« آبان ۱۳۸۵ | صفحه اصلی | بهمن ۱۳۸۵ »

آذر ۱۳۸۵ آرشیو

۶ آذر ۱۳۸۵

داستان کوتاه «حلزونهای خانه به دوش»

نور خورشيد مي‌خورد به شيشه‌هاي قدّي درِ تالار و چشمم را مي‌زند. كج و كوله مي‌شوم تا مي‌توانم نوشته‌هاي زير عكس شهيد آويني را بخوانم: «تمناي شفاعت ـ چهلمين سالگرد پرواز شهيد سيد مرتضي آويني».
زيرش با خط ريزتر نوشته‌اند: «از ساعت 14 تا 20 ـ فرهنگ‌سراي روايت فتح ـ تالار حلزون‌هاي خانه به دوش».
در را كه باز مي‌كنم يك حلزون بزرگ خانه به دوش جلويم لم داده. به جاي لاك، يك خانه رنگارنگ روي دوشش انداخته‌اند. وسط پنجره‌هاي خانه، يك كله تكان مي‌خورد.
ـ خوش آمديد! ورودي تالار ته راهرو است.
همان كله اين حرف‌ها را مي‌زند و يك كيف بزرگ دستم مي‌دهد. كيف سنگين است و باد كرده. معلوم است كه سازمان فرهنگي ـ هنري شهرداري، روي سمينارهاي دولتي را كم كرده! خجالت مي‌كشم بازش كنم. كيف برزنتي‌ام را مي‌اندازم روي دوش چپم و كيف تازه را دست مي‌گيرم. يك نفس مي‌روم و ته تالار، روي صندلي مي‌نشينم و كيف را روي پايم مي‌گذارم. دستم نفس راحتي مي‌كشد.
هنوز مراسم شروع نشده اما تالار، كيپ تا كيپ پر است. جمعيت در جنب و جوش است. ملت در كيف‌ها را باز كرده‌اند و دل و روده‌اش را بيرون مي‌كشند. «يد الله مع الجماعة»! در كيف را كه باز مي‌كنم آستين يك اوركت سبز آمريكايي بيرون مي‌افتد. چقدر دوران نوجواني آرزوي پوشيدنش را داشتم. يك‌دفعه دلم مي‌ريزد: من تا بخواهم روي سن بروم، كه نيم ساعت گذشته! عجب اشتباهي كردم.
خودم را دل‌داري مي‌دهم. جلوتر جا نبوده كه بروم. اما قانع نمي‌شوم. كاش زودتر مي‌آمدم. دل‌گندگي‌ام باز كار دستم داد.
صلوات مي‌فرستم. كار از كار گذشته. مگر چند بار جلوي اين همه آدم حرف زده‌ام كه چم و خم كار دستم باشد؟!
سرم را به منقولات داخل كيف گرم مي‌كنم. اوركت نوي نو است. زيرش يك پيراهن لي آبي با دكمه‌هاي فلزي گذاشته‌اند. داخل يك جعبه هم، يك عينك فلزيست.
همه را مي‌گذارم روي صندلي بغلي. شورش را درآورده‌اند. مانده سوئيچ خودرو و كليد طلايي خانه بدهند. با اين كارهايشان اسم شهيد آويني را خراب مي‌كنند. فكر كرده‌اند كار فرهنگي، كار فله‌اي است: هزار مسجد، دو هزار هيئت، سه هزار مدرسه، ده‌هزار نمازگزار، بيست هزار تماشاچي فوتبال، پنجاه هزار روزه‌دار!  زور كه نيست مراسم را در تالار به اين بزرگي بگيرند. يك تالار كوچكتر، فضاي صميمي‌تري هم داشت. تازه فقط دوست‌داران واقعي مي‌‌آمدند. نه اين همه كيف‌خواه ...!
با غيظ نگاهشان مي‌كنم. اما زود عصبانيتم مي‌پرد و دود مي‌شود: سالن يك دست سبز شده، سبز اوركت آمريكايي. همه هم زيرش پيراهن لي آبي را پوشيده‌اند و عينكها را به چشم زده‌اند.
چراي بزرگي كه در ذهنم جولان مي‌دهد، زود جوابش را پيدا مي‌كند: عكس بزرگ شهيد آويني كه تمامِ قد سالن را پوشانده.

