «اسرار هزار ساله» کسروي، آيت الله خميني (ره) احساس خطر کرد و با چند روز کار شبانه روزي، کتاب «کشف الاسرار» را تاليف کرد تا به ادعاهاي ضد دين کسروي پاسخ گويد.
نويسنده اي چون صادق هدايت، که در دومين خودکشي جان خود را از دست داد، به جاي محمدعلي جمالزاده و نويسندگان قديمي تر، به عنوان «پدر ادبيات داستاني» معرفي شد و بيشتر کتابهاي او، با سر و صداي فراوان، وارد بازار کتاب شد. او کسي بود که يک نوجوان دبيرستاني دوستدارش را، با مصرف کوکائين و نوشيدني هاي الکلي آشنا کرد. هيچ داستاني از صادق هدايت نبود که در آن، به صورتي تمسخر آميز، از روحانيان و دانشمندان ديني ياد نشود. با اينکه بن مايه هاي فکري هدايت، کاملا ضد نظام فکري رسمي جمهوري اسلامي بوده است اما عکسهاي او، در نمايشگاه دولتي کتاب، بر ديوار غرفه ها نصب مي شود.
با اينکه بارها و بارها، رفتارهاي جنسي خارج از عرف و بي قيدانه، توسط حکومت ايران زشت شمرده شده و جوانان از آنها پرهيز داده شده اند اما حتي نامه هاي عاشقانه فروغ فرخزاد به پسري که پنهاني با او رابطه داشت، در ايران چاپ مي شود.
حتي مخالفان سياسي دولت ايران هم به کمک وزارت ارشاد، تبليغ و ترويج مي شوند.
غلامحسين ساعدي از همکاران گروه تروريستي چريکهاي فدايي خلق بود که براي سرنگوني حکومت نوپاي انقلابي همه تلاش خود را به کار بست و پس از ناکامي، از ايران گريخت. او حتي در خارج از ايران به فعاليتهاي خود بر ضد جمهوري اسلامي ادامه داد و در مصاحبه اي، دشنامهاي رکيکي را نثار بنيان گذار جمهوري اسلامي کرد.
نادر نادر پور، عضو مرکزيت يکي از گروه هاي سلطنت طلب، از ديگر شاعراني است که در فضاي جديد ايران، کتابهايش تجديد چاپ مي شوند و عکس او با کراوات، روي جلد کتابها نقش مي بندد. کراواتي که استفاده از آن، مانع ورود مراجعان به اداره هاي دولتي است.
در ايران جديد، عباس معروفي نيز شاهد انتشار مجدد آثارش و تبليغ آنها در روزنامه هاي ايراني است. معروفي از شاهدان پرونده رستوران ميکونوس بود که موجب صدور حکم جلب علي اکبر هاشمي رفسنجاني، رييس جمهور پر نفوذ سابق ايران، و علي فلاحيان، وزير اطلاعات وي، شد.
از ديگر قهرمانان فضاي جديد، رضا براهني است. او در مهمترين رمان خود، به تبليغ تنفر ميان اقوام ايراني و تاييد گرايشهاي تجزيه خواهانه پرداخته است. مهمترين مشکل داخلي جمهوري اسلامي ايران مي تواند تجزيه طلبي اقوام کرد، ترک، عرب، ترکمن و حتي لر و بلوچ باشد. مشکلي که در سالهاي اول تشکيل جمهوري اسلامي خود را به خوبي نشان داد.
رضا براهني توانست با رايزني هاي گسترده در انجمن جهاني قلم، شديد اللحن ترين بيانيه هاي جهاني بيست و پنج سال اخير را، عليه ايران به تصويب برساند.
در واقع اصلاح طلبان، براي پيروزي بر اصولگرايان، بزرگترين لشگرکشي فرهنگي تاريخ ايران را، انجام داده اند. ارتشي که تنها نيمي از نظاميان آن، در داخل ايران زندگي مي کنند.
آيت الله سيد علي خامنه اي، دومين رهبر جمهوري اسلامي ايران، سيزده سال پيش، خطر «تهاجم فرهنگي» را به زمامداران ايران گوشزد کرده بودند اما اکنون، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي اصلاح طلبان، رسما تهاجم فرهنگي را آغاز کرده است. پديده اي که در هيچ جاي جهان سابقه نداشته است.
دولت ايالات متحده آمريکا تنها در اتحاد جماهير شوروي توانست با ميلياردها دلار هزينه، حکومتگراني را بر سر کار بياورد که با تزلزل مباني فکري حاکميت، روند فروپاشي بزرگترين حکومت کمونيستي جهان را، سرعت ببخشند.
اصلاح طلبان به درستي فهميده اند که براي باقي ماندن بر کرسيهاي قدرت، بايد روش زندگي ايرانيان را عوض کنند. روشي که از طرز فکر مردم به وجود آمده است. آنها براي رسيدن به اين هدف، از روشنفکران مخالف جمهوري اسلامي و نويسندگان در حاشيه کمک گرفته اند. اوج اين پيوند در روزنامه هاي اصلاح طلبان پديدار شده است. روزنامه «ياس نو»، ارگان غير رسمي حزب مشارکت، مهترين حزب اصلاح طلب، تا قبل از تعطيلي، هر روز در صفحات هنري خود به معرفي اين دسته هنرمندان مي پرداخت. همچنان که صفحه ادبيات اين روزنامه جايگاه مطالب و اخبار نويسندگان و شاعران عضو کانون نويسندگان بود. گروهي که بيست و چهار سال است در جمهوري اسلامي رسميت نيافته و مجوز فعاليت دريافت نکرده است.
تصوير رييس فعلي کانون نويسندگان، در ده سال اخير، فقط يکبار از تلويزيون جمهوري اسلامي پخش شده است. هنگامي که محمود دولت آبادي، در «کنفرانس برلين» مي کوشيد تا مخالفان حکومت ايران را به سکوت فرا بخواند تا بتواند سخنراني کند. تلاشي که بارها تجربه شد اما نتيجه نداد.
اعضاي اين کانون غير قانوني، با دومين کلمه نام حکومت ايران، يعني جمهوري «اسلامي»، مخالفند. بر همين اساس، مرام نامه اين گروه بدون نام خدا آغاز مي شود.
وزارت ارشاد حکومت ايران، اين مخالفت با دينداري را، در همه عرصه هاي هنري تشويق مي کند. بهترين فيلم جشنواره دولتي فيلم فجر در سال 80، فيلمي بود که دين را به «خانه اي روي آب» تشبيه کرده بود. در انتهاي اين فيلم، يک پزشک زنان بي بند و بار نشان داده مي شود که در بهشت موعود مسلمانان، هم رتبه يک حافظ نوجوان قرآن، کتاب مقدس مسلمان، است.
رفتارها و سياستهاي فرهنگي اصلاح طلبان نشان مي دهد که آنان براي پيروزي بر اصولگرايان، از تجربه هاي غرب براي فتح آندلس درس گرفته اند.
امروز در جمهوري اسلامي ايران، اشاره غير مستقيم به اعضاي تناسلي و روابط جنسي، کاملا آزاد است. در فيلم «بوتيک»، بهترين فيلم اول جشنواره دولتي فيلم فجر در سال 82، اين کنايه ها بسيارند. حتي در يکي از صحنه هاي فيلم، مرد بوتيک دار به زن بدکاري که با او رابطه دارد، قول مي دهد تا براي عضو تناسلي او هديه بخرد.
در کتابهاي داستاني و غير داستاني، اين روند شدت بيشتري دارد. دليل آن يک نکته ساده اما ظريف است: اصولگرايان و منتقدان دولت، فرصت ندارند همه اين کتابها را بخوانند.
حتي اگر اصلاح طلبان در انتخابات رياست جمهوري سال آينده، مثل انتخابات شوراهاي اسلامي شهر و روستا و مجلس شوراي اسلامي، شکست بخورند؛ تا سالها نشانه هاي حضور آنان در عرصه فرهنگ باقي خواهد ماند. چرا که فرهنگ ايرانيان در حال رانده شدن به مرحله اي است که پس از آن، بازگشي در کار نخواهد بود.

