« آبان ۱۳۸۴ | صفحه اصلی | بهمن ۱۳۸۴ »

آذر ۱۳۸۴ آرشیو

۱ آذر ۱۳۸۴

خلاصه چند رمان از ژوزه ساراماگو

ـ بلم سنگي (1986ـ The Stone Raft)
در اين رمان، شبه جزيره «ايبري» ـ كه كشورهاي پرتغال و اسپانيا درون آن قرار دارند ـ از قاره اروپا جدا شده، در اقيانوس اطلس رها مي‌شود.

ـ تاريخ محاصره ليسبون (1989 ـ The History of the Siege of Lisbon)
«تاريخ محاصره ليسبون» تلفيقي از دو روايت يا دو رمان است، يك رمان تاريخي كه موضوع آن جنگي است كه در قرن 12 ميلادي در شهر ليسبون اتفاق افتاد. در اين جنگ مسيحي هاي پرتغال، شهر ليسبون را ـ كه مدت چهار قرن در دست مسلمانان بود ـ محاصره و تصرف كردند و با بي رحمي تمام، همه مردم شهر را هم به قتل رساندند.
اين واقعه در اين كتاب به شكل رمان روايت مي شود و در واقع اين اثر روايتي تخيلي از آن واقعه است. هرچند كه اسم بعضي از شخصيتهاي تاريخ هم در اين بخش از رمان آمده است، اما جزئيات حوادث و صحنه ها كاملاً تخيلي است.
روايت ديگر، يك روايت عاشقانه و امروزي است. يعني شرح عشق مرد و زني به يكديگر كه مرد مصحح يك مؤسسه انتشاراتي است و زن مسؤول آن مصحح و مصحح هاي ديگر مؤسسه است. اين قسمت رمان حالت خود زندگي نامه دارد.
ساراماگو گفته است كه «رايموندوسيلوا» (مصحح) در واقع خود اوست، و «ماريا سارا» (مافوق رايموند و سيلوا) همسر او خانم «پيلار دل ريو» است.

ـ انجيل به روايت مسيح (1991ـ The Gospel According to Jesus Christ)
در رمان «انجيل به روايت مسيح» تصويري دنيايي از حضرت عيسي (ع) ارايه شده است. در اين رمان، عيسي (ع)، به تبع اميال بشري خود، با مريم عذرا زندگي مي‌كند و سخت بر آن است كه از مصلوب شدن رهايي يابد.

ـ كوري (1995 ـ Blindness)
در شهري بدون نام و زماني بدون تاريخ، ناگهان مردي پشت يك چراغ راهنماي رانندگي، كور مي شود. كوري مرد، نه يك كوري سياه، بلكه نوعي شناوري در مهي روشن است.
دزدي مرد كور را ـ شايد از روي ترحم ـ به خانه اش مي رساند اما خودروي او را مي دزد.
مرد كور با كمك همسرش، به مطب يك چشم پزشك مي رود تا بلكه علت نابينايي خود را دريابد. اما چشم پزشك هيچ دليلي براي كوري وي نمي يابد. او حتي در كتابهاي پزشكي اش هم چنين نمونه اي را نخوانده است.
كوري سفيد چون بيماري اي واگيردار گسترش مي يابد. چشم پزشك كور مي شود. كوري دامن بيماران مطب وي را هم مي گيرد. پيرمردي يك چشم، دختر بدكاره اي با عينك دودي و پسركي با چشم لوچ.
چشم پزشك زود دولت را خبر مي كند. واكنش دولت، بازداشت همه كورها و اطرافيان آنها و اسكانشان در تيمارستاني متروك است. تنها اقدام درماني دولت هم، جداسازي كورها از افراد در معرض كوري و تهديد آنان به مرگ، درصورت خروج از تيمارستان است.
هنگام انتقال چشم پزشك، همسر وي به دروغ خود را نابينا معرفي مي كند تا بتواند با حضور در كنار چشم پزشك، او را در رتق و فتق امورش ياري كند. فداكاري اي كه تا پايان داستان ادامه مي يابد.
تيمارستان روز به روز پرتر مي شود. آدمهايي كه تازه كور شده اند، پله پله فضيلتهاي اخلاقي را از دست مي دهند. به خاطر غذا به جان هم مي افتند و هر كجا را كه بيابند، محل قضاي حاجت خود قرار مي دهند.
سربازان ارتش در بيرون تيمارستان موضع گرفته اند و هركس از قرنطينه شدگان را كه به ديوارهاي دور تيمارستان نزديك شود، هدف قرار مي دهند.
در اين ميان، دسته اي اراذل و اوباش به كورها اضافه مي شوند. آنها با قلدري، كورها را به زير سلطه خود مي كشند و ضمن جيره بندي غذا و پرداخت آن در ازاي دريافت اشياي قيمتي كورها، زنهاي آنها را نيز به صورت دوره اي، مورد تجاوز قرار مي دهند.
همسر چشم پزشك كه هنوز بيناست، پس از هتك حرمت شدن، مخفيانه خود را به سردسته كورهاي چماق‌دار مي رساند و با يك قيچي، او را مي كشد.
كشته شدن سردسته اوضاع را عوض مي كند. كورهاي چماق‌دار موضعي تدافعي مي گيرند و خود را در سالن مقرشان محبوس مي كنند. سالني كه پر از مواد غذايي است.
ارتش به كورها غذا نمي رساند و چشم پزشك و چند نفر ديگر تصميم مي گيرند به مقر چماق‌دارها حمله كنند. اين حمله ناموفق است و به زخمي شدن چندنفرشان مي انجامد.
ناگهان زني مقر چماق‌دارها را به آتش مي كشد و با آتش گرفتن كل تيمارستان، همه از آن خارج مي شوند. تازه آنجاست كه با شهر كوران مواجه مي شوند: همه شهر كور شده اند و دولت عملا از بين رفته است.
همسر چشم پزشك رهبري يك گروه كوچك از كوران را برعهده مي گيرد: چشم پزشك، مرد كور اولي، همسر مرد كور اولي، دختر با عينك دودي، پسرك لوچ و پيرمرد يك چشم.
آنها در شهر به راه مي افتند و در نهايت، پس از سر زدن به خانه چند نفرشان، در خانه چشم پزشك سكني مي گزينند.
اوضاع شهر بس نابسامان است. كوران، گله گله و چهارپاوار، براي زنده ماندن دست و پا مي زنند. اما با گذشت زمان، آنان در حال كنار آمدن با وضعيت تازه هستند و حتي زمزمه هايي براي سازمان دهي مجدد به گوش مي رسد.
بحران بي آبي در حال جدي شدن است كه در شبي با بارش آسمان، كوران از بي آبي نجات مي يابند. اين گروه هفت نفره، تن را به آب مجموع از باران مي سپارند و از كثيفي ها خود را بري مي كنند.
اين شستشو با باز شدن نطق آنان و حرفهاي فلسفي زدن همراه است. چند روز بعد، مرد كور اولي بينا مي شود و به دنبال او، بقيه هم، يك به يك، بينايي خود را به دست مي آورند.
پايان داستان، با نگاه همسر چشم پزشك به آسمان و يكباره سفيد ديدن همه جا همراه است. ترس كوري وجود او را فرا مي‌گيرد اما وقتي به پايين مي نگرد، شهر را استوار بر جاي خود مي بيند.

