صفحه اصلی

ادبيات آرشیو

۲۰ بهمن ۱۳۸۲

نگاهي به مجموعه داستان «نازلي» منيرو رواني پور

شنبه 31 خرداد 1382: ديروز، خواندن «نازلي» منيرو رواني پور را تمام كردم. نازلي مجموعه سه داستان با نام هاي «رعنا»، «شيوا» و «نازلي» است كه در 103 صفحه منتشر شده و 900 تومان قيمت خورده است.

جالب اينجاست كه داستانها، در تير و مرداد 81 نوشته شده اند و در همان تابستان هم به چاپ رسيده اند. امكاني كه براي نويسندگان تازه كار، آرزويي دست نيافتني است.

با خواندن اين كتاب، دو نكته در ذهنم ماندگار شد: يكي تشبيه اطلاعيه هاي آموزش خصوصي زبان و غيره به «كاسه گدايي» و ديگري توصيف يك حالت كاملا خاص مادرانه:
زن در انديشه آغوش مادرانه اي كه خالي مانده بود، بي آنكه كودكي يقه پيراهنش را بگشايد و تقلا كند تا دودوشي را از چاك پيراهن بيرون بياورد...

به نظرم آمد زيباترين داستان اين مجموعه همين داستان نازلي است و شرح تلاشهاي زني كه مي خواهد كودكي را، در نبود پدر زنداني اش، بزرگ كند. هرچند كه پايان داستان، و آن ترديد نچسب، توي ذوقم زد. انگار نويسنده تعمدي دارد كه هيچ داستاني، پايان منطقي مثبتي نداشته باشد.

در كل، اينگونه به ذهن مي آيد كه هر سه زن قهرمان اين داستانها، گوشه هايي از شخصيت منيرو رواني پور هستند: زناني بدون مرد (يا دور از مرد) كه بيشتر اسير زندگي هستند تا سوار بر آن.

مدتي پيش، دو قسمت از خاطرات رواني پور، در سايت سخن منتشر شد و ادامه نيافت. خواندن همان خاطرات، از رواني پور در ذهن من، تصوير زني مطلقه، آشفته و سيه بين را به وجود آورد. البته رواني پور، مجددا ازدواج كرده و ظاهرا در سال ۷۵، در سن ۴۳ سالگي، صاحب پسري هم شده است.

در اين مجموعه داستان، رواني پور به صراحت از انقلاب ياد نمي كند اما كنايه هايي دارد كه نشانه نگاه منفي او نسبت به نظام است.

رعنا، قهرمان داستان رعنا، كمونيست است و قهرمان مرد داستان نازلي هم، از دانشجويان چپ بوده كه به زندان جمهوري اسلامي مي افتد. هرچند كه اعدام نمي شود اما دوست نزديك او و همچنين، نازلي، مورد بازجويي قرار مي گيرند.

يك نكته مثبت داستان شيوا، به روز بودن موضوع آنست: سانحه برخورد هواپيما با كوه در خرم آباد. هرچند كه نگاه تيره رواني پور به زندگي باعث مي شود داستان، نوعي افسانه سياه را، در ذهن خواننده باقي بگذارد.

ماجراهاي نويسندگي رضا اميرخاني

يكشنبه 25 خرداد 1382: اين يادداشت را از داخل دانشگاه مي نويسم. طبق معمول مشكل فارسي ساز دارد و نه ويرگول تايپ مي شود و نه گيومه!

امروز به بهانه اي در نرم افزار نمايه به دنبال مطالبي درباره آقاي رضا اميرخاني مي گشتم. يكي از آن مطالب داستان كوتاه «سال نو» بود كه در ماهنامه نيستان به مدبر مسئولي سيد مهدي شجاعي چاپ شده بود.

يادم مي آيد آن موقع كه اين داستان كوتاه را خواندم غرق لذت بازي هاي نويسنده با داستان و عناصر داستاني شدم. براي من اين بازيچه قرار گرفتن مرز نويسنده و شخصيت هايش و حتي منطق معمول داستاني خيلي جذاب بود.

آن موقع نمي دانستم رضا اميرخاني كيست. يعني اصلا در اين حال و هواها نبودم. دانش آموزي دبيرستاني بودم كه دغدغه اصلي اش درس است. هرچند كه تا رمان و مجموعه داستان تازه اي به دستم مي رسيد آن را مي خوردم! اما زياد به خود نويسنده ها و شخصيتشان كاري نداشتم.
حالا من سه رمان از اميرخاني خوانده ام: ارميا (دوبار). من او و ازبه. همچنين يادداشتهاي او را درباره فرار مغزها. مصرانه پيگري مي كردم.

با اينكه يكبار بيشتر اميرخاني را از نزديك نديده ام اما تصويري از او در ذهنم ايجاد شده كه بعضي خوانده ها و شنيده هايم آن را تاييد مي كند. تصوير ذهني من از اميرخاني، جواني باهوش است (او جزو استعدادهاي درخشان بوده) كه هميشه لبخند بر لب دارد (اين را آقاي فردي هم درباره اميرخاني گفته اند) و نويسندگي را يك شغل نمي داند. فكر مي كنم نويسندگي برايش حكم تفريحي را دارد كه چون حالتي خدايگونه به نويسنده مي بخشد؛ او را بيشتر از چيزهاي ديگر مجذوب خود كرده است.
البته لذت اين خدايگونگي نويسنده. به معناي مثبت آن. خيلي ها را به ورطه نويسندگي كشانده است.

شاهد من بر اين مدعا، نوع نامگذاري كتابهايش، رمان «من او» و يكي از مصاحبه هاي اوست. اميرخاني در اين مصاحبه حرف يكي از شخصيت هاي «من او» را تاييد مي كند:
عجب كار هجوي است اين نويسندگي!!

راستي كسي از «بي وتن» اميرخاني خبر ندارد؟!

كمي درباره رمان «سلوك» محمود دولت آبادي

شنبه 10 خرداد 1382:«سلوك» نام آخرين رمان محمود دولت آبادي است. چاپ اول آن در بهار 82 است و 212 صفحه طول دارد.

دولت آبادي براي نوشتن اين رمان، چهار سال وقت صرف كرده است: از سال 77 تا 81.
همين نكته انگيزه اي شد كه در نمايشگاه كتاب امسال، به دنبال اين رمان بگردم و آن را بخرم. بعد از نمايشگاه شنيدم كه اين رمان، پر فروشترين كتاب نشر «چشمه» بوده است.
در هر صورت، همه اين حرفها، مشوق من براي به دست گرفتن سلوك و خواندن آن بود. اما نتوانستم بيش از 36 صفحه آن را بخوانم.

تا اينجا كه من خواندم ماجراهاي رمان، با توصيفاتي طولاني و خسته كننده جلو مي رود.همين باعث مي شود كه رمان، كشش لازم را براي خواننده نداشته باشد. استفاده از افعال، در زمان هايي من در آوردي و غريب، اين نكته را به ذهن متبادر مي كند كه نويسنده، نتوانسته با زمان هاي موجود در ادبيات فارسي، منظورش را بيان كند و براي فرار از اسيري در چنگ دستور زبان، به خلق زمان هاي تازه براي افعال دست زده است.

در همين 36 صفحه، كه پنج صفحه اش جزو داستان نيست، دو غلط فاحش به چشم مي خورد:
نويسنده در ذهن قيس، يكي از شخصيت ها، به گذشته او بر مي گردد و خاطراتش را مرور مي كند اما ناگهان در همان خاطره، كه از زاويه ديد قيس بيان مي شود، تغيير زاويه ديد مي دهد و از قول يكي ديگر از شخصيت ها، ماجرا را بيان مي كند!
اين مثل اينست كه من دارم براي شما، خاطره خودم و دوستم راتعريف كنم اما ناگهان كلام را قطع كنم و از زبان دوستم، بقيه خاطره را تعريف كنم!

چنين اشتباه فاحشي، از دولت آبادي قابل قبول نيست. نويسنده اي با 72 سال سن، كه مي گويد چهار سال تمام، جمله جمله و كلمه كلمه اين رمان را بازخواني كرده و دوباره نوشته است.

به نظر مي رسد «سلوك» براي دولت آبادي زنگ خطري است: زنگ پايان.

براي حكم قطعي دادن، بايد منتظر نشست و كار بعدي دولت آبادي را ديد.

سيد مهدي شجاعي و مجموعه داستان «غير قابل چاپ»

پنجشنبه 8 خرداد 1382: آشنايي من با سيد مهدي شجاعي به سالها پيش باز مي گردد. سالهايي كه من كودكي خردسال بودم و با بچه هاي آقاي شجاعي، هم بازي بوديم. خانه هاي استيجاري پدر ما و آقاي شجاعي، در يك محله بود و به خاطر همكاري و همفكري آن دو، مادرهايمان هم باهم دوست بودند. (آن زمان، آقاي شجاعي «رضوانه سادات» را كه اخيرا به رحمت خداوند رفت، نداشت.)

سالها گذشت. ما بچه ها بزرگ شديم. آقاي شجاعي و خانواده اش به محلي ديگر نقل مكان كردند و بالتبع ارتباط خانوادگي ما كمتر شد.

حالا آقاي شجاعي 43 ساله است و پدر من، 50 ساله. بچه ها بزرگ شده اند و هريك، در جايي مشغول كار يا تحصيل هستند.

بگذريم.

آقاي شجاعي، سال 82 را با يك مجموعه داستان جديد با نام «غير قابل چاپ» آغاز كرد. نه داستان كوتاه، كه اكثرا، پيش از اين به چاپ رسيده بودند. اين كتاب، در همان هفته هاي اول، ناياب شد و ....

اما سخن من، درباره محتواي اين داستان هاست. آيا متوجه نگاه ويژه شجاعي، به زنان، در اين داستانها شده ايد؟ شجاعي با اين مجموعه داستان چه مي خواهد بگويد؟

به اميد خداوند، باز هم در اينباره خواهم نوشت.

۲۹ آبان ۱۳۸۳

هشتاد هزار زن بدكار

مي گويند در شهر ما، هشتاد هزار زن بدكار زندگي مي كنند؛
هشتاد هزار دختر خوانده شيطان،
هشتاد هزار پرچم فحشا.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
صدها هزار چشم حريص
كه آلوده تر مي شوند؛
يعني صدها هزار بوق اضافه؛
يعني صدها هزار توقف بيجا.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
نا امني صدها هزار زن پاكدامن؛
گريه هاي فرزندان طلاق؛
و ضجه هاي زني براي مرگ شوهر ايدزي اش.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
شهري به بزرگي يك «اكباتان» براي نافرماني خدا؛
و مرگ تدريجي عفت يك جامعه.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
بغض فرو خفته يك ملت؛
و چندين سعيد حنايي ديگر
كه نمي خواهند همسرانشان، از راننده هاي تاكسي هم بترسند.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
يك دولت بي فكر؛
و دهها مسئول بي توجه.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
صدها هزار زن فقير؛
صدها هزار كودك گرسنه؛
و دهها هزار مرد شرمنده.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
گريه هاي شبانه من؛
و خشم خدا بر سستي ما.
آذر 81

۳۰ آبان ۱۳۸۳

سنت، در مسير يک ستاره سرگردان | نگاهي به فلسفه و سياست در رمان «خانه پترو داوا»

