« پرچم هاي تازه افراشته: مجريان زن باحجاب | صفحه اصلی | غنچه هاي راه آزادي|نوجوانان مبارز فلسطيني »

داستان كوتاه «توت فرنگي‌هاي روي ديوار»

۲۷ اسفند ۱۳۸۳

شهر، خسته از ازدحام و آلودگي و گرما، خودش را روي زمين يله كرده است. راننده مسافركش، برافروخته از پنجره سرك مي كشد و جلو را مي پايد. خودروها سپر به سپر، مثل ماهي هاي آماده كباب شدن، «فردوسي» را پر كرده اند.
ـ بازم بالا رو بسّن. حكما باز جلوي سفارت خبريه.
دست مي كشد بر سبيل پرپشت رو لبي اش. مهدي نگاهم مي كند. مي گويم پياده برويم زودتر مي رسيم.
ـ يه هفته س زندگيمون همينه. يه ساعت علاف اين تيكه راهيم.
صد تومان زياد برمي دارد. چيزي نمي گويم. از ميان خودروها و بوقهاي عصبي شان، پا تند مي كنيم طرف همهمه گنگ در شرقي سفارت. سرباز وظيفه هاي نيروي انتظامي، يكي در ميان، پاي ستونهاي ديوار جنوبي داخل «جمهوري» ايستاده اند. باتومهاي سبز بلندشان توي ذوق مي زند.
ـ چقد سفيده!
رنگ ديوار برق تازگي دارد. مثل تخته سياه هاي اول مهر، جان مي دهد براي نوشتن.
ـ ديروز بچه هاي «علم و صنعت» سه تا كوكتل انداخته بودن تو سفارت.
شنيده ام. خوب هم كتك خورده بودند. هشت نفرشان را هم بازداشت كرده بودند. خيابان را آنقدر بسته بودند تا آزادشان كرده بودند.
ـ ... دانشجويي دانشگاههاي تهران، ضمن ابراز انزجار از هتك حرمت عتبات عاليات به دست جنايتكاران آمريكايي و انگليسي، به همه مزدوران استكبار جهاني اعلام مي كند فرزندان روح الله كبير هنوز بيدارند و سكوت مسئولان مرعوب داخلي را بر نمي تابند. تجمع امروز ما هشداري ...
هيجان صداي جوان، يك دفعه در حجم خيابان مي شكند و مي ريزد. به همان تندي اي كه پخش شده بود. ديگر جز فريادي دور از حنجره اي خراشيده، كه زود در صداي جمعيت گم مي شود، چيزي نيست.
ـ مث ديروز نمي شه. اينا بخار ندارن.
ـ بخوان م نمي تونن. نمي شه كه زير مجموعه سپاه كوكتل بندازه تو سفارت خارجي!
از بين جمعيت سرك مي كشم طرف ديوار شرقي داخل فردوسي، كه از پشت نرده هاي خط ويژه دلبري مي كند. سفيدي ديوارها چسبيده به فكرم و ولش نمي كند. اينجا سربازها را پاي همه ستونها كاشته اند. داخل خط ويژه پر از آدمهاي بيسيم به دست است.
ـ از تلويزيونم اومدن.
خبرنگار شبكه خبر را نشان مهدي مي دهم. چند دوربين ديگر هم از جمعيت فيلم مي گيرند.
ـ مي خوان نشونمون بدن تا جلوي دنيا زياد آبرومون نره! دولت كه غيرت نداره.
ـ بقيه اش م مي ره براي درج در پرونده!
بالاي يكي از ساختمانهاي مشرف به ما، عدسي دوربيني برق مي زند. دو نفري برايش دست تكان مي دهيم. بغل دستي هايمان هم. صداي هو كشيدن كه بلند مي شود، دوربين هم سرش را مي دزدد.
ـ سلام!
بر مي گردم. مومني است. در تحليل ـ بررسي ناحيه كار مي كند. زود مي فهماند دودي از كنده بلند نخواهد شد. حتي شعار تند هم قرار نيست بدهند.
ـ دسّ ِخودتونو مي بوسه!
مهدي هم موافق است. با نگاه فلسفي خودش. كه بايد تجمع ما جز عكس و فيلم، اثر وضعي ديگري داشته باشد. شيشه شكسته اي، در سوخته اي.... كه واقعا هشدار باشد! تا انگليسي ها هم بد عادت نشوند!
ـ نكنه خسارتشو از بيت المال بدن؟
نمي دانم. او هم نمي داند قانونا چه كسي بايد خسارت را بدهد. احتياط مي كنيم: هم شرعي، هم عرف بين المللي!
ـ شعار بنويسيم.
ـ با اين همه انتظ؟
ـ ديوار جمهوري زياد خبري نيس. بيشترياشون اينجان. يه ذره اينجا شلوغ بشه، اونا رم ميارن اينجا.
ـ دو نفري نمي شه. يكي ديگ م بايد باشه.
