« آذر ۱۳۸۴ | صفحه اصلی | اسفند ۱۳۸۴ »

بهمن ۱۳۸۴ آرشیو

۱۲ بهمن ۱۳۸۴

بانوي كوچك جنگ آفرين | گذري بر زندگي خالق رمان «كلبه عمو تام»

رمان «كلبه عمو تام» (Uncle Tom`s Cabin) نوشته خانم هريت بيچر استو (Harriet Beecher Stowe) يكي از مشهورترين رمانهاي آمريكايي است. اين رمان در سال 1852 ميلادي و در بحبوحه مبارزات اجتماعي براي لغو بردگي سياهپوستان در كشور آمريكا منتشر شد. انتشار «كلبه عمو تام» شوك شديدي به جامعه آن روز آمريكا وارد كرد و خون تازه اي را در رگهاي مخالفان برده داري جريان داد.

***
خانم هريت بيچر استو در 14 ژوئن 1811 ميلادي در شهر ليچفيلد ايالت كنكتيكات كشور آمريكا به دنيا آمد. ليمان بيچر، پدر او، يكي از مبلغان «كليساي جماعتي» بود.
هريت تا 13 سالگي در يك مدرسه محلي درس خواند كه يكي از زنان همان منطقه، آن را اداره مي كرد. او در 13 سالگي وارد مدرسه دختران در شهر هارتفورد شد. تعليمات آن مدرسه، بسيار سختگيرانه بود و در آن، مفاهيم ديني مسيحيت، نقش پررنگي داشت.
پس از پايان تحصيلات، هريت به «موسسه زنانه وسترن» رفت. اين موسسه را، كاترين خواهر بزرگتر هريت، در شهر سينسيناتي ايالت اوهايو تاسيس كرده بود. خانواده هريت هم در سال 1832 ميلادي به اين شهر مهاجرت كرده بودند.
در همين زمان، او مقالاتي را در «مجله ماهانه وسترن» و «مي فلاور» منتشر مي ساخت كه البته پس از ازدواج وي در بيست و پنج سالگي (سال 1836) با كشيشي به نام «كالوين اليس استو» (Calvin Ellis Stowe) ، انتشار اين مقالات متوقف شد.
تا سال 1850، خانواده هريت، زندگي متوسطي را در شهر سينسيناتي مي گذرانند. در اين سال، همسر هريت، كرسي تدريسي را در «كالج بودويين» به دست آورد و با مهاجرت به شهر شهر كوچك برانسويك، وضع زندگي آنان تغيير كرد.
در همين زمان، عليرغم داشتن شش فرزند در حال رشد، حس نوشتن در وجود هريت دوباره شكوفا شده بود و او را رها نمي كرد. در همان زمان مساله لغو بردگي سياه پوستان، يكي از مسائل روز جامعه آمريكا بود. حتي برادر او، هنري، يكي از فعالان اين جنبش به حساب مي آمد كه آشكارا براي لغو برده داري تلاش مي كرد.
رمان «كلبه عمو تام» حاصل پيوند اين احساس وظيفه اجتماعي و شكفتگي حس نوشتن در هريت بيچر استو چهل و يك ساله است. او پس از تصويب قانون «برده فراري» تصميم گرفت «كلبه عمو تام» را بنويسد. اين رمان در ابتدا قرار بود يك شرح حال كوتاه و مختصر باشد اما به مرور گسترش يافت و حجم بيشتري پيدا كرد.
يكي از صحنه هاي به ياد ماندني رمان «كلبه عمو تام»، صحنه دلخراش فروش كودكان برده سياه پوست به شهرهاي دوردست و جداكردن آنان از مادرانشان براي هميشه است.
پس از چاپ «كلبه عمو تام»، سيصد هزار نسخه آن در همان سال اول فروش رفت و با توجه به امكانات چاپ كتاب در صد و پنجاه سال پيش، ناشران آن روزگار، شبانه روز تلاش مي كردند تا نسخه هاي بيشتري را به چاپ برسانند و به تقاضاي خوانندگان پاسخ دهند.
هريت پس از انتشار اين رمان، نامه هاي تنفرآميز زيادي دريافت كرد. حتي درون يكي از اين نامه ها، گوش بريده يك برده سياهپوست بود.
اما شهرت جهاني فوري هريت دور از انتظار بود. او به انگليس و ديگر كشورهاي اروپايي سفر كرد و به عنوان نويسنده اي بنام، مورد استقبال قرار گرفت. او در اين كشورها سخنرانيهايي دوره اي را ايراد كرد و در ميان نويسندگان قرن نوزده ميلادي، جايگاه ويژه اي پيدا نمود.
در سال 1861، نه سال پس از انتشار رمان «كلبه عمو تام»، جنگ داخلي آمريكا شروع شد. جنوبيها سلاح به دست گرفتند تا با زور از برده داري حمايت كنند و در مقابل شماليها بايستند. شمالي ها در زمينه مهمات برتري ويژه اي داشتند. 23 ايالت با جمعيتي قريب به 22 ميليون در برابر 11 ايالت با جمعيت 9 ميليون نفر صف آرايي کردند.
در اول ژانويه 1863، بيانيه مشهور «رهايي از بردگي» صادر شد و شماليها، سياهان فراري را در ارتش خود پذيرفتند. نتيجه جنگ داخلي آمريكا، شكست جنوبيها و در نتيجه لغو برده داري بود.
ابراهيم لينكون، رييس‌جمهور آن زمان آمريكا، در ملاقاتهايش با خانم هريت بيچر استو بارها گفته بود: «تو همان بانوي كوچكي هستي كه اين جنگ بزرگ را به راه انداختي.»
هريت بيچر استو به نويسنده پركاري بدل گشت كه اين زايندگي ادبي او، دو دهه ادامه داشت. اما متاسفانه هريت در اداره درآمدش توانايي زيادي نداشت و در هنگام مرگش در اول ژوئيه 1986، نشانه هاي زيادي از موفقيتش هويدا نبود.
در هر صورت، اثر اجتماعي رمان «كلبه عمو تام» غيرقابل محاسبه است و حتي امروزه، اين رمان يكي از نمادهاي فرهنگ آمريكايي به حساب مي آيد.

