صداي شليک چند توپ همه جا را لرزاند. بعد نورهاي رنگي فشفشه ها، دشت کوچک ميان تپه ها را روشن کرد. چندين جسد روي خاک افتاده بود. کمي دورتر، يک خودرو پلاک سياسي، با درهايي باز، رها شده بود.
مردمک هاي چشمهاي متوسليان، زير پلکهايش به حرکت درآمدند. تنفسش تند شد. ناگهان چشمهايش را باز کرد و نشست. لايه غبار روي بدنش ترک خورد و به هوا پاشيد. چشمهايش به اشک نشستند. به سرفه افتاد اما به عادت، جلوي صدايش را گرفت.
نگاهش را به دور و بر دواند. تا سياهي جسدها را ديد، غريزتا به سينه روي زمين دراز کشيد. نمي دانست کجاست. از دور صداي شليک توپ مي آمد. صداي مبهم جمعيتي، از دور دست پشت تپه ها، تا آنجا قد کشيده بود. از کمي نزديکتر، صداي موسيقي تندي مي آمد. گوش تيز کرد. صداي زير خواننده زني بود كه واضح نبود به چه زباني ميخواند.
چند نور رنگي در افق، زود روشن شدند و سوختند و دوباره تاريکي شب را به حال خودش رها کردند.
چشمهايش را دوخت به خط الراس تپه ها. نوري کم سو اما پر حجم، از پشت تپه ها، آسمان شب را کمي روشنتر کرده بود اما هيچ حرکتي پيدا نبود. چشمهايش را تنگ کرد. روي کمرکش تپه ها هم خبري نبود.
از دور، سر تاس نزديکترين جسد، کمي برق مي زد. قد متوسط مرد را يک لباس چريكي پلنگي پوشانده بود. سينه خيز خودش را رساند به او. خاک به طرز عجيبي پوک بود. گويي همه را تراشيده باشند و سرجايش ريخته باشند. نزديکتر رفت. مرد محاسن نسبتا بلندي داشت. يک عينک کلفت کائوچويي هنوز روي صورتش بود. غباري که روي شيشه هاي عينک نشسته بود، نمي گذاشت برق بزنند.
متوسليان چند لحظه مکث کرد. دوباره اطراف را از نظر گذراند. يك دفعه صداي تپش قلبي را شنيد. حرکت نکرد. نفسش را بيرون نداد. صدا با ضربان قلبش يکي نبود. نبض قلبش تندتر از صداي تپش بود. گوشهايش را به دنبال امتداد صدا تيز کرد. صداي تپيدن قلب از جسد مرد مي آمد. آنقدر جلو رفت که نفسش به سر مرد مي خورد. يکدفعه برق گرفتش. مرد «دکتر چمران» بود. بي هيچ تنفسي روي زمين افتاده بود. گويي بدن گلوله باران شده اش، سالهاست آنجا آرميده.
متوسليان همه بدنش را به زمين چسباند. صداي ضربان قلب، اينبار بلندتر از قبل مي آمد. دست کشيد روي بدن دکتر چمران تا مبادا تله اي در کار باشد. دستش يک لحظه روي سينه دکتر جا ماند. احساس کرد حفره اي آنجاست. آهسته سرش را بلند کرد و خوش را به طرف سينه دکتر کشاند. درون قفسه سينه، حفره نسبتا بزرگي بود. وسط حفره، قلب دکتر جا گرفته بود. قلب هنوز داشت مي زد. آرام و قوي. انگار مردي بالاي بلندي اي نشسته باشد و بي هيچ دغدغه، به پايين دستش نگاه کند يا زني با کودک در آغوش گرفتهاش، به خواب رفته باشد.
