« حضور صميمي و سبز من در كتاب «We are Iran»! | صفحه اصلی | نگاهي به چند نام‌آوا »

داستان كوتاه «عذاب حشره»

۲۸ بهمن ۱۳۸۴

هزاران تماس جزئي، با چيزهايي كه زبرند و مي جنبند، با همهمه اي چندش آور و بويي تند و نافذ. جرياني كه همه منافذ بدن را مي كاود و پيش مي رود.
زود روي تخت مي نشيند. دستهايش ديوانه وار، بيني و گوشهايش را، به تناوب مي مالد. صداي له شدن چيزهايي نسبتا سفت، مغزش را پر مي كند. بو، تندتر مي شود. پلكهايش را باز مي كند و با تماس بي پروايانه اولين اندام زبر، تند آنها را مي بندد. اشك از گوشه چشمانش سرازير مي شود. با دست، هرچه را بر سر و صورتش مي يابد، مجنون وار مي قاپد و پرتاب مي كند. سرش را به سرعت، تكان مي دهد و بعد، پلكها را باز مي كند. دستهايش را مي بيند كه زير انبوه درهم لولنده سوسكهاي قهوه اي، غرق شده است. از ترس، فرياد مي كشد. سوسكها به داخل دهانش هجوم مي آورند: به زير زبان، پشت لبها و حتي حلق. دستپاچه، تمام هواي ريه هايش را جمع مي كند و حجمش را، يكباره با فشار، از دهان آزاد مي كند. تلخي اي از جنس بوي سوسك، اما تندتر، به سرتاسر داخل دهانش چسبيده. عق مي زند. بلند مي شود. بينا و نابينا، تا زير دوش حمام مي دود. به صداي گنگ پيرزن محل نمي گذارد. شير آب را، فارغ از سردي يا گرمي اش، تا انتها باز مي كند. فشار آب، سوسكها را، به داخل چاه مي راند. كمي آرامتر مي شود. دماي آب را تنظيم مي كند. چشمهايش را باز مي كند. براي رهايي از خارش مداوم بيني، آن را با فشار هوا خالي مي كند. بچه سوسكهاي کهر له شده اي را مي بيند كه روي زمين مي افتند. دوباره عق مي زند. كنار توالت فرنگي مي رود و زانو مي زند و سرش را، داخل آن مي گيرد. چشمهايش را مي بندد. صورتش را جمع مي كند. معده اش، چندبار منقبض مي شود تا بالا مي آورد. بعد تازه نفسش بر مي گردد. چشمهايش را باز مي كند. مي بيند كه درون مخلوط محتويات معده اش، چند سوسك مرده، آغشته، غوطه ورند. از هوش مي رود. سرش در داخل سنگ توالت فرو مي رود.
***
چشمهايش را که باز مي کند پيرزن را مي بيند. پيرزن، نحيف است و لاغر، با اندامي چروكيده و عينكي بزرگ و ته استكاني كه بيش صورتش را پوشانده است. با تکه پارچه اي چهره جوان را از آلايه ها پاک مي کند.
جوان نفس عميقي مي کشد. بوي خوش گلابي که پارچه را نم کرده، به ريه هايش مي دود. دست پيرزن را کنار مي زند و مي نشيند. پتو، از شانه ها به پاهايش مي افتد. به در بسته توالت فرنگي زل مي زند. صداي پر شدن سيفون توالت، تنها صداي پس زمينه درون حمام است.
چشمهاي جوان دورتادور حمام مي دوند. ردي از هيچ حشره اي نيست. سرماي کاشي هاي کف حمام تنش را مي لرزاند. پر صدا، نفسي عميق مي کشد. دست را بر زانو تکيه مي زند و مي ايستد. پتو روي زمين مي افتد. پيرزن رويش را بر مي گرداند.
جوان، دستهايش را بالاي سرش کش مي دهد. مي گويد: عجب کابوسي بود! و بي انتظار جواب، مي رود.
پيرزن پتو را در بغلش تلنبار مي کند. چشمهاي خيس اشکش زير عينک بزرگ ته استکاني گم اند. عينکش را برمي دارد و با گوشه چارقدش اشکها را پاک مي کند.
صداي فرياد جوان بلند مي شود. بعد صداي گامهاي تند او مي آيد. نفس زنان مي پرسد: حشره کشها کجايند؟ پيرزن تکان نمي خورد. آهسته، بي آنکه برگردد نشاني مي دهد.