مقام معظم رهبري، در ديدار خود با مسئولان جمهوري اسلامي در 27 اسفند 1380 درباره رمان «كلبه عمو تام» فرموده اند: «امريكاييها اصولي را به عنوان اصول امريكايي معرفي مي‏كنند و مي‏گويند اين اصول، جهان‏شمول است. اين اصول، آزادي انسان، آزادي فكر، كرامت انسان، حقوق بشر و از اين قبيل چيزهاست. اينها اصول امريكايي‌اند؟! مشخّصه جامعه امريكايي امروز اينهاست؟! مشخّصه حكومت امروز امريكا اينهايي است كه شما ذكر كرديد؟! آيا اين حكومت نبود كه بوميان اصلي سرزمين امريكا را قتل عام كرد؟ سرخپوستان امريكا را نابود كرد؟ آيا اين حكومت و عوامل مؤثّر در اين حكومت نبودند كه ميليونها آفريقايي را از داخل خانه‏هايشان به بردگي گرفتند و دختر و پسر جوان آنها را براي بردگي ربودند و سالهاي متمادي با سخت‏ترين فاجعه‏ها با اينها رفتار كردند؟ امروز يكي از تراژدي‏ترين آثار هنري، اثري است به نام «كلبه عموتام» كه زندگي برده‏داري را در امريكا نشان مي‏دهد كه شايد قريب دويست سال است كه اين نوشته هنوز زنده است. واقعيّتهاي امريكا اين است؛ حكومت امريكا اين است؛ آن مشخّصه و مميّزه‏اي كه نظام امريكايي به دنيا نشان داده، اين است؛ نه آزادي انسان، نه برابري انسان. كدام برابري؟! شما هنوز هم بين سياه و سفيد برابري قائل نيستيد. همين امروز هم از نظر شما رگه سرخ‏پوستي در يك نفر آدم در هر يك از مراحل گزينش اداري يك نقطه ضعف براي او محسوب مي‏شود. برابري انسانها؟! آزادي فكر؟!»