متوسليان دستش را داخل حفره برد. قلب گرم بود و مي تپيد. با احتياط دستش را به قلب زد. اتفاقي نيفتاد. انگشتانش را اطراف قلب فرستاد. قلب از بدن جدا بود! قلب را، بي هيچ مانعي در دست گرفت و بلند کرد. قلب هنوز مي تپيد. مثل قبلش آرام و قوي. قلب را سرجايش گذاشت. خودش را به طرف سر دکتر کشاند. بر پيشاني بلند دکتر بوسه زد. قطره اي روي سر دکتر چکيد و بي هيچ مانع، لغزيد و روي خاک افتاد. رد اشک با کناره هاي گل آلودش، مثل خطي براق روي سر دکتر پيدا بود.
کلافه بود. نمي دانست کجاست. اولين چيزي را که بايد مي فهميد، نفهميده بود. يک لحظه فکر کرد دهلران است. اما نبود. دهلران دشتي صاف با کم زير و زبر بود. چه رسد به اينکه يک رشته تپه اينچنيني را، روي صورتش حس کند.
همهمه گنگ درون فضا، نزديکتر شده بود. گاهي صداي کوبش طبل، از ميان حجم صدا، متمايز مي شد. چشمش به يک جسد ديگر افتاد. در پس زمينه جسد، تويوتاي رها شده را ديد. فکر کرد جان پناه مناسبي است. سينه خيز به راه افتاد. خاک پوک از زير چکمه ها و آرنجهايش سر مي خورد و نيرويي دو چندان از او مي گرفت. شايد که موتور قوي تويوتا هم اسير همين نرمي خاک شده بود.
مي ترسيد همهمه از ستوني عراقي باشد که آسوده خاطر، به اين سوي تپه ها مي آيند. در اطرافش هيچ سلاحي نبود. تک و توک خمپاره اي، عمل نکرده، سر در گريبان خاک کرده بود. اما نه تفنگي بود، نه خشاب بي صاحبي و نه حتي پوکه خالي فشنگي. بيشتر يک بازسازي ناشيانه ميدان جنگ بود تا دشتي واقعي در خط نخست جبهه نبرد.
تا جسد بعدي چند قدم مانده بود. اين يكي براي مردي ميانه قامت بود که لباسي خاکي به تن داشت. ناخودآگاه گفت: «ابراهيم!» و آرنجهايش را تندتر جا به جا کرد تا زودتر به جسد «ابراهيم همت» برسد.
همت آسوده، رو به آسمان دراز کشيده بود. درشتي چشمها و کشيدگي مژگانش هنوز پيدا بود. چشمهاي متوسليان تار مي ديد. سرش را بر سر همت تکيه داد و فارغ از غريبگي مکان و خطر هوشياري دشمن، هاي هاي گريست. شانه هاي كشيده متوسليان سخت مي لرزيدند. انگشتان بلندش، بي اراده، غبار را از چشمان همت مي سترد. دستش را دور جسد گلوله خورده همت انداخت تا در آغوشش بگيرد. ناگهان دستش را تند عقب کشيد. چيزي روي زمين افتاد. به غريزه، دست کرد تا بلندش کند و آن را به دوري بيندازد. اما گرما و ضربانش آنقدر غريب بود که عادت را کنار بزند. آهسته، با احتياط، مشت بزرگش را باز کرد: قلب همت، چونان قلب چمران، آرام و قوي، براي خودش مي تپيد! گردن کشيد. حفره درون سينه همت نگاهش را پر کرد.
نشست. دور تا دورش را، ناآشنا از نظر گذراند. نگاهش روي تويوتا ماسيد. تويوتا سفيد بود. روي درهاي بازش، جاي گلوله هاي بي شماري به چشم مي خورد. بلند شد و خميده به طرفش دويد. يک لحظه ايستاد. درون تويوتا كاظم اخوان و سيد محسن موسوي و تقي رستگار مقدم، خون آلود روي صندلي ها افتاده بودند. درون سينه هر سه شان، باز حفره اي بود و قلبي که آرام و قوي مي تپيد!