ـ همه نام‌ها (1997 ـ All the Names)
آقاى ژوزه كارمند جزء بايگانى كل سجل احوال است. او به عنوان منشى، برگه دان هاى ساكنان يك شهر بى نام را مرتب مى كند. در حالى كه آرشيو مرده ها در فضاى تاريك و غبار گرفته قفسه ها روى هم انباشته مى شوند و جايشان را به پرونده هاى جديد زنده ها مى دهند، آقاى ژوزه مخفيانه اطلاعاتى درباره صد شخصيت معروف جمع آورى مى كند. روزى او بر حسب تصادف برگه دان زنى جوان و ناشناس را كشف مى كند كه ميان همه نام هاى ديگر گم شده است. با اين كه اطلاعات ادارى مختصرى درباره اين شخص در اختيار دارد، به تحقيق درباره او دست مى زند، سرگذشت او را بازسازى مى كند و به مردان و زنانى كه او را مى شناخته اند، نزديك مى شود.آقاى ژوزه تنها پرسوناژى كه اسم دارد- همان اسم نويسنده رمان- در طول تحقيقش به اشخاصى برمى خورد كه نمى تواند به وجودشان شك كند و احساسات تمام سرشت ها را، از ترس گرفته تا دلسوزى، حس مى كند. در اين رمان ژوزه ساراماگو همانند تحقيقى ساده و در عين حال پرماجراى پرسوناژ خود، به داستانى سرسام آور روى مى آورد كه مثل يك رمان پليسى و همچنين مثل يك قصه، بى درنگ خوانده مى شود. تحقيق وسواس گونه آقاى ژوزه، او را به دنياى بيرون پرتاب مى كند، به دور از بايگانى كل سجل احوال كه در آن نوعى انضباط و ناشناختگى نزديك به دنياى كافكا حاكم است. او كم كم متوجه مى شود كه هر كس به اندازه خود، مقابل سيستم خشك ادارى مقاومت مى كند. يك چيز كاملاً بى اهميت، گرد و غبارى اندك روى چرخ دنده هاى ماشين، عكسى كه بيشتر از حد مقرر شده تماشا مى شود، براى زير و رو كردن يك زندگى كافى است.كافى است يك پير زن اسرارش را براى غريبه اى فاش كند، يك مرد از قوانين مستبدانه موسسه اى چند صد ساله تخطى كند و يك چوپان اسامى قبر هاى تازه حفر شده گورستانى عظيم را عوض كند تا اين مقاومت در مقياس فردى، قدرتى فوق العاده به دست آورد. آقاى ژوزه در طول تحقيقش، پيشرفت ها و درجا زدن هاى روزانه اش را در دفترچه كوچكى يادداشت مى كند و براى خود تعريف مى كند، او يك صدا پيدا مى كند و تبديل مى شود به سوژه زندگى خودش.به اين ترتيب، در اين داستان سوم شخص، پرسوناژ تبديل مى شود به راوى سرگذشت خود و از «من» استفاده مى كند. آقاى ژوزه ابداع كننده اين زن ناشناس است، چه او را تصور كرده باشد و چه او را همانند يك گنج در هزار توى ترسناك فراموشى كشف كرده باشد.