۲۰ بهمن ۱۳۸۴

حضور صميمي و سبز من در كتاب «We are Iran»!

من در بهار 1381 بلاگر شدم. آن روزها، در پايگاه اينترنتي بلاگر مشغول دست و پنجه نرم كردن با قالبهاي انگليسي و فارسي كردن آنها بودم كه پرشين بلاگ به راه افتاد. در پرشين بلاگ، وبلاگ «اخبار هفتگي ادبي از اينترنت» را راه انداختم. وبلاگ من، دومين وبلاگ ادبي بچه‌هاي خودمان بود. مدتي قبلتر از من، برادر عزيزم عبدالرحيم سعيدي راد، وبلاگ «شاعرانه» را راه انداخته بود و جامه پيشكسوتي را بر تن كرده بود.
فكر مي كنم در تير ماه 81 بود كه اولين نوشته‌هايم را در آن وبلاگ منتشر كردم و چون نگاه آن نوشته‌ها با نگاه جريان غالب تفاوت داشت، طبيعتا پر خواننده بود. خواننده‌هايي كه در يادداشتهايشان بسيار من را نواختند و به ادامه راه، دلگرمم كردند!
در هر صورت اين وبلاگ زنده بود تا در وبلاگ نويسي بزرگتر شدم و اين پايگاه اينترنتي راه انداختم كه اكنون در خدمت شماست.
در زمان حضور در وبلاگ قبلي، از بيگانه‌اي نامه اي دريافت كردم كه اجازه مي خواست تا بعضي مطالب وبلاگم را در كتاب درحال تاليفش درباره وبلاگ نويسان ايراني بياورد.
چند روز پيش نامه اي از آمريكا دريافت كردم كه از من درباره حكم ارتداد مي پرسيد! نامه نگاري ها كه ادامه يافت فهميدم طرف استاد دانشگاهي در آمريكاست و در كتاب مذكور ديده كه تنها ساز من ناساز است و با بقيه وبلاگها نمي خواند. براي همين خواسته بداند يك تندروي اسلامگراي ايراني (همه اش صفتهاي خودم بود!) چه جور فكر مي كند و آيا مخالف خواني هاي بقيه واقع گرايانه است يا تنها ژست اپوزوسيون بودن. در هر حال، به درخواست من، قسمتهاي مربوط به فقير را از آن كتاب برايم فرستاد كه ذكر ترجمه فارسي‌اش در اينجا جهت انبساط خاطر بدك نيست!

صفحه هاي 326 و 327 كتاب «ما ايرانيم» (We are Iran)
بلاگر بعدي، محمد سرشار، منتقد ادبي «حريم» ـ يكي از نشريات جوان سرسخت دست چپي در ايران ـ است.
حريم معمولا خواستار اعدام ديني كساني است كه طرفدار صورتهاي دموكراسي هستند و او آنها را مرتد مي خواند.
سرشار در بلاگ خود شكايت مي كند كه او در حريم با بحث درباره آثار نويسندگان «ليبرال» مشكل دارد. (در ميان اسلامگرايان تندرو، كلمه «ليبرال» به همان معناي زننده اي به كار مي رود كه واژه هايي نظير «فاشيست» يا «تروريست» در غرب به كار مي رود.)
به عنوان مثالي براي «تعصب» «ليبرالها»، او پاسخي را از نماينده ادبي يك نويسنده ايراني منتشر كرده است.