«خانه پترو داوا» روايتي نو از سرگذشت بشر در ابتداي قرن بيستم است. داستان زندگي استلّا (ستاره)، دختري کوه ‌نشين که با شروع قرن بيستم به دنيا آمده است، نمادي از زندگي بشر در شروع اين قرن پرآشوب است.
مادر استلّا، دختري بوده است که کولي‌ها، ازدواج او را با يک شاه‌زاده پيش‌گويي کرده بوده ‌اند. اما سرنوشت چنين مقدر مي ‌کند که مادر استلّا، روکسانا روکا، با معلم دهکده ازدواج کند.
روکسانا در انتهاي روزگاري زندگي مي ‌کند که ازدواج با شاه‌زادگان، نهايت سعادت هر دختري است. اما معلم بيست ساله دهکده، يک شاه‌زاده نيست. او به کوهستان تعلق ندارد و تنها براي اين مأموريت آمده که جامعه سنتي روستاي پترو داوا را، «مدرن» کند:
«من از جانب پادشاه به اين‌جا آمده ‌ام که روح فرزندان و حتي بزرگ‌سالان شما را، با فروغ حقايق روشن کنم و به شما خواندن و نوشتن بياموزم.» (صفحه ١٠)
ورود مدرنيسم به جامعه سنتي، قرين ترديدها و ابهام‌هاي زيادي است. روکسانا سخت مردد است. روحيات او و خلق و خوي معلم دهکده نامتجانس ‌اند. هر چند معلم دهکده، چون مردان پترو داوا لباس مي ‌پوشد و غذا مي ‌خورد.
سرانجام روکسانا در پي اصرارهاي معلم دهکده راضي مي ‌شود، اما تنها پيش ‌شرط او براي اين آميختگي، «وفاداري» است.
بي ‌وفايي مدرنيسم نسبت به سنت‌ها، زود آشکار مي ‌شود؛ معلم دهکده فريفته زن يهودي شوهرداري مي ‌شود. «روزا موندا» (موندا يعني پول)، زن مسافرخانه ‌داري است که بسياري از مردان ساکن مسافرخانه «پول طلا» را، با طعم گناه آشنا کرده است. اما علت اصلي بي‌ وفايي مدرنيسم نسبت به سنت، پيوند گناه‌ آلود مدرنيسم با سرمايه ‌داري يهودي است:
«حيم (شوهر روزا)، خودش مثل همه يهوديان، هميشه براي تجارت در سفر است. اين قوم در اين دنيا يک وطن بيشتر ندارند؛ وطني گرد و کوچک. آن‌قدر کوچک که بتوانند در جيب جايش دهند؛ و آن پول است. آن‌ها همه چيز را قرباني وطن‌شان مي ‌کنند. ولي ما اين وطن را «چشم شيطان» مي ‌ناميم.» (صفحه‌ي ٥٦)
اسب‌ها، زنبورها و طبيعت پترو داوا، همه مجريان عدالت خداوند هستند. معلم دهکده، به خاطر اين خيانت، بي‌رحمانه مجازات مي ‌شود. اسب‌هاي تربيت شده توسط خود او، با شکستن سورتمه، وي را پنج کيلومتر بر زمين مي ‌کشند و عدالت الهي را اجرا مي ‌کنند.
بدين‌گونه، هماي سعادت از زندگي روکسانا پرمي ‌کشد و پيوند گناه‌ آلود مدرنيسم و سرمايه ‌داري يهودي، زندگي او را براي هميشه نابود مي ‌کند.
اما چرخ زندگي از حرکت باز‌نمي ‌ايستد. استلّا، دختر قرن بيستمي، بايد زندگاني نويي را آغاز کند. اولين حضور استلّا در مجلس عمومي رقص، با ورود روماني به جنگ اول جهاني (١٩١٦) هم‌زمان مي ‌شود. جنگي که آغاز آن، به مضحکي پايانش است:
«هيچ موجبي براي جنگ نه با آلماني‌ها، و نه با فرانسويان، در دست نداريم.[...] گويا دولت براي تعيين دشمنان ما يک بار قرعه ‌کشي کرده و قرعه سفيد در آمده است. ولي چون لازم بوده که ما هم وارد جنگ شويم، بناي کار را بر بازي شير يا خط گذارده‌ اند. زيرا جنگ جهاني است و همه ملت‌هاي روي زمين، اعم از کوچک و بزرگ، ناگزيرند در آن شرکت کنند.»
جنگ، پيش‌گويي کولي‌ها را محقق مي ‌کند. استلّا با ژنرال روسي سي ساله‌اي، که شاه‌زاده هم هست، ازدواج مي ‌کند. اما خيلي زود، خوش‌بختي ‌اش پايان مي ‌پذيرد.
در روسيه، انقلاب بلشويکي (١٩١٧) رخ مي ‌دهد و شاه‌زاده و شاه‌زاده ‌خانم، در ابتداي سفر ماه عسل خود، گرفتار انقلابيون درنده و بي‌رحم مي ‌شوند. استلّا با دليري غريزي خود، شوهر زخمي ‌اش را از مهلکه بيرون مي‌ برد و قهرمان ملي روماني مي ‌شود. هر چند، شاه‌زاه زخمي جان به در نمي ‌برد و مي ‌ميرد. اين‌بار بلشويک‌ها هستند که سعادت را، از زندگي بشر قرن بيستمي مي ‌گيرند.
«اگر به حرف اسب‌ها گوش کرده بودم، پرنس زخمي نمي ‌شد. اسب‌هاي من انقلاب روسيه را حدس زدند، و اين فاجعه را، که براي بشريت از توفان نوح وحشتناک‌تر است، به من خبر دادند.» (صفحه ١٤٩)
استلّا، شاه‌زاده ‌خانم ناکام و بيوه، نوزده ساله است که جنگ پايان مي ‌يابد. روماني عنوان «روماني کبير» را پيدا مي ‌کند؛ اما تمام دارايي‌هايش، به يغماي آمريکاييان مي ‌رود. پاياني که مضحک‌تر از آغاز آن است:
«هيأت نمايندگي روماني در [کنفرانس] ورساي حضور داشت. اعضاي آن را منحصراً مديران بازرگاني خارجي آمريکا تشکيل مي ‌دادند. آن‌ها با ابراز احساسات و کف ‌زدن‌هاي ممتد، نه تنها مفاد تعهدنامه را پذيرفتند، بل‌که مضافاً اعلام داشتند که تصوير پرزيدنت ويلسون[رئيس جمهور وقت امريکا] زينت‌بخش همه کتاب‌هاي درسي خواهد شد، مجسمه ‌اش در همه شهرهاي روماني نصب خواهد شد، و هر خياباني که پياده‌ رو آن بيش از يک متر عرض داشته باشد، خيابان «پرزيدنت ويلسون» نام‌گذاري خواهد شد.» (صفحه ١٦٧)
استلّا به دعوت مادر شوهرش، از پترو داوا خارج مي ‌شود و پا به محافل اشراف و اعيان اروپا مي ‌گذارد؛ او ديگر ستاره مجلس ‌هاست، تا اين‌که عاشق مي ‌شود. فطرت استلّا، نادانسته او را دل‌بسته يک کشيش مي ‌کند. گويي روح بشر قرن بيستم، سرخورده از اين همه سختي و ناکامي، به دامان خداوند پناه مي ‌برد:
«اگر هر آيينه استلّا به کلي از دست نرفته باشد، مردي را که دوست دارد، يقيناً و واقعاً خداست که به روي زمين آمده است. [...] زن پترو داوا، زن پيش ‌پاافتاده و بي ‌ارزشي نيست.» (صفحه ١٩١)
اما خداي آيين مسيحيت، قادر به ارضاي عطش بشر قرن بيستم نيست؛ کشيش اجازه ندارد ازدواج کند. استلّا، تنها راه فرار از اين شکست عشقي را در بازگشت به پترو داوا مي ‌بيند:
«هر انساني زندگي را بايد به همان شيوه سر کند که پدران و نياکانش، نسل‌ها پيش از وي سر کرده ‌اند. تنها در اين صورت است که زندگي به درد مي ‌خورد و شايسته دوام يافتن است.» (صفحه ٢١٣)
استلّاي قرن بيستمي، تصميم مي ‌گيرد به «سنت» بازگردد، شايد که قرار پيدا کند. اما باز هم مرتکب اشتباهي مي ‌شود که مادرش روکسانا انجام داد.
استلّا در راه بازگشت، با افسر جواني آشنا مي ‌شود که مي‌خواهد ارتش را براي هميشه ترک کند. او در دوره افسري، بهترين افسرهاي رده‌ خود بوده؛ اما حالا تصميم گرفته است که زندگي ‌اي «با سرعت پاي آدمي» را آغاز کند.
او هم، چون استلّا، از مدرنيسم فرار مي ‌کند. اما جنس فرارش، از نوعي ديگر است. استلّا به اين افسر جوان دل مي ‌بندد و با اين کار، اشتباهي بزرگ مرتکب مي ‌شود. استلّا نمي ‌فهمد که فرار آن دو از مدرنيسم، از دو گونه جدا از هم است. پيوند با ناهم‌جنس، همان بلايي را بر سر او مي ‌آورد که برسر مادرش روکسانا آمده بود.
افسر جوان، که از ابتدا خونش عفوني بوده، ديوانه مي ‌شود. زنبورها عفونت مغز او را مي ‌فهمند و سراپايش را مي ‌گزند. شوهر جديد استلّا، ديوانه مي ‌شود و ديگر هيچ کس را نمي ‌شناسد. گويا ديوانگي او، نمادي از مرض پنهان افکار پست ‌مدرنيستي است که به تباهي او مي ‌انجامد. پيوند سنت و پست ‌مدرنيسم اين‌بار هم از هم مي ‌گسلد.
اما اينک سنت زخم خورده است. فرزند به دنيا نيامده‌ استلّا، به بيماري پدر دچار است. پزشکان تصميم مي ‌گيرند که جنين را سقط کنند؛ اما استلّا باشکوه‌ترين تابوت و آرامگاه را براي فرزند خود مهيا مي ‌کند:
«دومينتزا (شاه‌زاده) استلّا عريان شد. خود را در رودخانه افکند و برخلاف جريان شروع به شنا نمود.[...] در محلي که نامش تونچه است و در آن‌جا آب، مثل آب داخل ديگ، مي ‌جوشد.[...] دومينتزا و رودخانه با نيروي برابر نبرد مي ‌کردند. هيچ يک از آن دو بر ديگري برتري نداشت. هر دو با هم مساوي بودند...» (صفحه ٣٣٣)

موخره:
خانه پترو داوا/ کنستان ويرژيل گئورگيو (١٩١٦-١٩٩٢)/ ترجمه حسن اروندي/ انتشارات اميرکبير/ چاپ دوم با ويرايش جديد: تهران، ١٣٨١/ ١٥٠٠ نسخه/ ٣٣٦ صفحه/ دوهزار تومان.
ديگر آثار نويسنده: محمد (صلي الله عليه و آله)، پيامبري که از نو بايد شناخت/ دومين شانس/ ساعت ٢٥/ و...

۲۶ فروردین ۱۳۸۴

داستاني با درون‌مايه چند لايه|نقد داستان «توت‌فرنگي‌هاي روي ديوار»