داشتيم با بچه‌ها توي پاركينگ مجتمعمان فوتبال بازي مي‌كرديم كه پدر در را باز كرد. بازي را رها كردم و دويدم دم در و سلام كردم تا وقتي پيكان يكساله‌مان داخل آمد، در را ببندم و پدر به زحمت نيفتد.
اما پدر سرحال نبود. اين را از شانه‌هاي افتاده و صداي گرفته‌اش زود فهميدم. در را بستم و دنبال پيكان دويدم ته پاركينگ مجتمع.
پدر پياده شد. چند برگ كاغذ دستش بود. گفت: «آقاي آويني يادته كه برايت تمبر آورده بود؟» يادم بود. تمبرهاي بزرگ نوي آذربايجاني‌اي را كه برايم آورده بود، گذاشته بودم در يك صفحه جداگانه آلبوم تمبرم. به همه دوستانم هم پز داشتنشان را داده بودم. آخر تا آن وقت همه تمبرهاي خارجي‌ام مهر خورده بودند جز اينها. هرچند كه خيلي از آن مهر خورده‌ها را هم پدر از آقاي آويني گرفته بود.
پدر گفت: «آقاي آويني شهيد شده. رفته روي مين.» و چشمهايش پر اشك شد.
من خيلي كوچك بودم. آنقدر كه بلد نباشم تسليت بگويم و بپرسم كي و كجا. همانجور مات ايستاده بودم و تنها يادم است كه يكي از كاغذها را گرفتم و زل زدم به چهره قشنگ آويني ـ كه ديگر شهيد بود ـ و دستهايش را كه روي سينه اش گذاشته بود و اوركت سبز آمريكايي و پيراهن لي آبي‌اش. پشت آويني دشت بود و چشمهايش از پشت عينك قاب فلزي، حرف مي‌زد. زنده و گرم و گيرا.
فردا صبح، وقتي داشتم دنبال پيراهن مشكي‌ام مي‌گشتم، پدر ديدم و از چشمهاي سرخم همه چيز را فهميد. آن وقتها آويني «شهيد آويني» نبود. در دبستانمان بايد به هم مي‌گفتم كه گوينده «روايت فتح»  است تا بشناسندش.
تا اينكه تلويزيون مايه گذاشت و آقا در تشييع پيكرش آمدند و تازه مقاله‌هايش چاپ شد و آويني رونمايي شد. و شد «شهيد آويني» كه قدر نبودنش را بدانند و برايش يادبود بگيرند.

از روي سن، صداي قرآن بلند مي‌شود. مثل دست نوازشي پدرانه، روي سر جمعيت كشيده مي‌شود و جنب و جوششان مي‌خوابد.
اوركت و پيراهن و عينك و بقيه مخلفات را داخل كيف مي‌چپانم و مي‌گذارمش كنار. به جز من، تك و توك آدمهايي هم نشسته‌اند كه رنگشان رنگ سبز اوركتهاي آمريكايي نيست.
قرآن تمام مي‌شود و مجري خير مقدم مي‌گويد و بعد فهرست برنامه ها. من سومي هستم. بعدِ دو مسابقه كه اسمشان را گذاشته اند: صداي آسمان و گامهايي تا خدا. بعد از من هم، فيلم نشان مي‌دهند و دوباره مسابقه. اينبار حفظ كتاب.
حوصله نمي‌كنم بقيه اش را گوش كنم. به هر حال هرچه باشد تا هشت شب وقتمان را پر كرده‌اند. دست مي‌كنم داخل كيف برزنتي ام و كاغذهايم را درمي‌آورم تا براي بار صدم مرورشان كنم.
قرار است ماجراي همين تمبرها را تعريف كنم.
اولين برنامه شروع مي‌شود. با يك چشم كاغذهايم را نگاه مي‌كنم و با يك چشم سن را مي‌پايم.
سه داور را پشت ميزي نشانده‌اند و يك ميز دراز هم براي ده شركت كننده نهايي گذاشته اند. معلوم مي‌شود دور نهايي است و از بين پنج هزار شركت كننده مسابقه «صداي آسمان»، اين ده نفر به اينجا رسيده اند.
سالن تاريك مي‌شود و قسمتي از روايت فتح را پخش مي‌كنند. خيليها بلند بلند زير گريه مي‌زنند.

