« بهمن ۱۳۸۳ | صفحه اصلی | فروردین ۱۳۸۴ »

اسفند ۱۳۸۳ آرشیو

۵ اسفند ۱۳۸۳

ناهماهنگى ميان فرهنگ سازان و پاسداران فرهنگ

ايجاد فرهنگ در يك جامعه و تبديل آن به هنجار، به تلاش اثباتى و نفيى همه سازمان ها و نهادهاى يك حكومت نياز دارد. مثلاً اگر قرار است فرهنگ ماه مبارك رمضان و روزه دارى در جامعه فراگير و به يك هنجار تبديل شود؛ بايد در كنار فضاسازى تبليغى و رسانه اى، با شكنندگان اين هنجار نيز برخورد شود تا جامعه در تعادلى ميان رجا و خوف، راه راست را پى گيرد.
بنده به تناسب شغل خود، در اين چند سال با فعاليت هاى هنرى و فرهنگى اى كه براى گسترش فرهنگ روزه دارى انجام مى شود، سر و كار داشته ام. اما پنج شنبه 14 آبان ماه، شاهد ماجرايى بودم كه حالا مى فهمم چرا فرهنگ روزه دارى، آنگونه كه بايد و شايد بر جامعه حاكم نشده است. روز پنج شنبه لنگى اين كميت گريبان خود من را نيز گرفت:
بعد ازظهر پنج شنبه 14/08/83، به همراه سه تن از دوستان، ميان تراكم شديد خودروها در يك بزرگراه اصلى شهر، عازم خانه بوديم. غروب كم كمك نزديك بود و مراسم احيا در پيش، ناگهان ديديم راننده دوو سيلوى سفيد رنگ سمت چپ ما، بى خيال روز و ماه، تخمه مى شكند!

ادامه "ناهماهنگى ميان فرهنگ سازان و پاسداران فرهنگ" »

۱۱ اسفند ۱۳۸۳

داستان كوتاه «انتهاي تنهايي»

دختر چهار _ پنج ساله مراد، با اين سن كمش، شفاي برادرش را از «سيد آقا» گرفته؛ بعد او كه سال هاست زمين هاي موقوفه سيد آقا را مي كارد و آب مي دهد و گرد ضريحش را مي گيرد و پول هاي نذري مردم را جمع مي كند، اينطور گرفتار و درمانده خشكسالي مانده.

رجب مي نشيند روي نيمكت چوبي زهوار در رفته اي كه هميشه كنار ديوار امام زاده جا خوش كرده است. تكيه اش را به ديوار مي دهد. نفسش را، سنگين، بيرون مي فرستد. هوا، گرگ و ميش است.
خنكاي هوا، تنش را مي لرزاند. لبه هاي كت را، روي هم جمع مي كند و كمي جا به جا مي شود. ابروهايش، سخت به هم گره خورده اند.

يعني مراد، به همين زودي ها، از شهر بر مي گردد؟ اصلا آنجا كاري پيدا كرده كه حالا توانسته باشد پولي هم جمع كند؟ اگر بخواهد پول هايي را كه خرج پسر مراد كرده، از او بگيرد چقدر براي خرجي زن و دو بچه كوچك مراد مي ماند؟ يعني مي تواند به برگشتن پول هايي كه با آن همه زحمت، براي زيارت خودش و زنش، جمع كرده، دل ببندد؟

«استغفر الله»ي مي گويد. گوش تيز مي كند تا مگر صدايي بشنود. جز عوعوي سگي، دور از روستا، خبري نيست. قنات هم جاني ندارد كه صداي شر شر ريختن آبش، در استخر كوچك سر راهش، قابل شنيدن باشد.

خدا بزرگ است. خود امام رضا كاري مي كند. آقا، هواي زوارش را دارد. اگر قسمتش باشد، پول سفر، خود به خود جور مي شود. خدا كند حالا كه اين پول خرج شده، دست كم حال پسر مراد بدتر از اين نشود. خدا پدر و مادر قدمعلي را بيامرزد كه حاضر شد با وانتش، پسر بيچاره را به جايي برسانند.

سر رجب سنگين است. هنوز سر و صداي داخل وانت قدمعلي، از مغزش بيرون نرفته است. تا به حال، در يك روز، اين همه اتفاق پشت سرهم در زندگي اش پيش نيامده است. چشم هايش مي سوزد. تند تند پلك مي زند.

بيچاره زن مراد، در اين پنج ـ شش روز چه كشيده بود! پسر ده ـ دوازده ساله اش، جلوي چشمهايش داشته پرپر مي شده و او حيا كرده بود از همسايه ها، پولي قرض بگيرد تا بچه را به شهر برسانند. معلوم نيست چقدر به اين و آن بدهكارند ....

دوباره «استغفر الله» مي گويد. پلك هايش سنگين شده اند. چشم هايش را كه حركت مي دهد، درد مي گيرند. حوصله نمي كند كه از تپه امام زاده پايين برود و از استخر مشتي آب بردارد و بر صورتش بزند. چشم هايش را مي بندد تا دردشان تسكين يابد. تصاوير جلوي چشمانش رژه مي روند.

هنوز چند ساعتي تا غروب مانده. نشسته روي نيمكت چوبي، كنار در سيد آقا. دست هايش، كه بدن بي سر عروسك را در ميان خود پنهان كرده اند، به عرق نشسته اند. غرق در فكر است. چيزي در اعماق دلش دارد مي لرزد و تكان مي خورد و سر بيرون مي آورد. يك حس گنگ و قديمي. يك احساس محبت ديرينه. تعلقي گنگ. مثل آرزوي پدر بودن. يك دفعه، صداي افتادن چيزي را مي شنود. زود از روي نيمكت بلند مي شود و داخل امام زاده مي دود. بهاره، دختر مراد را مي بيند كه كنار ضريح، روي زمين ولو شده. دانه هاي عرق، روي پيشاني دخترك برق مي زنند. دخترك ترسيده و نفس نفس مي زند. از چشم هايش معلوم است كه مي خواهد زير گريه بزند.

رجب تند چشم هايش را باز مي كند. سرش را بالا مي آورد. چند لحظه اطرافش را نگاه مي كند. چيزي تا طلوع خورشيد نمانده. نبايد خوابش ببرد. بايد تا قبل از گرم شدن هوا، زمين هاي موقوفه سيد آقا را آبياري كند.
دشت زير پاي تپه سيد آقا آرام خوابيده است. چيزي از جزئياتش پيدا نيست: نه زمين هاي سيد آقا كه به انتظار نشسته اند تا امروز هم با طلوع خورشيد همه آب هاي قنات را به كامشان بريزد، ونه آن صخره بزرگ خفته بر بالاي زمينش كه حالا فرمانرواي بي منازع آن قطعه خشكيده دشت شده.
چند پشه با وزوزي آزار دهنده دور سرش مي چرخند. با دست آنها را مي پراند. چشم هاي رجب هنوز مي سوزند. پلك هايش را، نمي تواند باز نگه دارد.

تقصير خودش است. خودش آنقدر به قدمعلي اصرار كرده بود كه شبانه از شهر برگردند. وگرنه آن بنده خدا كه مي گفت شب را همانجا بمانند. اگر اسم سيد آقا را نمي آورد كه قدمعلي راضي نمي شد اين همه راه را بكوبند و شبانه به ده برگردند. هرچند خودش هم كف دستش را بو نكرده بود كه داخل وانت خوابش نمي برد.

رجب، سرش را به ديوار امام زاده تكيه مي دهد. پشه ها رهايش نمي كنند. پلك هايش را مي بندد. سعي نمي كند دوباره بازشان كند. نفس هايش آرام مي شوند.

زنش ديگر تحمل ندارد. مي گويد يا مي تواند كنايه هاي در و همسايه را تحمل كند يا بدبختي حالايشان را. طاقت هر دو را ندارد. آب قنات هنوز كم است. زمينش خشك و شخم نخورده، كنار زمين هاي سيد آقا رها شده. با دستمزد توليت سيد آقا، زندگي او و زنش نمي گذرد. بايد از امام رضا كمك بخواهد. آقا كريم است. كاروان زوار دارد راه مي افتد. سوارشان نمي كنند. زنش زخم زبان مي زند. پول ندارند. اتوبوس، بدون آنها راه مي افتد.

رجب چشم هايش را باز مي كند. عرق كرده است. دور و برش را نگاه مي كند. هوا هنوز روشن نشده است. پايين تپه را نگاه مي كند. سياهه مبهمي از صخره بزرگي، كه بالاي زمينش را اشغال كرده، به چشمش مي خورد. نسيم خنكي كه نشانه آغاز روز است با بوي گياهاني كه رطوبت شبانه عطرشان را بلند كرده به صورتش مي خورد. از جيب كتش پارچه اي بيرون مي آورد و نم پيشاني را مي گيرد.