دفتر هنر و ادبيات داستاني معاونت فرهنگي بسيج دانشجويي، در جلسة نقد ماهانة خود، «توت فرنگيهاي روي ديوار» را با حضور نويسندة آن، به نقد كشيد.
سعيده قاسمي، با بيان فرازهايي از داستان، موضوع آن را سياسي ـ اجتماعي، مكتب اثر را واقعيتگرا، و زاوية ديد آن را من راوي خواند. وي دغدغة دانشجوي راوي را صميمي و برآمده از اعتقاد او نسبت به انقلاب و آرمانهاي آن دانست. او كاركرد شخصيت و تيپهاي به كار گرفته شده در داستان را، با توجه به درون‌ماية داستان، هوشمندانه خواند، و شكستن ترديدهاي ذهني و ترديدافكني‌هاي ديگران را، با پاشيدن رنگ بر ديوار سفارت و نوشتن شعار، از وجوه مثبت اثر خواند.
احمد شاكري پيرامون ويژگي‌هاي مشترك اين اثر با قالب‌هاي گزارش و خاطره، گفت: رسمي نبودن نثر، بهره‌گيري از توصيفات داستاني و عنصر فضا در داستان، نگاه هنري به واقعيت و استفاده از گفت‌وگوهاي بيروني و دروني و داشتن مقدمه، تنه و نتيجه و ديگر ويژگيهاي داستاني، «توت فرنگيهاي روي ديوار» را از گزارش و خاطره جدا مي‌كند، ترديد و تعليقهاي به كار گرفته شده در اين داستان، با نوع گزارشهايي كه در رسانه‌ها ـ بنا بر تعريف فني گزارش ـ آورده مي‌شود، فاصله بسيار دارد.
محمدعلي گوديني، نويسنده، گفت: در اين داستان، سفارت انگليس، نيروي انتظامي و دانشجويان تظاهركننده، در ارتباط با موضوع هتك حرمت عتبات عاليات مطرح هستند، و ما در ميان دانشجويان، شاهد انگيزه و رفتارهاي متنوعي هستيم. شخصيت اصلي، نه از نوع دانشجويان «علم و صنعت» است كه كوكتل مولوتف به سفارت پرتاب مي‌كنند و نه راضي به شعار دادن تنها. به همين دليل، تعليق داستان و سطح درگيري با مأمورين، در حد متوسطي باقي مي‌ماند؛ پديده‌اي كه با تحليلي ديگر، حاتمي‌كيا، در فيلمهاي «آژانس شيشه‌اي»، «ارتفاع پست» و «موج مرده»، آن را تا رو در رويي نيروهاي حاكميت با رزمنده‌ها و جبهه رفته‌ها، تا شديدترين وضعيت به پيش مي‌برد. محمد سرشار هوشمندانه به دفاع از قانون اساسي و جمهوري اسلامي مي‌پردازد، و در پرتاب رنگ، مستقل از حركات افراطي و تفريطي، خود را به‌عنوان چهره‌اي انقلابي نشان مي‌دهد.
منتقدي ديگر گفت: محمد سرشار با اينكه نخستين گامهاي خود را در ادبيات داستاني طي مي‌كند، ولي در همين داستان نشان داده است كه عناصر داستاني را مي‌شناسد و قدرت مديريت درون‌مايه‌اي چند لايه را هم دارد.
دو حركت بيروني و دروني در اين اثر مشاهده مي‌شود؛ حركت بيروني، حادثه‌اي است كه از شعار دادن تا پاشيدن رنگ و نوشتن بر روي ديوار سفارت و گريز از دست مأمورين انتظامي به پيش مي‌رود. و حركت دوم، غلبه شخصيت اصلي بر ترديد دروني‌اش است، و اينكه آيا «حكومت اسلامي»، با «جمهوري اسلامي»، متعارض است؛ و آيا باتوم زننده، با باتوم خورنده، هردو ثواب مي‌برند.
حركت بيروني شخصيت اصلي، نشان مي‌دهد كه او، از كلاف سردرگم مباحث نظري، با تكيه بر تكليف‌مداري، خارج مي‌شود. هم شعار بر روي ديوار مي‌نويسد و هم رنگ به ديوار سفارت مي‌پاشد. ولي خطاي نويسنده، در ناگشودن تعارض آرمانها با رفتارهاست. ما، در باور حكومتي‌مان، بين آرمانهاي انقلاب و رفتار نهادهاي حكومتي و رفتار مردم، قائل به دوگانگي و يا چندگانگي نيستيم. ولي از آنجا كه دولت دوم خردادي، در رفتار بين‌المللي و نگاه به استكبار آمريكا و... ، از ابتدا با رهبري اختلاف نظر جدي داشت و حتي نامة معروف «جام زهر» را خطاب به رهبري نوشتند، قابل فهم است كه در عمل، رو در روي مردم و دانشجويان مدافع آرمانها بايستند، و در چهرة نيروي انتظامي، بلاگردان سفارت انگليس بشود. درحالي‌كه مي‌توانست، همانند رهبري در ماجراي ميكونوس، مانع بازگشت تمام سفراي اروپايي قهر كرده از كشورمان بشود. با فهم اين تحليل، ديگر «حكومت اسلامي» و «جمهوري اسلامي»، تعارضي نخواهد داشت؛ و حرف مهدي نصيري، جايگاهي ندارد. چرا كه «جمهوري اسلامي»، قالبي براي جاري شدن اصول و ارزشهاست. اگر دولت يا بخشهايي از آن، ناسازگارند، آنها را بايد سازگار كرد؛ يا به ارشاد يا به تنبيه.
وي گفت: به نظر من، گرانيگاه تحليلي اثر، فاقد استواري لازم است.
مهدي جهان، با مروري بر فرازهاي داستان، گفت: شخصيت راوي، حد تعادل و نماد انقلابيگري معرفي شده است. دانشجويان علم و صنعت رفتارشان افراطي است، و بسيج دانشجويي به كم‌عملي و محافظه‌كاري، متهم مي‌شود. درحالي‌كه هرگونه انقلابيگري بايد چارچوب قانوني و نهادينه در حكومت داشته باشد. هر چه از سالهاي ابتدايي پيروزي انقلاب مي‌گذريم، بايد تصميم‌سازيها و رفتارها به شكلي منظم و قانونمند، متكي به آرمانها و ارزشها باشند. ترديد راوي بين «حكومت اسلامي» و «جمهوري اسلامي» معلوم نيست با چه استدلالي او را به نظر امام و تكليف‌مداري مي‌كشاند. البته در اين حركت و تصميم راوي، رفتار افراطي و تفريطي ديگران نقد مي‌شود و مماشات و سردرگمي نيروي انتظامي را در رويارويي با دانشجويان، شاهد هستيم.
احمد شاكري در بخش دوم نقد خود گفت: در «توت فرنگيهاي روي ديوار»، تعليق وجود دارد؛ اگرچه ضعيف است، و ما بيش از آنكه به دنبال تعليق ظاهري بگرديم و در عمل، پرتاب رنگ و يا نوشتن شعار آن را ببينيم، بايد تعليق را در ترديد راوي و در ذهن پرسشگر او جست‌وجو كنيم. آنجا كه بين زدن و خوردن، بين دفاع و اعتراض، بين «حكومت اسلامي» و «جمهوري اسلامي» و بين آرمانها و رفتارها دچار ترديد مي‌شود.
به نظر من، در پايان‌بندي، بايد به دو نكته توجه كرد: نكتة اول اينكه، لزوماً نبايد در داستانها شخصيت قهرمان باشد و تمام نكات تعليقي و ترديدها پاسخ گفته شود و به نقطة ثابتي برسد. هرچند، اگرچه چنين شود، نكتة مطلوب و خوبي است. ما دو طيف مخاطب پيش رو داريم؛ طيفي كه مردم هستند،‌و طيف ديگر كه گرفتار جهل مركبند. براي گروه اول مي‌توان با بهره‌گيري از شخصيت قهرمان و گره‌گشاييهايي كه او مي‌كند، پاسخ ترديدها را داد؛ و قهرمان از جايي به جايي مي‌رسد. يعني عنصر تحول شخصيت، اتفاق مي‌افتد. اما گروه دوم، كه در جهل مركب هستند، با مطالعة اين داستان، بيش از طيف اول بهره مي‌برند. چرا كه اين گروه، علمشان از جنس جهل است؛و پرسش ايجاد كردن در ذهن آنها، ايجاد نوعي تفكر و حركت ذهني براي رسيدن به پاسخ مناسب است. و به اين ترتيب، درستي و نادرستي پرتاب كردن و يا نكردن رنگ، خسارت زدن به سفارت و جبران آن از بيت‌المال و... يا تقابل «حكومت اسلامي» و «جمهوري اسلامي»، به ذهنهاي گرفتار جهل مركب، حركتي مي‌دهد، كه در حد تأثيرگذاري اين داستان، قابل تقدير است.
شاكري افزود: شخصيت اصلي مردد است و در ترديد باقي مي‌ماند؛ و من استدلالي نديدم كه ترديدش را جبران كند. ولي با اين حال، دست به اقدام مي‌زند. به دليل مرجعي نياز است، تا فرد از ترديد خارج شود وبه اقدام رو كند. من چنين عاملي را كه توجيه‌كننده پرتاب رنگ باشد، در اين داستان نديدم.
نويسنده (محمد سرشار) با تشكر از جمع منتقدين، كه با دقت نظرهاي كارشناسانه‌شان، اثر را مورد نقد قرار دادند، در پاسخ به پرسش ايجادشده، گفت: شخصيت اصلي، فردي عملگرا است؛ و بر خلاف مهدي كه اهل مباحث نظري و فلسفي است. اگر تعقلي هم به نتيجه‌اي نرسد، تكليفي عمل مي‌كند. به همين، دليل اعتراض عليه مصببين هتك حرمت عتبات عاليات را تكليف مي‌داند،‌ولي قالب تظاهرات بدون چالش را، ظرف مناسبي براي ابراز خشم و نفرت خود نمي‌بيند. به همين دليل، به شيوه‌اي غير از آنچه ديگران كرده‌اند عمل مي‌كند. وي گفت: شخصيت اصلي، ابتدا بين دو تئوري «حكومت اسلامي» و «جمهوري اسلامي» در ترديد است. ولي در روند داستان، از آن عبور مي‌كند و به ترديد در رفتار دوگانه روي مي‌آورد، و اينكه شايد اصلاً رفتار ما، به گونه‌اي است كه ما را مقابل يكديگر قرار مي‌دهد.
محمد سرشار، شخصيت اصلي و مأمورين نيروي انتظامي را از يك جنس خواند، و هر دو را تكليف‌مدار، ولي در عمل مقابل هم خواند، و افزود: جماعتي كه براي اعتراض مقابل سفارت انگليس اجتماع كرده‌اند ـ از بسيج دانشجويي و نيروي انتظامي و افرادي چون شخصيت اصلي ـ همه در دايرة انقلاب و نظام تعريف مي‌شوند، و از تفكرات سكولار و ليبرال، به دور هستند.