خانه پدري آويني‌ها زيارت عاشورا مي‌خواندند. با پدر رفته بوديم آنجا. سيد مرتضي تازه شهيد شده بود و مناسبت مجلس هم همين بود. بعدِ زيارت عاشورا بيرون آمديم. پدر كاري داشت و بايد زودتر به خانه برمي‌گشتيم. بيرون خانه، دم خودروهايي كه توقف كرده بود، سيد محمد  آمده بود خداحافظي كند. در درازاي صحبتهايشان با پدر، نگاه من روي چهره نوراني‌اش بود و موهاي خوش حالتش.
بعدها از پدر شنيدم كه شمس آل احمد گفته بود سيد مرتضي در جواني خيلي خوش قيافه بوده. آن روزگار، شمس همسايه‌شان بود.
مسعود بهنود هم همين را نوشته بود. كه در دانشكده‌شان مرتضي از همه سر بوده. هرچند كه بعد اين، به اقتضاي طبيعتش، زهر خودش را هم ريخته بود.

سالن دوباره روشن مي‌شود و مسابقه شروع. قرار است شبيه‌ترين صدا را به صداي پر از حزن و نجابت شهيد آويني انتخاب كنند.
سِن را رها مي‌كنم و مي‌چسبم به كاغذهايم.

اولين باري كه شهيد آويني را ديدم، مخفيانه بود!
سوره نوجوانان و سوره در طبقه چهارم يك ساختمان بودند. پدرم سردبير سوره نوجوانان بود و آويني سردبير سوره. زياد پيش مي‌آمد كه آويني براي وضو گرفتن به اين طرف بيايد.
من چون خواننده پر و پا قرص سوره نوجوانان بودم، تا فرصتي دست مي‌داد همراه پدر به آنجا مي‌رفتم. يكبار، در اتاق آرشيو عكس، كنجكاوي كودكانه‌ام گل كرد. مي‌خواستم بدانم پشت پرده انتهايي آن اتاق چيست. پرده را مخفيانه كنار زدم. پسِ فضاي نورگير بين دو آپارتمان، اتاقي از سوره بود، قرينه همين اتاق. آويني پشت ميزي نشسته بود و مشغول كار بود. ديد زدنم زياد طول نكشيد اما چون عكسي يادگاري، براي هميشه در ذهنم ماند.