دوشنبه، 19 خرداد، 1382
آيا «غير قابل چاپ» با خوانندگان زن، مشكلي دارد؟!
خانم «پروا» درباره يادداشت «سيد مهدي شجاعي و غير قابل چاپ» پيامي گذاشته اند كه حواندن آن خالي از لطف نيست:
چهارشنبه، 14 خرداد 1382، ساعت 16:33
اينکه آشنايی شما به کجا برمی گردد نسبت به ادامه ی مطلب ايجاد پيوستگی نکرده بود جز اينکه خواننده بفهمد که شما و آقای شجاعی تا چه حد آشناييد . من اين کتاب را خوانده ام . و نظر شما را در حريم ! و بايد بگويم که ديدگاهم نسبت به استاد هيچ تغييری نکرده است . پس از قول خانمها نسبت به استاد شايدی پيش بينی نکنيد و ديگر اينکه من رفتار و احترامی که از استاد نسبت به دختران و خانمها ديده ام از هيچ نويسنده ی مدعی تعهد نديده ام . حتی... بگذريم . موفق باشيد و صادق در نقد سازنده !

اما حرفهاي من:
1- سيد مهدي شجاعي نويسنده اي مذهبي است. هم خودش، هم خانواده اش و هم خانواده پدري اش، مذهبي بوده اند و هنوز هم هستند. اكثر آتار شجاعي هم يا صراحتا مذهبي بوده اند (مثلا كتاب «والعاديات» يا «كشتي پهلو شكسته») و يا مفهومي مذهبي را (مثل ايثار يا شهادت طلبي) دنبال كرده اند.
2- يك انسان مذهبي، متعهد است. يكي از مصاديق اين تعهد، شيوه برخورد او با خانمهاست.
3- در حريم هم، من حرفي بر ضد آقاي شجاعي نزده ام. بلكه برعكس كتاب ايشان را هم معرفي كرده ايم. چيزي كه باعث دلخوري خانم پروا شده، استفاده ما از يك تكنيك روزنامه نگاري براي تحريك مخاطب بوده است. ما نوشته ايم ممكن است خواندن «غير قابل چاپ» خوانندگان زن آثار شجاعي را آزرده خاطر كند. همين!
من مطمئنم كه همين يك جمله، باعث مي شود خيلي ها به دنبال «غير قابل چاپ» بگردند تا بفهمند چرا خوانندگان زن را، از آثار شجاعي دور مي كند. اين اتفاق كه بيفتد هم من روزنامه نگار توانسته ام بر مخاطبم اثر بگذارم، هم كتاب آقاي شجاعي فروش رفته و هم مخاطب، يك كتاب خوب جديد خوانده است.
4- خانم «پروا»! من از ارادتمندان آقاي شجاعي بوده و هستم. اين بازي هاي روزنامه نگاري را به دل نگيريد. پدرم، هميشه جمله اي را نقل قول مي كند: «نويسنده زنده، نويسنده ايست كه درباره او حرف بزنند؛ چه موافق و چه مخالف.»
5- پيروز و سربلند باشيد.

يك شنبه 2 شهريور 1382
چقدر مخالفان ما باادبند؟
بعد از دو هفته فرصت کردم به اينترنت وصل شوم و به اين وبلاگ هم نگاهي بيندازم. چه کنم که اين تابستان من هم به برگزاري مراسم عروسي و هماهنگي هاي آن گذشت.
در بين ۴۶ پيامی که دوستان گذاشته بودند آمار زير خواندنی است:
پيامهای شخصي: ۹ پيام
مخالفان: ۳۱ پيام ـ شامل: ۱۴ پيام همرا با ناسزا و ۳ پيام همراه با فحش ناموسي!
مخالفان: ۶۷٪ (۴۵٪ مودب، ۵۵٪ ناسزاگو!)
ببخشيد که فرصت نتيجه گيري ندارم!

