« داستان كوتاه «آخرين چهارشنبه زرد و سرخ» | صفحه اصلی | بانوي كوچك جنگ آفرين | گذري بر زندگي خالق رمان «كلبه عمو تام» »

داستان كوتاه «گلهاي فراموشي»*

۲۰ آذر ۱۳۸۴

ـ خانم مدير! آخر الآن كه آژير قرمز فايده اي ندارد. اگر هواپيما آمده بود يك حرفي. جلوي موشك را كه نمي‌توانند بگيرند. صاف مي‌خورد به هدفش. اين آژير را هم براي دلخوشي مردم مي‌كشند وگرنه موشك كه پناهگاه و زيرزمين و اين چيزها سرش نمي‌شود.
- مي‌دانم خانم فرامرزي! اگر قسمت باشد همه اينها حرف است. اما بايد جواب مردم را هم بدهيم. خداي نكرده موشك آمد و خورد همين طرفها و شيشه‌ها شكست. مي‌دانيد اگر دست يكي از اين بچه‌ها زخم بشود فردا چه قشقرقي جلوي مهد راه مي‌اندازند؟ يا اصلاً نه. آمديم و از زبان يكي از اينها در رفت كه موقع آژير داشتيم توي مهد بازي مي‌كرديم. مي‌دانيد برايمان چه دردسري مي‌شود؟
- حرف شما درست است. اما اگر بخواهيم براي هر آژير خطر بچه‌ها را ببريم پناهگاه و بياوريم خيلي سخت مي‌شود؟
- مي‌دانم خانم فرامرزي! ولي رعايت ظاهر را كه حداقل بايد بكنيم. شما تا بخواهيد بچه‌ها را راه بيندازيد آژير سفيد را كشيده اند. همين حالا هم تا دير نشده برويد پيش بچه‌ها كه الآن صداي گريه شان مهد را برمي‌دارد.
از وقتي موشك باران شروع شده بود، هميشه بعد از شنيدن آژير خطر همين حرفها را مي‌زدند. به صف كردن اين همه بچه قد و نيم قد و بردن و آوردنشان به پناهگاه سخت بود. حوصله هم مي‌خواست: يكي تشنه اش مي‌شد، يكي مي‌خواست دستشويي برود، و هزار دردسر ديگر. مخصوصاً امروز كه دست تنها بود و بقيه مربي ها به مرخصي رفته بودند.
از دفتر آمد بيرون. مثل هميشه دستي به مقنعه اش كشيد و مرتبش كرد. صداي آژير هنوز در گوشش زنگ مي‌زد. در سالن را با سر و صداي هميشگي اش باز كرد و رفت تو. اما هيچ كدام از بچه‌ها بر نگشتند كه نگاهش كنند. حتي توي بغلش هم نپريدند. نه آن سعيد سه ساله كه تازه به مهد آمده بو، نه سارا كه هميشه خدا مريض بود. هيچ كدام هم گريه نمي‌‌كردند. تعجب كرد. يعني به اين زودي به آژير عادت كرده بودند؟ با صداي آژير توي دل بزرگترهايش خالي مي‌شد آنوقت اينها حتي بازيشان را هم ول نكرده بودند؟ عجيب بود. يعني صداي آژير را نشنيده بودند؟ اما حتي عليرضا هم كه هميشه خودش را برايش لوس مي‌كرد و دستش را مي‌گرفت و ول نمي‌كرد نگاهش نمي‌كرد.
صدايش كرد: دستهايش را به هم زد و گفت: «عليرضا!» يك جوري گفت كه از هميشه زودتر بدود و بيايد پيشش. يكي دو تا از بچه‌ها كه نزديكتر بودند برگشتند و نگاهش كردند. عليرضا هم برگشت و يك لبخند زد. اما انگار اصلاً حواسش نبود. دوباره سرش را برگرداند و پنجره را نگاه كرد. صورتش برافروخته بود. انگار كه گرمش باشد. حالتش اصلاً عادي نبود. يعني حالت هيچ كدامشان عادي نبود. حتماً اتفاقي افتاده بود. نكند يكيشان دسته گلي به آب داده بود.