بيچاره پسر مراد، تمام تنش يكپارچه خيس عرق است. مادرش مي گويد دو روز است روي تب، لرز هم كرده. چشم هاي بهاره، تا به خانه رسيده اند، جان گرفته. ديگر مثل طول راه امام زاده تا خانه شان كه ساكت دست رجب را گرفته بود و پا به پاي او تقريبا دويده بود، بغ نكرده. زنده شده و به مادرش كمك مي كند تا وسايل برادرش را در بقچه اي بپيچند.
اين دختر كوچك چه حال و روزي داشته! رحم خدا بود كه قدمعلي و وانتش دم دست بودند وگرنه معلوم نبود پسر مراد يك روز ديگر هم، تا امروز، دوام مي آورد. آن جور كه دكترها و پرستارهاي بيمارستان دور و برش را گرفته بودند حتما حالش خيلي خراب بود.

پلك هاي رجب نيمه بازند. خواب از سرش دست بر نمي دارد. نمي تواند تند تند پلك نزند. سوزش چشم و سردردي گنگ، رهايش نمي كنند. تسليم مي شود. به خودش مي گويد هنوز تا گرم شدن هوا زياد مانده. دراز مي كشد روي نيمكت. صداي چوب ها به هوا مي رود. خودش را جمع و جور مي كند. كلاهش را از سر بر مي دارد و تا مي كند و زير سر مي گذارد. چشم هايش زود اسير خواب مي شوند.

نشسته است روي نيمكت چوبي، كنار در امام زاده. هنوز چند ساعتي مانده تا خورشيد غروب كند. دارد عروسك را نگاه مي كند. عروسك سر ندارد. دست ها و پاها و بدنش را، جا به جا، از ميان پول هاي داخل ضريح جمع كرده و به هم وصلشان كرده. بايد عروسك ارزان قيمتي باشد: دختري با موهاي بلند طلايي و چشم هاي آبي هميشه باز يا پسري ....
در همين فكرها استت كه دخترك سلام مي كند با گونه هاي سرخي كه سرخ تر شده اند. رجب با سرعتي كه از خودش سراغ ندارد بدن بي سر عروسك را بين دست هايش پنهان مي كند. با صدايي گرفته جواب سلام دخترك را مي دهد و بعد اسمش را مي پرسد. سوالي كه تا به حال از هيچ كودكي نكرده است. «بهاره»، آهسته و نيم خورده، جواب مي دهد و تند داخل امام زاده مي دود. دست هاي رجب كه بدن بي سر عروسك را در ميان خود پنهان كرده اند، به عرق نشسته اند. دوباره بعد سال ها فرار، غم ابتري به سراغش آمده. دلش مي خواهد كه آن دخترك را در بغل بنشاند و بر سرش دست بكشد و عروسك را، نه بي سر كه با سري زيباتر، به او هديه بدهد. يك دفعه صداي افتادن چيزي را مي شنود. زود از روي نيمكت بلند مي شود و داخل امام زاده مي دود. بهاره را مي بيند كه كنار ضريح روي زمين ولو شده.

رجب چشم هايش را باز مي كند و زود دوباره آنها را مي بندد. اين بار كاملا پلك هايش را جمع مي كند و بعد آهسته آهسته بازشان مي كند. نور خورشيد همه جا را روشن كرده است.
صداي زنگوله هايي كه به گردن بزهاي گله وصل است و هياهوي غير قابل تميز آنها، فضا را پر كرده. صداي برخورد قلوه سنگ هايي كه در فرارشان از زير پاي گوسفندها به هم مي خورند و پارس هاي گاه به گاه سگ هاي گله، كه متعرض شيطنت آنها مي شوند، هوشيارش مي كند.
تند روي نيمكت مي نشيند. تخته ها دوباره سر و صدا مي كنند. كلاهش را مي بيند كه روي زمين افتاده. خاكش را مي تكاند و آن را روي سر مي گذارد. چند لحظه دور و بر را نگاه مي كند. بعد چشم هايش را با كف دست مي مالد. دست هايش را روي زانوها مي گذارد و وزن بالاتنه اش را روي آنها
مي اندازد. ابرو بالا مي اندازد. پوست آفتاب خورده پيشاني اش. پر چروك تر مي شود. چند بار چيزي را در دهان مزه مزه مي كند.
صداي فريادي مي آيد. گردن مي كشد. كرامت چوپان است. برايش دست تكان مي دهد و بلند و كشيده سلام مي دهد. ديدار آشناي هميشگي صبحگاهي اش، لبخند را به لبانش مي دواند.
يادش مي آيد كه چرا آنجاست. كه ديروز عصر، بعد اينكه پول هاي داخل ضريح را جمع كرده، بهاره را ديده، تا خانه مراد رفته، برادر بهاره را با وانت قدمعلي به بيمارستان شهر برده اند و همه پول هايي را كه براي زيارت كنار گذاشته بوده، خرج مداواي پسر بيچاره مراد كرده.
به پايين تپه نگاه مي كند. در پس غبار عبور گله، زمين هاي سيد آقا منتظرش هستند تا امروز هم همه آب هاي قنات را به كامشان بريزد. صخره بزرگ بالاي زمينش هنوز سرجايش است. ايستاده بر بلنداي زميني كه انگار سالهاست باير است.

چقدر طول مي كشد تا پول سفر را باز جور كند؟ دوباره كي قسمتش خواهد شد كه به پابوس امام رضا برود؟ اين خشكسالي، اين همه رنج و گرفتاري، چه وقت رهايش خواهد كرد؟

پشه ها مي خواهند تك تك حفره هاي صورت رجب را كشف كنند. رجب با دست دورشان مي كند. باز هم به پايين تپه نگاه مي كند و به جاده اي كه كمي دورتر زمين او و موقوفه هاي سيد آقا را از بقيه ده جدا مي كند. خطي كه مرز جدايي تنهايي دايمي او از روزهاي پر صداي روستاست.

چرا امروز اين جدايي خود خواسته را مي بيند؟ چرا بعد سالها، امروز، دلتنگ شنيدن صدايي تازه شده؟ آيا به دنبال مايه تسلايي است؟ نكند دلبستگي به پول ها، دلش را به آشوب كشانده؟ اين چه آشوبي است كه بر دلش چنگ مي زند و رهايش نمي كند؟ از حرف هاي زنش مي هراسد يا بي دنبالگي خودش؟ چرا هيچ كس پيدايش نيست تا رشته اين فكرها را ببرد؟ چرا از بهاره خبري نيست؟

باز هم پشه ها به سراغ رجب مي آيند. اين بار بدون اراده مي راندشان.

اما چرا دخترك بايد اين همه راه را، از ده تا اينجا، بيايد؟ او كه به حاجتش رسيده. چرا بايد بازهم بيايد و اين چنين، آرامش فكرهاي رجب را به هم بزند؟
اصلا چرا بهاره آمده بود؟ چرا با پاي خودش آمده بود؟ چرا شش روز پشت سر هم، اين همه راه را، با آن پاهاي كوچكش، پشت سر گذاشته بود و تا اينجا آمده بود؟ مگر نمي توانست مثل بقيه اهالي ده، خودش را خسته نكند و نذري هايش را به زن رجب بسپارد تا رجب روز بعد، قبل از رفتن به سر زمين، داخل ضريح بيندازدشان؟

بغض گلوي رجب را گرفته است.

بيچارگي سراپاي زندگي اش را گرفته. نه بچه اي، كه به اميد يك لبخند بي آلايشش، تحمل رنج ها را بر خود هموار كنند و نه مال و منالي، كه دست كم جاي خالي او را پر كند. تنهايي، خشكسالي، گرفتاري، ادبار روزگار. تنها روزنه اميدش به عنايت آقا هم كه اينطور كور شده.
پشه ها، بوي اشك را شنيده اند. حجم وزوزشان، با تكان سر رجب از هم مي پاشد.
دختر چهار ـ پنج ساله مراد، با اين سن كم، شفاي برادرش را از سيد آقا گرفته؛ بعد او كه سال هاست زمين هاي موقوفه سيد آقا را مي كارد و آب مي دهد و ضريحش را تميز مي كند، اينطور گرفتار و درمانده خشكسالي مانده. يعني سيد آقا حال و روز او را نمي داند؟ مگر اين خاندان همه اهل كرم نيستند؟ مگر سيد آقا، برادر امام رضا نيست؟

رجب كلاهش را از سر بر مي دارد و در دست مچاله مي كند. اشك در چشم هايش حلقه زده است.