ـ قصه جزيره ناشناخته (1999 ـ The Tale of The Unknown Island)
در «قصه جزيره ناشناخته» ماجرا از اين قرار است كه روزى مردى به قصر پادشاهى مى رود. اين مرد حاجتمند چند روز در كنار دري از درهاي قصر كه مخصوص دريافت عريضه ها ست، به انتظار مي نشيند تا سرانجام زن نظافتچي قصر به دستور پادشاه در را مي گشايد. مرد يك كشتي مي خواهد تا با آن به جزيره ناشناخته برود. در ابتدا شاه با سفسطه در فكر رد كردن خواست اوست اما جمعي از دادخواهان كه در پشت در عريضه ها، منتظر نوبت خود هستند، با مرد حاجتمند همبستگي نشان مي دهند تا بتوانند زودتر از شرش خلاص شوند.
پادشاه بالاجبار تسليم خواست او مي شود و مرد با نامه اي از شاه به سراغ رئيس بندر مي رود. زن نظافتچي كه از زمين شويي و نظافت قصر خسته شده، قصر را رها و مرد را تا لنگرگاه تعقيب مي كند و در طول راه تنها به فكر پاكيزه كردن كشتي هاست. بعد از ورانداز كردن كشتي ها يكي را مي پسندد و آن درست همان كشتي‌اي است كه رئيس بندر، بعد از پرسيدن سؤالاتي آن را به مرد مي دهد.
اين كشتي شبيه ناوچه است و زن نظافتچي از ابتدا آن را براي خود مي داند. مرد به دنبال خدمه مي رود اما هنگام بازگشت هيچ ملواني با او نمي آيد چراكه همه باور دارند كه ديگر جزيره ناشناخته اي وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، حاضر نيستند آسايش موجود خانه و راحتي كار كردن در كشتي هاي مسافربري را رها كنند و خود را در ماجراجويي هاي دريايي گرفتار سازند.
تنها زن نظافتچي با اوست. اما بي خدمه نمي توانند به دريا بروند. مرد به اين فكر مي افتد كه كشتي را به شاه پس بدهد اما زن او را منصرف مي كند. آن شب غذا مي خورند و مي انديشند كه در فصلي مناسب و موقعيتي مناسب راه خواهند افتاد. شب هنگام يكي در كابين راست و ديگري در كابين چپ كشتي به خواب مي رود. مرد در خواب مي بيند كه كشتي اش با تعدادي ملوان و خدمه زن و همين طور حيوانات خانگي و جوانه گياهان و گلها، بر روي درياست. اما ملوانان شورش مي كنند و در جزيره‌اي كه روي نقشه جغرافيايي وجود دارد، به همراه خدمه ها و حيوانات پياده مي شوند. مدتي بعد درختها و گلها، همه كشتي را چون مزرعه اي مي پوشاند. مرد مشغول درو كردن گندمهاست كه در كنار سايه خود، سايه اي مي بيند. از خواب مي پرد و زن نظافتچي را در كنار خود مي يابد. صبح‌دم «جزيره ناشناخته » را با حروف سفيد روي كشتي مي نويسند و به دريا مي‌زنند.

ـ دخمه (2000ـ The cave)
«دخمه» داستان پيرمردي 64 ساله به نام «سيپريانو الگور» است كه در دهكده اي نزديك شهري بزرگ زندگي مي كند. در اين شهر مكاني وجود دارد بنام مجتمع مركزي كه خود شهري است بزرگ تر و مرموزتر. ساكنان بي‌شماري در اين مجتمع زندگي مي كنند كه همه امكانات شهري و رفاهي برايشان فراهم است و آرزوي خيلي هاست كه در اين مجتمع زندگي كنند. مجتمعي كه هر كسي اجازه سكونت در آن را ندارد و بوسيله نگهبانان بي‌شماري حفاظت و كنترل مي شود.
سيپريانو سازنده ظروف سفاليني است كه آنها را در كارگاه سفالگري اجداديش درست مي كند و با قراردادي كه با مجتمع مركزي دارد آنها را جهت فروش به ساكنان مجتمع به انبار آنجا مي برد. از قضا شوهر تنها فرزند سيپريانو يكي از نگهبانان مجتمع مركزي است و انتظار ترفيعي را مي كشد كه با آن بتواند براي زندگي به يكي از آپارتمان هاي كوچك مجتمع مركزي نقل مكان كند. ترفيعي كه داماد سيپريانو و دخترش براي آن لحظه شماري مي كنند و خود سيپريانو در دل از آن بيزار است. همسر سيپريانو مدتي پيش درگذشته است و دخترش مي خواهد سيپريانوي تنها و پير را با خود به مجتمع مركزي ببرد.
زندگي سيپريانو زماني به هم مي ريزد كه مسئولين مجتمع مركزي با به هم زدن يكطرفه قرار داد ديگر حاضر به خريد سفال هايش نيستند و او مجبور است تنها كاري را هم كه در اين دنيا برايش باقيمانده بود متوقف كند. از سوي ديگر دامادش در آستانه گرفتن ترفيع قرار مي گيرد و سيپريانو مجبور است همراه آنها به مجتمع مركزي نقل مكان كند كه اگر تا اين زمان, تنها از آن خوشش نمي آمد, اكنون براي اينكه از آنجا متنفر هم باشد دليل دارد.
اينجاست كه داستان ساده زندگي روزمره و يكنواخت سيپريانوي سفال فروش به دغدغه هاي بيشمار پيرمردي تنها و نااميد تبديل مي شود كه نمي داند جدال اصلي اش بيشتر با خودش و خاطرات گذشته اش است و يا با دختر و دامادش و زندگي آينده اش در مجتمع مركزي .

ـ مقاله‌اي در باب وضوح
اين رمان از آخرين رمان‌هاي ساراماگوست كه موضوع آن، عكس العمل يك دولت دست راستى نسبت به انتخاباتى است كه 80 درصد آراي مردم در آن، سفيد است.