۲۰ فروردین ۱۳۸۴

غنچه هاي راه آزادي|نوجوانان مبارز فلسطيني

اشاره:
مبارزه فلسطيني ها عليه صهيونيستهاي اشغالگر، از پنجاه سال پيش شروع شده است. از همان روزهايي كه نخست وزير انگليس، اعلاميه «بالفور» را صادر كرد و كل فلسطين را به يهوديان صهيونيست بخشيد.
از آن روز تا به حال، اين كشور كوچك غرب آسيا، با باغهاي هاي سرسبز زيتون و پرتقال، سعادت آرامش را احساس نكرده است. آخر چطور وقتي دزدي در خانه باشد، صاحب خانه ساكت بنشيند؟
فلسطيني ها در راه مبارزه با اشغالگران تجربه هاي متفاوتي داشته اند. در اوايل كار، آنها چشم اميدشان به ديگر كشورهاي عربي بود. آخر فكر مي كردند عربها متحدترين قوم دنيا هستند. اما وقتي جنگ شش روزه در سال 1344 اتفاق افتاد و كشورهاي پر دبدبه و كبكبه عربي زود فرار را برقرار ترجيح دادند و تسليم زورگويي هاي اسرائيل شدند، فلسطيني ها فهميدند از اين كشورها بخاري بلند نخواهد شد. براي همين به فكر يافتن راههاي تازه تر مقاومت افتادند.
در آن سالها، ميان شوروي و امريكا، جنگ سرد وجود داشت. يعني اين دو ابرقدرت سر همه چيز باهم رقابت داشتند. از فرستادن ماهواره به فضا گرفته تا ساختن سلاحهاي هسته اي.
فلسطيني ها فكر كردند چون شوروي با امريكا رقابت مي كند، پس با اسرائيلي ها بد است. همين گونه شد كه گروههاي مبارز چپ گرا ـ كه به كمك شوروي اميد داشتند ـ رهبري نهضت مقاومت را به دست گرفتند.
سالها گذشت اما اين طرز فكر هم نتوانست كاري از پيش ببرد. مبارزه فلسطيني ها شبيه بازي موش و گربه اي شد كه آمريكا و شوروي مواظب بودند نه موش اسير گربه شود و نه گربه از موش آسيبي جدي ببيند!
اما يك دفعه در ايران اتفاقي افتاد كه مثل بمب در جهان صدا كرد. مردم ايران به رهبري امام خميني (ره) توانستند نزديكترين متحد امريكا در خاورميانه، يعني محمدرضا پهلوي را از كشورشان فراري بدهند و رژيمش را ساقط كنند. درست در زماني كه جهان غرب فكر مي كرد مسلمانان ديگر مرده اند و براي آنها هيچ خطري ندارند.
پيروزي انقلاب اسلامي ايران در 22 بهمن 1357 (1979 ميلادي)، روحيه مردم فلسطين را از اين رو به آن رو كرد. آنها فهميدند كه اگر تنها به اسلام تكيه كنند و به شرق و غرب وابسته نباشند، روزگارشان عوض خواهد شد. به اين ترتيب، گروههاي مبارز «اسلامي» شكل گرفتند و مبارزه با اسرائيل وارد عرصه جديدي شد چنانچه در آذر 1365 (1987 ميلادي) اولين «انتفاضه» اتفاق افتاد. انتفاضه يا «انقلاب سنگ‌» نخستين مقاومت جدي و فراگير مردم فلسطين عليه اسرائيلي ها بود. هزاران تظاهركننده ـ كه بيشترشان جوانان و نوجوانان بودند ـ عليه اشغالگران به خيابان ها ريختند. ارتش اسرائيل تظاهركنندگان را به گلوله بست و قتل عام كرد. اما اين پايان ماجرا نبود.
همين اسلام گرايي در لبنان هم اتفاق افتاده بود. به همت امام موسي صدر و شهيد دكتر مصطفي چمران و خيلي هاي ديگر، شيعيان فقير و مظلوم جنوب لبنان باهم متحد شدند و جنبش مقاومت لبنان را پي ريزي كردند تا جنوب لبنان را از دست اسرائيلي ها نجات بدهند.
اما قيام مردم فلسطين عليه رژيم اسرائيل، مثل قيام مردم ايران پيروز نشد. مشكل اصلي آنها اين بود كه رهبري مثل امام (ره) نداشتند. رهبران آنها در عمق دلشان به اسلام اعتقادي نداشتند. براي همين زود خسته شدند و به مذاكره با اسرائيل كشيده شدند.
اين اتفاق براي شيعيان لبنان نيفتاد. آنها الگوهايي مثل حضرت علي و امام حسين (عليهما السلام) داشتند. براي همين حاضر نمي شدند به ذلت مذاكره با دشمن تن بدهند. رهبران آنها هم با گوشت و خونشان اسلام را دوست داشتند. شهيد سيد عباس موسوي اولين رهبر حزب الله لبنان بود كه در اين راه شهيد شد. دومين رهبر حزب الله، سيد حسن نصرالله بود كه خداوند تا به امروز او را حفظ كرده است.
لبناني ها آنقدر جنگيدند و شهيد دادند كه در روزهاي اول خرداد سال 1379 (2000 ميلادي) ، اسرائيل مجبور شد از جنوب لبنان عقب نشيني كند و فرار را بر قرار ترجيح دهد.
اين اولين باري بود كه پس از 50 سال، اسرائيل شكست مي خورد. نه كشورهاي عربي در اين پيروزي شريك بودند، نه طرفداران شوروي سابق و نه افراد ملي گرا. فاتحان اين نبرد نابرابر جوانهاي مومني بودند كه با توكل بر خداوند، خودشان سلاحشان را ساختند، خون دل خوردند و در سرما و گرما با دشمن جنگيدند تا توانستند او را شكست دهند.
اين اتفاق بزرگ دومين شوك را به نهضت مقاومت مردم فلسطين وارد كرد. تا آن سال، يك ميليون فلسطيني توسط ارتش تا دندان مسلح اسرائيل به شهادت رسيده بودند. اگر آنها با پيروزي انقلاب اسلامي مردم ايران فهميدند بايد تنها به اسلام اميد ببندند؛ با پيروزي حزب الله لبنان هم فهميدند تنها راه پيروزي جهاد است. يعني عزيزترين دارائيشان را در راه خدا تقديم كنند.
چند ماه پس از پيروزي لبناني ها، ورود آريل شارون به مسجد الاقصي در شهريور 1379، جرقه شروع دوباره انتفاضه مردم فلسطين بود. اين بار «ياسر عرفات» سازشكار رهبر مبارزان نبود. او حتي نتوانست جلوي قيام آنها را بگيرد.
***
اين بار فقط مردها نمي جنگند. زنها، جوانان و حتي نوجوانها هم به صف مبارزه پيوسته اند. همه آمده اند تا در كنار هم، دشمن را به زانو درآورند: مثل ايران، مثل لبنان.

نوجوانان آسيب ديده
حملات شبانه روزي اسرائيلي ها به مردم فلسطين، فقط عليه مبارزان فلسطيني نبوده است. مردم عادي و حتي نوجوانها و كودكان هم آسيبهاي زيادي ديده اند. مركز پژوهش‌هاي روانشناسي غزه اعلام كرده است خانه هاي 99 درصد از كودكان فلسطيني در معرض گلوله‌باران‌هاي رژيم صهيونيستي قرار گرفته و 95 درصد نيز گاز اشك‌آور را استنشاق كرده‌اند.
در اين آمارگيري كه از 120 كودك زير 15 سال در دو منطقه رفح و التفاح در خان يونس انجام شده، آمده است: 37 درصد از اين كودكان شب ادراري دارند و 5/52 درصد دچار كم‌اشتهايي شده‌اند. 5/42 درصد از كم‌خوابي رنج مي‌برند، 60 درصد به افسردگي مبتلا هستند و 5/57 درصد به حالت‌هاي عصبي دچارند.
در اين ميان دكتر اياد زقوت، دكتر روانشناس در غزه مي‌گويد: 97 درصد از كودكان نوار غزه در معرض اقدامات خشونت‌آميز صهيونيست‌ها قرار گرفته‌اند و 30 درصد از ناراحتي شديد روحي و رواني رنج مي‌برند.
اين در حالي است كه 83 درصد از كودكان مدارس، حوادث انتفاضه را نقاشي مي‌كنند. (1)