۳۰ مهر ۱۳۸۴

زندگي نامه ژوزه ساراماگو برنده جايزه نوبل ادبيات در سال ۱۹۹۸ ميلادي

«ژوزه [خوزه] دو سوسا ساراماگو» (José de Sousa Saramago) در 16 نوامبر سال 1922 ميلادي در روستاي كوچك «آزينهاگا» (Azinhaga) در صد كيلومتري شمال شرق ليسبون، مركز كشور پرتغال، به دنيا آمد. آزينگها در ساحل رودخانه «آلموندا» (Almonda) قرار دارد.
«ساراماگو» نام علفي وحشي است كه در آن دوران، خوراك فقيران بوده است.
خانواده ژوزه ساراماگو كشاورزاني بدون زمين بودند. پدر ژوزه در جنگ جهاني اول، سرباز رسته توپخانه در كشور فرانسه بود. او در سال 1924 ميلادي تصميم گرفت تا براي گشايشي در معيشت خانواده خود، كشاورزي را رها كند و با خانواده اش به پايتخت مهاجرت كند. پدر ژوزه در آنجا پليس شد. چرا كه تنها شغلي بود كه به سوادي بيش از خواندن و نوشتن و دانستن كمي رياضيات نياز نداشت.
چند ماه بعد از استقرار در ليسبون، برادر چهار ساله ژوزه از دنيا رفت. شرايط زندگي خانواده پدري ژوزه پس از مهاجرت كمي بهتر شد اما هيچگاه كاملا خوب نشد.
ژوزه زمان بسياري از دوران كودكي و نوجواني خود را با والدين مادرش در روستا سپري كرد.
ساراماگو در دوران دبستان، دانش آموز خوبي بود. او در كلاس دوم بدون هيچ اشتباهي مي نوشت و موفق شد سال سوم و چهارم را در يك سال بگذراند.
پس از اين دوره، ساراماگو به مدرسه متوسطه اي رفت كه در آن دستور زبان تدريس مي شد. نمرات ژوزه در سال اول عالي بود. در سال دوم، هرچند كه نمرات وي به خوبي سال اول نبود اما از نظر شخصيتي، دانش‌آموزي مورد علاقه دبيران و ديگر دانش آموزان بود. به گونه اي كه در 12 سالگي به عنوان خزانه دار اتحاديه دانش آموزان انتخاب شد.
در همان زمان، پدر و مادر وي به اين نتيجه رسيدند كه به خاطر كمبود منابع مالي، توانايي تامين هزينه ادامه تحصيل ژوزه را ندارند. تنها گزينه جايگزين براي ادامه تحصيل او، فرستادنش به مدرسه فني بود. ژوزه پنج سال در آنجا درس آموخت تا مكانيك شود. اما از قضاي روزگار، در آن دوره، با اينكه مواد درسي كاملا فني بودند اما يك موضوع ادبي، يعني زبان فرانسه را هم شامل مي شدند.
ژوزه 13 يا 14 ساله بود كه بالاخره پدر و مادرش توانستند به خانه خودشان اسباب كشي كنند. خانه اي كه بسيار كوچك بود و خانواده هاي ديگري نيز در آن زندگي مي كردند.
چون ژوزه ساراماگو در خانه كتابي نداشت (تازه وقتي نوزده سالش بود توانست با پولي كه از يك دوست قرض گرفته بود، كتابي را براي خودش بخرد) تنها چيزي كه پنجره لذت خواندن ادبيات را به روي او مي گشود، كتابهاي متن زبان پرتغالي، با اشعار برگزيده شان، بودند. حتي امروز هم، علي رغم گذشت اين زمان طولاني، او مي تواند اشعار اين كتابها را از حفظ بخواند.
پس از پايان درس، او دو سال به عنوان مكانيك در يك تعميرگاه خودرو مشغول به كار شد. در آن دوران، در اوقات فراغت عصرانه، او مكررا به يك كتابخانه عمومي در شهر ليسبون مي رفت. و در آنجا بود كه بدون هيچ كمك يا راهنمايي فرد ديگري، و تنها به مدد حس كنجكاوي شخصي و ميل به ياد گرفتنش، ذائقه ژوزه براي انتخاب كتاب‌هاي خواندني، پيش‌رفت كرد و مهذب شد.
وقتي كه ساراماگو در سال 1944 براي اولين بار ازدواج كرد، مشاغل مختلفي را تجربه كرده بود. آخرين شغل وي در زمان ازدواج، كارمندي يك دستگاه متولي امور رفاه اجتماعي بود.
در آن زمان، همسر اول وي، «ايلدا رئيس» (Ilda Reis)، حروف نگار شركت راه آهن بود. او بعدها به يكي از مهمترين هنرمندان پرتغالي بدل شد. ايلدا رئيس در سال 1998 درگذشت.
در سال 1947، تنها فرزند وي، «ويولانته» (Violante) به دنيا آمد. ساراماگوي 25 ساله، در همان سال، اولين كتاب خود را منتشر كرد. رماني كه خود وي آن را «پنجره» (The Widow) ناميده بود اما براي بازاريابي بهتر و جذب مخاطب بيشتر، به پيش‌نهاد ناشر با عنوان «سرزمين گناه» (The Land of Sin) منتشر شد.
او رمان ديگري را با عنوان «نور آسمان» (The Skylight) نوشت كه هنوز منتشر نشده است. در همان زمان، نوشتن رمان ديگري را آغاز كرد كه البته به جز چند صفحه آغازين آن، ادامه نيافت. اسم اين رمان «عسل و تاول» (Honey and Gall) و شايد «لوئيس پسر تادئوس» (Louis, son of Tadeus) بود. حقيقت امر اين بود كه ساراماگو خودش نوشتن آن رمان را رها كرد چرا كه برايش كاملا روشن شده بود چيزي در چنته ندارد كه ارزش بازگويي داشته باشد.
به مدت 19 سال، يعني تا 1966، كه «اشعار محتمل» (Possible Poems) را منتشر كرد، ساراماگو از صحنه ادبيات پرتغال غايب بود. هرچند كه تعداد كمي مي توانند غيبت وي را به ياد آورند.
به دلايل سياسي، ساراماگو در سال 1949 بي كار شد. اما به واسطه لطف يكي از دبيران پيشين مدرسه فني، توانست در شركت فلزي كه دبير سابقش از مديران آن بود، كار خوبي دست و پا كند.
در پايان دهه 1950 ميلادي، او كار را در يك شركت انتشاراتي با نام «استوديوز كر» (Estúdios Cor)، با سمت مديريت توليد آغاز كرد.
بدين ترتيب او به دنياي كلمات بازگشت اما نه به عنوان يك نويسنده. اين دنيايي بود كه سالها پيش آن را ترك كرده بود.
شغل جديدش به او اين اجازه را مي داد كه با برخي از مهمترين نويسندگان پرتغالي آن زمان آشنايي و رفاقت پيدا كند.
در سال 1955، هم براي افزايش درآمد خانواده و البته بيشتر به خاطر لذت اين كار، ساراماگو اوقات فراغتش را به ترجمه مي گذرانيد. فعاليتي كه تا سال 1981 ادامه يافت.
كولت، پر لاجركويست، جين كاسو، موپاسان، آندره بونار، تولستوي، بادلير، اتين باليبار، نيكوس پولانتزاس، هنري فوسيلون، ژاكوس رومين، هگل و ريموند باير از نويسندگاني بودند كه آثار آنها را ترجمه كرد.
در فاصله ماه مي 1967 تا ماه نوامبر 1968، به طور همزمان به نقد ادبي هم اشتغال داشت. در همان دوران، يعني در سال 1966، ژوزه 44 ساله، كتاب شعر «اشعار محتمل» را چاپ كرد كه به عنوان بازگشت وي به عرصه ادبيات شناخته شد.
پس از آن، در سال 1970، كتاب شعري به اسم «شايد شادماني» (Probably Joy) و مدتي كوتاه پس از آن، به ترتيب در 1971 و 1973، «از اين جهان و آن ديگري» (From this World and the Other) و «چمدان مسافر» (Traveller's Baggage)، دو مجموعه از مقالات وي در روزنامه منتشر شد. منتقدان اين دو كتاب را لازمه فهم كارهاي اخير وي مي دانند.
پس از جدايي از ايلدا رئيس در 1970، او ارتباطي را با «ايزابل دو نوبرگا» (Isabel da Nóbrega)، نويسنده زن پرتغالي آغاز كرد كه تا 1986 ادامه داشت. البته اين رابطه به ازدواج رسمي تبديل نشد.
پس از ترك انتشارات در پايان سال 1971، او دو سال بعد را در روزنامه عصر «دياريو دو ليسبوآ» (Diário de Lisboa) سپري كرد. ساراماگو در اين روزنامه، دبير يك ضميمه فرهنگي بود.
ساراماگو در سال 1974، نوشته‌هايي را با عنوان «عقايد دي ال هاد» (The Opinions the DL Had) منتشر كرد كه نگاهي دقيق به تاريخ گذشته ديكتاتوري پرتغال را ارائه مي داد. حكومت خودكامه اي كه در ماه آوريل سال 1975 در اثر انقلاب سرنگون شد.
ساراماگو در آوريل 1975، به عنوان جانشين مدير روزنامه صبح «دياريو دو نوتيسيا» (Diário de Nóticias) منصوب شد. اما در ماه نوامبر، در نتيجه مسائل سياسي و تبعات انقلاب، اين شغل پايان يافت.
كتاب «سال 1993» (The Year of 1993) و مجموعه مقالات سياسي با عنوان «يادداشت‌ها» (Notes) دو كتابي هستند كه به اين دوره زماني اشاره دارند. «سال 1993» يك شعر طولاني است كه در سال 1975 منتشر شد و بعضي منتقدان آن را طليعه آثاري دانستند كه دو سال بعد، با چاپ رمان «فرهنگ نقاشي و خوش‌نويسي» (Manual of Painting and Calligraphy) انتشار آنها آغاز شد. «يادداشت‌ها» هم مقاله هايي بودند كه در روزنامه اي كه مديريتش را برعهده داشت، منتشر كرده بود.
ساراماگو دوباره بيكار شد و كوچكترين احتمالي براي يافتن شغلي جديد وجود نداشت. اين وضعيت سخت و بي تحملي او نسبت به اوضاع سياسي كشور پرتغال سبب شد تا ساراماگو تصميمي مهم بگيرد. او مصمم شد كه خود را وقف ادبيات كند. حالا زمان آن بود تا بفهمد به عنوان يك نويسنده، چند مرده حلاج است.
در ابتداي سال 1976، ساراماگو چند هفته در دهكده ييلاقي «لاوره» (Lavre) در استان «آلنتجو» ساكن شد. اين دوره، زماني براي آموختن، مشاهده و يادداشت برداري بود كه در سال 1980 ميلادي به تولد رمان «برخاسته از زمين» (Risen from the Ground) انجاميد. شيوه روايت اين رمان، شاخصه كار ساراماگو در مجموعه رمانهايش است.
او در سال 1978مجموعه داستاني را با عنوان «تقريبا يك شيء» (Quasi Object) و در سال 1979 نمايش نامه «شب» (The Night) را منتشر كرد.
او در دهه 80 چند نمايش نامه ديگر نيز منتشر كرد: «من بايد با اين كتاب چه كنم؟» (What shall I do with this Book?) چند ماه قبل از انتشار رمان «برخاسته از زمين» و «زندگاني دوباره فرانسيس اسيسي» (The Second Life of Francis of Assisi) در سال 1987.
اما به استثناي اين چند نمايش نامه، تمام دهه 80 به نوشتن رمان اختصاص داشت: «بالتازار و بليموندا» (Baltazar and Blimunda) در 1982، «سال مرگ ريكاردو ريش» (The Year of the Death of Ricardo Reis) در 1984، «بلم سنگي» (The Stone Raft) در 1986 و «تاريخ محاصره ليسبون» (The History of the Siege of Lisbon) در 1989.
رمان «بالتازار و بليموندا» در سال 1990 توسط آهنگساز ايتاليايي «آريو كورجي» به صورت اپرا درآمد و با نام «بليموندا» به روي صحنه رفت.
زندگي شخصي ساراماگو در سال 1986 با تحول مهمي همراه بود. او در اين سال با روزنامه نگار اسپانيايي، «پيلار دل ريو» (Pilar del Río) آشنا شد و دو سال بعد، در سال 1988 و در سن 66 سالگي، با وي ازدواج كرد.
در سال 1993دولت پرتغال معرفي رمان «انجيل به روايت عيسي مسيح» (The Gospel According to Jesus Christ) ـ كه در سال 1991 منتشر شد ـ به جايزه ادبيات اروپايي را وتو كرد. بهانه دولت پرتغال براي اين اقدام، اهانت آن به عقايد كاتوليكها و موج مخالفتهاي آنان با اين رمان بود. در نتيجه اين اقدام، ساراماگو و همسرش، اقامتگاه خود را به جزيره «لانزاروته» (Lanzarote) در جزاير قناري كشور اسپانيا تغيير دادند. اين جزيره محل اقامت خانواده همسر ساراماگو بود. البته اين كدورت بعدها برطرف شد و اكنون ساراماگو بسياري از اوقاتش را در پرتغال مي گذراند.
ساراماگو در سال 1993، نگارش روزنوشتي را با عنوان «روزنوشتهاي لانزاروته» (Lanzarote Diaries) آغاز كرد كه تا به حال پنج جلد آن منتشر شده است.
او در سال 1995 و در سن 73 سالگي، رمان «كوري» (Blindness) و در سال 1997، رمان «همه نام‌ها» (All the Names) را منتشر كرد.
ساراماگو در سال 1995، برنده جايزه «كامو» شد و در سال 1998 توانست در 76 سالگي جايزه «نوبل» براي ادبيات را از آن خود كند. او اين خبر را از مهماندار هواپيمايي شنيد كه سوار آن شده بود تا در بازگشت از نمايشگاه كتاب فرانكفورت، به مادريد نزد همسرش برود. اين اولين باري بود كه ادبيات پرتغال، جايزه نوبل را از آن خود مي كرد.
ساراماگو در سال 2000، رمان «غار» و در سال 2005 نمايش نامه «دون جيوواني» را منتشر كرد.
او در سال 2005 رمان «مرگ مكرر» را به دست چاپ سپرد. اين كتاب به طور هم زمان در كشورهاي پرتغال، اسپانيا، برزيل، آرژانتين، مكزيك و ايتاليا منتشر شد.
تا به حال حدود سه و نيم ميليون نسخه از آثار ساراماگو به بيش از سي زبان دنيا منتشر شده است.

------------------------
اشاره: اين زندگي‌نامه ترجمه‌اي از زندگي‌نامه خودنوشت «ژوزه ساراماگو» است كه براي جايزه نوبل نگاشته شده است. اطلاعاتي كه به زندگي وي پس از سال 1998 اشاره دارند، از ديگر منابع جمع‌آوري و افزوده شده است.