____________________
اشاره: به جز خلاصه رمان «كوري»، بقيه خلاصه رمان‌ها از منابع اينترنتي تهيه شده‌اند.

۴ آذر ۱۳۸۴

داستان كوتاه «آخرين چهارشنبه زرد و سرخ»

صداي شليک چند توپ همه جا را لرزاند. بعد نورهاي رنگي فشفشه ها، دشت کوچک ميان تپه ها را روشن کرد. چندين جسد روي خاک افتاده بود. کمي دورتر، يک خودرو پلاک سياسي، با درهايي باز، رها شده بود.
مردمک هاي چشمهاي متوسليان، زير پلکهايش به حرکت درآمدند. تنفسش تند شد. ناگهان چشمهايش را باز کرد و نشست. لايه غبار روي بدنش ترک خورد و به هوا پاشيد. چشمهايش به اشک نشستند. به سرفه افتاد اما به عادت، جلوي صدايش را گرفت.
نگاهش را به دور و بر دواند. تا سياهي جسدها را ديد، غريزتا به سينه روي زمين دراز کشيد. نمي دانست کجاست. از دور صداي شليک توپ مي آمد. صداي مبهم جمعيتي، از دور دست پشت تپه ها، تا آنجا قد کشيده بود. از کمي نزديکتر، صداي موسيقي تندي مي آمد. گوش تيز کرد. صداي زير خواننده زني بود كه واضح نبود به چه زباني مي‌خواند.
چند نور رنگي در افق، زود روشن شدند و سوختند و دوباره تاريکي شب را به حال خودش رها کردند.
چشمهايش را دوخت به خط الراس تپه ها. نوري کم سو اما پر حجم، از پشت تپه ها، آسمان شب را کمي روشنتر کرده بود اما هيچ حرکتي پيدا نبود. چشمهايش را تنگ کرد. روي کمرکش تپه ها هم خبري نبود.
از دور، سر تاس نزديکترين جسد، کمي برق مي زد. قد متوسط مرد را يک لباس چريكي پلنگي پوشانده بود. سينه خيز خودش را رساند به او. خاک به طرز عجيبي پوک بود. گويي همه را تراشيده باشند و سرجايش ريخته باشند. نزديکتر رفت. مرد محاسن نسبتا بلندي داشت. يک عينک کلفت کائوچويي هنوز روي صورتش بود. غباري که روي شيشه هاي عينک نشسته بود، نمي گذاشت برق بزنند.
متوسليان چند لحظه مکث کرد. دوباره اطراف را از نظر گذراند. يك دفعه صداي تپش قلبي را شنيد. حرکت نکرد. نفسش را بيرون نداد. صدا با ضربان قلبش يکي نبود. نبض قلبش تندتر از صداي تپش بود. گوشهايش را به دنبال امتداد صدا تيز کرد. صداي تپيدن قلب از جسد مرد مي آمد. آنقدر جلو رفت که نفسش به سر مرد مي خورد. يکدفعه برق گرفتش. مرد «دکتر چمران» بود. بي هيچ تنفسي روي زمين افتاده بود. گويي بدن گلوله باران شده اش، سالهاست آنجا آرميده.
متوسليان همه بدنش را به زمين چسباند. صداي ضربان قلب، اينبار بلندتر از قبل مي آمد. دست کشيد روي بدن دکتر چمران تا مبادا تله اي در کار باشد. دستش يک لحظه روي سينه دکتر جا ماند. احساس کرد حفره اي آنجاست. آهسته سرش را بلند کرد و خوش را به طرف سينه دکتر کشاند. درون قفسه سينه، حفره نسبتا بزرگي بود. وسط حفره، قلب دکتر جا گرفته بود. قلب هنوز داشت مي زد. آرام و قوي. انگار مردي بالاي بلندي اي نشسته باشد و بي هيچ دغدغه، به پايين دستش نگاه کند يا زني با کودک در آغوش گرفته‌اش، به خواب رفته باشد.
متوسليان دستش را داخل حفره برد. قلب گرم بود و مي تپيد. با احتياط دستش را به قلب زد. اتفاقي نيفتاد. انگشتانش را اطراف قلب فرستاد. قلب از بدن جدا بود! قلب را، بي هيچ مانعي در دست گرفت و بلند کرد. قلب هنوز مي تپيد. مثل قبلش آرام و قوي. قلب را سرجايش گذاشت. خودش را به طرف سر دکتر کشاند. بر پيشاني بلند دکتر بوسه زد. قطره اي روي سر دکتر چکيد و بي هيچ مانع، لغزيد و روي خاک افتاد. رد اشک با کناره هاي گل آلودش، مثل خطي براق روي سر دکتر پيدا بود.
کلافه بود. نمي دانست کجاست. اولين چيزي را که بايد مي فهميد، نفهميده بود. يک لحظه فکر کرد دهلران است. اما نبود. دهلران دشتي صاف با کم زير و زبر بود. چه رسد به اينکه يک رشته تپه اينچنيني را، روي صورتش حس کند.