شوشن ابوتركي
«شوشن ابوتركي» بالاخره يك روز طاقتش تمام شد و به گروهي از سربازان اسرائيلي حمله كرد. تمام وجودش را نفرت فرا گرفته بود. هر روز در راه مدرسه مجبور بود از جلوي ايستگاه بازرسي سربازان اسرائيلي بگذرد. وحشت، هر روز همراهش بود. اين همه ترس او را خسته كرده بود. بنابر اين، تصميم گرفت به سربازان مسلح اسرائيلي حمله كند. اما اين دختر نوجوان فوراً توسط سربازان اسرائيلي دستگير شد و سه ماه در زندان بود. او فقط چهارده سال داشت.
«الخليل»، شهري كه «شوشن» در آن زندگي مي كند، به تازگي با ديواره هاي بتني تقسيم شده است. اسرائيلي ها از سال 1345 (1967 ميلادي) اين منطقه و مركز الخليل را به اشغال خود در آورده اند. در اين شهر حدود 500 اسرائيلي و 120 هزار فلسطيني زندگي مي كنند. در تمام قسمت هاي شهر، سربازان نظامي ديده مي شوند.
«رياد ارار» يك روانشناس فلسطيني است كه به همراه صندوق كودكان سازمان ملل، مؤسسه اي براي حمايت از نوجوانان فلسطيني تأسيس كرده است. پدر و مادر «شوشن» او را پس از آزادي از زندان به اين مؤسسه بردند. او پس از آزادي ديگر نمي خنديد، به ندرت حرف مي زد و شب ها در خواب فرياد مي كشيد. ماه ها طول كشيد تا اين دختر فلسطيني خاطرات تلخ دوران زندان را فراموش كند.
«ارار» سعي دارد به نوجوانان فلسطيني اعتماد به نفس و غلبه بر ترس را بياموزد. گروه مشاوران «ارار» به مدرسه ها و اردوگاه هاي پناهندگان فلسطيني مي روند و با بچه ها بازي هاي شاد مي كنند. آنها اصرار دارند نوجوانان فلسطيني با وجود همه سختي ها لبخند به لب داشته باشند. امروز شوشن به يكي از اعضاي گروه و يكي از مشاورها تبديل شده است (2)

شهيد عياد مصري
عياد مصري نوجواني فلسطيني بود كه در اثر انفجار اتفاقي كمربند مواد منفجره در اواخر دي ماه 1382 شهيد شد.
ارتش اسرائيل، روز 14 دي 82، در حمله به شهر نابلس، امجد، برادر 14 ساله عياد را شهيد كرده بود. هنگام تشييع جنازه امجد، نظاميان اسرائيلي پسرعموي او را هم به شهادت رساندند.
چند روز بعد، عياد به «جهاد اسلامي» مراجعه كرد تا او را آماده يك عمليات شهادت طلبانه كنند. مقامات جهاد اسلامي با درخواست عياد مخالفت كردند. آخر از نظر آنها كساني كه سنشان زير 20 سال است يا تك پسرند و يا برادرشان را از دست داده اند، نبايد عمليات استشهادي انجام دهند.
اما عياد زير بار نرفت. او مقامات جهاد اسلامي را تهديد كرده بود كه اگر او را نپذيرند به گروههاي مبارز فلسطيني ديگر مي رود.
پس از آن، عياد تا نيمه هاي شب با صداي بلند قرآن مي خواند و هميشه صداي بلند نوارهاي قرآن از اتاقش به گوش مي رسيد. پدر و مادر عياد فكر مي كردند شهادت امجد، اين حالت را در او ايجاد كرده است.
يك هفته قبل از شهادت، عياد به يك عكاسي رفت تا مثل بقيه شهادت طلبها، با اسلحه و مواد منفجره، آخرين عكسش را بگيرد. عياد در آن عكس يك كلاه بافتني سياه و لباسي ورزشي به تن دارد.
چند روز بعد، هنگام تمرين، ناگهان كمربند مواد منفجره عمل كرد و عياد مصري به برادرش امجد و پسرعمويشان پيوست.
اما عياد تنها نوجواني نبود كه مي خواست عمليات شهادت طلبانه انجام دهد. در هفته اول بهمن 82، سه پسر 12، 13 و 15 ساله فلسطيني ساكن شهر افولا درصدد اجراي عمليات شهادت طلبانه بودند. آنها حتي نامه هايي براي خانواده هايشان گذاشته بودند و از آنها خواسته بودند به جاي سوگواري، شهادتشان را جشن بگيرند. اما رژيم اسرائيل توانست هر سه آنها را قبل از اجراي عمليات دستگيري كند. هر سه نوجوان، به گردان هاي الاقصي و جهاد اسلامي وابسته بودند.

نوجوانان شهادت طلب
به گفته دكتر سراج، روانشناس فلسطيني، گرايش نوجوانان به انجام عمليات استشهادي، شهادت و قرباني كردن خود براي آزادي فلسطين روندي صعودي يافته است. وي مي افزايد: «نظرسنجي اي كه تابستان گذشته انجام داده ايم حاكي از آن است كه 36 درصد از پسر بچه هاي 12 ساله معتقدند بهترين اتفاقي كه در زندگي يك انسان ممكن است بيفتد، اين است كه شهيد شود. در نظر آنها تنها شكل قدرت و افتخار، شهادت است.»
ديوارهاي مدرسه اي كه عياد در آن درس مي خواند، پر است از نقاشي هاي كودكان كه تانك ها و هلي كوپترهاي اسرائيلي خانه فلسطينيان را منهدم مي كنند.
كودكان و نوجوانان فلسطيني، عكسهاي شهدا را كنار نشان هاي ورزشي و... بر ديوار اتاق خود نصب مي كنند. (3)

جنگ نوجوانان با تانكهاي اسرائيلي
16 ارديبهشت 83، ارتش اسراييل به دير البلاح، اردوگاه پناهندگان در خان يونس و شهر رفح (سه منطقه در نوار غزه) يورش برد. در اين حمله، نظاميان اسراييلي چندين خانه و تعداد زيادي از مزارع فلسطيني ها را خراب كردند.
اما نوجوانهاي فلسطيني بيكار ننشستند. آنها با پرتاب سنگ به جنگ تانك هاي اسراييلي رفتند. سربازان اسراييلي هم به سوي آنها شليك كردند. در اثر تيراندازي اسرائيلي ها، يك پليس فلسطيني شهيد شد و 16 فلسطيني كه بيشترشان نوجوانان 12 تا 14 ساله بودند، مجروح شدند. (4)

راهپيمايي نوجوانان فلسطيني
روز 13 خرداد 83، صدها نوجوان فلسطيني يك راهپيمايي به راه انداختند. آنها در اعتراض به اقدامات سركوبگرانه رژيم صهيونيستي در شهر رفح تظاهرات كردند و با شعارهاي ضدآمريكايي و ضد اسرائيلي، از مردم جهان خواستند تا آنها را كمك كنند.
اين نوجوانها با حمل پرچم فلسطين، از جامعه جهاني و سازمان هاي بشردوستانه درخواست كردند براي كمك به آنها به سرعت اقدام كنند. آخر ارتش صهيونيستي در حملات اواخر ارديبهشت ماه خود به شهر رفح، ده ها كودك و زن فلسطيني را به خاك و خون كشيده بود. (5)