۵ آبان ۱۳۸۴

كتاب شناسي ژوزه ساراماگو نويسنده پرتغالي

1947ـ رمان «سرزمين گناه» (The Land of Sin)
1966 ـ مجموعه شعر «اشعار محتمل» (Possible Poems)
1970ـ مجموعه شعر «شايد شادماني» (Probably Joy)
1971 ـ مجموعه مقالات «از اين جهان و آن ديگري» (From this World and the Other)
1973ـ مجموعه مقالات «چمدان مسافر» (Traveller's Baggage)
1974ـ كتاب «عقايد دي ال هاد» (The Opinions the DL Had)
1975ـ شعر بلند «سال 1993» (The Year of 1993)
؟197ـ مجموعه مقالات سياسي «يادداشت‌ها» (Notes)
1977ـ رمان «فرهنگ نقاشي و خوش‌نويسي» (Manual of Painting and Calligraphy)
1978ـ مجموعه داستان «تقريبا يك شيء» (Quasi Object)
1979ـ نمايش نامه «شب» (The Night)
1980ـ نمايش نامه «من بايد با اين كتاب چه كنم؟» (What shall I do with this Book?)
1980ـ رمان «برخاسته از زمين» (Risen from the Ground)
1981ـ كتاب «سفر به پرتغال» (Journey to Portugal)
1982ـ رمان «بالتازار و بليموندا» (Baltazar and Blimunda)
1984ـ رمان «سال مرگ ريكاردو ريش» (The Year of the Death of Ricardo Reis)
1986ـ رمان «بلم سنگي» (The Stone Raft)
1987ـ نمايش‌نامه «زندگاني دوباره فرانسيس اسيسي» (The Second Life of Francis of Assisi)
1989ـ رمان «تاريخ محاصره ليسبون» (The History of the Siege of Lisbon)
1991ـ رمان «انجيل به روايت عيسي مسيح» (The Gospel According to Jesus Christ)
1993ـ كتاب«روزنوشتهاي لانزاروته» (Lanzarote Diaries)
1994ـ رمان «گذرنامه‌اي براي پرتغال» (Passport to Portugal)
1995ـ رمان «كوري» (Blindness)
1997ـ رمان «همه نام‌ها» (All the Names)
1999ـ كتاب «پرتغال» (Portugal)
1999ـ رمان «قصه جزيره ناشناخته» (The Tale of The Unknown Island)
2000ـ رمان «غار/دخمه» (The cave)
2004ـ رمان «دوبل» (The Double)
2005ـ نمايش نامه «دون جيوواني»
2005ـ رمان «ضربان مرگ / مرگ مكرر»

۱۵ آبان ۱۳۸۴

حاشيه‌هاي آقاي نويسنده | نگاهي به انديشه ژوزه ساراماگو

1ـ عضويت در حزب كمونيست
ژوزه ساراماگو يك نويسنده كمونيست است. او در 47 سالگي به عضويت حزب مخفي و استالينيستي «پي سي پي» (PCP) درآمد. خود او در اينباره مي‌گويد: «من خيلي دير به حزب پيوستم. سال 1969 بود. «پي سي پي» جنبشي مخفي بود. من مزه دسيسه و تنش را چشيده ام ولي هرگز زنداني يا شکنجه نشده ام. البته از اين بابت بايد سپاسگزار دوستاني باشم که در بازجوئي هايشان از افشاي نام من امتناع ورزيده اند.»
فعاليت‌هاي ساراماگو در اين حزب مخفي آنـقدر گسترش مي‌يابد كه رژيم ديكتاتوري پرتغال، به صورت مخفيانه، تصميم مي‌گيرد او را دستگير كند. اما از قضاي روزگار، به دليل وقوع انقلاب 15 آوريل 1974، اين اتفاق هرگز نمي‌افتد: «بعد از انقلاب 1974 نام من در آرشيو سازمان امنيت پيدا شد. طبق مندرجات مي بايست من در 19 آوريل ـ يعني چهار روز پس از انقلاب ـ دستگير مي شدم. اغلب دوستانم شوخي مي کنند و مي گويند که انقلاب به اين خاطر روي داد که از دستگيري ساراماگو پيشگيري شود!»
اما پس از وقوع انقلاب، اتفاقات سياسي‌اي روي مي‌دهد كه به كناره‌گيري ساراماگو از حزب كمونيست مي‌انجامد. مهمترين اين وقايع، حوادث ماه نوامبر سال 1975 است كه باعث مي‌شود تصويري منفي از حزب پي سي پي در اذهان مردم شكل بگيرد و حتي افكار عمومي، اين حزب را خطري براي مردم‌سالاري بدانند.
اين جدايي از حزب و نبود آينده شغلي باعث مي‌شود كه ساراماگوي 52 ساله، به ادبيات روي آورد و تمام وقت خود را، وقف اين عرصه كند.

2ـ نگاه به اديان
ساراماگو به روايت كاتوليك‌ها از حضرت عيسي (ع) و آيين مسيحيت اعتقادي ندارد. او در رمان «انجيل به روايت مسيح» اين بي‌اعتقادي را نمايانده است. همين رمان بوده است كه خشم كاتوليك‌ها را برمي‌انگيزد و فرياد اعتراض آنان را بلند مي‌كند.
او درباره مسيحيت مي‌گويد: «مسيحيت سعي کرد به ما عشق ورزيدن به ديگران را بياموزد. اما مسيحيت مرده به دنيا آمده بود! آدم نمي تواند طبق دستور و تحت فرماندهي عشق بورزد. احترام گذاشتن به ديگري همان مقوله‌اي است که ما فراموش کرده ايم. مسيحيت ارزش دردسر نداشت. ما اگر به قرباني کردن براي خدايان قديمي ادامه مي دهيم ، بدان سبب است که هميشه همين گونه بوده ايم.»
از اولين جمله‌هاي ساراماگو پس از كسب جايزه نوبل ادبيات اين بود: «من به عقايد آدمها احترام مي‌گذارم اما سازمان‌هاي ديني را قبول ندارم.»
پس از اينكه ساراماگو برنده جايزه نوبل ادبيات شد، روزنامه واتيكان به اين انتخاب اعتراض كرد. ساراماگو در پاسخ به اين انتقاد گفت: «واتيكان بهتر است به كار خودش برسد. روزنامه آنها نوشته من كمونسيت هستم و كتابهاي ضد مذهبي مي‌نويسم. من فقط مي گويم كه براي انسانيت مي‌نويسم.» (13 آذر 1377)

3ـ نگاه سياسي
ساراماگو خود مدعي است كه زندگي سياسي را دوست ندارد و براي ايدئولوژي كمونيستي نمي نويسد. او همين مدعا را در اولين جمله‌هاي خود پس از كسب جايزه نوبل ادبيات بيان كرده است: «بردن اين جايزه مرا در معرض ديد بيشتري قرار مي‌دهد و صدايم را به گوش‌هاي بيشتري مي‌رساند. من براي ايدئولوژي نمي‌نويسم. زندگي سياسي را دوست ندارم. نويسنده‌اي هستم كه گهگاه به سياست دستي مي زند.»
اما بن‌مايه‌هاي فكري كمونيستي هيچ‌گاه گريبان ساراماگو را رها نكرده است. نشانه‌هاي اين طرز فكر، در شيوه انتقاد وي از جهان غرب و زندگي غربي قابل بررسي است. به نظر مي‌رسد ساراماگو با بردن انديشه‌هاي كمونيستي به لايه‌هاي پنهان آثارش، ضمن آنكه كوشيده واكنش منفي مخاطبان را كاهش دهد، تاثير بيشتري نيز بر خوانندگانش بگذارد.
اين ادعاي نگارنده به نوعي توسط خود ساراماگو تاييد شده است: « انگلس بد نگفت که پيام هرچه کمتر صريح و گويا باشد، کاراتر و موثرتر است. باور کردن امري ، بدون شک کردن به آن امر، کاري غير انساني است. مثل اين مي ماند که به بهشت و جهنم باور داشته باشي. و من اعتراف مي کنم که حزب نمي تواند پاسخگوي تمامي مسائل باشد.»
ساراماگو در مصاحبه ديگري به سوال «بعضي منتقدان شما را به عنوان اولين و پيشروترين معلم اخلاق و فيلسوف سياسي، تعريف كرده اند. عناصر بنيادي اخلاق سياسي و اجتماعي كه شما به عنوان يك نويسنده، يك روشنفكر و يك موجود بشري به آن تعهد داريد، چيست؟» اينگونه پاسخ مي‌دهد: «جمله اي از «كارل ماركس» و «فردريك انگلس» چنين مي گويد: اگر بشر زاييده شرايط خويش است، پس ضروري است كه اين شرايط را از روي انسانيت شكل دهيم. اين جمله دربرگيرنده تمام عقل و درايتي است كه من نياز داشتم تا همان چيزي بشوم كه اكنون به نظر مي رسد: يك معلم اخلاق سياسي.»
«داريوفو» نويسنده همفكر ساراماگو در سال 1997 برنده جايزه نوبل ادبيات شد. داريوفو وقتي در سال 1999 از برنده شدن «گونترگراس» باخبر شد گفت: «اول من، بعد ساراماگو و اكنون گراس. روشنفكران چپ در استكهلم خوب پيش مى‏روند!»

4ـ سفر به فلسطين
در ماه مارس سال ؟200، رژيم اسرائيل شهر «رام‌الله» را محاصره خود درآورده بود و حتي ياسر عرفات، رهبر فقيد تشكيلات خودگردان فلسطين را، در دفتر كارد خود حبس كرده بود. در اين شرايط سخت، هيئتي از «مجلس بين المللي نويسندگان» براي ابراز هم‌دردي با فلسطينيان و جلب توجه جهانيان به اين مساله، به رام‌الله رفتند و با «محمود درويش» ملاقات كردند. اين ملاقات در 25 مارس اتفاق افتاد.
اعضاي اين هيئت عبارت بودند از: ژوزه ساراماگو (پرتغال)، راسل بانکس (آمريکا)، بريتن بريتن باخ (آفريقاي جنوبي)، وينچنزو کنسولو (ايتاليا)، بي دائو (چين)، خوان گوي تيسولو (اسپانيا)، کريستيان سالمو (فرانسه) و ووله سوئينکا (نيجريه).
ديدار اين هيئت از فلسطين دست‌مايه ساخت يك فيلم مستند با عنوان «نويسندگان سرزمينها: مسافرتي به فلسطين» نيز شد كه با بياني شاعرانه، وضعيت سخت زندگي فلسطينيان را روايت مي‌كند.
پس از اين سفر، ساراماگو با همكاري نوآم چامسكي (زبان شناس آمريكايي) و جيمز پتراس (جامعه شناس) كتابي را با نام «فلسطين زنده است» منتشر كردند.
در اين كتاب متن مصاحبه‌اي طولاني با ساراماگو به چاپ رسيده كه در زمان سفر وي به رام الله انجام شده است. او در اين مصاحبه مي گويد: «اين عظيمترين و مستمرترين بي عدالتي اسرائيلي هاست. آنها بر اين باورند كه هر جنايتي هم كه امروز مرتكب شوند، غير قابل مقايسه با ستمي است كه بر آنها رفته. آنها با وجدان موروثي و خوني قوم برگزيده خويش، تصور مي كنند ظلمي كه بر ايشان رفته، مجوزي است كه تا قرنها بي هيچ عقوبتي بر ديگران ستم كنند.»

5ـ نگاه به ايران
در هفته آخر ارديبهشت 1382 خبرگزاري فرانسه خبر داد شماري از روشنفكران مشهور فرانسوي، آمريكايي، پرتغالي، يوناني، سوئيسي با انتشار بيانيه اي تاسيس كميته بين المللي با عنوان «گذار ايران به دموكراسي» را اعلام كرده اند.
در اين كميته افرادي مانند ژوزه ساراماگو، گوستاو گاوراس (فيلمساز)، نوام چامسكي و آلبر ژاكار (بيولوژيست) عضويت دارند. بنيانگذاران كميته مزبور اعلام كرده اند كه از تمام وسايلي كه در اختيار دارند براي كمك به آزادي همه زندانيان سياسي، استقرار آزادي هاي اساسي، برقراري شرايط لازم براي پيگرد قتل هاي زنجيره اي استفاده خواهند كرد.

6ـ حمله به عراق
ژوزه ساراماگو در گفتگويي نسبتا مفصل، درباره حمله آمريكا به عراق، ابراز نظر كرده است. ساراماگو درباره اين جنگ افروزي مي‌گويد: «اين جنگ به واسطه امپراتوري ايالات متحده طرح ريزي شده است. در قرن نوزدهم امپراتوري هاي جهان به نقطه اوج خود رسيدند، در قرن بيستم سقوط كردند، اما حالا در آستانه سده بيست و يكم دوباره برمي خيزند. اما تفاوت در اينجاست كه امروزه تنها يك امپراتوري منفرد حكمفرماست. قبلاً پرتغالي ها، اسپانيايي ها، فرانسوي ها و انگليسي ها وجود داشتند. حالا اما فقط يك سيستم امپراتوري داريم.»
ساراماگو فروش اسلحه و دستيابي به نفت عراق را از انگيزه هاي حمله آمريكا مي داند. او مي گويد: «البته، اينها بخشي از انگيزه هاي موجود در اين جنگ هستند. اما دلايل بي شمار ديگري نيز وجود دارد، براي روشن ساختن اين مسأله بايد گفت (البته اگر در اين جهان بتوان چيزي را به قدر كافي روشن ساخت)، هيچ كشور ديگري در ايالات متحده، نيروي نظامي ندارد اما اين امپراتوري در سراسر جهان، نيروي نظامي دارد. اين حقيقت ـ كه البته به نظر نمي رسد سبب ناراحتي مردم را فراهم آورد ـ فقط و فقط يك معني دارد: من تقريباً در سراسر جهان نيروي نظامي دارم. به عبارت ديگر من سلطه طلب هستم. اين سلطه طلبي در مورد دانشگاه ها و بيمارستان ها به چشم نمي خورد، بلكه فقط در مورد سربازها و اسلحه ها وجود دارد. اين موضوع پايان مشخصي دارد: سلطه بر تمام جهان. بهتر است ما در مورد آنچه پشت همه اينهاست، صحبت كنيم نه فقط آنچه در سطح مي گذرد.»