بي وفايي كرده بود. بيخود نيست آقا نطلبيده بودش. با چهل سال سن به اندازه آن دختر بچه چهار ساله عقل ندارد. سيد آقا اين همه وقت اينجا بود، بعد او مي خواست تا مشهد .....

اشك ها از چشم هاي رجب پايين مي غلتند. سرش را به چپ و راست تكان مي دهد و مويه
مي كند.

كاش كوچك مي شد. تا دست هايش را زير پيراهنش مشت مي كرد و با شرم به هركه دم در سيد آقا نشسته بود سلام مي كرد و در جواب سوالش، نيم خورده اسمش را مي گفت و به داخل مي دويد. بعد، دستهايش را به ضريح مي گرفت و بالا مي رفت و زور مي زد تا اينبار سر بهترين عروسكش را، كنار دست ها و پاها و تنه آن، مثل پنج روز قبل، داخل ضريح بيندازد. اما نمي توانست و بر زمين مي افتاد و بعد ....

رجب مي زند زير گريه. شانه هايش محكم تكان مي خورند. سر كم مويش را در ميان دست هايش پنهان مي كند. زار مي زند.

***
از امام زاده كه بيرون مي آيد چشم هايش سرخ سرخند. رد اشك از گونه هايش گذشته و در انبوه محاسن سياهش گم شده. نگاهي به آسمان مي اندازد كه آبي آبي است، بي هيچ تكه ابري. بعد به دشت زير پاي تپه امام زاده نگاه مي كند كه بي تاب از گرماي آفتاب. بر زمين لميده است. صداي پرنده ها گوش را پر مي كند. تعجب مي كند. اين همه صدا، تنها مهمان فصل بهار اين دشت است نه مثل حالايي، در ميانه تابستان. بايد به سراغ زمين ها برود تا بلكه بتواند براي اولين بار، بعد سالها، قبل غروب خورشيد، به ده برگردد و از بهاره و زن مراد حالي بپرسد.
از تپه پايين مي آيد. نگاهش بر همه چيز، دمي مي ماند. گويي همه را بار اولي است كه مي بيند. يك لحظه نگاهش روي شريك ناخواسته زمينش ثابت مي شود. انگار صخره از هميشه بزرگتر شده. چند بار پلك مي زند. صخره بزرگتر نشده اما زمين دور و برش تيره تر شده است. تيرگي، چيزي بيش از سايه صخره است.
مي دود. يك نفس تا خود صخره مي دود. بعد چهار دست و پا خودش را روي زمين رها مي كند. گل تازه به لباس هايش خوشآمد مي گويد. از زير صخره. چشمه اي مي جوشد.

ارديبهشت 82

۱۵ اسفند ۱۳۸۳

خشم مقدس يك جوان مسلمان | ماجراي اعدام انقلابي تئو ون‌گوگ

هشداري براي سلمان رشدي
روز 12 آبان ماه امسال، براي مسلمانان هلندي روز غرور آفريني بود. مدتها بود يك فيلمساز 47 ساله هلندي، با اهانتهاي آشكار و بي پرده خود نسبت به اسلام و قرآن، غيرت آنان را به جوش مي آورد. يك سلمان رشدي دوم، كه اين بار در عرصه سينما، مجال ترك تازي يافته بود. اما سالها از رحلت خميني كبير (رض) مي گذشت و و هيچ مجتهدي شجاعت ايشان را نداشت.
روز 12 آبان امسال، دوم نوامبر 2004 ميلادي، «تئو ون گوگ» 47 ساله، سوار بر دوچرخه در حال حركت بود كه جواني با لباس سنتي مردم مراكش به او حمله كرد و به وسيله چاقو و گلوله، اين لكه ننگ را زمين پاك ساخت. پليس خيلي سريع وارد عمل شد و به تعقيب جوان پرداخت. بالاخره در يك پارك نزديك محل اجراي حكم الهي، به محاصره در آمد و پس از تبادل آتش ميان دو طرف، در حالي كه مجروح شده بود، دستگير شد و به همراه يك پليس مجروح ديگر، به بيمارستان منتقل گرديد.
سخنگوي پليس اعلام كرد اين جوان 26 سال سن داشته و تبعه هلند اما مراكشي الاصل است.
بدين ترتيب محمد بويري، اين جوان غيور گمنام، توانست حكم خداوند را جاري سازد و خشم مقدس مسلمانان را نسبت به هتاكان نشان دهد. كاري كه سالها پيش از او، شهيد مصطفي مازح به دنبال آن بود اما در طبقه بالايي هتل محل اقامت سلمان رشدي، در اثر انفجار ناگهاني كمربند پر از مواد منفجره، ناتمام ماند.
متاسفانه اعدام شجاعانه تئو ون گوگ، بازتاب درخوري در رسانه هاي داخلي نداشت. همانگونه كه هنوز وزارت امورخارجه يا علماي ديني، واكنش مناسبي در جهت حمايت از محمد بويري، اين جوان شجاع گمنام به خرج نداده اند.

تئو ون گوگ كه بود؟
تئو ون گوگ در سال 1957 به دنيا آمد. ابتدا در رشته حقوق تحصيل کرد و پس از رد شدن در آکادمي فيلم تصميم گرفت سينما را نزد خودش بياموزد. نخستين فيلمش به نام «آبجو» در 1981 او را به عنوان چهره اي غير متعارف در سينماي هلند معرفي کرد. به دنبال آن پس از ساختن چند فيلم کم اهميت به تلويزيون روي آورد و اجراي چند برنامه تلويزيوني بحث و گفتگو را به عهده گرفت.
تئو ون گوگ با اينکه فيلمساز پرکاري بود اما فيلمساز مهمي نبود و شهرتش را در خارج از هلند بيشتر مديون جد مشهور نقاشش، يعني ونسان ون گوگ بود.
او در مجموع 23 فيلم ساخت که از ميان آنها فيلم «سکس بدون وقفه» تنها فيلمي بود که به طور نسبتا وسيع در خارج از هلند پخش شد.
فيلم «قرار ملاقات کور» او فيلمي پورنوگرافيک بود که به موضوع رابطه جنسي تلفني در جامعه هلند مي پرداخت.
ون گوگ، يکي از بيست و پنج فيلمسازي بود که فيلم پنج دقيقه اي او در مجموعه بيست و پنجگانه منظرهايي از اروپا، اخيرا درجشنواره فيلم لندن به نمايش درآمد و يکي از ضعيف ترين فيلم هاي اين مجموعه بود. وي در اين فيلم کوتاه خود، يک نمايش پرسش و پاسخ تلويزيوني را نشان مي داد که در آن مجري برنامه از زني هلندي که در برنامه شرکت کرده بود، نام پايتخت يکي از کشورهاي اروپاي شرقي را که به تازگي به اتحاديه اروپا پيوسته بود، مي پرسد، اما او پاسخ آن را نمي داند و مسابقه را مي بازد. در واقع ون گوگ خواسته بود نشان دهد در حالي که مردمان عضو جامعه اروپا از کشورهاي پيرامون خود حداقل شناخت را ندارند، صحبت از اتحاد اروپا بي معني است. هرچند كه از نظر تكنيكي، حاصل كار نااميد كننده بود.

يك نژادپرست دين ستيز
تئو ون گوگ مدافع سرسخت آزادي بيان بدون حد و مرز بود و هيچگونه نظارت اخلاقي، سياسي يا مذهبي را برنمي تافت و معتقد بود که آزادي بيان در هلند از سوي بنيادگرايان مذهبي تهديد مي شود.
کارهاي جنجالي ون گوگ در سينما و تلويزيون هلند و اظهارنظرهاي تند و انتقادي اش در باره مسلمانان و يهوديان و به طور کلي مهاجران و پناهندگان هلندي باعث شده بود كه وي علي رغم كم بضاعتي هنري اش، شهرتي منفي را در جامعه هلند به دست بياورد.
ون گوگ افکار شديدا ضد مذهبي داشت و در برنامه هاي تلويزيوني و مقاله هايش به انتقاد صريح از اسلام و يهوديت مي پرداخت و حتي در يکي از اين برنامه ها از رهبران يهودي و مسيحي به عنوان «ماهيان گنديده ناصريه» نام برد. اما نوک تيز حملات ون گوگ بيشتر متوجه روحانيان مسلمان هلندي بود و آنان را به خاطر موعظه هايشان مورد انتقاد قرار مي داد چرا كه مدعي بود محتواي آنها زن ستيزانه است. در کتابي تحت عنوان «الله بهتر مي داند» - که بعد از حادثه يازده سپتامبر نوشت - نظامي گري اسلامي را مورد حمله قرار داد و مجددا امام جماعت هاي هلند را به داشتن نفرت از زنان متهم کرد.
جالب اينجاست كه ژان پيتر بالکننده، نخست وزير دمکرات مسيحي هلند از ون گوگ به عنوان "قهرمان آزادي بيان" نام برد!