شهيد عامر الفار، شهيد 16 ساله
عامر الفار يك نوجوان 16 ساله فلسطيني بود كه در شهر نابلس در كناره غربي رود اردن زندگي مي كرد. زورگويي اسرائيلي ها چنان عامر را به خشم آورد كه براي نبرد با آنها، به گردان شهيد «ابوعلي مصطفي» شاخه نظامي «جبهه مردمي براي آزادي فلسطين» پيوست. وقتي او تصميم گرفت تا با عمليات استشهادي به جنگ صهيونيستها برود، فلسطينيان ساكن شهر قدس به كمك او شتافتند و توانستند او را به تل آويو، مركز رژيم اسرائيل برسانند. روز دو شنبه 11 آبان ماه 1383، عامر به بازار مركزي شهر تل آويو رفت و در آنجا خودش را منفجر كرد. اين نوجوان 16 ساله توانست دستكم 5 اسرائيلي را بكشد و بيشتر از 34 نفر ديگر را زخمي كند.
اين عمليات شهادت طلبانه چنان اسرائيلي ها را ترساند كه خود آريل شارون، نخست وزير اسرائيل درباره آن موضع گرفت.
در حالي كه تشكيلات خودگردان فلسطين به رهبري ياسر عرفات، اين عمليات را به شدت محكوم كرد اما گروه هاي مبارز فلسطيني آن را پيام روشني به رژيم صهيونيستي دانستند و بر ادامه اين گونه عمليات تأكيد كردند. (6)
ارتش اسرائيل روز 12 آبان، يعني روز بعد از عمليات شجاعانه عامر الفار، به سراغ خانواده او رفت و خانه آنها را خراب كرد. گروههاي مبارز فلسطيني در مقابل عهد کرده اند که در اولين فرصت منزل اين خانواده مقاوم فلسطيني را از نو بازسازي کنند.
ارتش اسرائيل بعد از هر عمليات شهادت طلبانه اين كار را مي كند تا بلكه فلسطيني ها از مبارزه دست بردارند.(7)

دختران شهادت طلب فلسطيني
روز دوشنبه 18 آبان 83، يك دختر فلسطيني توسط رژيم اسرائيل دستگير شد. اسرائيلي ها گفتند او مي خواسته عمليات شهادت طلبانه انجام دهد كه بازداشت شده است.
ارتش اسرائيل اضافه كرده در ماه مهر و آبان، حداقل بيست دختر فلسطيني ديگر را در كرانه غربي رود اردن دستگير كرده كه مي خواسته اند عمليات استشهادي انجام دهند. (8)

181 شهيد دانش آموز
«پيتر هانسن» كميسر كل آژانس كار و امداد سازمان ملل براي پناهندگان فلسطيني اعلام كرد نيروهاي رژيم صهيونيستي از شهريور 79 تاكنون ده ها هزار نفر از مردم فلسطين را بي خانمان و 181دانش آموز فلسطيني را شهيد كرده اند.

انجمن دوستي دانش آموزان ايراني و فلسطيني
اگر مي خواهيد به نوجوانهاي فلسطيني كمك كنيد، مي توانيد عضو انجمن «دوستي دانش آموزان ايراني و فلسطيني» شويد. اين انجمن مي خواهد يك همايش سراسري دوستي با نام «دوستي با كودكان و نوجوانان فلسطيني» برگزار كند. اين، دومين همايش دوستي با كودكان و نوجوانان فلسطيني است كه بهار امسال برگزار مي شود.
مي توانيد اطلاعات بيشتر را از مدرسه محل تحصيلتان بگيريد.

اصل اين خبرها را در اينجاها مي توانيد بخوانيد:
1- ماهنامه شاهد ـ شماره 253
2- روزنامه همشهري ـ 4 دي 82
3- روزنامه شرق ـ 25 اسفند 82
4- پايگاه اينترنتي جام جم آنلاين (1 ارديبهشت 83) ـ http://www.jamejamdaily.net
5- روزنامه كيهان ـ 12 خرداد 83
6- روزنامه كيهان ـ 12 آبان 83
7- روزنامه هموطن سلام ـ 13 آبان 83
8- پايگاه اينترنتي مركز اطلاع رساني فلسطين (20 آبان 83) ـ http://www.palestine-persian.info

۱ تیر ۱۳۸۴

حمايت ۷۴ نويسنده و هنرمند از دكتر احمدي‌نژاد

جمعی از هنرمندان و نويسندگان شاخه‌های مختلف هنری و ادبی حمايت خود را از انتخاب دكتر احمدی‌نژاد به عنوان رييس جمهور اسلامی ايران اعلام داشتند.
اين هفتاد و چهار هنرمند و نويسنده عبارتند از: جمال شورجه (كارگردان)، فرج‌الله سلحشور (بازيگر و كارگردان)،‌ جواد شمقدری (كارگردان)، حسن عليمردانی، اكبر حر، محمد نوری‌زاد (نويسنده و كارگردان)، صادق اسكندرپور، حسن نجاريان، محمدعلی رامين (پژوهشگر)، حسين طلابيگی، احمد شهرابی فراهانی،‌عطاءالله سلمانيان (بازيگر)، عليرضا اسحاقی، ابوالقاسم طالبی (كارگردان)، شهاب ملت‌خواه، جهانبخش سلطانی(بازيگر)، رسول احدی، روح‌انگيز شمس، اسماعيل سلطانيان، جواد اردكانی، پرويز شيخ طادی (كارگردان)، سيدعليرضا سجاد‌پور (كارگردان). محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)، بهزاد بهزادپور (بازيگر و كارگردان)، سيداحمد ميرعلائی ، دكتر محسن پرويز (نويسنده)، راضيه تجار (نويسنده)، فيروز زنوزی جلالی (نويسنده)، كامران پارسی‌نژاد شيرازی (نويسنده و روزنامه نگار)،‌ شهريار زرشناس (پژوهشگر)، مهدی نصيری (پژوهشگر)، مريم پوريامين، منوچهر حقانی‌پرست (كارگردان)،‌ علی‌اكبر كسائيان (نويسنده و روزنامه نگار)، رضا شيرازی، ‌احمد شاكری (نويسنده) ، مجتبی شاكری (نويسنده)، محمدعلی گودينی (نويسنده)، اصغر استاد حسن معمار (نويسنده)، محمد سرشار (نويسنده و روزنامه نگار)، سهيلا عبدالحسينی (نويسنده)، منيژه جانقلی (نويسنده)، ‌زهره يزدان‌پناه (نويسنده)، مصطفی زمانی، محسن غفاری، محمدرضا جوادی (نويسنده)، ‌سعيد اسدی‌فر، حسن گلچين، محمد حسين قدمی (نويسنده)، محمد حسين صلواتيان (تصويرگر)، كاظم طلايی (تصويرگر) ، علی دانشور ، علی خوش‌جام ، سيد داوود سجادی، ‌عباس معلمی، وجيهه علی‌اكبری سامانی (نويسنده)، نادره عزيزی‌نيك (نويسنده)، امين راد، منيژه آرمين (نويسنده)، اميرحسين انبارداران (نويسنده و روزنامه نگار). عباس براتی‌پور (شاعر)، محسن حدادی، مصطفی زحمت‌كش، قدرت‌الله رحمانی، محمد سربی، فرشته مرادی، اشرف باغ عمادی، مهرداد آزاد، كميل خجسته، محمد حمزه‌زاده (نويسنده)، مجتبی زحمت‌كش، شمس‌الدين رحمانی (نويسنده و پژوهشگر)، محسن مؤمنی (نويسنده) و مصطفی مرادی.

English summary 74 Iranian artists, writers, poets and journalist announced their vindication from Dr. Ahmadinejad in 9 elections for president of islamic republic of Iran.

۱۴ شهریور ۱۳۸۴

رييس پليس، شهردار مي‌شود | زندگي‌نامه دكتر محمدباقر قالي‌باف

هنوز پدرش در طرقبه خشكبار مي‌فروشد. سالهاست كه كارش اين است. نان بخور و نميرش را كه درمي‌آورد، مي‌رود دنبال كارهاي خير. ريش سفيد شهر است.

***
از كودكي محمدباقر را عادتش داده بودند پول مفت نگيرد. وقتي پول لازم داشت، بابا همينجوري دست نمي كرد در جيبش. مي فرستادش براي خانه كاري بكند. حتي اگر شده، برود و دوباره نان بخرد. وقتي مي خريد و مي آمد، پول را هم مي گرفت.