همهمه گنگ درون فضا، نزديکتر شده بود. گاهي صداي کوبش طبل، از ميان حجم صدا، متمايز مي شد. چشمش به يک جسد ديگر افتاد. در پس زمينه جسد، تويوتاي رها شده را ديد. فکر کرد جان پناه مناسبي است. سينه خيز به راه افتاد. خاک پوک از زير چکمه ها و آرنجهايش سر مي خورد و نيرويي دو چندان از او مي گرفت. شايد که موتور قوي تويوتا هم اسير همين نرمي خاک شده بود.
مي ترسيد همهمه از ستوني عراقي باشد که آسوده خاطر، به اين سوي تپه ها مي آيند. در اطرافش هيچ سلاحي نبود. تک و توک خمپاره اي، عمل نکرده، سر در گريبان خاک کرده بود. اما نه تفنگي بود، نه خشاب بي صاحبي و نه حتي پوکه خالي فشنگي. بيشتر يک بازسازي ناشيانه ميدان جنگ بود تا دشتي واقعي در خط نخست جبهه نبرد.
تا جسد بعدي چند قدم مانده بود. اين يكي براي مردي ميانه قامت بود که لباسي خاکي به تن داشت. ناخودآگاه گفت: «ابراهيم!» و آرنجهايش را تندتر جا به جا کرد تا زودتر به جسد «ابراهيم همت» برسد.
همت آسوده، رو به آسمان دراز کشيده بود. درشتي چشمها و کشيدگي مژگانش هنوز پيدا بود. چشمهاي متوسليان تار مي ديد. سرش را بر سر همت تکيه داد و فارغ از غريبگي مکان و خطر هوشياري دشمن، هاي هاي گريست. شانه هاي كشيده متوسليان سخت مي لرزيدند. انگشتان بلندش، بي اراده، غبار را از چشمان همت مي سترد. دستش را دور جسد گلوله خورده همت انداخت تا در آغوشش بگيرد. ناگهان دستش را تند عقب کشيد. چيزي روي زمين افتاد. به غريزه، دست کرد تا بلندش کند و آن را به دوري بيندازد. اما گرما و ضربانش آنقدر غريب بود که عادت را کنار بزند. آهسته، با احتياط، مشت بزرگش را باز کرد: قلب همت، چونان قلب چمران، آرام و قوي، براي خودش مي تپيد! گردن کشيد. حفره درون سينه همت نگاهش را پر کرد.
نشست. دور تا دورش را، ناآشنا از نظر گذراند. نگاهش روي تويوتا ماسيد. تويوتا سفيد بود. روي درهاي بازش، جاي گلوله هاي بي شماري به چشم مي خورد. بلند شد و خميده به طرفش دويد. يک لحظه ايستاد. درون تويوتا كاظم اخوان و سيد محسن موسوي و تقي رستگار مقدم، خون آلود روي صندلي ها افتاده بودند. درون سينه هر سه شان، باز حفره اي بود و قلبي که آرام و قوي مي تپيد!
پايش را بر زمين کوبيد. از زير پوتينش، صدايي غير کوبيده شدن خاک شنيد. زانو زد. يک تابلو چوبي، زير خاک افتاده بود. تابلو را بلند کرد. سفيدي تابلو تسليم رنگ خاک شده بود. روي تابلو دست کشيد. خاکها درهم لوليدند و ورم کردند و شکستند. روي تابلو نوشته بود: «سردار رشيد اسلام، سرلشگر جاويد الاثر، حاج احمد متوسليان، در سال 1361، به همراه سه نفر ديگر، در جنوب لبنان به دست نيروهاي مزدور رژيم اسراييل ربوده شد.»
سرش را در دست گرفت. چند لحظه خم شد. همهمه نزديکتر شده بود. ديگر مي توانست صداي کوبش طبل و سنج را باز بشناسد. اينجا قطعا اسراييل نبود. به طرف تپه ها دويد. چند لحظه در پايشان ايستاد. توده هاي عظيمي از خاک بودند که روي هم تلنبار شده بود. شايد خاکريزي که سالها باران خورده بود و گردي تپه را به خود گرفته بود. با شيارها و رگه هايي که نشان جاري شدن آب بود.
از خاکريز بالا رفت. يک دفعه صداي شليک چند توپ همه جا را لرزاند. بعد نورهاي رنگي فشفشه ها، همه جا را روشن کرد. چند خاکريز ديگر، با دشتهاي کوچکي در ميانشان، سرشار از اجساد و تانکهاي سوخته و ميدانهاي مين، محاصره اش کرده بودند. با کمي فاصله از اين مجموعه خاکريزها، برجهايي بلند سر به آسمان کشيده بود. چراغهاي خانه هاي برجها، تک و توک روشن بودند. در فاصله خاکريزها و برجها، شعله هاي بلند آتش مي رقصيدند. سياهي هاي دور و بر آتش، در جنب و جوش بودند. يک دسته بزرگ زنجير زني، با علم و کتل، طبل و سنج زنان، در حال نزديک شدن به خيمه هاي رقصان آتش بودند.
متوسليان به طرف برجها دويد. دسته عزاداري، زودتر از او به آتشها رسيدند. يک لحظه ايستاد تا نفس تازه کند. باز صداي غرش توپهاي آتش بازي آمد و آسمان رنگي شد. با خاموش شدن فشفشه ها، صداي کوبش طبل و سنج هم قطع شد. نگاهش به زنجير زنان دسته عزاداري دوخته شد. همه دسته را رها کرده بودند و گله به گله، دور آتشها حلقه زده بودند. کمي بعد، صداي دست زدن و آواز خواندنشان بلند شد. عده اي از سياه پوشان، از روي آتش مي پريدند و بقيه تشويقشان مي کردند.