۱ آذر ۱۳۸۴

خلاصه چند رمان از ژوزه ساراماگو

ـ بلم سنگي (1986ـ The Stone Raft)
در اين رمان، شبه جزيره «ايبري» ـ كه كشورهاي پرتغال و اسپانيا درون آن قرار دارند ـ از قاره اروپا جدا شده، در اقيانوس اطلس رها مي‌شود.

ـ تاريخ محاصره ليسبون (1989 ـ The History of the Siege of Lisbon)
«تاريخ محاصره ليسبون» تلفيقي از دو روايت يا دو رمان است، يك رمان تاريخي كه موضوع آن جنگي است كه در قرن 12 ميلادي در شهر ليسبون اتفاق افتاد. در اين جنگ مسيحي هاي پرتغال، شهر ليسبون را ـ كه مدت چهار قرن در دست مسلمانان بود ـ محاصره و تصرف كردند و با بي رحمي تمام، همه مردم شهر را هم به قتل رساندند.
اين واقعه در اين كتاب به شكل رمان روايت مي شود و در واقع اين اثر روايتي تخيلي از آن واقعه است. هرچند كه اسم بعضي از شخصيتهاي تاريخ هم در اين بخش از رمان آمده است، اما جزئيات حوادث و صحنه ها كاملاً تخيلي است.
روايت ديگر، يك روايت عاشقانه و امروزي است. يعني شرح عشق مرد و زني به يكديگر كه مرد مصحح يك مؤسسه انتشاراتي است و زن مسؤول آن مصحح و مصحح هاي ديگر مؤسسه است. اين قسمت رمان حالت خود زندگي نامه دارد.
ساراماگو گفته است كه «رايموندوسيلوا» (مصحح) در واقع خود اوست، و «ماريا سارا» (مافوق رايموند و سيلوا) همسر او خانم «پيلار دل ريو» است.

ـ انجيل به روايت مسيح (1991ـ The Gospel According to Jesus Christ)
در رمان «انجيل به روايت مسيح» تصويري دنيايي از حضرت عيسي (ع) ارايه شده است. در اين رمان، عيسي (ع)، به تبع اميال بشري خود، با مريم عذرا زندگي مي‌كند و سخت بر آن است كه از مصلوب شدن رهايي يابد.

ـ كوري (1995 ـ Blindness)
در شهري بدون نام و زماني بدون تاريخ، ناگهان مردي پشت يك چراغ راهنماي رانندگي، كور مي شود. كوري مرد، نه يك كوري سياه، بلكه نوعي شناوري در مهي روشن است.
دزدي مرد كور را ـ شايد از روي ترحم ـ به خانه اش مي رساند اما خودروي او را مي دزد.
مرد كور با كمك همسرش، به مطب يك چشم پزشك مي رود تا بلكه علت نابينايي خود را دريابد. اما چشم پزشك هيچ دليلي براي كوري وي نمي يابد. او حتي در كتابهاي پزشكي اش هم چنين نمونه اي را نخوانده است.
كوري سفيد چون بيماري اي واگيردار گسترش مي يابد. چشم پزشك كور مي شود. كوري دامن بيماران مطب وي را هم مي گيرد. پيرمردي يك چشم، دختر بدكاره اي با عينك دودي و پسركي با چشم لوچ.
چشم پزشك زود دولت را خبر مي كند. واكنش دولت، بازداشت همه كورها و اطرافيان آنها و اسكانشان در تيمارستاني متروك است. تنها اقدام درماني دولت هم، جداسازي كورها از افراد در معرض كوري و تهديد آنان به مرگ، درصورت خروج از تيمارستان است.
هنگام انتقال چشم پزشك، همسر وي به دروغ خود را نابينا معرفي مي كند تا بتواند با حضور در كنار چشم پزشك، او را در رتق و فتق امورش ياري كند. فداكاري اي كه تا پايان داستان ادامه مي يابد.
تيمارستان روز به روز پرتر مي شود. آدمهايي كه تازه كور شده اند، پله پله فضيلتهاي اخلاقي را از دست مي دهند. به خاطر غذا به جان هم مي افتند و هر كجا را كه بيابند، محل قضاي حاجت خود قرار مي دهند.
سربازان ارتش در بيرون تيمارستان موضع گرفته اند و هركس از قرنطينه شدگان را كه به ديوارهاي دور تيمارستان نزديك شود، هدف قرار مي دهند.
در اين ميان، دسته اي اراذل و اوباش به كورها اضافه مي شوند. آنها با قلدري، كورها را به زير سلطه خود مي كشند و ضمن جيره بندي غذا و پرداخت آن در ازاي دريافت اشياي قيمتي كورها، زنهاي آنها را نيز به صورت دوره اي، مورد تجاوز قرار مي دهند.
همسر چشم پزشك كه هنوز بيناست، پس از هتك حرمت شدن، مخفيانه خود را به سردسته كورهاي چماق‌دار مي رساند و با يك قيچي، او را مي كشد.
كشته شدن سردسته اوضاع را عوض مي كند. كورهاي چماق‌دار موضعي تدافعي مي گيرند و خود را در سالن مقرشان محبوس مي كنند. سالني كه پر از مواد غذايي است.
ارتش به كورها غذا نمي رساند و چشم پزشك و چند نفر ديگر تصميم مي گيرند به مقر چماق‌دارها حمله كنند. اين حمله ناموفق است و به زخمي شدن چندنفرشان مي انجامد.
ناگهان زني مقر چماق‌دارها را به آتش مي كشد و با آتش گرفتن كل تيمارستان، همه از آن خارج مي شوند. تازه آنجاست كه با شهر كوران مواجه مي شوند: همه شهر كور شده اند و دولت عملا از بين رفته است.
همسر چشم پزشك رهبري يك گروه كوچك از كوران را برعهده مي گيرد: چشم پزشك، مرد كور اولي، همسر مرد كور اولي، دختر با عينك دودي، پسرك لوچ و پيرمرد يك چشم.
آنها در شهر به راه مي افتند و در نهايت، پس از سر زدن به خانه چند نفرشان، در خانه چشم پزشك سكني مي گزينند.
اوضاع شهر بس نابسامان است. كوران، گله گله و چهارپاوار، براي زنده ماندن دست و پا مي زنند. اما با گذشت زمان، آنان در حال كنار آمدن با وضعيت تازه هستند و حتي زمزمه هايي براي سازمان دهي مجدد به گوش مي رسد.
بحران بي آبي در حال جدي شدن است كه در شبي با بارش آسمان، كوران از بي آبي نجات مي يابند. اين گروه هفت نفره، تن را به آب مجموع از باران مي سپارند و از كثيفي ها خود را بري مي كنند.
اين شستشو با باز شدن نطق آنان و حرفهاي فلسفي زدن همراه است. چند روز بعد، مرد كور اولي بينا مي شود و به دنبال او، بقيه هم، يك به يك، بينايي خود را به دست مي آورند.
پايان داستان، با نگاه همسر چشم پزشك به آسمان و يكباره سفيد ديدن همه جا همراه است. ترس كوري وجود او را فرا مي‌گيرد اما وقتي به پايين مي نگرد، شهر را استوار بر جاي خود مي بيند.

ـ همه نام‌ها (1997 ـ All the Names)
آقاى ژوزه كارمند جزء بايگانى كل سجل احوال است. او به عنوان منشى، برگه دان هاى ساكنان يك شهر بى نام را مرتب مى كند. در حالى كه آرشيو مرده ها در فضاى تاريك و غبار گرفته قفسه ها روى هم انباشته مى شوند و جايشان را به پرونده هاى جديد زنده ها مى دهند، آقاى ژوزه مخفيانه اطلاعاتى درباره صد شخصيت معروف جمع آورى مى كند. روزى او بر حسب تصادف برگه دان زنى جوان و ناشناس را كشف مى كند كه ميان همه نام هاى ديگر گم شده است. با اين كه اطلاعات ادارى مختصرى درباره اين شخص در اختيار دارد، به تحقيق درباره او دست مى زند، سرگذشت او را بازسازى مى كند و به مردان و زنانى كه او را مى شناخته اند، نزديك مى شود.آقاى ژوزه تنها پرسوناژى كه اسم دارد- همان اسم نويسنده رمان- در طول تحقيقش به اشخاصى برمى خورد كه نمى تواند به وجودشان شك كند و احساسات تمام سرشت ها را، از ترس گرفته تا دلسوزى، حس مى كند. در اين رمان ژوزه ساراماگو همانند تحقيقى ساده و در عين حال پرماجراى پرسوناژ خود، به داستانى سرسام آور روى مى آورد كه مثل يك رمان پليسى و همچنين مثل يك قصه، بى درنگ خوانده مى شود. تحقيق وسواس گونه آقاى ژوزه، او را به دنياى بيرون پرتاب مى كند، به دور از بايگانى كل سجل احوال كه در آن نوعى انضباط و ناشناختگى نزديك به دنياى كافكا حاكم است. او كم كم متوجه مى شود كه هر كس به اندازه خود، مقابل سيستم خشك ادارى مقاومت مى كند. يك چيز كاملاً بى اهميت، گرد و غبارى اندك روى چرخ دنده هاى ماشين، عكسى كه بيشتر از حد مقرر شده تماشا مى شود، براى زير و رو كردن يك زندگى كافى است.كافى است يك پير زن اسرارش را براى غريبه اى فاش كند، يك مرد از قوانين مستبدانه موسسه اى چند صد ساله تخطى كند و يك چوپان اسامى قبر هاى تازه حفر شده گورستانى عظيم را عوض كند تا اين مقاومت در مقياس فردى، قدرتى فوق العاده به دست آورد. آقاى ژوزه در طول تحقيقش، پيشرفت ها و درجا زدن هاى روزانه اش را در دفترچه كوچكى يادداشت مى كند و براى خود تعريف مى كند، او يك صدا پيدا مى كند و تبديل مى شود به سوژه زندگى خودش.به اين ترتيب، در اين داستان سوم شخص، پرسوناژ تبديل مى شود به راوى سرگذشت خود و از «من» استفاده مى كند. آقاى ژوزه ابداع كننده اين زن ناشناس است، چه او را تصور كرده باشد و چه او را همانند يك گنج در هزار توى ترسناك فراموشى كشف كرده باشد.

ـ قصه جزيره ناشناخته (1999 ـ The Tale of The Unknown Island)
در «قصه جزيره ناشناخته» ماجرا از اين قرار است كه روزى مردى به قصر پادشاهى مى رود. اين مرد حاجتمند چند روز در كنار دري از درهاي قصر كه مخصوص دريافت عريضه ها ست، به انتظار مي نشيند تا سرانجام زن نظافتچي قصر به دستور پادشاه در را مي گشايد. مرد يك كشتي مي خواهد تا با آن به جزيره ناشناخته برود. در ابتدا شاه با سفسطه در فكر رد كردن خواست اوست اما جمعي از دادخواهان كه در پشت در عريضه ها، منتظر نوبت خود هستند، با مرد حاجتمند همبستگي نشان مي دهند تا بتوانند زودتر از شرش خلاص شوند.
پادشاه بالاجبار تسليم خواست او مي شود و مرد با نامه اي از شاه به سراغ رئيس بندر مي رود. زن نظافتچي كه از زمين شويي و نظافت قصر خسته شده، قصر را رها و مرد را تا لنگرگاه تعقيب مي كند و در طول راه تنها به فكر پاكيزه كردن كشتي هاست. بعد از ورانداز كردن كشتي ها يكي را مي پسندد و آن درست همان كشتي‌اي است كه رئيس بندر، بعد از پرسيدن سؤالاتي آن را به مرد مي دهد.
اين كشتي شبيه ناوچه است و زن نظافتچي از ابتدا آن را براي خود مي داند. مرد به دنبال خدمه مي رود اما هنگام بازگشت هيچ ملواني با او نمي آيد چراكه همه باور دارند كه ديگر جزيره ناشناخته اي وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، حاضر نيستند آسايش موجود خانه و راحتي كار كردن در كشتي هاي مسافربري را رها كنند و خود را در ماجراجويي هاي دريايي گرفتار سازند.
تنها زن نظافتچي با اوست. اما بي خدمه نمي توانند به دريا بروند. مرد به اين فكر مي افتد كه كشتي را به شاه پس بدهد اما زن او را منصرف مي كند. آن شب غذا مي خورند و مي انديشند كه در فصلي مناسب و موقعيتي مناسب راه خواهند افتاد. شب هنگام يكي در كابين راست و ديگري در كابين چپ كشتي به خواب مي رود. مرد در خواب مي بيند كه كشتي اش با تعدادي ملوان و خدمه زن و همين طور حيوانات خانگي و جوانه گياهان و گلها، بر روي درياست. اما ملوانان شورش مي كنند و در جزيره‌اي كه روي نقشه جغرافيايي وجود دارد، به همراه خدمه ها و حيوانات پياده مي شوند. مدتي بعد درختها و گلها، همه كشتي را چون مزرعه اي مي پوشاند. مرد مشغول درو كردن گندمهاست كه در كنار سايه خود، سايه اي مي بيند. از خواب مي پرد و زن نظافتچي را در كنار خود مي يابد. صبح‌دم «جزيره ناشناخته » را با حروف سفيد روي كشتي مي نويسند و به دريا مي‌زنند.