سرنوشت مشترك دو دوست تندرو
ون گوگ دوست نزديک «پيم فورتاين» نماينده راستگرا و همجنس باز مجلس هلند بود که به خاطر افکار نژاد پرستانه و ضد مهاجر خود، توسط يک چپ گراي تندرو در سال 2000 به قتل رسيد. پيم فورتاين نيز همانند ون گوگ منتقد شديد اسلام بود و در سخنراني ها و مقاله هاي خود از اسلام به عنوان يک دين عقب مانده ياد مي کرد. ون گوگ به تازگي فيلمي کوتاه درباره زندگي و مرگ فورتاين نيز ساخته بود که هنوز به نمايش درنيامده است.

ون گوگ چرا كشته شد؟
نمايش فيلم كوتاه «تسليم» از تلويزيون سراسري هلند به مرگ ون گوگ انجاميد. او اين فيلم ده دقيقه اي را به كمك يك زن مرتد سوماليايي الاصل ساخته بود.
فيلم تسليم، از نظر تكنيكي حرفي براي گفتن ندارد. كل فيلم در فضايي بسته فيلم برداري شده و بيشتر به يك ويدئو كليپ شبيه است تا يك فيلم مستند.
تسليم مي خواهد يک نگاه گرافيکي به خشونتي باشد که ادعا مي كند در جهان اسلام در حق زنان اعمال مي شود. اما اين فيلم کوتاه بيشتر از آنکه متکي به جنبه هاي تصويري (ويژوال) و ديداري باشد، يک فيلم خطابه اي معمولي است که از کليشه هاي آشنا و مرسوم اين گونه فيلم ها استفاده مي کند.
فيلم با بهره گيري از کليشه هاي فرمي (تکنيک هاي نخ نما شده ويدئو کليپي) و روايي (تکنيک فلاش بک) مي خواهد واکنش دلخواه سازندگان را در بيننده ايجاد کرده و با پوشاندن ضعف هاي استدلالي فيلم، بيننده هاي احساساتي را به پذيرش نظرگاه فيلم متقاعد کند.

تمايل به اسلام ستيزي
فيلم عليرغم اينکه عليه يک ايدئولوژي به زعم سازندگان آن "زن ستيز" ساخته شده است، اما در عين حال داراي يک تمايل ايدئولوژيک آشکار است: اسلام ستيزي.
ابتدا به نظر مي رسد که فيلم دارد روايتهاي متعددي از زن هاي گوناگوني را که به شکل هاي مختلف و در موقعيت هاي متفاوت مورد آزار و سوء استفاده جنسي مردان مسلمان قرار گرفته اند، از زبان يك زن بيان مي کند.
اما در واقع فيلمساز دارد قضيه اي را مي پروراند که متکي بر اجزايي است که به صورت يک کليت يکپارچه عمل مي کند و درجهت القاء فکر سازندگان آن پيش مي رود.

انتقاد در فضايي شهواني
داستان فيلم در فضايي تاريك و سياه روايت مي شود. نمادهاي اسلامي در صحنه آرايي فيلم به كرات استفاده شده است.
راوي فيلم يك زن جوان است كه از چهره او تنها چشمانش پيداست و بقيه صورت وي را برقعي پوشانه است. اما علي رغم اين صورت پوشيده، بدني كاملا عريان دارد كه قسمتهايي از آن، با چادري بسيار نازك پوشانده شده و بر روي بدن برهنه زن، آيات قرآن مجيد نوشته شده است.
در ابتداي فيلم، زن با لهجه اي عربي، نماز خود را آغاز مي كند و به قرائت سوره حمد مي پردازد. در انتهاي فيلم هم، زن در حال تشهد است و سلام مي دهد.
در طول فيلم، نماهاي نزديكي از بدن برهنه زن نمايش داده مي شود كه آيات كلام الله بر روي آن نقش بسته است. لحن صحبت كردن زن نيز، اغواگرانه و شهواني است. او چهار قصه از دوران گذشته را روايت مي کند که بيش از آنکه بيانگر وضعيت زنان ستمديده و مظلوم مسلمان باشد، روايت هاي شهواني و اروتيکي اند که به سبک داستانهاي هزار و يکشب بيان مي شود.
زن در طول فيلم، مناجاتي را با خداوند آغاز مي کند که خاص فرهنگ اسلامي نيست و ريشه در سنت هاي يهودي و مسيحي دارد.
حرثي علي در اين باره گفته است: " اين ديالوگ، ديالوگي انساني است و در فرهنگ اسلامي وجود ندارد. ما عادت نکرده ايم که با خداي خود چالش داشته باشيم. رابطه بين مسلمانان و خداوندشان، رابطه تسليم و انقياد است. اين خوب است که انسان بتواند خدايش را مورد پرسش قرار دهد و بپرسد: چرا اين کار را کردي؟"
تكرار تصوير بدن زن و آيات روي آن، از زاويه هاي مختلف، جز تقويت و تشديد فضاي اروتيک و شهواني فيلم ، کارکردي ندارند. حتي طراحي نقش ضربه هاي شلاق بر پيکربرهنه زن که بسيار ناشيانه انجام گرفته، تنها مي تواند احساسات رقيق بينندگان ساده پسند و عامي را برانگيخته و احيانا آنها را منقلب نمايد. در واقع تنها هدف فيلم ساز از نمايش اين نماها، تقدس زدايي از باورهاي اسلامي است و بس.

يك مشاور مرتد
تئو ون گوگ در ساخت فيلم تسليم از مشاوره و راهنمايي هاي «حرثي علي» (مهاجرسوماليايي تبار و نماينده کنوني مجلس هلند) که نويسنده فيلمنامه و متن گفتار فيلم است، بهره برده بود.
حرثي علي در گفتگوي خود با مجله ساندي تايمز(21 نوامبر2004) طوري از نحوه ساخت فيلم حرف زد که گويي کارگردان آن خودش بوده است . همانگونه كه در عکس هاي پشت صحنه فيلم، حرثي علي را در حال کارگرداني يا دادن ميزانسن به صحنه يا نحوه اجراي نقش توسط بازيگر در کنار ون گوگ مي بينيم. فكر زن مسلمان سرکوب شده و تحت ستم که از سوي پدر، همسر، عمو و ديگر اطرافيانش مورد آزار و سوء استفاده جنسي قرار مي گيرد ، از سوي او مطرح شده است.
او تمام تجربيات تلخ و دردناک زندگي شخصي خود را به عنوان يک دختر مسلمان در جامعه بسته و مسلمان آفريقايي که درک خشک و منجمدي از اسلام دارند و در آن سنت هاي پوسيده قبيله اي مثل ختان زنان با اعتقادات اسلامي درآميخته (حرثي علي خود در سن شش سالگي اين اتفاق را تحمل كرده بود)، به عنوان يک حقيقت مسلم و قطعي در قالب يک فيلم کوتاه (ويدئو آرت) به جامعه اروپا که دچار اسلاموفوبيا (ترس از اسلام) است، ارائه کرده است.
در طول دو سال گذشته حرثي علي به يکي از منتقدان فعال شريعت و قوانين اسلامي تبديل شده و بارها از تريبون هاي مختلف عليه آن سخنراني کرده است.
قطعا حرثي علي در دنيا نخستين زني نيست که اينگونه بي پروا و صريح اسلام و فرامين قرآن را به باد انتقاد گرفته است. پيش از او زنان مرتد ديگري مثل "چهدورت جوان" فرانسوي و نويسنده کتاب «مرگ بر حجاب» و "ارشاد منجي" نويسنده کتاب «دردسر اسلام» نيز در کتاب هاي خود به قوانين اسلامي در باره زنان اهانت كرده اند اما آنچه که نام حرثي علي را بر سر زبان ها انداخته، موقعيت سياسي ويژه او و تريبون هايي است که در اختيار دارد.
مشكل اصلي حرثي علي اين است كه نتوانسته است آموزه هاي اسلام ناب را از خرافات مسلمانان آفريقايي تشخيص دهد.