۲۸ بهمن ۱۳۸۴

داستان كوتاه «عذاب حشره»

هزاران تماس جزئي، با چيزهايي كه زبرند و مي جنبند، با همهمه اي چندش آور و بويي تند و نافذ. جرياني كه همه منافذ بدن را مي كاود و پيش مي رود.
زود روي تخت مي نشيند. دستهايش ديوانه وار، بيني و گوشهايش را، به تناوب مي مالد. صداي له شدن چيزهايي نسبتا سفت، مغزش را پر مي كند. بو، تندتر مي شود. پلكهايش را باز مي كند و با تماس بي پروايانه اولين اندام زبر، تند آنها را مي بندد. اشك از گوشه چشمانش سرازير مي شود. با دست، هرچه را بر سر و صورتش مي يابد، مجنون وار مي قاپد و پرتاب مي كند. سرش را به سرعت، تكان مي دهد و بعد، پلكها را باز مي كند. دستهايش را مي بيند كه زير انبوه درهم لولنده سوسكهاي قهوه اي، غرق شده است. از ترس، فرياد مي كشد. سوسكها به داخل دهانش هجوم مي آورند: به زير زبان، پشت لبها و حتي حلق. دستپاچه، تمام هواي ريه هايش را جمع مي كند و حجمش را، يكباره با فشار، از دهان آزاد مي كند. تلخي اي از جنس بوي سوسك، اما تندتر، به سرتاسر داخل دهانش چسبيده. عق مي زند. بلند مي شود. بينا و نابينا، تا زير دوش حمام مي دود. به صداي گنگ پيرزن محل نمي گذارد. شير آب را، فارغ از سردي يا گرمي اش، تا انتها باز مي كند. فشار آب، سوسكها را، به داخل چاه مي راند. كمي آرامتر مي شود. دماي آب را تنظيم مي كند. چشمهايش را باز مي كند. براي رهايي از خارش مداوم بيني، آن را با فشار هوا خالي مي كند. بچه سوسكهاي کهر له شده اي را مي بيند كه روي زمين مي افتند. دوباره عق مي زند. كنار توالت فرنگي مي رود و زانو مي زند و سرش را، داخل آن مي گيرد. چشمهايش را مي بندد. صورتش را جمع مي كند. معده اش، چندبار منقبض مي شود تا بالا مي آورد. بعد تازه نفسش بر مي گردد. چشمهايش را باز مي كند. مي بيند كه درون مخلوط محتويات معده اش، چند سوسك مرده، آغشته، غوطه ورند. از هوش مي رود. سرش در داخل سنگ توالت فرو مي رود.
***
چشمهايش را که باز مي کند پيرزن را مي بيند. پيرزن، نحيف است و لاغر، با اندامي چروكيده و عينكي بزرگ و ته استكاني كه بيش صورتش را پوشانده است. با تکه پارچه اي چهره جوان را از آلايه ها پاک مي کند.
جوان نفس عميقي مي کشد. بوي خوش گلابي که پارچه را نم کرده، به ريه هايش مي دود. دست پيرزن را کنار مي زند و مي نشيند. پتو، از شانه ها به پاهايش مي افتد. به در بسته توالت فرنگي زل مي زند. صداي پر شدن سيفون توالت، تنها صداي پس زمينه درون حمام است.
چشمهاي جوان دورتادور حمام مي دوند. ردي از هيچ حشره اي نيست. سرماي کاشي هاي کف حمام تنش را مي لرزاند. پر صدا، نفسي عميق مي کشد. دست را بر زانو تکيه مي زند و مي ايستد. پتو روي زمين مي افتد. پيرزن رويش را بر مي گرداند.
جوان، دستهايش را بالاي سرش کش مي دهد. مي گويد: عجب کابوسي بود! و بي انتظار جواب، مي رود.
پيرزن پتو را در بغلش تلنبار مي کند. چشمهاي خيس اشکش زير عينک بزرگ ته استکاني گم اند. عينکش را برمي دارد و با گوشه چارقدش اشکها را پاک مي کند.