***
برادرش حسن با اينكه هفت سال از او كوچكتر بود، خيلي دوستش داشت. او هم حسن را خيلي دوست داشت. عين دوقلوها هيچ جا از هم جدا نمي شدند. حتي وقتي مي خواست براي واليبال يا فوتبال برود، حسن را بغل مي كرد و با خودش مي برد.
روزهاي مدرسه كه مي شد، حسن دلش مي گرفت. صبحهاي زود بلند مي شد و پا به پاي محمدباقر، تا دم در مدرسه دنبالش مي آمد. بعد كه راهش نمي دادند، مي ايستاد و رفتنش را نگاه مي كرد. نمي فهميد كه نبايد سر كلاس برود.

***
سال 56 بود. همه مي گفتند: «ساواك آقا مصطفي را كشته.» مشتها گره كرده بود. آقا مصطفي پسر بزرگ آقاي خميني بود. «آقا» را همه دوست داشتند. پسر بزرگ آقا را هم همه دوست داشتند.
محمدباقر هم زورش گرفته بود. مي خواست اندازه يك نوجوان 16 ساله، ضرب شستي نشان بدهد. رفت و بچه ها را جمع كرد. يك نردبان هم آوردند. آمدند جلوي دبيرستانشان. بالاي سر در، اسم دبيرستان را روي كاشي نوشته بودند: دبيرستان دولتي نصرت الملك.
رفت بالاي نردبان. بقيه مراقب بودند. دانه دانه كاشي ها را كند. بعد بزرگ نوشت: «دبيرستان شهيد آقا مصطفي خميني.»
پاسبانها كه ريختند، كارش تمام شده بود.

***
طبس نزديك مشهد بود. سال 57، زلزله كه آمد، رژيم پهلوي بيشتر به فكر سركوب انقلابي ها بود تا كمك به زلزله زده ها. اين شد كه خود مردم آستين بالا زدند. هر شهري يك كاروان راه انداخت تا كمكهاي مردم را جمع كند و به طبس ببرد. محمدباقر، كمكهاي مشهدي ها را جمع كرد و به آنجا برد.اوضاع سختي بود. مسئولان كاروانها، يك شورا راه انداختند. قرار شد هر شهري، ساخت يك قسمت طبس را به عهده بگيرد. او هم به عنوان نماينده مشهد، يك گوشه كار را به گردن گرفت. تازه هفده سالش بود.

***
امام گفتند: شما كه قبلا به هم محرم شده ايد! لحنشان تند بود. دل هر دويشان ريخت.
مرد تند تند توضيح داد كه براي تبرك آمده اند. اما امام راضي نشدند كه عقد را بخوانند. هرچه جوان اصرار كرد، امام قبول نكردند. دست از پا درازتر برگشتند.
نوبت آنها كه شد، هنوز مي ترسيد كه مبادا مشكلي پيش بيايد. دوشنبه هفده ربيع سال 62 بود. آقاي حميد انصاري او را كامل معرفي كرد. امام لبخند زدند. بعد وكيل همسرش شدند. آقاي صانعي هم از او وكالت گرفت. عقد را كه خواندند، نمي دانست از چه چيزي بيشتر خوشحالي كند: ديدن امام يا محرم شدن با همسرش.
آخرين نفري بود كه جلو رفت و دست امام را بوسيد. خواست عقب بيايد كه امام دستشان را پشت سرش گذاشتند. حس كرد كه مي خواهند چيزي را در گوشش طوري بگويند كه بقيه نشنوند. سرش را جلو برد. گفتند: «همسر شما «سيده» هستند. پس در همه عمر وظيفه ات خوش خلقي و خوش رفتاري است.»
وقتي بيرون آمدند، همه مي خواستند بدانند امام در گوشش چه گفته اند. به هيچ كس نگفت جز همسرش. همسرش هنوز هم گاهي به شوخي مي گويد: «چقدر دستور امام را گوش كرده اي!»

***
قبل از كربلاي چهار بود. بچه هاي غواص اطلاعات ـ عمليات بايد سه ساعت قبل از غروب آفتاب وارد آب مي شدند تا مسير جزيره ام الرصاص را براي شناسايي طي كنند. سنگر خود او هم درست در كنج پاسگاه خين بود. اين منطقه كاملا در ديد دشمن قرار داشت و زير آتش بود.
لباس غواصي لباس گرمي است. تا آن را بپوشي بايد وارد آب بشوي.
بچه ها هجده نفر بودند. برادرش حسن هم جزو آنها بود. اينها اولين گروهي بودند كه بايد جلو مي رفتند.
منطقه زير آتش بود. امكان اين نبود كه با همه وداع كنند و صورت همديگر را ببوسند. او فرمانده لشگرشان بود. همه او را مي شناختند و سزاوار نبود فقط با برادرش وداع كند. برادرش اينقدر او را نگاه كرد كه يك لحظه در بغل بگيردش. اما جلوي بقيه رويش نمي شد فقط يكي را در بغل بگيرد. همين طور به او نگاه كرد و نگاه كرد و نگاه كرد. او ديگر سرش را پايين انداخت و خداحافظي كرد. حسن رفت داخل نيزار و رفت. حسن همان شب به شهادت رسيد.

***
عمليات كربلاي چهار ناموفق ماند. جنازه هاي بچه ها هم جلو ماند. حدود سيصد ـ چهارصد جنازه آنجا ماند. دو هفته بعد، عمليات كربلاي پنج موفقيت آميز بود. تعدادي از جنازه ها را برگرداندند. چهار پنج روز گذشت و از جنازه حسن خبري نشد.
يك روز داشت در جاده اهواز ـ خرمشهر مي رفت كه به او اطلاع دادند جنازه برادرش پيدا شده. حالش عوض شد. گفت حالا كه نتوانستم در آخرين وداع او را ببينم، اقلا جنازه اش را ببينم. وارد آنجا كه شد ديد دويست ـ سيصد نفر از خانواده هاي شهدا جمعند و منتظر خبري از جنازه شهيدشان هستند. ندانست چه كسي به همه اعلام كرد كه «برادر قاليباف فرمانده لشگر نصر آمده تا جنازه برادرش را ببيند.» جنازه حسن را آوردند و جلويش گذاشتند. همه آرزويش اين بود كه او را ببوسد. در يك لحظه ديد اين همه خانواده هاي شهدا آمده اند و منتظر جنازه شهيدشان هستند، آن وقت او اگر خم شود و جنازه برادرش را ببوسد، دل همه اينها مي شكند. آنجا هم نشد كه او حسن را ببوسد. سه ماه بعد رفت مشهد سر خاكش.

***
30 خرداد 69، زلزله منجيل كه آمد، همه راههاي ارتباطي تهران با شمال بسته شد. هيچ كس خبر نداشت چه اتفاقي افتاده. بچه هاي لشگر 25 كربلا با فرمانده شان، از رشت 15 كيلومتر پياده روي كردند تا توانستند هشت و سي دقيقه صبح، به مناطق زلزله زده برسند. از آنجا با بي سيم به تهران خبر دادند كه چه اتفاقي افتاده.
خود به خود، بچه هاي سپاه گروههاي امدادي شدند. فرمانده شان هم، خود قاليباف بود.

***
شيراز مانور بود. از تهران كه راه افتادند، به جاي اصفهان، از يزد رفتند. وسط راه، در «ابرقو» توقف كردند. داخل مسجد كه نماز را خواندند، رفت سراغ بچه هاي بسيج. نگفت كه كي هستم. گذاشت درد دلهايشان را بگويند. بعد پرسيد: «چه چيزهايي كم داريد؟»
بچه هاي آنجا، مثل خود كوير، كم توقع بودند. گفتند: «اگر يك ويدئو داشتيم، كارهاي فرهنگيمان كلي رونق مي گرفت.» بعد كارهايي را كه مي خواستند بكنند و لنگ ويدئو بود، رديف كردند.
يك كاغذ در آورد و به فرمانده بسيج يزد معرفيشان كرد. بهشان گفت: «پيش فلاني برويد و اين كاغذ را بدهيد و ويدئويتان را تحويل بگيريد.»
باور نمي كردند. آخرش گفت: «امتحانش كه ضرري ندارد!» چند روز بعد فرمانده بسيج يزد زنگ زد. گله كرد. گفت: «شما كه تا اينجا آمدي، چرا به ما سر نزدي؟»

***
افتتاح راه آهن مشهد ـ سرخس ـ تجن، در ارديبهشت 75، مراسم پر سر و صدايي بود. يازده رييس جمهور و كلي مقام عالي رتبه پنجاه كشور جهان جمع شده بودند تا آقاي هاشمي رفسنجاني، اين راه آهن را افتتاح كند.
ساخت اين 165 كيلومتر ريل قطار، كار ساده اي نبود. هم مسير سختي بود و هم اهميت استراتژيكي داشت. نسخه مدرن جاده ابريشم بود كه ايران، افغانستان، آذربايجان، قرقيزستان، قزاقستان، تاجيكستان، تركمنستان، ازبكستان، پاكستان و تركيه را به هم وصل مي كرد. تازه مي شد به وسيله آن، يك ميليون مسافر را جابه جا كرد.
مردم ايران، قاليباف را نديدند كه خسته اما خوشحال از ساخت اين پروژه ملي، گوشه سالن نشسته بود.