واکنش ها به فعاليت هاي حرثي علي
اظهارات مرتدانه حرثي علي، واکنش خشمگينانه مسلمانان هلند را به دنبال داشته است. 600 نفر از مسلمانان هلند در اعتراض به حرفهاي او، خواهان اقدام پليس براي دستگيري و به زندان انداختن او شده اند.
سفيران کشورهاي عربستان سعودي، پاکستان، سودان و مالزي نيز با رئيس حزب او (وي وي دي) ملاقات کرده و خواهان اخراج او از حزب شده اند. بعلاوه او و ون گوگ، بارها از سوي تندروهاي اسلامي به مرگ تهديد شده بودند.
گفته مي شود که روزي نيست که حرثي علي از سوي گروه هاي ناشناس اسلامي نامه هاي تهديد به مرگ دريافت نکند. عده اي نيز او را به تصحيح روش و ديدگاههاي خود فرامي خوانند. زن مسلماني از آمريکا براي او نوشت: «اگر به خود اسلام کاري نداشته باشيد، مبارزه شما به سود اسلام خواهد بود. اميدوارم که ناخواسته به تعصبات نژادي و نفرت دامن نزنيد.»

درک عاميانه از مشکل زنان مسلمان
حرثي علي دركي عوامانه از عالم اسلام دارد. تصويري كه بيشتر حاصل جو سازي هاي رسانه هاي غربي است تا مشاهده واقعيتهاي جوامع اسلامي. به عنوان مثال او مي گويد: «زنان مسلمان زيادي در اروپا، آمريکا و تمام جهان غرب از نظر فيزيکي و فکري سرکوب شده اند. گروههاي زيادي از زنان در عربستان سعودي و ايران اجازه بيرون رفتن از خانه را ندارند!»
درک حرثي علي از اسلام و سرکوب زنان مسلمان به نظر خيلي عاميانه، سطحي و يک بعدي مي آيد. زنان مسلمان زيادي در جهان هستند که بين ايمان خود و اقتضائات زندگي امروزي تعادل و توازني يافته اند و بسياري از مردان مسلمان، رفتار شايسته و مناسبي با زنان خود داشته و آنها راعزيز مي دارند. بعلاوه خشونت خانوادگي تنها محصول اعتقادات و افکار مذهبي نيست و به دين اسلام هم منحصر نمي شود. در مذاهب ديگر و حتي در جوامع مدرن غرب نيز خشونت هاي عريان تري نسبت به زنان مشاهده مي شود.
آنها که فيلم مستند چهارساعته فردريک وايزمن، مستند ساز برجسته آمريکايي را درباره خشونت خانگي درميان خانواده هاي آمريکايي ديده اند، اين موضوع را تائيد مي کنند.

عملياتهاي تروريستي عليه مسلمانان
در حالي كه هجده روز از قتل تئو ونگوگ، فيلمساز ضداسلامي هلندي مي‌گذشت، بيش از بيست مسجد و مدرسه اسلامي در هلند به دست نژادپرستان اين كشور، به آتش كشيده شده بود.
به گزارش روزنامه آمريكايي «بوستون گلوب»، آتش زدن مؤسسه اسلامي شهر اودن در جنوب آمستردام، از مهم‌ترين اين حوادث بود.
بنا بر اين گزارش، در آخرين شب ماه رمضان، مسلماناني كه براي برگزاري نماز، در مسجد گرد هم آمده بودند، با شنيدن فريادهاي پياپي كه «مدرسه آتش گرفته»، به طرف مدرسه هجوم بردند و گروهي از مسلمانان مراكشي به همراه تعدادي از مهاجران تركيه‌اي‌تبار هلند، در شهر جنوبي آمستردام، به سوي مدرسه اسلامي ابتدايي «بدير» كه شعله‌هاي آن تا آسمان مي‌رفت، شتافتند.
امينه آلتون، 32 ساله، كه دو پسر او نيز ميان 120 دانش‌آموز اين مدرسه بودند، دلشكسته و مبهوت به مدرسه نگاه مي‌كرد. او مي‌گويد: هم‌اكنون، كاري جز گريه از ما برنمي‌آيد.
گفته مي‌شود، در اين حادثه با اسپري سفيدرنگ، نشانه‌اي به جاي مانده بود كه گروه عامل اين حادثه را مشخص مي‌ساخت. نام اين گروه، «قدرت سفيد» است.
اين حمله همراه با اقدامات ديگري از قبيل بمب‌گذاري و آتش‌سوزي و خرابكاري در بيش از بيست مسجد و مدرسه اسلامي و مؤسسات ديگر بوده كه در پي قتل انجام گرفته در دوم نوامبر بوده است؛ در آن تئو ونگوگ فيلمساز، احتمالا به دست يك اسلامگراي افراطي كشته شده است.
گفتني است، چندين كليساي پروتستان نيز شبيه اين تحركات را در مقابل گروه‌هاي اسلامي در اين كشور مرتكب شده‌اند، به گونه‌اي كه اين تحركات و درگيري‌ها، كشور را به صحنه جنگ تبديل كرده است.
گفته مي‌شود بر قبر تئو ونگوگ، علاوه بر يادداشتها و دسته‌هاي گل، جمله‌اي با اين مضمون به چشم مي‌خورد كه: «زنده‌باد تئو! [...] بر خدا، اله، مسيح و مريم مقدس»!

انفجار پشت انفجار
در ادامه عملياتهاي تروريستي و خشونتهاي زنجيره‌اي عليه اقليت‌هاي مسلمان در هلند، افراد ناشناس، يك سوپرماركت بزرگ متعلق به يك مسلمان در شهر «رورموند» هلند را منفجر كردند.
روزنامه «الوطن» ـ چاپ عربستان ـ با اعلام اين خبر نوشت: در پي انفجار اين سوپرماركت، همه محتويات آن در آتش سوخت و چند نفر از عابران و افرادي كه در طبقه بالاي سوپرماركت بودند، زخمي شدند.
«الوطن» افزود: خسارات ناشي از اين انفجار، دو ميليون يورو، برآورده شده است.
افراد پليس جنايي، پس از بررسي و جستجو در محل انفجار به بقاياي مواد شيميايي دست يافتند كه در انفجار سوپرماركت استفاده شده است.
وان پرس، شهردار هلند، با محكوم كردن اين حادثه تأكيد كرد: هنوز زود است كه گروه‌هاي راست افراطي را به دست داشتن در اين انفجار متهم كنيم، اما تحقيقات در اين‌باره ادامه خواهد داشت.
وي همچنين افزود: به زودي با نمايندگان اقليت‌هاي مسلمان؛ اعم از تركها و مراكشي‌ها، تشكيل جلسه مي‌دهيم و براي جلوگيري از اين‌گونه عملياتهاي تروريستي متداول بين مسلمانان و مسيحيان تدابير امنيتي لازم را در پيش مي‌گيريم.

منع توزيع نيوزويك در پاكستان
مقامات دولتي پاكستان توزيع تازه ‌ترين شماره مجله آمريكايي نيوزويك را به دليل چاپ تصاوير كفرآميز در اين نشريه، ممنوع كردند.
به گزارش شبكه خبري بي‌.بي‌.سي، در اين شماره از مجله نيوزويك تصوير زني برهنه كه كلمات مقدس قرآن كريم بر روي بدن او نوشته شده، چاپ شده است. اين تصوير بخشي از فيلم تسليم و مربوط به مقاله اي درباره تئو ون گوگ است.
رهبران گروه‌هاي اسلامي پاكستان، انتشار تصوير مجله نيوزويك را محكوم كرده و گفته‌اند: بي‌احترامي رسانه‌هاي غربي به نمادهاي اسلامي، باعث گسترده‌تر شدن فاصله ميان اسلام و غرب خواهد شد.