مومني هست. اينجا را هم مي شود بدون سنگ و گوجه و تخم مرغ و باتري شلوغ كرد. اين همه جوان مثل بشكه باروت اند.
ـ روي ديوارا رنگ بپاشيم. قرمز جيگري! اينجا بورس رنگ فروشاس. رنگو مي ريزيم توي كيسه فريزر و از همين جا پرتش مي كنيم به ديوار.
بچه كه بوديم، با آب همين بلا را سر مردم مي آورديم.
از «منوچهري» دو قوطي يك كيلويي، رنگ پلاستيك قرمز مي خريم. يك اسپري مشكي هم مي گيرم. فروشنده بو برده. مي گوييم آنها را داخل سه كيسه سياه بگذارد.
ـ دانشجويين؟
مي خنديم و مي زنيم بيرون. از بقالي يك بسته كيسه فريزر ارزان مي گيريم. راحتتر مي تركند. همه را مي بريم داخل دستشويي مسجد امام رضا (ع). چند مرد سر و صورتشان را آب مي زنند. يكي از كيسه هاي سياه را پر آب مي كنيم و قوطي رنگها را داخلش مي ريزيم. بي خيال نگاههاي آنها، دستهايمان را مي شوييم و مي آييم بيرون.
ـ كجا تقسيمش كنيم؟
يك كوچه بن بست پيدا مي كنيم. ته كوچه خانه نوسازي است كه عقب رفته. در گودي ديوار چمباتمه مي زنيم. ديوار از دود سياه شده و بوي تعفن مي دهد.
ـ من مي ريزم؛ تو نگه دار.
كيسه فريزرها را تك تك پر مي كنيم. هوايشان را مي گيرم و سرش را محكم گره مي زنم. توت فرنگي هاي درشت خوشگلي مي شوند.
ـ كارمون به كجا رسيده!
مردي با زير شلواري از خانه كناري بيرون مي آيد و مي ايستد. سينه اش را مي خاراند و زل مي زند به كارهايمان. محلش نمي گذاريم. «110» هم تا بخواهد بيايد ما رفته ايم.
ـ همين جوري مي شه كه مهدي نصيري مي گه حكومت اسلامي نه جمهوري اسلامي. نيروي انتظامي بايد جلوي بسيج وايسه، از انگليسيا حمايت كنه!
ـ مجبوره!
ـ آره. اينم يه جور تضاده. يه حاكميت دوگانه از اين وري. يعني ظرف جمهوري تحمل مظروف اسلاميو نداره.
خاراندن مرد كه تمام مي شود، مي رود داخل خانه. قلبم تند مي كند.
ـ اما امام گفت نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد.
ـ براي اين هم جواب دارن. مي گن بيست و پنج سال پيش همين دُرُس بوده اما حالا نه. خود امام م مي گه اجتهاد زمان و مكان داره.
ـ قانون اساسيو كه نمي شه كاري كرد.
ـ مشكلي نداره. ماده آخرش گفته بايد اسلاميت و راي مردم ثابت بمونه. بقيه شو مي شه عوض كرد.
نمي دانم. يعني برايم خيلي هم مهم نيست. فقط مي دانم كه تكليف من اعتراض است و تكليف نيروي انتظامي، حمايت از دشمن در برابر اعتراض من. هر دو به خاطر اسلام كار مي كنيم. شايد آن لحظه كه با باتوم مرا مي زند، براي هردويمان ثواب بنويسند. نمي دانم. شايد چند تجمع ديگر، من هم طرفدار حكومت اسلامي شوم!
ـ دير نشه.
قلنبه هاي قرمز خوشگلم را داخل دو كيسه مشكي باقي مانده مي گذارم.
ـ جدا جدا بريم كه با هم گير نيفتيم. قرارمون سر چارراه.
از هم جدا مي شويم. همه جور ديگري نگاهم مي كنند. برجستگي اسپري كنار كيسه هاي رنگ، خيلي در چشم است.
صداي يكنواختي، با حرفهايي يكنواخت تر، از تريبون روي سر جمعيت مي ريزد. مومني آن وسطها مي پلكد. مرا كه مي بيند، چند نفر را صدا مي كند. توجيه كه مي شوند، اولين كيسه را خودم بر مي دارم و بي هوا مي دوم پشت نرده ها و پرتابش مي كنم. مي خورد به در بزرگ سفارت و روي زمين مي افتد و مي تركد. همهمه اي بلند مي شود. سربازها مرا به فرمانده شان نشان مي دهند. زود برمي گردم وسط جمعيت. قيافه فرمانده عين سپاهيهاست. نگاهش تعقيبم مي كند.
ـ برادرا! لطفا كاري نكنين كه واسه ما دردسر بشه. بيانيه تونو بخونين و بعد التماس دعا!
خنده ام مي گيرد. كجاي دنيا پليس به دانشجوهاي معترض مي گويد: «التماس دعا»؟ نكند به جاي حاكميت دوگانه، رفتارمان دوگانه شده. نه رومي روم ايم و نه زنگي زنگ! يعني مي شود گير از جايي غير ساختار حكومت باشد؟