***
يكي از پنج شنبه‌هاي سال 76 بود. مثل هميشه آمده بود خانه تا پيش خانواده نهارش را بخورد. آبگوشت داشتند، توي ديزي سنگي.
يك دفعه گوينده اخبار تلويزيون گفت كه قاليباف فرمانده نيروي هوايي سپاه شده است. بچه ها تعجب كردند. الياس سوم راهنمايي بود. گفت: «بابا! شما كه خلباني بلد نيستيد؟» براي الياس توضيح داد كه فرمانده نيروي هوايي حتما نبايد خلبان باشد. بيشتر از خلباني، مديريتش مهم است.
الياس قبول نمي كرد. مي گفت فرمانده بايد متخصص باشد. در اين گيرودار، اسحاق زبان باز كرد. گفت: «بابا خيلي هم متخصص است!» ؟ دبستان بود. همه نگاهش كردند. گفت: «اگر بابا را پاي تخته ببرند، بلد است شكل هواپيما را بكشد!»
همه خنديدند. اما به محمدباقر سخت آمد. همان شد كه چند سال تمام، ساعت سه صبح بلند شد و تا هفت سر كلاس رفت تا توانست با هواپيماي جنگي بپرد.

***
طرف گفت: «اگر نيروي هوايي سپاه به فرمانده اش خلباني ندهد، به كي بدهد؟!» رفت و آنقدر كار كرد تا از فرانسه، گواهينامه بين المللي پرواز گرفت؛ آن هم با مدرنترين هواپيماي مسافربري: ايرباس.
هنوز هم ده روزي يكبار، با هواپيما مي پرد.

***
فرمانده نيروي هوايي ارتش گفت: «امكان ندارد.» گفت: «ما مي توانيم.» فرمانده گفت: «نيروي هوايي سپاه هيچوقت نمي تواند اين همه نيرو را از اين همه جا بردارد ببرد شرق كشور.» قاليباف گفت: «نيروي هوايي سپاه مثل قبل نيست.» فرمانده باور نمي كرد. قالي باف آخرش گفت: «اگر شده بچه ها را كول كنيم، همه را مي آوريم شرق كشور. مسئوليتش گردن خودم.»
وقتي آن همه نيرو را بردند شرق كشور تا در مانور شركت كنند، خيلي ها تعجب كردند. خارجي ها بيشتر از داخلي ها. ايران براي اولين بار توانسته بود اين حجم امكانات و نفرات را، از طريق هوايي جا به جا كند.

***
شروع كرده بود سركشي به بخشهاي مختلف نيروي انتظامي. توي چشمهاي مسئولان هر بخش، علامت سوال زياد بود. همه شان مي خواستند بدانند فرمانده جديد چه خواهد كرد. اوضاع مثل قبل مي ماند يا بايد كارهاي جديدي را شروع كنند.
روي ديوارهاي يكي از بخشها، پر از نمودار و عدد و رقم بود. آنجا قلب آمار و داده هاي ناجا محسوب مي شد.
قاليباف كه وارد شد، رفت سراغ اولين نمودار. مثل بقيه، زود نگاهش را روي نمودار دوم ندواند. كمي عددهاي بالا و پايين نمودار را نگاه كرد و بعد گفت: «اين نمودار غلط است!» مسئول بخش جلو دويد. ديدار اولش بود. جور خاصي گفت: «چرا؟» قاليباف گفت: «اگر داده هاي ورودي اين باشد، خروجي شما اشتباه است.»
مسئول بخش، كمي با عددها كلنجار رفت اما آخرش قبول كرد. قاليباف گفت: «بقيه نمودارها را هم ببينم؟!»
تا وقتي كه قاليباف در نيروي انتظامي بود، آن بخش برايش داده هاي غلط نفرستاد.

***
خانواده هاي كاركنان ناجا را براي مراسمي دعوت كرده بودند. شوهرانشان چون سركار بودند، آنجا نيامده بوده اند.
قرار بود برايشان صحبت كند. دم در، يكي از مردهاي حاضر گفت: «آقاي قاليباف! لطفا جلوي خانمها محكم صحبت كنيد. به هر حال ما مرديم!»
گفت: «نامردترين مرد كسي هست كه به خانمش زور مي گويد. چون معلوم است كه خيلي ضعيف است. زورش به كسي نرسيده و آمده در خانه، به زنش زور مي گويد. او واقعا ذليل است.»

***
يك بار يك مجله از او پرسيد: «در خانه به همسرتان كمك مي كنيد؟» گفت: «من ظرف شور حرفه اي هم هستم!»

***
با پسرها و همسرش رفته بودند خيابان ولي عصر تا شلوار بخرند. داخل يك مغازه شدند. فروشنده مغازه خانمي با سر و وضع غير معمول بود. موسيقي نرمي هم پخش مي شد. شلوارهاي طبقه اول را ديده بودند. داشتند به طبقه دوم مي رفتند كه يك دفعه ديد موسيقي قطع شد و آن خانم هم نيست و يك آقايي جلو آمد و گفت: «سردار قاليباف! خيلي خوش آمديد!»
احساس كرد فضاي آنجا خيلي پليسي شده. گفت: «چرا موسيقي را قطع كرديد؟» مرد چيزي نگفت. گفت: «عزيز جان! اولا من امروز يك شهروندم. با خانواده ام آمده ام تا دو تا شلوار بخريم و برويم. بعد هم اگر احساست اين است كه آن كارت بد است ـ چه من باشم و چه نباشم ـ آن را انجام نده. اگر هم احساس مي كني خوب است، ازش دفاع كن. چرا خاموشش مي كني؟ چرا هم با خودت تعارف داري، هم با من، هم با مردم؟ صادق زندگي كن.»

***
سر قاليباف خيلي شلوغ بود. مسئول دفترش مانده بود كه اين همه برنامه و جلسه را چطور تنظيم كند. در اين هير و وير، يك پزشك ساكن آمريكا هم چند بار تماس گرفته بود و پيغام گذاشته بود كه بايد حتما فرمانده نيروي انتظامي را ببيند.
مسئول دفتر مجبور شد با او تماس بگيرد و عذرخواهي كند كه به خاطر فشردگي برنامه ها، آقاي قاليباف در اين چند هفته، فرصت ملاقات با او را ندارد.
پزشك بايد زودتر به آمريكا برمي گشت و وقتي برايش نمانده بود كه ايران بماند. گفت: «ما در آمريكا يك انجمن مبارزه با مصرف مواد مخدر داريم. نمي دانيد وقتي كه خاك سفيد را به آن صورت جمع كرديد، چه سر و صدايي در انجمنهاي شبيه ما، در آمريكا راه افتاده است. من فكر مي كنم هنوز خودتان هم نمي دانيد چه كار بزرگي كرده ايد. من حرفي با آقاي قاليباف نداشتم، فقط مي خواستم دست ايشان را ببوسم. »

***
تاجر تهراني، زن و بچه اش را برده بود شهرستان. وسط سفر، بهشان گفته بود كاري برايش پيش آمده و برگشته بود تهران. از خانه اش زنگ زده بود به همسرش در شهرستان و همه چيز را گفته بود: كه ورشكست شده و چكهايش برگشت خورده و ديگر راهي برايش نمانده. بعد تلفن را قطع كرده بود. زن نفسش بند آمده بود. بعد جيغ كشيده بود. بچه ها دورش كه جمع شده بودند، بين آه و ناله اش گفته بود كه بابا مي خواهد خودكشي كند.
دختر نوجوانش دويده بود طرف تلفن و به 110 تهران زنگ زده بود. نشاني خانه شان را داده بود و گفته بود كه پدرش مي خواهد خودكشي كند.
شش و نيم دقيقه طول كشيده بود تا پليس خودش را به خانه آنها رسانده بود. زنگ زده بودند و كسي جواب نداده بود. به زور وارد خانه شده بودند و تاجر را در حال دست و پا زدن بالاي داري كه خودش ساخته بود، ديده بودند. زود نجاتش داده بودند.