رفت جلوتر، وسط سالن. ديگر هيچ كدامشان بازي نمي‌كردند. حواسشان به او هم نبود. همه داشتند پنجره را نگاه مي‌كردند. نگاه كرد ولي خبري نبود. حياط مهد خالي خالي بود. معلوم بود مش مراد تازه به باغچه‌ها آب داده و رفته است. پس بچه‌ها به چه نگاه مي‌كردند؟
حس كرد بوي ملايمي‌دارد مي‌آيد. عطر بود، عطر گل محمدي. توي حياط كه گل محمدي نداشتند پس از كجا مي‌آمد؟ دوباره بو كشيد. يك نفس عميق. چقدر لطيف بود. بي اختيار چشمهايش را بست. حس كرد سبك شده است. ديگر خبري از آن وزنه سنگين هميشگي نبود. پلك هايش را باز كرد. مهد چقدر قشنگ شده بود. بيخود نبود بچه‌ها سر و صدا نمي‌‌كردند. دست همه شان گل محمدي به آن قشنگي و خوشبويي بود. حتي دست خودش هم بود. بازهم بويش كرد. عميقتر. و بعد بلند شد. داشت پرواز مي‌كرد. خودش، عليرضا، سارا، سعيد. همه داشتند نرم نرم بالا مي‌رفتند. حتي آن زن كه دسته گلهاي محمدي را بغل كرده بود. برايش مهم نبود آن زن از كجا آمده . مي‌شناختش. خيلي آشنا بود. احساس كرد چقدر دوستش دارد. آن زن چقدر مهربان بود!
ديگر توي مهد نبود. بالا بود. خيلي بالاتر. همه شهر زير پايش بود. بيشتر. خيلي بيشتر. از كره زمين هم بزرگتر. همه جهان بود با همه جزئياتش. حتي قطره‌هاي آب روي گلها. راستي چقدر گل دست آن زن بود. چقدر خوشبو بودند. يك لحظه همه وجودش اشتياق شد كه دوباره آن بو را استشمام كند. بوي آن همه گل دست آن زن. يك نفس عميق كشيد. عميق عميق. خيلي بيشتر از مقداري كه ريه‌هايش جا داشتند. سبك شده بود. سبك سبك سبك. و ديگر آنجا نبود. يك جاي ديگر بود. يك جاي گرم و روشن. سفيد سفيد. بدون هيچ صدايي. ساكت ساكت. و بعد يك صداي آرام و واضح. يك انسان نشسته با نوزادي در بغل. صداي مك زدن بچه و لالايي آرام مادر. خودش بود. داشت توي بغل مادرش شير مي‌خورد. چقدر آن شير شيرين بود. چقدر مادر دوستش داشت. بعد يك مرد با دختر بچه اي در بغل پيدا شد. زانويش مي‌سوخت. انگار تازه زمين خورده بود.بابا محكم بغلش كرده بود و داشت موهايش را نوازش مي‌كرد. در امنترين جاي دنيا بود. صداي قل قل سماور داشت مي‌آمد. يك سفره، «ربنا»ي تلويزيون. روز اول روزه گرفتنش. چقدر بابا و مامان لي لي به لالايش گذاشتند. كاش هميشه افطار اولين روزه بود. بعد داشت مي‌دويد. خيلي حواسش به مردم نبود. مي‌خواست مامان زودتر از همه بفهمد كه در كنكور قبول شده. اما ديگر نفس نفس نمي‌زد. نشسته بود كنار شوهرش. سر سفره عقد. چقدر بابا دوست داشت با لباس عروسي ببيندش. پيراهن راحتي تنش بود. روي يك نخت دراز كشيده بود. خسته بود اما دوست داشت آن تكه گوشت سرخ را بغل كند. با بي‌حالي لبخند زد. چقدر طولش داده بود كه به دنيا بيايد! برايش به اندازه همه دنيا ارزش داشت. باز هم عليرضا دستش را ول نمي‌كرد. دلش نيامد دستش را كنار بكشد. هرچه باشد مادر نداشت. جاي پسرش. انگار دو تا بچه دارد: يك دختر و يك پسر.