پايش را بر زمين کوبيد. از زير پوتينش، صدايي غير کوبيده شدن خاک شنيد. زانو زد. يک تابلو چوبي، زير خاک افتاده بود. تابلو را بلند کرد. سفيدي تابلو تسليم رنگ خاک شده بود. روي تابلو دست کشيد. خاکها درهم لوليدند و ورم کردند و شکستند. روي تابلو نوشته بود: «سردار رشيد اسلام، سرلشگر جاويد الاثر، حاج احمد متوسليان، در سال 1361، به همراه سه نفر ديگر، در جنوب لبنان به دست نيروهاي مزدور رژيم اسراييل ربوده شد.»
سرش را در دست گرفت. چند لحظه خم شد. همهمه نزديکتر شده بود. ديگر مي توانست صداي کوبش طبل و سنج را باز بشناسد. اينجا قطعا اسراييل نبود. به طرف تپه ها دويد. چند لحظه در پايشان ايستاد. توده هاي عظيمي از خاک بودند که روي هم تلنبار شده بود. شايد خاکريزي که سالها باران خورده بود و گردي تپه را به خود گرفته بود. با شيارها و رگه هايي که نشان جاري شدن آب بود.
از خاکريز بالا رفت. يک دفعه صداي شليک چند توپ همه جا را لرزاند. بعد نورهاي رنگي فشفشه ها، همه جا را روشن کرد. چند خاکريز ديگر، با دشتهاي کوچکي در ميانشان، سرشار از اجساد و تانکهاي سوخته و ميدانهاي مين، محاصره اش کرده بودند. با کمي فاصله از اين مجموعه خاکريزها، برجهايي بلند سر به آسمان کشيده بود. چراغهاي خانه هاي برجها، تک و توک روشن بودند. در فاصله خاکريزها و برجها، شعله هاي بلند آتش مي رقصيدند. سياهي هاي دور و بر آتش، در جنب و جوش بودند. يک دسته بزرگ زنجير زني، با علم و کتل، طبل و سنج زنان، در حال نزديک شدن به خيمه هاي رقصان آتش بودند.
متوسليان به طرف برجها دويد. دسته عزاداري، زودتر از او به آتشها رسيدند. يک لحظه ايستاد تا نفس تازه کند. باز صداي غرش توپهاي آتش بازي آمد و آسمان رنگي شد. با خاموش شدن فشفشه ها، صداي کوبش طبل و سنج هم قطع شد. نگاهش به زنجير زنان دسته عزاداري دوخته شد. همه دسته را رها کرده بودند و گله به گله، دور آتشها حلقه زده بودند. کمي بعد، صداي دست زدن و آواز خواندنشان بلند شد. عده اي از سياه پوشان، از روي آتش مي پريدند و بقيه تشويقشان مي کردند.
يک دفعه صداي ريزش خاک بلند شد. متوسليان برگشت. مردي سلاح به دست، از دور، به طرف او مي آمد. آهسته، خودش را از بالاي خاکريز، دو قد به پايين سراند. مرد، بي خيال، اسلحه را بر پشتش آويخته بود و سوت مي زد. صداي خرخر بي سيم بلند شد. صداي مردي از پس زمينه آواز يک زن، خودش را بيرون کشيد: چه خبر؟
- سلامتي قربان!
- نيم ساعت ديگه مونده. يه دور ديگه بزن و بيا!
- چشم قربان!
نگهبان دوباره شروع کرد به سوت زدن.
متوسليان جم نخورد. صبر کرد تا نگهبان از او رد شود. بعد جهيد و به يک ضرب، دست مرد را پيچاند و اسلحه را از پشت مرد بيرون کشيد و به دست گرفت.
نگهبان، هاج و واج، کتف دردناكش را گرفته بود. متوسليان گفت: نترس! خودي ام.
و سر اسلحه را پايين گرفت. نگهبان هنوز ماتش برده بود.