پتو را کنار مي زند. بي هدف، ديوارهاي حمام را از نظر مي گذراند. آهي مي کشد و به زور بلند مي شود. کمرش راست نمي شود. دستي را پشتگرمي اش مي کند و سلانه سلانه از حمام بيرون مي آيد. از گنجه پيراهني سرتاسر سياه بيرون مي آورد. چارقدش را از سر بر مي دارد و با حوصله تا مي کند و کنار گنجه روي زمين مي گذارد. گوشهاي سنگينش شنواي صداي خالي شدن پياپي حشره کشها نيستند. پيراهن سياه نيمدارش را به تن مي کند. جلوي آينه مسي قدي کنار اتاق مي ايستد و سراپايش را نگاه مي کند. موهاي سپيدي را که از زير سراندازش به بيرون تراويده، با دو دست دوباره به داخل مي فرستد.
از اتاق بيرون مي زند. از کمر ديوار، قرآني را بر مي دارد و مي بوسد. مي نشيند و به پشتي اي مندرس، تكيه مي دهد. قرآن را باز مي کند. جوان بر چهار چنگ مي خزد و خود را به پاي پيرزن مي رساند. بوي حشره كش، به گونه اي سرگيجه آور، فضاي اتاق را پر كرده. پوست جوان، به عكس پيرزن، تيره است؛ جنسي قهوه اي تيره يا حتي سياه. بلورهاي ماده حشره کش، روي پوستش برق مي زند.
پيرزن قرآن را مي بوسد و مي بندد و روي بلندي مي گذارد. سر جوان را بر پايش مي گذارد. جوان بر پشت مي خوابد. دستها و پاهايش، منقبض، به هوا بلند شده اند. انگار در خزيدن بر چهار چنگ، واژگونش كرده باشند. هر از چندي رعشه اي غير ارادي، اندام جوان را مي جنباند.
پيرزن، آهسته، گويي به عادت، بر سر جوان دست مي كشد. نگاه ماتش را، بي توجه به اين لرزشها، بر ديوار ميخكوب مي کند و لب باز مي کند: بعد از پنجاه سال آزگار، رسيده ام به همانجايي كه مادرم رسيد.
پيرزن آه مي كشد، عميق و طولاني. جوان به سخن در مي آيد، هرچند بريده بريده و خش دار. گويي حنجره اش، آسيب ديده باشد: زير رختخوابم بازهم سوسک بود!
پيرزن پوزخندي مي زند. اما چنان كه حرف پسر را نشنيده باشد ادامه مي دهد: اين همه سال از چنين روزي گريختم. هرچه کردي، صبر کردم. گفتم مبادا مثل مادرم، عاقت کنم. عذاب برادرم را ديده بودم که اين همه سال دندان به جگر گرفتم. چه کنم که بي غيرتي در سرشت پسرهاي ماست.
اندام جوان دوباره به لرزه در مي آيد. به زور دهان باز مي کند: غلط کردم!
پيرزن، براي خودش واگويه مي کند: پا را از گليمتان درازتر مي کنيد. تو هم چونان برادرم. یکی از یکی خدانشناس تر. بيچاره! تو را به زن برادرت چه کار ؟
تن جوان، سخت تر از قبل، خشکيده در هوا مي لرزد. ديگر ياراي سخن گفتنش هم نيست

نظرات (۳)

خدا را شكر كه محمدصادق افراسيابي بار ديگر سبب خير شد و با شما نيز آشنا شديم. خيلي مشتاقم از كارهايم بگوييد و نظر بدهيد و شايد لينكي و حمايتي كه بس در اين زمانه‌ي وانفسا نياز به حمايت دارم... سپاس

bisu:

سلام
دوباره آمدیم
اما این بار متفاوت
هر موقع به روز کردی ما رو بی خبر نذار

BISU:

وبلاگ نویس امام صادقی(ع) سلام
لینک آخرین مطالب شما در وبلاگ انجمن وبلاگ نویسان دانشگاه ثبت شد
لطفا برای قرار گرفتن آخرین خبر های وبلاگتان در بی سو از طریق ایمیل یا کامنت ما را مطلع کنید

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت مدیر پایگاه برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

آخرین اخبار

لیسانس کریتیو کامانز

نسخه RSD

نسخه RSS

نسخه XML