۲۱ اسفند ۱۳۸۳

پرچم هاي تازه افراشته: مجريان زن باحجاب

در روزگار امروزي، تلويزيون از هر رسانه ديگري به ما نزديکتر است. به ما چيزهاي تازه مي آموزد، آخرين اخبار را پخش مي کند، سرگرممان مي کند و حتي درد دل هايمان را بازگو مي کند.
تلويزيون قسمت بزرگي از وقت ما را به خود اختصاص داده و حتي جاي دوستان يا خانواده ما را هم تنگ کرده است. در بيشتر خانواده ها، تلويزيون يک عضو خانواده به حساب مي آيد که همه خانواده در ساعاتي مي نشينند و به حرفهاي او گوش مي دهند. در بعضي خانواده هاي ديگر، اين عضو ناخوانده، جاي پدر و مادر را هم گرفته است. همه ما، مادرهاي زيادي را ديده ايم که براي اينکه به کارهاي خانه برسند، کودک خردسالشان را جلوي تلويزيون نشانده اند و رفته اند.
اما فقط کودکان نيستند که تحت تاثير تلويزيون قرار مي گيرند. يکي از مرجعهاي بزرگ ايجاد مد در جامعه، بازيگران و گويندگان تلويزيون هستند. نوع لباس پوشيدن آنها، تکيه کلامشان و شيوه پيرايش سر و صورت آنان، در مقياسهاي وسيع، توسط توده هاي جامعه تقليد مي شود.
در واقع در عصر ما، تلويزيون يک الگو دهنده بزرگ است که از هر مجله مد يا روزنامه يا فيلم سينمايي، قوي تر عمل مي کند.
غربيها بسيار بيشتر از ما، درباره اين کارکردهاي تلويزيون تحقيق کرده اند و قابليتهاي آن را بهتر و بيشتر از ما مي شناسند. به همين خاطر است که يک حمله قلدرمآبانه به کشورهايي مانند سودان، افغانستان و عراق، در افکار عمومي آن کشورها، با مخالفت چنداني مواجه نمي شود و اکثريت جامعه، بي تفاوت از کنار آن مي گذرند.
تا يک دهه پيش، انحصار رسانه هاي ماهواره اي، يا تلويزيونهاي بين المللي، کاملا در اختيار غرب بود. اما چند سالي است شبکه هاي تلويزيوني ماهواره اي غير غربي، جولانگاه غربيها در دنياي شرق را محدود کرده اند. شبکه هاي ماهواره اي عرب زبان الجزيره (قطر)، المنار (حزب ا... لبنان)، العربيه (عربستان سعودي) و العالم (ايران) مهمترين اين شبکه ها هستند.
در ميان اين چهار شبکه بزرگ، الجزيره از جايگاه ويژه اي برخوردار است. چرا که از همه سابقه بيشتري دارد و نسبت به مناطق عرب زبان، پوشش قوي تري ايجاد کرده است.
مديران الجزيره هميشه سعي کرده اند با گرفتن وجه بي طرفي، خود را از دولت قطر مستقل نشان دهند. آنها حتي پا را از اين فراتر نهاده اند و با يک رويکرد سکولاريستي، شعار «تقدم کار حرفه اي بر همه چيز» را سر داده اند.
اما در يکي ـ دو سال گذشته اتفاقاتي افتاده است که ناخواسته، الجزيره را به خاستگاه يک حرکت اسلامي پر سر و صدا تبديل کرده است: با حجاب شدن زنان مجري.
مردم، مجري هاي تلويزيون را حتي از دوستانشان نيز بيشتر مي بينند. هرچه اين مجري محبوب تر باشد، الگوي قوي تري براي مخاطبان خود خواهد بود. اتفاقي که براي بينندگان الجزيره نيز افتاده است.

1- خانم دکتر الهام بدر
خانم الهام بدر، اولين مجري زن شبکه الجزيره بوده است که در سالهاي آغازين تاسيس اين شبکه، در آن مشغول به کار بود. او براي تکميل تحصيلات عالي خود، از الجزيره خارج شد و پس از گرفتن مدرک دکترا، هم اکنون مجري راديوي قطر است.

2- خانم خديجه بن قنه
يک روز قبل از عيد فطر سال گذشته، خديجه بن قنه، مشهورترين مجري زن شبکه ماهواره اي الجزيره، تصميم گرفت تا با حجاب شود. او از سال 1998 گرداننده مهمترين بخشهاي خبري الجزيره بوده است. هنگامي که او با حجاب کامل بر صفحه تلويزيون ظاهر شد، زنگهاي تلفن الجزيره به صدا درآمد. با حجاب شدن اين مجري زن پر آوازه، بينندگان زيادي را تحت تاثير قرار داده بود.
خديجه بن قنه الجزايري گفته است که او براي گرفتن تصميم قطعي با حجاب شدن و «راندن شيطان»، سه سال مردد بوده است. در اين مدت، مديران الجزيره نيز او را، تحت هيچ فشاري قرار نداده بودند.
او مي گويد: من سالهاست كه بر سر اين موضوع با خود كلنجار ميرفتم، به دنبال آن با چند نفر از روحانيون منطقه مشورت نمودم و آنها مرا تشويق نمودند كه حجاب اختيار كنم ، اما زماني كه نظر جاسم العلي (مدير سابق الجزيره) را جويا شدم، او اظهار داشت پوشش لباس يك «مسأله شخصي» است و شما كاملاً آزاد هستيد درباره نوع آن تصميم گيري كنيد. خديجه در نهايت ميگويد، بالاخره « شيطان را شكست دادم» و حجاب را انتخاب كردم.
دو سال پيش از اين تصميم بن قنه، الجزيره آزمايشهايي تصويري را به عمل آورد تا مطمئن شود که حضور بن قنه با حجاب اسلامي در استوديو، مشکل حرفه اي را در پخش اخبار ايجاد نمي کند. اما او هنوز مردد بود که هنگام نمايش بر صفحه تلويزيون، با حجاب ظاهر شود يا نه.
خديجه بن قنه هنگامي توانست به تصميمي قطعي برسد که در برنامه «شريعت و زندگي» شبکه الجزيره، با يک روحاني مصري به نام «عمر عبدالکافي» آشنا شد.
در نخستين روز با حجاب شدن خانم خديجه بن قنه، 1400 نامه الکترونيکي به دست او رسيد که از اين کار وي حمايت مي کردند.
بيشتر مالکيت شبکه ماهواره اي الجزير به دولت قطر تعلق دارد و اين شبکه توانسته ميليونها بيننده عرب زبان را به خود جلب کند.
با حجاب شدن خديجه بن قنه بازتاب بسيار وسيعي در سطح جهان داشته است. خبرگزاري آسوشيتيتد پرس، خبرگزاري بي بي سي و اکثر روزنامه هاي دنياي عرب اين خبر را پوشش داده اند و عکسهايي از وي را، قبل و بعد از با حجاب شدن منتشر کرده اند.
متن خبر خبرگزاري بي بي سي در اين نشاني قرار دارد.
جوانان عرب نيز، در اقدامي خودجوش، نامه اي تهيه کرده اند و با توزيع آن در اينترنت، از ديگران خواسته اند تا آن را امضا کنند و در حمايت از خديجه بن قنه، به پايگاه اينترنتي شبکه الجزيره ارسال کنند.
شبکه «انشاد العالمي» با همکاري موسسه «امواج البحرين للانتاج الفني» نيز، سرودي را ساخته و به خديجه بن قنه تقديم کرده اند. براي شنيدن اين سرود مي توانيد به اين نشاني مراجعه کنيد.
موج با حجاب شدن زنان مجري، قبل از خديجه بن قنه، با خانم دکتر الهام بدر آغاز شد. او نيز مجري شبکه الجزيره بوده است.

3- خانم عصيف
خانم عصيف يکي ديگر از مجريان قديمي شبکه الجزيره است. او در اسفند ماه 1382، با حجاب کامل بر صفحه تلويزيون ظاهر شد.
خانم عصيف اصالتا عراقي است و هم اکنون نيز در دفتر شبکه الجزيره در عراق، فعاليت مي کند.
جالب اينجاست که مسئول روابط عمومي همين دفتر در عراق، خانم صفانه، بي حجاب است.

4- خانم ناديا گابريل
موج مجريان زن با حجاب، به شبکه هاي عرب زبان محدود نيست.
در سال گذشته، کشور پادشاهي سوئد، با وضع قوانيني، آزادي مذهب و فرهنگ را به رسميت شناخت. اين تصميم در همان دوراني بود که فرانسه و بعضي ايالتهاي آلمان، به دنبال قانوني براي ممنوعيت حجاب در نظام آموزشي اين کشورها بودند.
در حال حاضر، در سوئد، زنان باحجاب در بخش‌هايي چون پستخانه، بيمارستان‌ها و مراكز آموزشي مشغول به كار هستند. هر زن باحجابي كه به دليل داشتن حجاب مورد انتقاد قرار گيرد، يا حقي از او ضايع شود، مي‌تواند با مراجعه به محاكم قضايي شكايت كند. چندي پيش، يك دختر مسلمان به دليل داشتن حجاب از يك فروشگاه اخراج شد. اين دختر با مراجعه به دادگاه از كارفرمايش شكايت و دادگاه راي به بازگشت او به سركار صادر كرد.
در حال حاضر، در سوئد، زنان سوئدي يا غيرسوئدي مي‌توانند بدون برداشتن حجاب، كارت شناسايي يا پاسپورت داشته باشند.
اما اين قانون جديد سوئدي به تلويزيون اين کشور نيز کشيده شد. در مهر ماه 1382، تلويزيون سوئد به خانم ناديا گابريل اجازه داد تا با حجاب اسلامي، به عنوان مجري برنامه جديد «موزائيک»، بر صفحه تلويزيون حاضر شود و به عنوان اولين مجري زن با حجاب در رسانه هاي غربي، با زبان خود مسيحيان، با آنان حرف بزند.
برنامه موزائيک درباره حضور مهاجران در جامعه سوئد است.
خانم ناديا گابريل متولد سوئد است و مي تواند به دو زبان عربي و سوئدي صحبت کند.
قرار بود از اوايل سال 2004 ميلادي، او يک برنامه آشپزي جديد را هم اجرا کند.
جالب اينجاست که در تلويزيون سوئد، نمايش فيلمهاي غير اخلاقي ممنوع است.