ـ ببخشين آقا!
تند بر مي گردم. از آن بچه مثبتهاي روزگار است.
ـ اين دري كه شما بهش رنگ پرتاب كردين، بعد بايد با پول بيت المال دوباره رنگ بشه.
اينجور كه به فكر بيت المال است حتما سال ديگر مسئول جايي مي شود!
ـ اين همه نيروي انتظامي كه به خاطر تجمع من و شما اومده، براي بيت المال هزينه نداره؟
چيزي كه نمي گويد، زود دست به سرش مي كنم.
ـ رنگ پلاستيك با يه شيلنگ آبم پاك مي شه.
صداي مومني مي آيد. اول سوت مي زند و سربازها را خبر مي كند كه از پاي ديوار كنار بروند. آنها هم از خدا خواسته، گوش مي كنند. بعد الله اكبري مي گويد و محكم مي زند. لكه قرمز بزرگي روي ديوار سفيد جا مي افتد و شره مي كند. دلم خنك مي شود.
ـ لانه كفتار پير تعطيل بايد گردد / سفير انگلستان اخراج بايد گردد
صداي جمعيت اوج مي گيرد. چند كيسه رنگ ديگر هم از سمت مهدي به ديوارها مي خورد. نيروهاي ويژه از شمال و جنوب سفارت مي دوند جلوي ما. در جا پا مي كوبند و باتومهايشان را منظم به پوتينها مي زنند. سرباز وظيفه ها هم زياد مي شوند و يك صف ديگر پشت آنها راه مي اندازند.
ـ حفاظت از انگليس / وظيفه شما نيس.
جمعيت دم مي گيرد. دست مومني را مي گيرم و مي رويم سر چهار راه. مهدي هم آنجاست.
ديوار جمهوري خالي خالي است. چهار سرباز فقط دو طرف پياده رو را بسته اند و مردم را يا مي فرستند داخل خيابان يا پياده روي آن طرف. با چند بلوك بزرگ سيماني، پياده روي ديوار نبش فردوسي و جمهوري را حفاظت مي كنند. تا يك وانت پر از بنزين ديگر، خودش را اشتباهي به سفارت نزند و يك شهيد هم روي دست ملت نگذارد و سخنگوي وزارت امورخارجه را هم مجبور به توريه نكند.
به بهانه بستن كفش خم مي شوم و در پناه بچه ها، اسپري را امتحان مي كنم. راه مي افتيم. مهدي و مومني از من فاصله مي گيرند. گوشهايم سرخ سرخ شده. وسطهاي راه بين شمشادها فاصله اي هست. روبه رويش از نرده هاي خط ويژه داخل جمهوري هم خبري نيست. زود وارد پياده رو
مي شوم و اسپري را بيرون مي آورم و بزرگ مي نويسم: DOWN WITH USA.
دهانم خشك خشك شده. قلبم دارد مي تركد. گوشهايم كيپ شده اند.
نگاه مي كنم. خبري نيست. فقط مسافران داخل ايستگاه اتوبوس نگاهم مي كنند.
باز مي نويسم: DOWN WITH.
U را نوشته ام كه صداي فرياد مومني بلند مي شود. چشمهايم درست نمي بيند. زانوانم شل مي شود. زود K را مي نويسم و خودم را از وسط شمشادهاي به هم چسبيده، داخل خيابان پرت مي كنم. داخل ايستگاه بر مي گردم و دو سرباز را مي بينم كه از فردوسي، باتوم به دست، به سمتم مي دوند. حركت باتومها در هوا خطي دردناك مي كشد. اسپري را داخل كيسه مي اندازم و فرز
مي روم بين خودروها. يخ كرده ام.
ـ بهارستان؟
از همان در سمت راننده سوار مي شوم. نفس نفس مي زنم. عرق كرده ام. شيشه را تند بالا
مي كشم. چند متر جلوتر، يك دفعه مي ايستد. چراغ راهنمايي قرمز شده است.
سر چهار راه را نگاه مي كنم. سربازها از پياده رو بيرون نيامده اند. شعارهاي روي ديوار را به فرمانده شان نشان مي دهند. فرمانده اول ديوار را نگاه مي كند و بعد خيابان را.
نگاهش مي ماند روي تاكسي. جم نمي خورم. خيابان ساكت ساكت است. فرمانده بي حركت، به من خيره شده. يك دفعه صداي بوق خودروي عقبي بلند مي شود. راه مي افتيم. نفسم را بيرون
مي دهم. دستم را آهسته بالا مي آورم و برايش تكان مي دهم. فرمانده هنوز نگاهم مي كند. حس
مي كنم صورتش تغيير كرده. معلوم نيست لبخند است يا نه.
آذر 83