همه صلوات مي‌فرستند. نگاه مي‌كنم. يكي برنده شده. يك تنديس شهيد آويني و چهارده سكه مي‌گيرد و پايين مي‌رود.
مجري برنامه دوم را اعلام مي‌كند: مسابقه «گامهايي تا خدا».
كنجكاو شده‌ام كه ماجرا چيست. هشت نفر يك سطح مستطيلي بزرگ را دست گرفته‌اند و مي‌آورند و روي سن مي‌گذارند. بعد مجري شروع مي‌كند به خواندن تكه‌هايي از «همسفر خورشيد» . آنجايش است كه شهيد آويني تازه كفش نو خريده بوده و وقتي در «سوره»  راه مي‌رفته، كفشهايش قرچ قرچ صدا مي‌كرده و او خجالت مي‌كشيده!
هرجا كه اسم «آويني» مي‌آيد، جمعيت صلوات مي‌فرستند.
مجري مي‌گويد كه شركت سازنده كف‌پوش‌هاي سوره را پيدا كرده‌اند و توافقنامه‌اي امضا كرده‌اند تا از اين به بعد، اين كف‌پوش‌ها را با اسم «شهيد آويني» بسازد. جمعيت صلوات مي‌فرستد.
بعد مسابقه شروع مي‌شود. شركت‌كننده‌ها را از ميان جمعيت انتخاب مي‌كنند. كارشان اين است كه بيايند و روي آن سطح راه بروند و هركس كه كفشش بيشتر قرچ قرچ كند، نفر اول مي‌شود!
دلم براي همه‌شان مي‌سوزد! بيچاره‌ها! ديگر نمي‌دانم چه بگويم. فقط به حالشان تاسف مي‌خورم. مگر چند سال از شهادت آويني گذشته كه اينقدر مسخش كرده‌اند؟! «يحرفون الكلام عن مواضعه.»  آويني كجا و اينها كجا!
پنج سكه هم به برنده مي‌دهند. البته فكر مي‌كنم كفشهايش برنده واقعي‌اند. بيچاره‌ها!
مجري نامم را صدا مي‌زند. بعد مي‌گويد كه بعد از حرفهاي من، به تناسبشان، هديه غافلگير كننده‌اي براي همه شركت كنندگان دارند.
ميان سه صلوات جمعيت، خودم را زودتر از آنچه فكر مي‌كردم، به سن مي‌رسانم. مجري در گوشم مي‌گويد كه بعد از صحبتهايم، مي‌خواهند از تمبرهاي يادگاري شهيد آويني، يك دوره به همه حضار بدهند. مي‌گويد كه شركت پست كشور آذربايجان حاضر شده همه را دوباره چاپ كند. بعد هم از من مي‌خواهد كه به جمعيت چيزي نگويم تا خودش اعلام كند. چشمي مي‌گويم و پشت ميكروفون مي‌روم.
«بسم الله الرحمن الرحيم» صدايم در سالني كه حالا ساكت شده، مي‌پيچد.
«امروز قرار بود تا در خدمت شما باشم و از خاطره‌ام از شهيد سيد مرتضي آويني برايتان بگويم.»
جمعيت صلوات مي‌فرستد.
«اما احساس كردم كه گفتن حرفهاي ديگري مهمتر است. خوانده‌ام كه شهيد آويني ...» دوباره صلوات مي‌فرستند. «خوانده‌ام آقا مرتضي در جريان نمايش فيلمي كه به ساحت حضرت زهرا (س) جسارت كرده بود، تمام قد مي‌ايستد و با صداي رسا فرياد مي‌زند و اعتراض مي‌كند.»
يك نفر از بين جمعيت، شماره صفحه اين خاطره را در كتاب «همسفر خورشيد» فرياد مي‌زند.
«ممنونم. مرتضي سيد شهيدان اهل قلم است چون تنها قلم به دست نيست. قلم برايش ابزاري است كه بينديشد و دربرابر مهاجمان بايستد و مجاهده كند.» و ادامه مي‌دهم. به مسخ شدن افكار شهيد آويني اعتراض مي‌كنم و به كم‌مايگي برگزار كنندگان اين مراسم.
يك‌دفعه چيزي از كنار گوشم رد مي‌شود و به عكس بزرگ شهيد آويني كه پشت سرم است، مي‌خورد و به زمين مي‌افتد. نگاه مي‌كنم. يكي از آن عينكهاي فلزي است. بعد عينك بعدي مي‌آيد و به ميز مي‌خورد. و بعدي و بعدي.
دستهايم را جلوي صورتم مي‌گيرم تا مبادا شيشه عينكم بشكند يا زخمي بشوم. فرياد مي‌زنم: «در هر روزگاري، آويني بودن خصايصي دارد و مختصاتي.» جمعيت صلوات مي‌فرستد و عينك پرت مي‌كند.
«آويني روزگار خود باشيد!» ديگر جاي ماندنم نيست. از پشت ميز كنار مي‌آيم و از همان بالاي سن، به سمت در خروجي مي‌روم. يك‌دفعه صداي قِرِچ قِرِچ كفشهايم بلند مي‌شود. آنقدر بلند كه خجالت مي‌كشم.

17 آذر 84

۱۵ آذر ۱۳۸۵

داستان کوتاه «مردي كه خوابهايش را در جيبش گذاشته بود»