همه چيز چقدر سريع گذشته بود. مثل يك فيلم سينمايي كامل. اين همه سال زندگي، اين همه اتفاق، اين همه خاطره، همه چه زود تمام شده بودند. سريع، ساده و شيرين. سراسر خوبي و لطف. همه مهرباني. يك آفرينش كامل بود با همه ريزه كاري هايش. يك خلقت بي عيب. همه چيز سرجايش بود. همه چيز خوب بود. همه دوست داشتني بودند. اصلا همه شبيه هم بودند: مامان، بابا، شوهرش، دخترش، عليرضا، بچه‌هاي مهد، همه آنهايي كه مي‌شناختشان. همه يك نور داشتند. نورانيتشان كم و زياد بود اما به هرحال در همه بود. يك نور مطلق، مهربان، زيبا و مطمئن. مايه روشني همه جا. زنده، آفرينشگر، جان بخش. همه از آن نور بودند و آن نور همه جا بود. مثل يك آغوش گرم فراگير بود. يك نور فراگير، سرچشمه مهرباني. سپيد سپيد. سپيدي كه چشم نواز بود. لطيف.
هرچه خوبي ديده بود، از «او» بود. در آغوش «او» شير خورده بود؛ «او» بر سرش دست كشيده بود؛ «او» بوسيده بودش؛ «او» را در بغل گرفته بود؛ «او» دستش را گرفته بود. خودش هم از «او» بود. «او» پيچيده در «او» بود.
حس كرد مي‌تواند برگردد. شوهرش را ديد كه نگران، اخبار را گوش مي‌كرد. دخترش، بي خيال، در حياط مدرسه بازي مي‌كرد. پدر پيرش، به سختي، از پله‌هاي خانه پايين مي‌آمد. از خرابه‌هاي مهد دود بلند مي‌شد. جمعيت زيادي جمع شده بودند. خانم مدير را داخل آمبولانس مي‌گذاشتند. دو ـ سه نفر، به زور، مش مراد را نگه داشته بودند. خودش، با بدني خونين، روي برانكارد خوابيده بود. امدادگرها دورش را گرفته بودند و داشتند به سرعت، تنفس مصنوعي مي‌دادند.
بايد انتخاب مي‌كرد، ميان برگشتن و ماندن. خيليها منتظرش بودند. دخترش، كوچكتر از آن بود كه بتواند روي پاي خودش بايستد. چقدر كار نكرده داشت؛ چقدر آرزوي محقق نشده....
اما ماند. «او» مراقب همه بود. «او» مهربانترين بود. «او» بزرگترين بود. «او» همه چيز را مي‌ديد. چرا بايد نگران چيزي مي‌شد؟!
زمزمه اي از همه جا بلند شد. همه تكرار مي‌كردند: «يا ايتها النفس المطمئنة! ارجعي الي ربك راضية مرضية .»
همه وجودش پر از شوق رفتن شده بود. طاقت نياورد. ديگر نماند. بعد پيش خدا بود.
امدادگرها با ناراحتي، روي صورتش پارچه اي كشيدند.
پاييز 80

---------------------
* گل فراموشي همان گل «منسيه» در روايات است كه هنگام مرگ، به بعض مومنان دهند تا جانكاهي قبض روح را درنيابند.

نظرات (۱)

طومار اعتراض به تحریم فروش لوازم یدکی هواپیماهای غیرنظامی به ایران

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت مدیر پایگاه برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

آخرین اخبار

لیسانس کریتیو کامانز

نسخه RSD

نسخه RSS

نسخه XML