يک دفعه صداي ريزش خاک بلند شد. متوسليان برگشت. مردي سلاح به دست، از دور، به طرف او مي آمد. آهسته، خودش را از بالاي خاکريز، دو قد به پايين سراند. مرد، بي خيال، اسلحه را بر پشتش آويخته بود و سوت مي زد. صداي خرخر بي سيم بلند شد. صداي مردي از پس زمينه آواز يک زن، خودش را بيرون کشيد: چه خبر؟
- سلامتي قربان!
- نيم ساعت ديگه مونده. يه دور ديگه بزن و بيا!
- چشم قربان!
نگهبان دوباره شروع کرد به سوت زدن.
متوسليان جم نخورد. صبر کرد تا نگهبان از او رد شود. بعد جهيد و به يک ضرب، دست مرد را پيچاند و اسلحه را از پشت مرد بيرون کشيد و به دست گرفت.
نگهبان، هاج و واج، کتف دردناكش را گرفته بود. متوسليان گفت: نترس! خودي ام.
و سر اسلحه را پايين گرفت. نگهبان هنوز ماتش برده بود.
متوسليان گفت: حلال كن برادر! گفتم هرجور ديگه جلوت بيام، مي زنيم. بچه‌هاي كجايي؟
نگهبان هنوز ساکت بود.
- مال کدوم نيرويي؟
- ....
- نكنه منافقي؟
- يگان حفاظت.
- حفاظت کجا؟
- اينجا ديگه.
نگهبان آشكارا خيلي نمي خواست حرف بزند. دمغ بود. اسلحه هنوز دست متوسليان بود.
- من احمد متوسليانم؛ 27.
نگهبان چيزي نگفت.
- اينجا کجاس؟
- منطقه نظامي.
- اين رو که مي دونم. کدوم منطقه؟
- منطقه نظامي ديگر. موزه جنگ!
- كدوم موزه؟
- شب آخر سالي مسخره بازيت گرفته.
متوسليان هنوز نگهبان را نشانه رفته بود. از بالاي تفنگ، نوري مستقيما به چهره او مي خورد.
- برات گرون تموم مي شه! اين وقت شب اومدي توي منطقه نظامي كه چي بشه؟
- اينجا چه خبره؟
نگهبان خنده تلخي كرد: «زيادي خوردي داداش؟!»
- منظورت چيه؟!
- اون اسلحه رو بده. بيچاره مي شي ها!
- چرا جسد دكتر و ابراهيم آنجا بود؟
- كدوم دكتر؟
- دكتر چمران.
- بي خوابي زده به سرت. اسلحه رو يا بده بياد يا بذارش كنار. برات گرن تموم مي شه ها. گفته باشم!
متوسليان گفت: ما اينجا چكار مي كنيم؟ و اسلحه را زمين گذاشت.
نگهبان گفت: «اون چيه که به لباست آويزونه؟»
متوسليان کاغذ را ديد. کاغذ با نخي پلاستيکي به جيب شلوارش متصل بود. کاغذ را کند و جلوي چشمانش گرفت. يک شماره بود و زيرش نوشته شده بود: «اموال بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس»
نگهبان تند گفت: «مردک بي غيرت! به ماکت شهدام رحم نمي کني؟»
و پريد و اسلحه را برداشت.
متوسليان گفت: «اينجا چه خبره؟» كلامش گنگ بود. به نگهبان پشت کرد که به سمت شهر برود. نگهبان ناگهان شليک کرد. صداي رگبار گلوله، سکون شب را شکست. متوسليان روي زمين نيفتاد. همانطور رو به برجهاي شهر ايستاده بود.
صداي بيسيم نگهبان بلند شد. کسي از آن طرف بيسيم فرياد مي زد: «چرا شليک کردي احمق؟» صدايش با صداي يک خواننده زن در هم آميخته بود.
نگهبان آب دهانش را بلعيد. پاسخ داد: «دزد بود. داشت فرار مي کرد، زدمش.»
صدا باز فرياد زد: «نفهم! دزدو با رگبار مي زنن؟ شب عاشورايي چه غلطي کردي؟ ببين زنده س يا نه؟»
نگهبان دويد و جلوي متوسليان رفت و به بدن هنوز ايستاده اش نگاه کرد. گلوله ها، در چند جا، سينه متوسليان را سوراخ کرده بودند و رفته بودند. روشنايي اندک آسمان شب، از پشت سوراخها پيدا بود.
نگهبان بريده بريده گفت: «مرده!» و بيسيم و تفنگ را رها کرد. صداي شلپ خفيفي بلند شد. به پايين پايش نگاه کرد. خون سرخي که از بدن متوسليان جاري بود و بر زمين مي ريخت، نور چراغ تفنگ را مي بلعيد و فرو مي داد. گويي چشمه اي پر آب، دهان باز کرده است. اما خون کدر نبود. زلال زلال بود. مانند آبي که سرخ باشد.
خون متوسليان همين طور مي جوشيد و مي جوشيد و روي زمين مي ريخت و روان مي شد. شيب زمين، به طرف برجهاي شهر بود.