متوسليان گفت: حلال كن برادر! گفتم هرجور ديگه جلوت بيام، مي زنيم. بچههاي كجايي؟
نگهبان هنوز ساکت بود.
- مال کدوم نيرويي؟
- ....
- نكنه منافقي؟
- يگان حفاظت.
- حفاظت کجا؟
- اينجا ديگه.
نگهبان آشكارا خيلي نمي خواست حرف بزند. دمغ بود. اسلحه هنوز دست متوسليان بود.
- من احمد متوسليانم؛ 27.
نگهبان چيزي نگفت.
- اينجا کجاس؟
- منطقه نظامي.
- اين رو که مي دونم. کدوم منطقه؟
- منطقه نظامي ديگر. موزه جنگ!
- كدوم موزه؟
- شب آخر سالي مسخره بازيت گرفته.
متوسليان هنوز نگهبان را نشانه رفته بود. از بالاي تفنگ، نوري مستقيما به چهره او مي خورد.
- برات گرون تموم مي شه! اين وقت شب اومدي توي منطقه نظامي كه چي بشه؟
- اينجا چه خبره؟
نگهبان خنده تلخي كرد: «زيادي خوردي داداش؟!»
- منظورت چيه؟!
- اون اسلحه رو بده. بيچاره مي شي ها!
- چرا جسد دكتر و ابراهيم آنجا بود؟
- كدوم دكتر؟
- دكتر چمران.
- بي خوابي زده به سرت. اسلحه رو يا بده بياد يا بذارش كنار. برات گرن تموم مي شه ها. گفته باشم!
متوسليان گفت: ما اينجا چكار مي كنيم؟ و اسلحه را زمين گذاشت.
نگهبان گفت: «اون چيه که به لباست آويزونه؟»
متوسليان کاغذ را ديد. کاغذ با نخي پلاستيکي به جيب شلوارش متصل بود. کاغذ را کند و جلوي چشمانش گرفت. يک شماره بود و زيرش نوشته شده بود: «اموال بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس»
نگهبان تند گفت: «مردک بي غيرت! به ماکت شهدام رحم نمي کني؟»
و پريد و اسلحه را برداشت.
متوسليان گفت: «اينجا چه خبره؟» كلامش گنگ بود. به نگهبان پشت کرد که به سمت شهر برود. نگهبان ناگهان شليک کرد. صداي رگبار گلوله، سکون شب را شکست. متوسليان روي زمين نيفتاد. همانطور رو به برجهاي شهر ايستاده بود.
صداي بيسيم نگهبان بلند شد. کسي از آن طرف بيسيم فرياد مي زد: «چرا شليک کردي احمق؟» صدايش با صداي يک خواننده زن در هم آميخته بود.
نگهبان آب دهانش را بلعيد. پاسخ داد: «دزد بود. داشت فرار مي کرد، زدمش.»
صدا باز فرياد زد: «نفهم! دزدو با رگبار مي زنن؟ شب عاشورايي چه غلطي کردي؟ ببين زنده س يا نه؟»
نگهبان دويد و جلوي متوسليان رفت و به بدن هنوز ايستاده اش نگاه کرد. گلوله ها، در چند جا، سينه متوسليان را سوراخ کرده بودند و رفته بودند. روشنايي اندک آسمان شب، از پشت سوراخها پيدا بود.
نگهبان بريده بريده گفت: «مرده!» و بيسيم و تفنگ را رها کرد. صداي شلپ خفيفي بلند شد. به پايين پايش نگاه کرد. خون سرخي که از بدن متوسليان جاري بود و بر زمين مي ريخت، نور چراغ تفنگ را مي بلعيد و فرو مي داد. گويي چشمه اي پر آب، دهان باز کرده است. اما خون کدر نبود. زلال زلال بود. مانند آبي که سرخ باشد.
خون متوسليان همين طور مي جوشيد و مي جوشيد و روي زمين مي ريخت و روان مي شد. شيب زمين، به طرف برجهاي شهر بود.