 ـ بيا پايين!
كلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شيشه‌ها مي‌خوردند. «راننده» صدا را مي‌شنيد اما اگر مي‌خواست هم نمي‌توانست پايين بيايد. بعدِ اين همه سال، چاق شده بود و ورم كرده بود و گوشتها و چربيهاي تنش لايه لايه روي هم تلنبار شده بود و سرها و دستهاي بي‌شماري از بدنش بيرون روييده بود.
ـ بيا پايين!
كلمه‌ها رَنج بودند و به شيشه‌ها مي‌خوردند و آويزه‌اي نمي‌يافتند و بر زمين مي‌ريختند. راننده صدا را مي‌شنيد اما اگر مي‌توانست هم نمي‌‌خواست پايين بيايد. بعدِ اين همه سال، در اتوبوس چنبره زده بود و خوب ‌خورده بود و ريخته بود و بزرگتر شده بود.
ـ بيا پايين!
اگر اولين صدا پر از ترديد بود و خوب ادا نشده بود و زود رها شده بود؛ اين يكي بلندتر بود و دامنه يافته بود و تا مغزِ استخوان رخنه مي‌كرد.
نمي‌توانست از پشت فرمان بلند شود. گِرديِ غربيلكِ فرمان، مثل دنده و ترمز دستي و صندليهاي جلو و بقيه تجهيزات اتوبوس، ميان لايه‌هاي شكمش فرونشسته بود و شايد جزيي از آن شده بود. شايد براي همين بود كه صداها مردد بودند. كه مي‌دانستند چاق شده و ورم كرده و حجيم شده و اگر مكعب مستطيلِ بدنه اتوبوس نبود، شايد دايره بود يا مخروط.
ـ بيا پايين!
اين بار صداي خالي نبود. چند دست هم بر شيشه‌ها كوفتند و يكي ـ دو لگد حواله ماشين شد.
صداي ضربه‌ها در گوشتها و چربيهاي تن راننده پيچيد و لرزاندش و در هوا پخش شد و بالا رفت و از ابرها گذشت و به ماهواره‌اي رسيد و در گوشِ «كريستين» نشست. كريستين زود جنبيد و به تصويرِ مردمِ دورِ اتوبوس، دود و آتش اضافه كرد و صحنه لگد زدن را از چند زاويه تكرار كرد و به هم چسباند و به جاي صداي مردم، از صداهاي قبل انقلاب، شعاري را اضافه كرد و دكمه پخش را فشار داد.
مردمي كه دور اتوبوس جمع شده بودند، تا تصوير خودشان را روي سقف آبيِ آسمان ديدند كه هي به اتوبوس لگد مي‌زنند و شعار مي‌دهند: «ما مي‌گيم خر نمي‌خوايم / پالونِ خر عوض مي‌شه»؛ بينشان همهمه افتاد.
صداي همهمه جمعيت، در اتوبوس حركتي ايجاد كرد. يك دفعه «سرِ بزرگ» راننده از روي باكِ عقبِ اتوبوس بلند شد و دهان بنزيني‌اش را پاك كرد و به مردم نگريست كه با هم بحث مي‌كردند و حواسشان به او نبود.
ـ  چه خبر است؟
بوي بنزينِ دهانش، جلوييهاي جمعيت را پس زد.
ـ بيا پايين! راننده جديد آمده!
چشمهاي سرِ بزرگ در حدقه چرخيدند و ميان جمعيت، دنبال كسي بو كشيدند كه مثل خودش، چاق باشد و ورم كرده باشد و گوشتها و چربيهاي تنش، لايه لايه روي هم افتاده باشد.
ـ كي فكر كرده مي‌تواند اتوبوس را براند؟!
و باز، درحالي‌كه زهرخندي روي لبهاي سرِ بزرگ نقش بسته بود، چشمهايش در حدقه چرخيدند و بو كشيدند.
ـ رانندگي اتوبوس اينقدرها سخت نيست.
اين را مردي گفت كه خوابهايش را درآورده بود و در جيبش گذاشته بود.
سرِ بزرگ راننده، سمت «مردِ بدون خواب» چرخيد و خوب هيكل نحيفش را ورانداز كرد. آن روزها كه مردِ بدون خواب به دنيا مي‌آمد، او مشغول خريد و راه‌انداختن اين اتوبوس بود. آنقدر سن داشت كه جاي پدرِ مردِ بدون خواب باشد.
ـ رانندگي بلدي؟!
سرِ بزرگ راننده برگشت و به سرِ عينكي‌اش كه نزديكِ فرمان بود، نگاه كرد و خنديد. سرِ عينكي داشت كلمه مي‌خورد و مي‌جويد و مي‌بلعيد.
ـ فكر نمي‌كنم به اين سختيها باشد كه جلوه داده‌ايد.