***
تلفن 197 تازه راه افتاده بود. قالي باف روزي يك ساعت مي نشست و به شكايتهاي مردم از ماموران نيروي انتظامي، گوش مي كرد و دستور پيگيري مي داد.
زن گفت: «آقا مزاحم نشويد! زندگي دخترم برباد رفته، شما شوخيتان گرفته ؟! » قالي باف مجبور شد مسئول دفترش را صدا كند. گفت: «اين خانم باور نمي كند كه من قاليبافم!» مسئول دفتر گوشي را برداشت. از زن پرسيد كه مگر با 197 تماس نگرفته بوده؟ زن تازه فهميد ماجرا از چه قرار است. بغض گلويش را گرفت. گفت: «دخترم از فرانسه براي رشته پزشكي بورسيه گرفته. اگر تا شنبه سركلاس حاضر نشود، بورسش را از دست مي دهد.» دوشنبه بود. گفت: «دخترم و برادرش پولها را به ارز تبديل كرده بودند كه دو نفر موتور سوار، كتكشان زده اند و كيفشان را دزديده اند و رفته اند. گذرنامه دخترم را هم برده اند.»
صداي هق هق زن از پشت گوشي مي آمد: «پولها مهم نيست اما گفته اند گذرنامه دستكم دو هفته ديگر دوباره صادر مي شود. دخترم بدبخت مي شود.»
پس فردا ظهر، دوباره زنگ زدند به آن زن. زن از شادي زبانش بند آمده بود. فقط دعا مي كرد و قربان صدقه مي رفت.

***
ساعت هفت صبح زنگ زدند خانه شان. او از همه مسئولان زودتر باخبر شد كه بم زلزله آمده است. زود راه افتاد. مستقيما با خلبان هواپيمايي كه نيروهاي ويژه ناجا را به اصفهان مي برد، تماس گرفت و دستور داد كه آنها را به بم ببرد. تا شب هماهنگي هاي تهران را انجام داد. بعد هم رفت بم. ده شبانه روز آنجا ماند. بعد به خاطر جلسه با رهبر، برگشت تهران و جلسه كه تمام شد، دوباره رفت بم.
خانواده اش بعدا فهميدند توي اين ده شب، روي باند فرودگاه بم مي خوابيده. كنار سردار كاظمي، فرمانده نيروي هوايي سپاه.

***
فرودگاه بم فقط باند داشت. چيز ديگري نمانده بود. آقاي قاليباف با اينكه ديگر فرمانده نيروي هوايي سپاه نبود اما آنها را براي كمك آورد. يك ماشين مخصوص هم نيروي انتظامي داشت كه دستور داد بياورندش. گذاشتندش كنار ماشين نيروي هوايي سپاه. اين دو تا ماشين شدند برج مراقبت! بعد ژنراتورهاي ويژه اي را كه براي ناجا خريده بود، نصب كردند و به وسيله برق آن، كل باند را روشن كردند. فرودگاه بم اينجوري راه افتاد. ديگر هواپيماها مي آمدند و كمكها را خالي مي كردند و زخمي ها را مي بردند. اگر فرودگاه راه نمي افتاد، خيلي از زخمي ها مرده بودند.

***
همين جوري نمي شد با قاچاق كالا مبارزه كرد. تا مردم ـ مخصوصا مرزنشين ها ـ توجيه نمي شدند، دولت كاري پيش نمي برد.
اسفند 83، رفته بود خوزستان، پيش اتحاديه هاي اصناف يك منطقه. منطقه ناامني بود. آمار دزدي در آنجا يازده برابر شده بود. خودش ـ به عنوان فرمانده ناجا ـ فرمانده آن منطقه را به خاطر ناتواني عوض كرده بود.
يكي از حاضران، بلند شد و شروع كرد به تعريف كردن از امنيت آنجا. ناراحت شد. وقتي رفت بالا، گفت: «آقا مجبوري اينجور حرف بزني؟ من كه وضعيت اينجا را مي دانم. چرا بيخود تعريف مي كني؟ مشكلي هست كه بايد تلاش كنيم، باهم حلش كنيم.»

***
براي «صندلي داغ» چهار بار دعوتش كردند اما قبول نكرد. آخرش مدير شبكه دو نامه نوشت. ديد ديگر نرفتنش غيرمنطقي است. براي اينكه كسي فكر نكند مي خواهد تبليغ زودهنگام كند، لباس كامل نظامي پوشيد. اولين بار بود كه با هيبت نظامي مصاحبه مي كرد.
وسطهاي برنامه، تصويربردارها دوربينهايشان را ول كرده بودند. آخر لرزش دستهايشان موقع گريه، تصوير را خراب مي كرد.
برنامه كه تمام شد، هيچكس با او خداحافظي درست و حسابي نكرد. احمد نجفي سرش را به ستوني تكيه داده بود و مي گريست. نتوانسته بود جلوي دوربين دلش را خالي كند.

***
وزير كشور ايتاليا بعد از ديدار با او، پيش آقاي خرازي ـ وزير امور خارجه وقت ـ رفته بود. گفته بود: «از قيافه رييس پليس شما خوشم آمد. برخوردش هم با ما خيلي گرم بود. اما براي جلسه ما را به اتاقي برد كه پانزده پله زيرزمين بود. من چون ترسيدم، نتوانستم تا آخر جلسه درست حرف بزنم.»
قالي باف كه اين را شنيد، يك طبقه از ساختمان جديد فرماندهي را به ملاقاتهاي خارجي اختصاص داد. وقتي وارد نيروي انتظامي شده بود، ساختمان جديد فرماندهي نيمه تمام بود. همه كارها را قبل از آمدنش كرده بودند.
بازهم، هيچكس او را، به جز وقت ملاقاتهاي خارجي، در آن طبقه نديد.

۲۳ مهر ۱۳۸۴

چهره‌هاي آقاي رييس | نگاهي شتابزده بر عملكرد محمدرضا تابش در فدراسيون سواركاري

سياستمداران، عموما چند چهره اند: چهره اي براي ديگر سياستمداران، چهره اي براي خانواده، چهره اي براي دوستان و ....
محمدرضا تابش نيز از اين قاعده مستثنا نيست.. هم خواهرزاده سيد محمد خاتمي است، هم نماينده اردكانيها و هم رييس فدراسيون سواركاري.

1ـ تابش در هفتمين مجلس شوراي اسلامي، رييس ته مانده نمايندگان اصلاح طلب است. هماناني كه در مجلس ششم، اكثريت بودند.
محمدرضا تابش در اين چهره، منتقد جريان حاكم بر مجلس هفتم است، آن را شعار زده مي داند و حرفهاي اكثريت را با عملكردشان يكي نمي داند.
تابش در اين چهره سياسي مي گويد: «حداقل از امروز پرده ظاهر را بشكافيم و بدانيم كه از اين قيل و قالها جز ملامت و شرمساري چيزي برنمي‌خيزد. ... امروز كه دوره‌ سراب‌هاي خيال‌انگيز به پايان آمده همه را به واقع‌نگري خردمندي و تدبير فرا مي خوانيم.» (1)

2ـ چهره ديگر محمدرضا تابش در رياست فدراسيون سواركاري بروز يافته است. رييسي كه براي خريد خودروي «سمند» براي يكي از وابستگان فدراسيون، بر بضاعت اندك اسبهاي فدراسيون، چوب حراج مي زند (2) و نشريه رسمي فدراسيون سواركاري را به محلي براي تبليغ «كراوات» بدل كرده است. (3)

3ـ اين چهره ورزشي تابش، جزئيات ديگري نيز دارد. او همچون دايي خود، به فرهنگ علاقمند است و در مجال فدراسيون سواركاري، بن مايه هاي فرهنگي خود را به منصه ظهور رسانده است. آن چنان كه براي تماشاگران مسابقات اسب دواني جايگاه مختلط ايجاد مي كند و براي ورود به جايگاه تشريفات (V.I.P.) از حاضران پنجاه هزار تومان وروديه مي گيرد تا به ترويج روح اشرافي گري كمك كرده باشد. هم او، دختراني بزك كرده و رنگي را براي برگزاري مسابقات به ميدان مي آورد كه در پايان رقابتها، دور يكديگر جمع شوند، دستي بيفشانند و كمري بجنبانند. (4)
باز در همينجاست كه يك گروه موسيقي، برنامه زنده اي را براي تماشاچيان اجرا مي كند كه تمام اشعار آنان، به زبان انگليسي است.