5- سه مجري زن باحجاب مصري
در همين روزگار، پس از اينکه سه مجري زن تلويزيون دولتي مصر، با حجاب بر صفحه تلويزيون ظاهر شدند و حاضر نشدند تا حجاب خود را بردارند، از ادامه کار منع شدند.
مطابق قانون اساسي مصر، اسلام دين رسمي است و شريعت اسلامي منبع اصلي قانونگذاري است.
مجريان زن مصري نيز به همين نکته استناد کرده اند.آنها تصميم گرفته‌اند عليه كانال‌هاي دولتي اقامه دعوا كنند.
به گزارش سايت البوابه، يكي از اين خانم‌ها گفته است در قرارداد رسمي‌اش منعي براي پوشيدن حجاب وجود ندارد و تلويزيون با اين كارش، حقوق اساسي او را ناديده گرفته است.
در حال حاضر، زنان مصري هر روز بيشتر و بيشتر به پوشش حجاب اقبال نشان مي‌دهند.
كميسيون آزادي هاي اتحاديه روزنامه نگاران مصر با انتشار بيانيه اي با اين سه مجري محجبه ابراز همبستگي كرده است.
در اين بيانيه آمده است: ممنوع كردن يك مجري محجبه زن از ظاهرشدن در تلويزيون به علت ممانعت از برداشتن حجاب خود با اصول دين اسلام مغاير است و اين اقدام با اصول و مقررات قانون اساسي كشور نيز تناقض دارد، چرا كه براساس آن، قانون اسلامي (شريعت) منبع اصلي قانونگذاري در كشور است و اين قانون آزادي و برابري ميان شهروندان را تضمين كرده است.
اين بيانيه را محمد عبدالقدوس، گزارشگر كميسيون آزادي هاي اتحاديه روزنامه نگاران مصر امضا کرد اما يحيي قلاش، دبير كل اتحاديه، آن را رد نمود.

۲۷ اسفند ۱۳۸۳

داستان كوتاه «توت فرنگي‌هاي روي ديوار»