سرِ بزرگ با دستهاي كوچكش، ظرف بنزيني را كه از باك پر كرده بود، بلند كرد و سر كشيد و باز خنديد و بوي بنزينِ دهانش، جلوييهاي جمعيت را پس زد.
ـ چقدر بلدي اتوبوس براني؟!
اگر مي‌خواست هم نمي‌توانست. در اين همه سال، مردِ بدون خواب تنها يكي ـ دو ايستگاه توانسته بود سوار اتوبوس شود و آن عقبها، ميان بدنِ بزرگ و سرهاي بي‌شمار راننده، خودش باشد و كار خودش را بكند. كه زود سرِ عينكي كه كلمه مي‌خورد و مي‌جويد و مي‌بلعيد و نزديك فرمان بود، فهميده بود از جنس آنها نيست و پياده‌اش كرده بود.
شانزده سال بود راننده در اتوبوس لميده بود و چاق شده بود و ورم كرده بود و گوشتها و چربيهاي تنش لايه لايه روي هم افتاده بود و از بدنش سرها ودستهايي بي‌شمار روييده بود. سرهايي كه از پنجره‌هاي اتوبوس بيرون زده بود و يكي زمينها را مي‌خورد و يكي از دهانش خودرو بيرون مي‌ريخت و يكي هواپيماها را مي‌ليسيد و هركسي كه مي‌خواست سفره‌اي پهن كند ، بايد يكي از سرها را ميهمانِ خودش مي‌كرد.
ـ رانندگي سخت است اما شما سختترش كرده‌ايد. سالهاست اين اتوبوس زير وزنِ شما ناليده و به زور پيش‌رفته. بگذاريد نفس بكشد!
روزهاي اول راننده اينقدر چاق نشده بود و ورم نكرده بود. يكي بود مثل همه. اما پله پله مريض شد و ابروهاي بالاي چشمانش ريختند و شروع كرد به چاق شدن. چاق شد و ورم كرد و .... كريستين تا ديد نويسنده دارد درباره گذشته‌هاي راننده حرف مي‌زند و كسي كار تازه‌اي نمي‌خواهد بكند، حرفهاي مردِ بدون خواب را قيچي كرد و به جايش تيترهاي رنگيِ روزنامه‌هاي زنجيره‌اي را گذاشت. مردِ بدون خواب تا تصوير خودش را ديد كه روي آسمانِ آبي حرف مي‌زند و به سرِ بزرگ اعتراض مي‌كند و مي‌گويد: «بيست و هفت سال است اين ملت زير وزنِ شما ناليده و به زور پيش رفته»، خم شد و سنگي از زمين برداشت و به سوي كريستين پرتاب كرد. سنگ چرخيد و چرخيد و رفت و رفت و از ابرها گذشت و درست به ماهواره كريستين خورد و تعادلش را بر هم زد و سرِ دوربينش را چرخاند و به سمت آمريكا كرد كه جرج بوش داشت لبهاي كاندوليزا رايس را مي‌بوسيد و به او تبريك مي‌گفت كه وزير امور خارجه‌اش شده است.
كريستين زود پخش زنده را قطع كرد و فيلم انقلابِ نارنجيِ اوكراين را پخش كرد اما بچه‌هاي حزب ا... لبنان دستگاههايش را هك كردند و به جايش لبنان و كوبا و سوريه و ونزوئلا و عراق و مصر و بوليوي و فلسطين را نشان دادند.
مردِ بدون خواب تا اين تصاوير را ديد، چهره‌اش شكفت و مقدار ديگري از خوابهايش را درآورد و در جيبش گذاشت و زُل زد به سرِ بزرگ راننده كه هنوز نفهميده بود چه اتفاقي دارد مي‌افتد.
ـ بيا پايين!
مردم هيجان‌زده بودند و بي‌صبر؛ و راننده آنقدر چاق و سنگين بود كه نمي‌توانست تكان بخورد.
يكي از سرهاي راننده كه جيب جوانها را مي‌مكيد و از نفسهايش دانشگاه درست مي‌شد، به مردِ بدون خواب گفت: «تو اصلاً زورت مي‌رسد كه فرمان اتوبوس را بچرخاني؟!» و همينطور كه زهرخند مي‌زد، جواني را بلند كرد و جيبهايش را مكيد و به زمين انداخت.
زور مردِ بدون خواب به يك پسربچه هم نمي‌رسيد. خودش يك بار خنديده بود و اين را به همه گفته بود. اما حرف آن سرِ راننده براي كسي مهم نبود. همه مي‌خواستند راننده ديگر سوار اتوبوس نباشد. اتوبوس سالها بود سنگين شده بود و مثل قبلش خوب گاز نمي‌خورد و جلو نمي‌رفت.
ـ بيا پايين!