4ـ هر كس كه سيماي تابش را نديده باشد، مجله «رخش» مكان مناسبي براي ديدار چهره وي است. سردبيري كه در بسياري صفحات نشريه، عكس خود را به چاپ رسانده: تابش درحال خنديدن، ايستادن، روبوسي، اهداي قاب، اهداي نشان، دست دادن و ...! (5)

5ـ چهره ورزشي محمدرضا تابش، پس سه سال رياست فدراسيون سواركاري، در يك جمله خودش، به خوبي تبلور يافته است: «به قهقرا رفته ايم». (6)

--------------------------------------------------------------
پي نوشت‌ها:
1ـ خبرگزاري ايسنا ـ 17/07/1384
2ـ كيهان ورزشي ـ 12/07/1384
3ـ رخش ـ شماره بيستم ـ عكسهاي صفحات 6، 17، دو صفحه تبليغات مياني و 31.
4ـ جام فدراسيون جهاني (FEI) ـ 6 و 8 مهر 1384 ـ مجموعه سواركاري نوروز آباد
5ـ رخش ـ شماره بيستم ـ عكسهاي صفحات 6، 7، 9، 14، 15 و 33.
6ـ گفتگو با روزنامه كيهان ـ 24/06/1384 ـ صفحه 9

۱۹ آبان ۱۳۸۴

جاسوسان هرزه | درباره پروژه جاسوسي «اشلون»

مردم آمريكا سالهاست به نگاههاي بي پروايانه ميليونها ابزار جاسوسي در زندگي خصوصيشان عادت كرده اند. آمريكاييها سالهاست كه مي دانند اگر كتابهاي فهرست سياه اف بي آي را از كتابخانه اي امانت بگيرند يا از كتابفروشي اي بخرند، نام و مشخصات آنها، خود به خود، در اولويتهاي حساسيت برانگيز اف بي آي قرار مي گيرد.

اما مردم جهان هم از اين حضور ناخوانده آمريكاييها در حريم خصوصيشان آزرده خاطرند. در 23 فوريه سال 2000 ميلادي، پارلمان اروپا گزارش تكان دهنده اي را منتشر ساخت كه جهانيان را در هاله اي از حيرت فرو برد. در اين روز، به دنبال اختلافات تجاري اتحاديه اروپا با آمريكا، پس از شصت سال، پروژه جاسوسي سري «اشلون» (ECHELON) فاش شد.

اشلون نام رمز يك سيستم جاسوسي جهاني است كه آژانس امنيت ملي آمريكا (NSA) آن را طراحي كرده است و علاوه بر آمريكا، كشورهاي انگليس، كانادا، استراليا و نيوزيلند در آن شركت دارند.
طبق آخرين گزارشها، سيستم جاسوسي اشلون از 120 ماهواره ارتباطاتي، اكتشافي و نظارتي تشكيل شده كه در مدارهاي ثابتي دور زمين مي گردند. علاوه بر اين ماهواره ها، تعداد بسيار زيادي گيرنده هاي زميني، در نقاط مختلف دنيا نصب شده است تا نقاط كور ماهواره ها را پوشش دهند.

اين ماهواره ها و گيرنده ها وظيفه دارند روزانه حدود سه ميليارد تماس تلفني، فاكس و ايميل را ذخيره كرده، به رايانه هاي مادري كه در اين پنج كشور وجود دارند، انتقال دهند. اين اطلاعات پس از ترجمه خودكار به زبان انگليسي، تحت يك پردازش محتوايي دقيق قرار مي گيرد. نرم افزارهاي قدرتمند اشلون به فهرستي از واژه هاي كليدي مجهزند كه در صورت يافت شدن هريك از آن واژه ها در متن گفتگوهاي تلفني يا فاكس و ايميل، پرونده ويژه اي براي آن اطلاعات تشكيل مي شود و با تحليل محتواي بقيه مطالب آن پرونده، ميزان اهميت خبر ذخيره شده مشخص مي شود و به آژانس اطلاعات امنيت ملي آمريكا ارسال مي گردد تا اقدامات جاسوسي بعدي درباره آن صورت گيرد.

بيشترين توجه سيستم اشلون به كشورهاي اروپايي است. شكل ابتداي اين سيستم جاسوسي، در سال 1948 ميلادي شكل گرفته است.در آن سال، پنج كشور آمريكا، انگليس، كانادا، استراليا و نيوزيلند تصميم مي گيرند براي مبارزه با نفوذ شوروي، پيمان جاسوسي «اوكوسا» (UKUSA) را به امضا برسانند. سيستم جاسوسي جهاني اشلون فرزند اين پيمان محرمانه شصت ساله است.
هيچيك از مقامات آمريكايي حاضر نشدند با فرستادگان ويژه پارلمان اروپا ديدار كنند و درباره سيستم اشلون، توضيحات بيشتري بدهند.

نكته جالبتر اينجاست كه يكي از اهداف مهم اين سيستم بسيار پيچيده جاسوسي، يافتن اسامه بن لادن بوده است. پروژه اي كه بيش از چهار سال است، به شكست انجاميده.

پايگاه اينترنتي http://fly.hiwaay.net/~pspoole/echres.html مقالات جالبي را به زبان انگليسي و درباره پروژه جاسوسي «اشلون» منتشر كرده است.

۱۱ خرداد ۱۳۸۶

کارهایی که مجلس هفتم نباید می کرد

دوره هفتم مجلس شورای اسلامی و دولت نهم روابط ترش و شیرینی داشته اند. اما فرموده های حضرت آقا در دیدار روز سه شنبه مجلسیان اشاره تلویحی ای به بعضی اقدامات نادرست مجلس بود:
«حضرت آيت الله خامنه اي با تأكيد بر اينكه نمايندگان بايد در اظهارات خود دقت لازم راداشته باشند تا پيام غلط به دشمن داده نشود، در نظر گرفتن برخي ملاحظات را در بررسي مسائل، ضروري خواندند و افزودند: نبايد در پي مسائلي رفت كه مخالفت آن با قانون اساسي از ابتدا مشخص است زيرا اين گونه مسائل موجب تضييع وقت مجلس مي شود همچنين وقت مجلس نبايد صرف برخي جزئيات مسائل اجرايي شود.»
اشاره حضرت آقا آنقدر صریح هست که جای اما و اگر نداشته باشد. رای مجلس به افزایش عمر خود و کاهش عمر دولت ـ که مخالف صریح قانون اساسی بود ـ و اصرار بر این مصوبه علی رغم مخالفت شورای نگهبان قانون اساسی به امید همراهی مجمع تشخیص مصلحت نظام، تصویب قانون برای تعیین ساعت شروع به کار بانکها، کشمکش بر سر تغییر ساعت رسمی کشور و مواردی شبیه اینها، از نقاط تاریک عملکرد مجلس هفتم است.
هرچند که رییس مجلس و افرادی همچون دکتر زاکانی، مخالفت خود با چنین کارهایی را صریحا اعلام کرده اند اما بدنه مجلسی که به اصولگرایی مشهور است، اشتباهات به این فاحشی را مرتکب شده است.

درباره سياست

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته سياست ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی داستان كوتاه است.

دسته قبلی عكس ها می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.