ـ دخمه (2000ـ The cave)
«دخمه» داستان پيرمردي 64 ساله به نام «سيپريانو الگور» است كه در دهكده اي نزديك شهري بزرگ زندگي مي كند. در اين شهر مكاني وجود دارد بنام مجتمع مركزي كه خود شهري است بزرگ تر و مرموزتر. ساكنان بي‌شماري در اين مجتمع زندگي مي كنند كه همه امكانات شهري و رفاهي برايشان فراهم است و آرزوي خيلي هاست كه در اين مجتمع زندگي كنند. مجتمعي كه هر كسي اجازه سكونت در آن را ندارد و بوسيله نگهبانان بي‌شماري حفاظت و كنترل مي شود.
سيپريانو سازنده ظروف سفاليني است كه آنها را در كارگاه سفالگري اجداديش درست مي كند و با قراردادي كه با مجتمع مركزي دارد آنها را جهت فروش به ساكنان مجتمع به انبار آنجا مي برد. از قضا شوهر تنها فرزند سيپريانو يكي از نگهبانان مجتمع مركزي است و انتظار ترفيعي را مي كشد كه با آن بتواند براي زندگي به يكي از آپارتمان هاي كوچك مجتمع مركزي نقل مكان كند. ترفيعي كه داماد سيپريانو و دخترش براي آن لحظه شماري مي كنند و خود سيپريانو در دل از آن بيزار است. همسر سيپريانو مدتي پيش درگذشته است و دخترش مي خواهد سيپريانوي تنها و پير را با خود به مجتمع مركزي ببرد.
زندگي سيپريانو زماني به هم مي ريزد كه مسئولين مجتمع مركزي با به هم زدن يكطرفه قرار داد ديگر حاضر به خريد سفال هايش نيستند و او مجبور است تنها كاري را هم كه در اين دنيا برايش باقيمانده بود متوقف كند. از سوي ديگر دامادش در آستانه گرفتن ترفيع قرار مي گيرد و سيپريانو مجبور است همراه آنها به مجتمع مركزي نقل مكان كند كه اگر تا اين زمان, تنها از آن خوشش نمي آمد, اكنون براي اينكه از آنجا متنفر هم باشد دليل دارد.
اينجاست كه داستان ساده زندگي روزمره و يكنواخت سيپريانوي سفال فروش به دغدغه هاي بيشمار پيرمردي تنها و نااميد تبديل مي شود كه نمي داند جدال اصلي اش بيشتر با خودش و خاطرات گذشته اش است و يا با دختر و دامادش و زندگي آينده اش در مجتمع مركزي .

ـ مقاله‌اي در باب وضوح
اين رمان از آخرين رمان‌هاي ساراماگوست كه موضوع آن، عكس العمل يك دولت دست راستى نسبت به انتخاباتى است كه 80 درصد آراي مردم در آن، سفيد است.

____________________
اشاره: به جز خلاصه رمان «كوري»، بقيه خلاصه رمان‌ها از منابع اينترنتي تهيه شده‌اند.

۱۲ بهمن ۱۳۸۴

بانوي كوچك جنگ آفرين | گذري بر زندگي خالق رمان «كلبه عمو تام»

رمان «كلبه عمو تام» (Uncle Tom`s Cabin) نوشته خانم هريت بيچر استو (Harriet Beecher Stowe) يكي از مشهورترين رمانهاي آمريكايي است. اين رمان در سال 1852 ميلادي و در بحبوحه مبارزات اجتماعي براي لغو بردگي سياهپوستان در كشور آمريكا منتشر شد. انتشار «كلبه عمو تام» شوك شديدي به جامعه آن روز آمريكا وارد كرد و خون تازه اي را در رگهاي مخالفان برده داري جريان داد.

***
خانم هريت بيچر استو در 14 ژوئن 1811 ميلادي در شهر ليچفيلد ايالت كنكتيكات كشور آمريكا به دنيا آمد. ليمان بيچر، پدر او، يكي از مبلغان «كليساي جماعتي» بود.
هريت تا 13 سالگي در يك مدرسه محلي درس خواند كه يكي از زنان همان منطقه، آن را اداره مي كرد. او در 13 سالگي وارد مدرسه دختران در شهر هارتفورد شد. تعليمات آن مدرسه، بسيار سختگيرانه بود و در آن، مفاهيم ديني مسيحيت، نقش پررنگي داشت.
پس از پايان تحصيلات، هريت به «موسسه زنانه وسترن» رفت. اين موسسه را، كاترين خواهر بزرگتر هريت، در شهر سينسيناتي ايالت اوهايو تاسيس كرده بود. خانواده هريت هم در سال 1832 ميلادي به اين شهر مهاجرت كرده بودند.
در همين زمان، او مقالاتي را در «مجله ماهانه وسترن» و «مي فلاور» منتشر مي ساخت كه البته پس از ازدواج وي در بيست و پنج سالگي (سال 1836) با كشيشي به نام «كالوين اليس استو» (Calvin Ellis Stowe) ، انتشار اين مقالات متوقف شد.
تا سال 1850، خانواده هريت، زندگي متوسطي را در شهر سينسيناتي مي گذرانند. در اين سال، همسر هريت، كرسي تدريسي را در «كالج بودويين» به دست آورد و با مهاجرت به شهر شهر كوچك برانسويك، وضع زندگي آنان تغيير كرد.
در همين زمان، عليرغم داشتن شش فرزند در حال رشد، حس نوشتن در وجود هريت دوباره شكوفا شده بود و او را رها نمي كرد. در همان زمان مساله لغو بردگي سياه پوستان، يكي از مسائل روز جامعه آمريكا بود. حتي برادر او، هنري، يكي از فعالان اين جنبش به حساب مي آمد كه آشكارا براي لغو برده داري تلاش مي كرد.
رمان «كلبه عمو تام» حاصل پيوند اين احساس وظيفه اجتماعي و شكفتگي حس نوشتن در هريت بيچر استو چهل و يك ساله است. او پس از تصويب قانون «برده فراري» تصميم گرفت «كلبه عمو تام» را بنويسد. اين رمان در ابتدا قرار بود يك شرح حال كوتاه و مختصر باشد اما به مرور گسترش يافت و حجم بيشتري پيدا كرد.
يكي از صحنه هاي به ياد ماندني رمان «كلبه عمو تام»، صحنه دلخراش فروش كودكان برده سياه پوست به شهرهاي دوردست و جداكردن آنان از مادرانشان براي هميشه است.
پس از چاپ «كلبه عمو تام»، سيصد هزار نسخه آن در همان سال اول فروش رفت و با توجه به امكانات چاپ كتاب در صد و پنجاه سال پيش، ناشران آن روزگار، شبانه روز تلاش مي كردند تا نسخه هاي بيشتري را به چاپ برسانند و به تقاضاي خوانندگان پاسخ دهند.
هريت پس از انتشار اين رمان، نامه هاي تنفرآميز زيادي دريافت كرد. حتي درون يكي از اين نامه ها، گوش بريده يك برده سياهپوست بود.
اما شهرت جهاني فوري هريت دور از انتظار بود. او به انگليس و ديگر كشورهاي اروپايي سفر كرد و به عنوان نويسنده اي بنام، مورد استقبال قرار گرفت. او در اين كشورها سخنرانيهايي دوره اي را ايراد كرد و در ميان نويسندگان قرن نوزده ميلادي، جايگاه ويژه اي پيدا نمود.
در سال 1861، نه سال پس از انتشار رمان «كلبه عمو تام»، جنگ داخلي آمريكا شروع شد. جنوبيها سلاح به دست گرفتند تا با زور از برده داري حمايت كنند و در مقابل شماليها بايستند. شمالي ها در زمينه مهمات برتري ويژه اي داشتند. 23 ايالت با جمعيتي قريب به 22 ميليون در برابر 11 ايالت با جمعيت 9 ميليون نفر صف آرايي کردند.
در اول ژانويه 1863، بيانيه مشهور «رهايي از بردگي» صادر شد و شماليها، سياهان فراري را در ارتش خود پذيرفتند. نتيجه جنگ داخلي آمريكا، شكست جنوبيها و در نتيجه لغو برده داري بود.
ابراهيم لينكون، رييس‌جمهور آن زمان آمريكا، در ملاقاتهايش با خانم هريت بيچر استو بارها گفته بود: «تو همان بانوي كوچكي هستي كه اين جنگ بزرگ را به راه انداختي.»
هريت بيچر استو به نويسنده پركاري بدل گشت كه اين زايندگي ادبي او، دو دهه ادامه داشت. اما متاسفانه هريت در اداره درآمدش توانايي زيادي نداشت و در هنگام مرگش در اول ژوئيه 1986، نشانه هاي زيادي از موفقيتش هويدا نبود.
در هر صورت، اثر اجتماعي رمان «كلبه عمو تام» غيرقابل محاسبه است و حتي امروزه، اين رمان يكي از نمادهاي فرهنگ آمريكايي به حساب مي آيد.

مقام معظم رهبري، در ديدار خود با مسئولان جمهوري اسلامي در 27 اسفند 1380 درباره رمان «كلبه عمو تام» فرموده اند: «امريكاييها اصولي را به عنوان اصول امريكايي معرفي مي‏كنند و مي‏گويند اين اصول، جهان‏شمول است. اين اصول، آزادي انسان، آزادي فكر، كرامت انسان، حقوق بشر و از اين قبيل چيزهاست. اينها اصول امريكايي‌اند؟! مشخّصه جامعه امريكايي امروز اينهاست؟! مشخّصه حكومت امروز امريكا اينهايي است كه شما ذكر كرديد؟! آيا اين حكومت نبود كه بوميان اصلي سرزمين امريكا را قتل عام كرد؟ سرخپوستان امريكا را نابود كرد؟ آيا اين حكومت و عوامل مؤثّر در اين حكومت نبودند كه ميليونها آفريقايي را از داخل خانه‏هايشان به بردگي گرفتند و دختر و پسر جوان آنها را براي بردگي ربودند و سالهاي متمادي با سخت‏ترين فاجعه‏ها با اينها رفتار كردند؟ امروز يكي از تراژدي‏ترين آثار هنري، اثري است به نام «كلبه عموتام» كه زندگي برده‏داري را در امريكا نشان مي‏دهد كه شايد قريب دويست سال است كه اين نوشته هنوز زنده است. واقعيّتهاي امريكا اين است؛ حكومت امريكا اين است؛ آن مشخّصه و مميّزه‏اي كه نظام امريكايي به دنيا نشان داده، اين است؛ نه آزادي انسان، نه برابري انسان. كدام برابري؟! شما هنوز هم بين سياه و سفيد برابري قائل نيستيد. همين امروز هم از نظر شما رگه سرخ‏پوستي در يك نفر آدم در هر يك از مراحل گزينش اداري يك نقطه ضعف براي او محسوب مي‏شود. برابري انسانها؟! آزادي فكر؟!»

۲۸ خرداد ۱۳۸۵

پیشخوان مجموعه داستان «توت فرنگی های روی دیوار»

این متن را به جای مقدمه یک نویسنده بر اولین مجموعه داستانش فرض کنید!