جواني كه جاي كليه‌هايش خالي بود، اين را داد زد و پريد و به يكي از سرهاي راننده كه قليان مي‌كشيد، آويزان شد. سر عصباني شد و به خودش تكاني داد و جوان را پرت كرد روي كوهِ آدمهايي كه زير چرخهاي توسعه، لِه شده بودند.
مردِ بدون خواب گفت: «راننده يك صندلي بسش است» و آمد و جلوي درِ جلويي اتوبوس ايستاد.
سرِ بزرگ، خورشيد را پوشاند و گفت: «شيطان در شب زاد و ولد مي‌كند» و كليد نور بالاي اتوبوس را زد. نور چراغها افتاد روي گروهي دختر و پسر كه اسكيت پايشان بود و به خودشان لوازم آرايش آويزان كرده بودند و مي‌رقصيدند و مردِ بدون خواب را مسخره مي‌كردند.
اولين لنگه‌كفش‌ها كه به سمت جوانها پرتاب شد، به آنها نخورد؛ چون مردِ بدون خواب دست كرد و لنگه‌كفش‌ها را در هوا گرفت.
ـ حيف اين كفشها نيست؟
مردِ بدون خواب كه اين را گفت، چشمهاي همه افتاد بر كفشهاي بندي كهنه‌اش كه از زيرشان گُل روييده بود. تازه همه ديدند تمام مسيري كه مردِ بدون خواب تا اتوبوس آمده، پر از گُل شده است.
شاعري گفت: «او الهه خوابهاي ماست!»؛ شهيدي در قاب عكسش خنديد؛ شير در سينه خشكيده زني جوشيد و چند نوجوان با هم خواندند: «اومده خون تازه رو، تو رگهامون جاري كنه.»
صداي آواز نوجوان‌ها هم پخش شد و بالا رفت و از ابرها گذشت و به گوش كريستين رسيد و ترساندش. كريستين زود گوشي همراهش را باز كرد و شماره شوهرش را گرفت و گفت كه راننده جديد بيشتر خوابهايش را در جيبش گذاشته و ديد همه آدمهاي كاخ سفيد هم مثل شوهرش ترسيده‌اند. حتي شنيد كه يكي زنگ زده و بلند بلند دارد به عربي حرفهايي مي‌زند و آه و ناله مي‌كند.
كريستين از پشت دوربينش كه نگاه كرد، ديد مردم، دورِ اتوبوس را گرفته‌اند و جوانها به سرهاي راننده آويزان شده‌اند و سرها ديگر زورشان نمي‌رسيد كه آنها را پرت كنند و روي كوهِ آدمهايي كه زير چرخهاي توسعه له شده بودند، بيندازند.
ـ بيا پايين!
همه مردم با هم اين را مي‌گفتند و اتوبوس را تكان مي‌دادند و گوشتها و چربيهاي تنِ راننده و سرهاي بي‌شماري كه از بدنش روييده بود، روي هم مي‌لغزيد و مانند ژله مي‌لرزيد و از اتوبوس شره مي‌كرد. از لاي لايه‌لايه‌هاي شكم راننده، شغل و رفاه و عدالت بيرون مي‌ريخت و مردم مي‌دويدند و آنها را جمع مي‌كردند و در جيبهاي سوراخشان مي‌گذاشتند.
بيرون اتوبوس، سرِ بزرگ راننده ساكت بود و بي‌صدا از اتوبوس دور مي‌شد اما سرهاي ديگر مي‌جنبيدند و هرچه را به دستشان مي‌آمد، مي‌بلعيدند و به صورت مردم چنگ مي‌كشيدند و به دنبال سرِ بزرگ دور مي‌شدند.
تا كارِ بيرون كشيدن راننده و سرهايش از اتوبوس تمام شد، مردِ بدون خواب دويد و بالا رفت و روي سقف اتوبوس ايستاد و دستهايش را بالا گرفت و از ته دل صدا زد: «اللهم عجّل لوليك الفرج.»
ديگر لازم نبود تا كريستين تصوير مردِ بدون خواب را روي سقف آبيِ آسمان بيندازد. خورشيد داشت مي‌درخشيد و اقيانوسها آيينه شده بودند و عكس مردِ بدون خواب را براي فرسنگها دورتر پخش مي‌كردند.
بوي گلهايي كه سقف اتوبوس را پر كرده بود، با صداي مردِ بدون خواب درآميخته بود.

26 اسفند 84

درباره آذر ۱۳۸۵

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به ترديد راهي به دانايي در آذر ۱۳۸۵ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی آبان 1385 می باشد.

آرشیو بعدی بهمن 1385 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.