شهر، خسته از ازدحام و آلودگي و گرما، خودش را روي زمين يله كرده است. راننده مسافركش، برافروخته از پنجره سرك مي كشد و جلو را مي پايد. خودروها سپر به سپر، مثل ماهي هاي آماده كباب شدن، «فردوسي» را پر كرده اند.
ـ بازم بالا رو بسّن. حكما باز جلوي سفارت خبريه.
دست مي كشد بر سبيل پرپشت رو لبي اش. مهدي نگاهم مي كند. مي گويم پياده برويم زودتر مي رسيم.
ـ يه هفته س زندگيمون همينه. يه ساعت علاف اين تيكه راهيم.
صد تومان زياد برمي دارد. چيزي نمي گويم. از ميان خودروها و بوقهاي عصبي شان، پا تند مي كنيم طرف همهمه گنگ در شرقي سفارت. سرباز وظيفه هاي نيروي انتظامي، يكي در ميان، پاي ستونهاي ديوار جنوبي داخل «جمهوري» ايستاده اند. باتومهاي سبز بلندشان توي ذوق مي زند.
ـ چقد سفيده!
رنگ ديوار برق تازگي دارد. مثل تخته سياه هاي اول مهر، جان مي دهد براي نوشتن.
ـ ديروز بچه هاي «علم و صنعت» سه تا كوكتل انداخته بودن تو سفارت.
شنيده ام. خوب هم كتك خورده بودند. هشت نفرشان را هم بازداشت كرده بودند. خيابان را آنقدر بسته بودند تا آزادشان كرده بودند.
ـ ... دانشجويي دانشگاههاي تهران، ضمن ابراز انزجار از هتك حرمت عتبات عاليات به دست جنايتكاران آمريكايي و انگليسي، به همه مزدوران استكبار جهاني اعلام مي كند فرزندان روح الله كبير هنوز بيدارند و سكوت مسئولان مرعوب داخلي را بر نمي تابند. تجمع امروز ما هشداري ...
هيجان صداي جوان، يك دفعه در حجم خيابان مي شكند و مي ريزد. به همان تندي اي كه پخش شده بود. ديگر جز فريادي دور از حنجره اي خراشيده، كه زود در صداي جمعيت گم مي شود، چيزي نيست.
ـ مث ديروز نمي شه. اينا بخار ندارن.
ـ بخوان م نمي تونن. نمي شه كه زير مجموعه سپاه كوكتل بندازه تو سفارت خارجي!
از بين جمعيت سرك مي كشم طرف ديوار شرقي داخل فردوسي، كه از پشت نرده هاي خط ويژه دلبري مي كند. سفيدي ديوارها چسبيده به فكرم و ولش نمي كند. اينجا سربازها را پاي همه ستونها كاشته اند. داخل خط ويژه پر از آدمهاي بيسيم به دست است.
ـ از تلويزيونم اومدن.
خبرنگار شبكه خبر را نشان مهدي مي دهم. چند دوربين ديگر هم از جمعيت فيلم مي گيرند.
ـ مي خوان نشونمون بدن تا جلوي دنيا زياد آبرومون نره! دولت كه غيرت نداره.
ـ بقيه اش م مي ره براي درج در پرونده!
بالاي يكي از ساختمانهاي مشرف به ما، عدسي دوربيني برق مي زند. دو نفري برايش دست تكان مي دهيم. بغل دستي هايمان هم. صداي هو كشيدن كه بلند مي شود، دوربين هم سرش را مي دزدد.
ـ سلام!
بر مي گردم. مومني است. در تحليل ـ بررسي ناحيه كار مي كند. زود مي فهماند دودي از كنده بلند نخواهد شد. حتي شعار تند هم قرار نيست بدهند.
ـ دسّ ِخودتونو مي بوسه!
مهدي هم موافق است. با نگاه فلسفي خودش. كه بايد تجمع ما جز عكس و فيلم، اثر وضعي ديگري داشته باشد. شيشه شكسته اي، در سوخته اي.... كه واقعا هشدار باشد! تا انگليسي ها هم بد عادت نشوند!
ـ نكنه خسارتشو از بيت المال بدن؟
نمي دانم. او هم نمي داند قانونا چه كسي بايد خسارت را بدهد. احتياط مي كنيم: هم شرعي، هم عرف بين المللي!
ـ شعار بنويسيم.
ـ با اين همه انتظ؟
ـ ديوار جمهوري زياد خبري نيس. بيشترياشون اينجان. يه ذره اينجا شلوغ بشه، اونا رم ميارن اينجا.
ـ دو نفري نمي شه. يكي ديگ م بايد باشه.
مومني هست. اينجا را هم مي شود بدون سنگ و گوجه و تخم مرغ و باتري شلوغ كرد. اين همه جوان مثل بشكه باروت اند.
ـ روي ديوارا رنگ بپاشيم. قرمز جيگري! اينجا بورس رنگ فروشاس. رنگو مي ريزيم توي كيسه فريزر و از همين جا پرتش مي كنيم به ديوار.
بچه كه بوديم، با آب همين بلا را سر مردم مي آورديم.
از «منوچهري» دو قوطي يك كيلويي، رنگ پلاستيك قرمز مي خريم. يك اسپري مشكي هم مي گيرم. فروشنده بو برده. مي گوييم آنها را داخل سه كيسه سياه بگذارد.
ـ دانشجويين؟
مي خنديم و مي زنيم بيرون. از بقالي يك بسته كيسه فريزر ارزان مي گيريم. راحتتر مي تركند. همه را مي بريم داخل دستشويي مسجد امام رضا (ع). چند مرد سر و صورتشان را آب مي زنند. يكي از كيسه هاي سياه را پر آب مي كنيم و قوطي رنگها را داخلش مي ريزيم. بي خيال نگاههاي آنها، دستهايمان را مي شوييم و مي آييم بيرون.
ـ كجا تقسيمش كنيم؟
يك كوچه بن بست پيدا مي كنيم. ته كوچه خانه نوسازي است كه عقب رفته. در گودي ديوار چمباتمه مي زنيم. ديوار از دود سياه شده و بوي تعفن مي دهد.
ـ من مي ريزم؛ تو نگه دار.
كيسه فريزرها را تك تك پر مي كنيم. هوايشان را مي گيرم و سرش را محكم گره مي زنم. توت فرنگي هاي درشت خوشگلي مي شوند.
ـ كارمون به كجا رسيده!
مردي با زير شلواري از خانه كناري بيرون مي آيد و مي ايستد. سينه اش را مي خاراند و زل مي زند به كارهايمان. محلش نمي گذاريم. «110» هم تا بخواهد بيايد ما رفته ايم.
ـ همين جوري مي شه كه مهدي نصيري مي گه حكومت اسلامي نه جمهوري اسلامي. نيروي انتظامي بايد جلوي بسيج وايسه، از انگليسيا حمايت كنه!
ـ مجبوره!
ـ آره. اينم يه جور تضاده. يه حاكميت دوگانه از اين وري. يعني ظرف جمهوري تحمل مظروف اسلاميو نداره.
خاراندن مرد كه تمام مي شود، مي رود داخل خانه. قلبم تند مي كند.
ـ اما امام گفت نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد.
ـ براي اين هم جواب دارن. مي گن بيست و پنج سال پيش همين دُرُس بوده اما حالا نه. خود امام م مي گه اجتهاد زمان و مكان داره.
ـ قانون اساسيو كه نمي شه كاري كرد.
ـ مشكلي نداره. ماده آخرش گفته بايد اسلاميت و راي مردم ثابت بمونه. بقيه شو مي شه عوض كرد.
نمي دانم. يعني برايم خيلي هم مهم نيست. فقط مي دانم كه تكليف من اعتراض است و تكليف نيروي انتظامي، حمايت از دشمن در برابر اعتراض من. هر دو به خاطر اسلام كار مي كنيم. شايد آن لحظه كه با باتوم مرا مي زند، براي هردويمان ثواب بنويسند. نمي دانم. شايد چند تجمع ديگر، من هم طرفدار حكومت اسلامي شوم!
ـ دير نشه.
قلنبه هاي قرمز خوشگلم را داخل دو كيسه مشكي باقي مانده مي گذارم.
ـ جدا جدا بريم كه با هم گير نيفتيم. قرارمون سر چارراه.
از هم جدا مي شويم. همه جور ديگري نگاهم مي كنند. برجستگي اسپري كنار كيسه هاي رنگ، خيلي در چشم است.
صداي يكنواختي، با حرفهايي يكنواخت تر، از تريبون روي سر جمعيت مي ريزد. مومني آن وسطها مي پلكد. مرا كه مي بيند، چند نفر را صدا مي كند. توجيه كه مي شوند، اولين كيسه را خودم بر مي دارم و بي هوا مي دوم پشت نرده ها و پرتابش مي كنم. مي خورد به در بزرگ سفارت و روي زمين مي افتد و مي تركد. همهمه اي بلند مي شود. سربازها مرا به فرمانده شان نشان مي دهند. زود برمي گردم وسط جمعيت. قيافه فرمانده عين سپاهيهاست. نگاهش تعقيبم مي كند.
ـ برادرا! لطفا كاري نكنين كه واسه ما دردسر بشه. بيانيه تونو بخونين و بعد التماس دعا!
خنده ام مي گيرد. كجاي دنيا پليس به دانشجوهاي معترض مي گويد: «التماس دعا»؟ نكند به جاي حاكميت دوگانه، رفتارمان دوگانه شده. نه رومي روم ايم و نه زنگي زنگ! يعني مي شود گير از جايي غير ساختار حكومت باشد؟
ـ ببخشين آقا!
تند بر مي گردم. از آن بچه مثبتهاي روزگار است.
ـ اين دري كه شما بهش رنگ پرتاب كردين، بعد بايد با پول بيت المال دوباره رنگ بشه.
اينجور كه به فكر بيت المال است حتما سال ديگر مسئول جايي مي شود!
ـ اين همه نيروي انتظامي كه به خاطر تجمع من و شما اومده، براي بيت المال هزينه نداره؟
چيزي كه نمي گويد، زود دست به سرش مي كنم.
ـ رنگ پلاستيك با يه شيلنگ آبم پاك مي شه.
صداي مومني مي آيد. اول سوت مي زند و سربازها را خبر مي كند كه از پاي ديوار كنار بروند. آنها هم از خدا خواسته، گوش مي كنند. بعد الله اكبري مي گويد و محكم مي زند. لكه قرمز بزرگي روي ديوار سفيد جا مي افتد و شره مي كند. دلم خنك مي شود.
ـ لانه كفتار پير تعطيل بايد گردد / سفير انگلستان اخراج بايد گردد
صداي جمعيت اوج مي گيرد. چند كيسه رنگ ديگر هم از سمت مهدي به ديوارها مي خورد. نيروهاي ويژه از شمال و جنوب سفارت مي دوند جلوي ما. در جا پا مي كوبند و باتومهايشان را منظم به پوتينها مي زنند. سرباز وظيفه ها هم زياد مي شوند و يك صف ديگر پشت آنها راه مي اندازند.
ـ حفاظت از انگليس / وظيفه شما نيس.
جمعيت دم مي گيرد. دست مومني را مي گيرم و مي رويم سر چهار راه. مهدي هم آنجاست.
ديوار جمهوري خالي خالي است. چهار سرباز فقط دو طرف پياده رو را بسته اند و مردم را يا مي فرستند داخل خيابان يا پياده روي آن طرف. با چند بلوك بزرگ سيماني، پياده روي ديوار نبش فردوسي و جمهوري را حفاظت مي كنند. تا يك وانت پر از بنزين ديگر، خودش را اشتباهي به سفارت نزند و يك شهيد هم روي دست ملت نگذارد و سخنگوي وزارت امورخارجه را هم مجبور به توريه نكند.
به بهانه بستن كفش خم مي شوم و در پناه بچه ها، اسپري را امتحان مي كنم. راه مي افتيم. مهدي و مومني از من فاصله مي گيرند. گوشهايم سرخ سرخ شده. وسطهاي راه بين شمشادها فاصله اي هست. روبه رويش از نرده هاي خط ويژه داخل جمهوري هم خبري نيست. زود وارد پياده رو
مي شوم و اسپري را بيرون مي آورم و بزرگ مي نويسم: DOWN WITH USA.
دهانم خشك خشك شده. قلبم دارد مي تركد. گوشهايم كيپ شده اند.
نگاه مي كنم. خبري نيست. فقط مسافران داخل ايستگاه اتوبوس نگاهم مي كنند.
باز مي نويسم: DOWN WITH.
U را نوشته ام كه صداي فرياد مومني بلند مي شود. چشمهايم درست نمي بيند. زانوانم شل مي شود. زود K را مي نويسم و خودم را از وسط شمشادهاي به هم چسبيده، داخل خيابان پرت مي كنم. داخل ايستگاه بر مي گردم و دو سرباز را مي بينم كه از فردوسي، باتوم به دست، به سمتم مي دوند. حركت باتومها در هوا خطي دردناك مي كشد. اسپري را داخل كيسه مي اندازم و فرز
مي روم بين خودروها. يخ كرده ام.
ـ بهارستان؟
از همان در سمت راننده سوار مي شوم. نفس نفس مي زنم. عرق كرده ام. شيشه را تند بالا
مي كشم. چند متر جلوتر، يك دفعه مي ايستد. چراغ راهنمايي قرمز شده است.
سر چهار راه را نگاه مي كنم. سربازها از پياده رو بيرون نيامده اند. شعارهاي روي ديوار را به فرمانده شان نشان مي دهند. فرمانده اول ديوار را نگاه مي كند و بعد خيابان را.
نگاهش مي ماند روي تاكسي. جم نمي خورم. خيابان ساكت ساكت است. فرمانده بي حركت، به من خيره شده. يك دفعه صداي بوق خودروي عقبي بلند مي شود. راه مي افتيم. نفسم را بيرون
مي دهم. دستم را آهسته بالا مي آورم و برايش تكان مي دهم. فرمانده هنوز نگاهم مي كند. حس
مي كنم صورتش تغيير كرده. معلوم نيست لبخند است يا نه.
آذر 83

درباره اسفند ۱۳۸۳

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به ترديد راهي به دانايي در اسفند ۱۳۸۳ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی بهمن 1383 می باشد.

آرشیو بعدی فروردین 1384 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.