نظرات (۲)

واقعاً که شما چقدر کارای مهم و هیجان انگیزی انجام میدین. واقعاً خوش بحالتون. حداقل برین یه کاری کنین اگر سفارت انگلستان و جاهای دیگه بسته شد و همه دنیا مارو تحریم کردن مردم از گرسنگی کف خیابونا نمیرن. ولی جداً خوش بحالتون که اینکارارو می کنید و نیروی انتظامی ازتون التماس دعا داره. اگه اون دانشجوهای دیگه مثلاً برا آزادی های مدنی یه همچین کارایی می کردن نیروی انتظامی یه درسی بهشون میداد که زهرا کاظمی تو قبر واسشون گریه کنه.

آرش عزيز ... وقتي هواپيماهاي انگليسي بالاي سر خانوادت تو تهران ديوار صوتي شكستند ... گريه مي كني و ميگي ايكاش سفارت انگليس رو بسيجيها با خاك يكسان كرده بودند ... راستي شما كه نيويورك داري حال مي كني چكار به فقر مردم داري؟ ... اگر خيلي مردي برگرد براي همون مردم كار كن و وضعشون رو بهتر كن ... شايدم دوست داري همه رو ببري آمريكا تا وضعشون خوب بشه ديگه كف خيابونا نميرن هان؟ ...

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت مدیر پایگاه برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

آخرین اخبار

لیسانس کریتیو کامانز

نسخه RSD

نسخه RSS

نسخه XML