آنچه به آن زل زده‌ايد؛ پيش از اين پر از برگهاي سبزي بوده كه براي بنده و شما اكسيژن مي‌ساخته‌اند تا ريقِ حيات را سر نكشيم. اما از قضاي روزگار به كمرش زده‌اند و بريده‌اندش و خميرش كرده‌اند تا در محضرتان، رو سپيد حاضر شود. بعد هم براي سرخاب و سفيدابش، بندة فقير را اجير كرده‌اند تا به جاي سرمه، سياهه‌هايم را بر سر و رويش بكشم.
اين سياهه‌ها فقط سياهي نيستند. اگر بيكار باشيم و كمي بگرديم، مي‌بينيم كه اين نوشته‌ها بيش از خاطره و گزارش و مقاله، به «داستان كوتاه» نزديكند. هرچند كه هيجان دانشجوي جوان بيست و سه ـ چهار ساله‌اي كه هنوز تارهاي مصلحت دور آرمانهايش تنيده نشده‌اند، آنقدر زياد بوده كه زبانش زود به لكنت بيفتد و دغدغة محتوا، قسمت زيادي از قالب را بجود و بخورد!
حالا كه به لطف مركز اسناد انقلاب اسلامي، قرار است اين داستانها توليد انبوه شوند؛ بايد جلوي شما زانو بزنم و صادقانه اعتراف كنم كه اين جوانك معينك (1) قد بلند، يك شب، وقتي كاغذهايش را دورش ريخته بود و داشت مثل بابابزرگ‌هايي كه به نوه‌هايشان نگاه مي‌كنند و به خودشان مي‌بالند، به آنها مي‌نگريست و زير لب زمزمه مي‌كرد: «كي تو رو قشنگت كرده، مست و ملنگت كرده؟!» (2)؛ نفهميد كه چگونه چند فروند از آن داستانها كنار هم قرار گرفت و اين نوگُلِ بوستانِ ادب ، تازه ديد كه مي‌شود يك نظم زماني هم به آنها (همينها كه جلوي روي شماست) داد. اين شد كه داستانها از انقلاب شروع مي‌شوند و جنگ تحميلي را پشت سر مي‌گذارند و در دو هشت سالِ سخت «سازندگي» و «اصلاحات»، اسير مشهورات زمانه نمي‌شوند تا به سالها بعد برسند. سالهايي كه آن را «سپيده خوابهاي سياه» خوانده‌ام.
ميان اين هفت بچة قد و نيم‌قد، چندتايشان را بيشتر دوست دارم:
«گلهاي فراموشي» اولين تجربة جدي نويسندگي‌ام در بيست سالگي است كه از همه‌شان هم عاطفي‌تر است. اين داستان در حين بررسي داستانهاي درباره «مرگ»، روي ميز حلقة ادبيات انديشة پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي قرار گرفت و اولين پيه نقد شدن را بر تن آن‌موقع نحيف من (حالا پوستم كُلُفتتر شده) ماليد. كمي بعدتر، به لطف خانم راضيه تجار، گلهاي فراموشي در ماه‌نامة «كيهان فرهنگي» منتشر شد. (3)
«توت‌فرنگي‌هاي روي ديوار» مشهورترين اين هفت بچه است. در ماه‌نامة «ادبيات داستاني»، روزنامة «جوان» و ماه‌نامة «اميد انقلاب» چاپ شده؛ در اختتامية هشتمين كنگرة يادوارة شهداي دانشجوي بسيجي، خوانده‌اندش و دفتر ادبيات داستاني سازمان بسيج دانشجويي نيز آن را نقد كرده.
ضمن اينكه هركسي آن را خوانده، زود نگاه چپ‌چپ‌اش را بر هيكل نافرم‌ام دوانده و متفكرانه گفته: «نمي‌دونستم اينقدر خشونت‌طلبي!» انگار كه هركاري منِ راوي داستان مي‌كند، لزوماٌ فعل نويسنده بوده است!
آنهايي هم كه ذوق ادبي‌شان گل كرده، برايم لقب اختراع كرده‌اند: «چماق به‌دستِ چماق انديشِ سبز»!
بماند.
«سپيده خوابهاي سياه» را هم در نهمين كنگره شعر و قصه طلاب (4) در قم خوانده‌ام. همانجا هم آقاي محمدرضا بايرامي، محترمانه بنده را نواخت كه اين شيوه روايت، مال بيست ـ سي سال بعدت است پسر!
از اين هم بگذريم!
خاطره‌هاي من از شهيد آويني در «حلزونهاي خانه به دوش» واقعي‌اند. هميشه دوست داشتم به گونه‌اي، به اين شهيد بزرگوار اداي دين كنم و فعلاٌ اين بضاعت مزجاتي بود كه اميدوارم بعد اين سيزده سال، غبار فراموشي، خيلي جزئياتش را عوض نكرده باشد.
ماه‌نامة ادبيات داستاني، اين داستان و «آخرين چهارشنبه زرد و سرخ» را هم منتشر كرده است.
نوشتن «مردي كه خوابهايش را در جيبش گذاشته بود» خيلي طول كشيد. يعني شش ماهي در ذهن جاخوش كرده بود و به دنيا نمي‌آمد. بعد هم در يك آخرِ شب، «عرق‌ريزان روح» شروع شد و فرداي آن روز، اين موجودِ ناهمگون، خودش را به اين مجموعه تحميل كرد.
پرحرفي كردم. ببخشيد. اين را هم بگويم و مجلس را تمام كنم: قسمتِ تلخِ «اشكهايي براي تو» ماجرايي است كه به همه‌مان نزديك است و ممكن است همين حالا در چشمهايمان زُل زده باشد؛ اما قسمت ديگرش، قسمتِ هركسي نيست.
***
خواندن اين صد و بیست صفحه، دست‌كم يك ساعت از عمر شما را خواهد گرفت. اميدوارم كه اين زمان، از همان وقتهايي باشد كه در ترافيك يا پاي تلويزيون هدر مي‌رود تا خيلي بده‌كارتان نشوم.
از اينكه مي‌خواهيد به حرفهايم گوش دهيد، ممنونم. كاش مي‌شد بعد آن، من هم دست‌كم به همين اندازه، شنواي نظر شما بودم.


-------------------
1ـ بر سیاق مربّا و مكلّا و مصفّا جعل شده است.
2ـ اشتباه فرموديد. لطفاٌ نيشتان را هم ببنديد. اين را معلم عربي پيش‌دانشگاهي‌مان يادمان داد وقتي داشت فعل تعجبي بر وزن «ما افعل» را درس داد. ضمناٌ خواننده اين ابيات هم مادر محترمي هستند كه درحال بالا و پايين انداختن بچه‌شان مي‌باشند.
3ـ اينجا را هم اشتباه فرموديد. نه تنها ذوق مرگ نشدم بلكه فقط دو نسخه از آن شماره كيهان فرهنگي را خريدم.
4ـ بچه‌هاي دانشگاه امام صادق (ع)، به گفته مسئولانشان، نصفي دانشجويند و نصفي طلبه. البته نه اين تمام و نه آن!

۲۸ شهریور ۱۳۸۵

روایت نزدیک | نگاهی به رمان «سفر به گرای ۲۷۰ درجه»

«مي‌خواهم فرياد بکشم. اگر فرياد نکشم خفه مي‌شوم. چيزي تو گلويم گير کرده. چيزي مثل يک کوه.» سفر به گراي 270 درجه ـ صفحه 176

«سفر به گراي 270 درجه» بيشتر شبيه آن دسته از فيلمهاي مستند جنگي است که هيچوقت اجازه رفتن روي آنتن را پيدا نمي‌کنند تا يک رمان کلاسيک درباره دفاع مقدس. يک روايت به شدت واقع‌گرايانه است از خط مقدم بزرگترين عمليات دوران دفاع مقدس يعني «کربلاي 5». روايتي که بي‌پروايانه خود «جنگ» را به نمايش مي‌گذارد. جنگ خالص و پر وضوحي که تلخ و سرد است و درونش فاصله ميان مرگ و زندگي، يکي دو سانتي‌متر بيشتر نيست. جنگي که به حق، اگر «دفاع» نبود، مقدس هم نبود.
«سفر به گراي 270 درجه» آنقدر به قلب يک پيروزي نزديک است که ديگر نام و سال و مکان عمليات و تاثيرات عميقش در آرايش بعدي کشورهاي حامي رژيم بعثي صدام، از ياد خواننده رخت برمي‌بندد. گويي روايت مانايي از رنجهاي هميشگي حق در برابر باطل است. رنجهايي که عميقند و نسلها بر پيکره يک جامعه طرحي از خود به يادگار مي‌گذارند.

«بوي باروت سوخته هنوز سينه‌ام را مي‌سوزاند. نفس که مي کشم انگار چيزي سينه‌ام را مي‌خراشد. احساسي را در درونم برمي‌انگيزد؛ احساس ترس، مرگ يا جنگ. شايد هم هر سه.» صفحه 192

«ناصر» دانش‌آموزي دبيرستاني است که در بحبوحه امتحاناتش، با کاغذ تلگرافي، از دل شهر بيرون کشيده مي‌شود و در تنور جنگ قرار مي‌گيرد و در آخر، با تني زخم خورده، به زندگي عادي بازمي‌گردد. زندگي‌اي که قرار است باز هم با کاغذ تلگراف تازه‌اي، عادي نماند.
«سفر به گراي 270 درجه» چيزي جز داستان يکي از همين حرکتهاي سينوسي نيست. حرکتي که با صد هزار حرکت سينوسي ديگر ـ اعزام صد هزار نفري سپاهيان محمد (ص) ـ همزمان است. و مجموعه اين نمودارها ـ که خيليهاشان در اوج ناتمام مي‌مانند ـ نقشي را قلم مي‌زند که شهرتش همان حماسه بزرگ «هشت سال دفاع مقدس» است.
پدر، مادر، برادر و خواهر کوچکتر ناصر سخت نگران تصمیم او برای رفتن به جبهه هستند. اما جنس واکنشهایشان متفاوت است: پدر بداخلاق شده و زود از کوره درمی‌رود و با زمین و زمان درمی‌افتد. مادر چاره‌ای جز گریستن و زانوی غم بغل کردن ندارد. برادر کوچکتر از نشان دادن احساساتش شرم دارد و خواهر کوچکتر، همیشه در کنار ناصر است و از او جدا نمی‌شود.
تصویری که نویسنده از خانواده ناصر نشان می‌دهد، بسیار انسانی است: خانواده‌ای که به انقلاب و ضرورت دفاع معتقدند اما دوری پسر بزرگشان نیز بی‌تابشان می‌کند؛ کشمکش همیشگی ایمان و احساس.
علي يکي از مهمترين شخصيتهاي رمان است. دوست صميمي و شوخ‌طبع ناصر که ناباورانه در جلوي چشمان او، به شکلي فجيع به شهادت مي‌رسد.

«اين نگاه ناباور و هراسناک علي است که چشم دوخته به من. مي‌نشينم. تانک از رو کمر او رد شده. هنوز شاهرگش دل دل مي‌کند و چشم چپش مي‌پرد. او نصف شده؛ نصفِ نصف. سرش را در بغل مي‌گيرم. از کمر به بالايش در بغل من است و از کمر به پايين، در رد شني تانک پخش شده...» صفحه 175

نويسنده ابايي ندارد که نماهاي پنهاني از جنگ را به نمايش بگذارد که هيچ رسانه تصويري‌اي به خود اجازه نمي‌دهد آنها را نشان دهد. تصاويري هولناک از بدنهاي زخم‌خورده و استخوانهاي شکسته و خونهاي بر زمين ريخته. صحنه‌‌هايي که همه نتيجه يک نگاه واقع‌گرايانه و يک روايت صادقانه از جان‌برکفي جوانان يک نسل است. اما همين فضاي پر از خشونت که حاصل جمع جبري گوشت و فولاد است، مکاني براي نمايش جنبه‌هاي متعالي خفته انسانها نيز هست. افرادي که ظاهرشان با معيارهاي مرسوم جامعه همخواني چنداني ندارد.

«راننده داش‌مشتي چنگ مي‌زند به پيراهنش و دکمه‌هايش، انگار که از دهانه تيرباري شليک شده باشند، نقش زمين مي‌شوند. با يک ضرب پيراهنش را درمي‌آورد. شير با يال و کوپالي رو سينه‌اش خالکوبي شده... قبضه آرپي‌جي‌اي را که کنار جنازه‌اي افتاده، برمي‌دارد و مي‌دود وسط دشت.» صفحه 201

رسول، پسرک مهتاب‌رو، نوجوان رزمنده‌اي است که علي‌رغم شهادت دو برادرش، به جبهه آمده و به زور فرماندهانش را مجبور مي‌کند تا در عمليات شرکت کند. او که تازه در جبهه به بلوغ مي‌رسد، از تاريکي گورستان مي‌ترسد و در عمرش حتي يک تير هم شليک نکرده است. چنين نوجواني در جنگ چنان صيقل مي‌خورد و آبديده مي‌شود و چنان بزرگ مي‌شود که اسلحه به‌دست مي‌گيرد و هرچند ناشيانه، اما بالاخره شليک مي‌کند و به اين وسيله از پيله نوجواني مي‌رهد و «مرد» مي‌شود.