صداي فرياد جوان بلند مي شود. بعد صداي گامهاي تند او مي آيد. نفس زنان مي پرسد: حشره کشها کجايند؟ پيرزن تکان نمي خورد. آهسته، بي آنکه برگردد نشاني مي دهد.
پتو را کنار مي زند. بي هدف، ديوارهاي حمام را از نظر مي گذراند. آهي مي کشد و به زور بلند مي شود. کمرش راست نمي شود. دستي را پشتگرمي اش مي کند و سلانه سلانه از حمام بيرون مي آيد. از گنجه پيراهني سرتاسر سياه بيرون مي آورد. چارقدش را از سر بر مي دارد و با حوصله تا مي کند و کنار گنجه روي زمين مي گذارد. گوشهاي سنگينش شنواي صداي خالي شدن پياپي حشره کشها نيستند. پيراهن سياه نيمدارش را به تن مي کند. جلوي آينه مسي قدي کنار اتاق مي ايستد و سراپايش را نگاه مي کند. موهاي سپيدي را که از زير سراندازش به بيرون تراويده، با دو دست دوباره به داخل مي فرستد.
از اتاق بيرون مي زند. از کمر ديوار، قرآني را بر مي دارد و مي بوسد. مي نشيند و به پشتي اي مندرس، تكيه مي دهد. قرآن را باز مي کند. جوان بر چهار چنگ مي خزد و خود را به پاي پيرزن مي رساند. بوي حشره كش، به گونه اي سرگيجه آور، فضاي اتاق را پر كرده. پوست جوان، به عكس پيرزن، تيره است؛ جنسي قهوه اي تيره يا حتي سياه. بلورهاي ماده حشره کش، روي پوستش برق مي زند.
پيرزن قرآن را مي بوسد و مي بندد و روي بلندي مي گذارد. سر جوان را بر پايش مي گذارد. جوان بر پشت مي خوابد. دستها و پاهايش، منقبض، به هوا بلند شده اند. انگار در خزيدن بر چهار چنگ، واژگونش كرده باشند. هر از چندي رعشه اي غير ارادي، اندام جوان را مي جنباند.
پيرزن، آهسته، گويي به عادت، بر سر جوان دست مي كشد. نگاه ماتش را، بي توجه به اين لرزشها، بر ديوار ميخكوب مي کند و لب باز مي کند: بعد از پنجاه سال آزگار، رسيده ام به همانجايي كه مادرم رسيد.
پيرزن آه مي كشد، عميق و طولاني. جوان به سخن در مي آيد، هرچند بريده بريده و خش دار. گويي حنجره اش، آسيب ديده باشد: زير رختخوابم بازهم سوسک بود!
پيرزن پوزخندي مي زند. اما چنان كه حرف پسر را نشنيده باشد ادامه مي دهد: اين همه سال از چنين روزي گريختم. هرچه کردي، صبر کردم. گفتم مبادا مثل مادرم، عاقت کنم. عذاب برادرم را ديده بودم که اين همه سال دندان به جگر گرفتم. چه کنم که بي غيرتي در سرشت پسرهاي ماست.
اندام جوان دوباره به لرزه در مي آيد. به زور دهان باز مي کند: غلط کردم!
پيرزن، براي خودش واگويه مي کند: پا را از گليمتان درازتر مي کنيد. تو هم چونان برادرم. یکی از یکی خدانشناس تر. بيچاره! تو را به زن برادرت چه کار ؟
تن جوان، سخت تر از قبل، خشکيده در هوا مي لرزد. ديگر ياراي سخن گفتنش هم نيست

درباره بهمن ۱۳۸۴

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به ترديد راهي به دانايي در بهمن ۱۳۸۴ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی آذر 1384 می باشد.

آرشیو بعدی اسفند 1384 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.