۲۰ آذر ۱۳۸۴

داستان كوتاه «گلهاي فراموشي»*

ـ خانم مدير! آخر الآن كه آژير قرمز فايده اي ندارد. اگر هواپيما آمده بود يك حرفي. جلوي موشك را كه نمي‌توانند بگيرند. صاف مي‌خورد به هدفش. اين آژير را هم براي دلخوشي مردم مي‌كشند وگرنه موشك كه پناهگاه و زيرزمين و اين چيزها سرش نمي‌شود.
- مي‌دانم خانم فرامرزي! اگر قسمت باشد همه اينها حرف است. اما بايد جواب مردم را هم بدهيم. خداي نكرده موشك آمد و خورد همين طرفها و شيشه‌ها شكست. مي‌دانيد اگر دست يكي از اين بچه‌ها زخم بشود فردا چه قشقرقي جلوي مهد راه مي‌اندازند؟ يا اصلاً نه. آمديم و از زبان يكي از اينها در رفت كه موقع آژير داشتيم توي مهد بازي مي‌كرديم. مي‌دانيد برايمان چه دردسري مي‌شود؟
- حرف شما درست است. اما اگر بخواهيم براي هر آژير خطر بچه‌ها را ببريم پناهگاه و بياوريم خيلي سخت مي‌شود؟
- مي‌دانم خانم فرامرزي! ولي رعايت ظاهر را كه حداقل بايد بكنيم. شما تا بخواهيد بچه‌ها را راه بيندازيد آژير سفيد را كشيده اند. همين حالا هم تا دير نشده برويد پيش بچه‌ها كه الآن صداي گريه شان مهد را برمي‌دارد.
از وقتي موشك باران شروع شده بود، هميشه بعد از شنيدن آژير خطر همين حرفها را مي‌زدند. به صف كردن اين همه بچه قد و نيم قد و بردن و آوردنشان به پناهگاه سخت بود. حوصله هم مي‌خواست: يكي تشنه اش مي‌شد، يكي مي‌خواست دستشويي برود، و هزار دردسر ديگر. مخصوصاً امروز كه دست تنها بود و بقيه مربي ها به مرخصي رفته بودند.
از دفتر آمد بيرون. مثل هميشه دستي به مقنعه اش كشيد و مرتبش كرد. صداي آژير هنوز در گوشش زنگ مي‌زد. در سالن را با سر و صداي هميشگي اش باز كرد و رفت تو. اما هيچ كدام از بچه‌ها بر نگشتند كه نگاهش كنند. حتي توي بغلش هم نپريدند. نه آن سعيد سه ساله كه تازه به مهد آمده بو، نه سارا كه هميشه خدا مريض بود. هيچ كدام هم گريه نمي‌‌كردند. تعجب كرد. يعني به اين زودي به آژير عادت كرده بودند؟ با صداي آژير توي دل بزرگترهايش خالي مي‌شد آنوقت اينها حتي بازيشان را هم ول نكرده بودند؟ عجيب بود. يعني صداي آژير را نشنيده بودند؟ اما حتي عليرضا هم كه هميشه خودش را برايش لوس مي‌كرد و دستش را مي‌گرفت و ول نمي‌كرد نگاهش نمي‌كرد.
صدايش كرد: دستهايش را به هم زد و گفت: «عليرضا!» يك جوري گفت كه از هميشه زودتر بدود و بيايد پيشش. يكي دو تا از بچه‌ها كه نزديكتر بودند برگشتند و نگاهش كردند. عليرضا هم برگشت و يك لبخند زد. اما انگار اصلاً حواسش نبود. دوباره سرش را برگرداند و پنجره را نگاه كرد. صورتش برافروخته بود. انگار كه گرمش باشد. حالتش اصلاً عادي نبود. يعني حالت هيچ كدامشان عادي نبود. حتماً اتفاقي افتاده بود. نكند يكيشان دسته گلي به آب داده بود.
رفت جلوتر، وسط سالن. ديگر هيچ كدامشان بازي نمي‌كردند. حواسشان به او هم نبود. همه داشتند پنجره را نگاه مي‌كردند. نگاه كرد ولي خبري نبود. حياط مهد خالي خالي بود. معلوم بود مش مراد تازه به باغچه‌ها آب داده و رفته است. پس بچه‌ها به چه نگاه مي‌كردند؟
حس كرد بوي ملايمي‌دارد مي‌آيد. عطر بود، عطر گل محمدي. توي حياط كه گل محمدي نداشتند پس از كجا مي‌آمد؟ دوباره بو كشيد. يك نفس عميق. چقدر لطيف بود. بي اختيار چشمهايش را بست. حس كرد سبك شده است. ديگر خبري از آن وزنه سنگين هميشگي نبود. پلك هايش را باز كرد. مهد چقدر قشنگ شده بود. بيخود نبود بچه‌ها سر و صدا نمي‌‌كردند. دست همه شان گل محمدي به آن قشنگي و خوشبويي بود. حتي دست خودش هم بود. بازهم بويش كرد. عميقتر. و بعد بلند شد. داشت پرواز مي‌كرد. خودش، عليرضا، سارا، سعيد. همه داشتند نرم نرم بالا مي‌رفتند. حتي آن زن كه دسته گلهاي محمدي را بغل كرده بود. برايش مهم نبود آن زن از كجا آمده . مي‌شناختش. خيلي آشنا بود. احساس كرد چقدر دوستش دارد. آن زن چقدر مهربان بود!
ديگر توي مهد نبود. بالا بود. خيلي بالاتر. همه شهر زير پايش بود. بيشتر. خيلي بيشتر. از كره زمين هم بزرگتر. همه جهان بود با همه جزئياتش. حتي قطره‌هاي آب روي گلها. راستي چقدر گل دست آن زن بود. چقدر خوشبو بودند. يك لحظه همه وجودش اشتياق شد كه دوباره آن بو را استشمام كند. بوي آن همه گل دست آن زن. يك نفس عميق كشيد. عميق عميق. خيلي بيشتر از مقداري كه ريه‌هايش جا داشتند. سبك شده بود. سبك سبك سبك. و ديگر آنجا نبود. يك جاي ديگر بود. يك جاي گرم و روشن. سفيد سفيد. بدون هيچ صدايي. ساكت ساكت. و بعد يك صداي آرام و واضح. يك انسان نشسته با نوزادي در بغل. صداي مك زدن بچه و لالايي آرام مادر. خودش بود. داشت توي بغل مادرش شير مي‌خورد. چقدر آن شير شيرين بود. چقدر مادر دوستش داشت. بعد يك مرد با دختر بچه اي در بغل پيدا شد. زانويش مي‌سوخت. انگار تازه زمين خورده بود.بابا محكم بغلش كرده بود و داشت موهايش را نوازش مي‌كرد. در امنترين جاي دنيا بود. صداي قل قل سماور داشت مي‌آمد. يك سفره، «ربنا»ي تلويزيون. روز اول روزه گرفتنش. چقدر بابا و مامان لي لي به لالايش گذاشتند. كاش هميشه افطار اولين روزه بود. بعد داشت مي‌دويد. خيلي حواسش به مردم نبود. مي‌خواست مامان زودتر از همه بفهمد كه در كنكور قبول شده. اما ديگر نفس نفس نمي‌زد. نشسته بود كنار شوهرش. سر سفره عقد. چقدر بابا دوست داشت با لباس عروسي ببيندش. پيراهن راحتي تنش بود. روي يك نخت دراز كشيده بود. خسته بود اما دوست داشت آن تكه گوشت سرخ را بغل كند. با بي‌حالي لبخند زد. چقدر طولش داده بود كه به دنيا بيايد! برايش به اندازه همه دنيا ارزش داشت. باز هم عليرضا دستش را ول نمي‌كرد. دلش نيامد دستش را كنار بكشد. هرچه باشد مادر نداشت. جاي پسرش. انگار دو تا بچه دارد: يك دختر و يك پسر.
همه چيز چقدر سريع گذشته بود. مثل يك فيلم سينمايي كامل. اين همه سال زندگي، اين همه اتفاق، اين همه خاطره، همه چه زود تمام شده بودند. سريع، ساده و شيرين. سراسر خوبي و لطف. همه مهرباني. يك آفرينش كامل بود با همه ريزه كاري هايش. يك خلقت بي عيب. همه چيز سرجايش بود. همه چيز خوب بود. همه دوست داشتني بودند. اصلا همه شبيه هم بودند: مامان، بابا، شوهرش، دخترش، عليرضا، بچه‌هاي مهد، همه آنهايي كه مي‌شناختشان. همه يك نور داشتند. نورانيتشان كم و زياد بود اما به هرحال در همه بود. يك نور مطلق، مهربان، زيبا و مطمئن. مايه روشني همه جا. زنده، آفرينشگر، جان بخش. همه از آن نور بودند و آن نور همه جا بود. مثل يك آغوش گرم فراگير بود. يك نور فراگير، سرچشمه مهرباني. سپيد سپيد. سپيدي كه چشم نواز بود. لطيف.
هرچه خوبي ديده بود، از «او» بود. در آغوش «او» شير خورده بود؛ «او» بر سرش دست كشيده بود؛ «او» بوسيده بودش؛ «او» را در بغل گرفته بود؛ «او» دستش را گرفته بود. خودش هم از «او» بود. «او» پيچيده در «او» بود.
حس كرد مي‌تواند برگردد. شوهرش را ديد كه نگران، اخبار را گوش مي‌كرد. دخترش، بي خيال، در حياط مدرسه بازي مي‌كرد. پدر پيرش، به سختي، از پله‌هاي خانه پايين مي‌آمد. از خرابه‌هاي مهد دود بلند مي‌شد. جمعيت زيادي جمع شده بودند. خانم مدير را داخل آمبولانس مي‌گذاشتند. دو ـ سه نفر، به زور، مش مراد را نگه داشته بودند. خودش، با بدني خونين، روي برانكارد خوابيده بود. امدادگرها دورش را گرفته بودند و داشتند به سرعت، تنفس مصنوعي مي‌دادند.
بايد انتخاب مي‌كرد، ميان برگشتن و ماندن. خيليها منتظرش بودند. دخترش، كوچكتر از آن بود كه بتواند روي پاي خودش بايستد. چقدر كار نكرده داشت؛ چقدر آرزوي محقق نشده....
اما ماند. «او» مراقب همه بود. «او» مهربانترين بود. «او» بزرگترين بود. «او» همه چيز را مي‌ديد. چرا بايد نگران چيزي مي‌شد؟!
زمزمه اي از همه جا بلند شد. همه تكرار مي‌كردند: «يا ايتها النفس المطمئنة! ارجعي الي ربك راضية مرضية .»
همه وجودش پر از شوق رفتن شده بود. طاقت نياورد. ديگر نماند. بعد پيش خدا بود.
امدادگرها با ناراحتي، روي صورتش پارچه اي كشيدند.
پاييز 80

---------------------
* گل فراموشي همان گل «منسيه» در روايات است كه هنگام مرگ، به بعض مومنان دهند تا جانكاهي قبض روح را درنيابند.

درباره آذر ۱۳۸۴

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به ترديد راهي به دانايي در آذر ۱۳۸۴ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی آبان 1384 می باشد.

آرشیو بعدی بهمن 1384 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.