« خرداد ۱۳۸۳ | صفحه اصلی | بهمن ۱۳۸۳ »

آبان ۱۳۸۳ آرشیو

۲۹ آبان ۱۳۸۳

راستي چرا افغانيها پيرمرد ندارند؟

امروز, جهان به عزم يكپارچه اش براي محو تروريسم مي بالد؛
امروز, جهان چشم به منجي خود, آمريكا, دوخته تا ريشه ترور را بر كند؛
امروز, جهان به قرباني بزرگ تروريسم! حق مي دهد تا تروريستها را از ميان بر دارد؛
امروز, جهان به حاميان تروريسم, به ديده دشمن مي نگرد؛
امروز, جهان به جنگ عليه ترور برخاسته است.
سالهاست بمباران اتمي هيروشيما و ناكازاكي فراموش شده, ويتنام در حال توسعه است و بازماندگان مسافران هواپيماي ايراني, به نشان افتخار افسر آمريكايي عادت كرده اند.
سالهاست كه فلسطينيها كشته مي شوند؛ سالهاست كه از قتل عام صربرنيتسا مي گذرد.
ديگر كسي از كشتار صبرا و شتيلا و قانا سراغي نمي گيرد و همه خوب مي دانند مردم عراق, از گرسنگي و بيماري, هزار هزار مي ميرند.
امروز, در هزاره سوم غربيها, آمريكا خونخواه بزرگ قربانيان تروريسم است.
امروز, پدر «محمد الدوره» تروريست است و مادر «احمد قصير» حامي تروريسم. و جهانيان دست به دعا برداشته اند كه مبادا موشكهاي آمريكايي دقيقاً به هدف اصابت نكند!
امروز, در هزاره سوم غربيها , خبري از برده داري نيست اما چند تايي انسان درجه دو, هنوز باقي مانده اند كه نه بهداشت را رعايت مي كنند, نه خانه اي دارند و نه حق رأي!
امروز, كشورهاي اسلامي خدا خدا مي كنند كه جزو فهرست آمريكايي حاميان تروريسم قرار نگيرند؛
امروز, هيچ دولتي جرأت ندارد «مرگ بر آمريكا» بگويد.

ادامه "راستي چرا افغانيها پيرمرد ندارند؟" »

من و اختيارات رييس جمهور

وقتي كه يك رييس جمهور به دنبال افزايش اختياراتش است
دل من آشوب مي شود.
چرا يك مرد، بايد به دنبال قدرتي بيشتر باشد؟

«طعم قدرتمندي، سخت سكر آور است.»

چرا بايد مردي گفتگو مدار، قدرت طلب شود؟
چرا بايد مردي كه دم از توسعه سياسي مي زد، «ديكتاتوري مدرن» بخواهد؟

ديكتاتوري مدرن يعني
يك ديكتاتور خوش سيما،
كه با راي مردم انتخاب شود
و قانونا ديكتاتوري كند.
چرا كه ابرويي بالاي چشمانش نيست!

من اگر رييس جمهور بودم،
به دنبال افزايش اختياراتم نبودم.

پايي كه توان راه رفتن ندارد،
به «ويلچر» بيش از «تانك» نياز دارد.

آبان 81

---------------------
مؤخره: در آبان ماه سال 81، تازه لايحه «افزايش اختيارات رئيس جمهور» به مجلس ارائه شده بود و بازار بحث ها در اطرافش، داغ بود. متن زير يادگار آن دوران است كه در هفته نامه «حريم» چاپ شد. ما، همه فكر مي كرديم انتشار اين متن باعث تعطيلي حريم خواهد شد اما ظاهرا چون انتشار اين متن در روز دوشنبه، چند روز بعد از سخنراني مقام معظم رهبري درباره «ديكتاتوري مدرن» شد، كسي به ما نه چيزي گفت و نه تذكري داد. شايد هم، آنقدر سر همه به اين مسايل گرم بود كه فرصت نمي كردند به حساب «حريم» برسند.

هشتاد هزار زن بدكار

مي گويند در شهر ما، هشتاد هزار زن بدكار زندگي مي كنند؛
هشتاد هزار دختر خوانده شيطان،
هشتاد هزار پرچم فحشا.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
صدها هزار چشم حريص
كه آلوده تر مي شوند؛
يعني صدها هزار بوق اضافه؛
يعني صدها هزار توقف بيجا.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
نا امني صدها هزار زن پاكدامن؛
گريه هاي فرزندان طلاق؛
و ضجه هاي زني براي مرگ شوهر ايدزي اش.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
شهري به بزرگي يك «اكباتان» براي نافرماني خدا؛
و مرگ تدريجي عفت يك جامعه.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
بغض فرو خفته يك ملت؛
و چندين سعيد حنايي ديگر
كه نمي خواهند همسرانشان، از راننده هاي تاكسي هم بترسند.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
يك دولت بي فكر؛
و دهها مسئول بي توجه.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
صدها هزار زن فقير؛
صدها هزار كودك گرسنه؛
و دهها هزار مرد شرمنده.

هشتاد هزار زن بدكار يعني
گريه هاي شبانه من؛
و خشم خدا بر سستي ما.
آذر 81

دغدغه هاي ارزشمند يك رئيس جمهور

«سيدمحمد خاتمي، رئيس جمهوري ابراز اميدواري كرد: روزي، احمد مسجد جامعي به خاطر فعاليت هاي قرآني، به عنوان كسي كه فعاليت توطئه آميز، ضداسلامي و ضدانقلابي كرده است، مجبور به پاسخگويي نباشد.»
روزنامه ايران- شنبه 2/9/81
صحبت هاي جناب آقاي خاتمي در مراسم نهمين دوره تكريم و تجليل از خادمان قرآن كريم را به چند گونه مي توان تعبير كرد:
1- ايشان نسبت به فعاليت هاي وزارت ارشاد در عرصه هاي مختلف، مانند كتاب، سينما، تئاتر، موسيقي و... نگران هستند و احساس مي كنند كه اين فعاليت ها، خلاف قانون و عكس شعار قانون گرايي است، لذا كوشيده اند با تذكري غيرمستقيم، نسبت به ادامه اين تخلف ها هشدار دهند.
2- با توجه به حساسيت فوق العاده و اهميت زياد فعاليت هاي قرآني، آقاي خاتمي خواسته اند تا از سرايت تخلفات موجود در ساير بخش هاي وزارت ارشاد به عرصه قرآن، با هشدار خود، جلوگيري كرده باشند.
3-با توجه به بحث داغ لايحه افزايش اختيارات رئيس جمهور، آقاي خاتمي خواسته اند با اين هشدار به اطرافيان خود بفهمانند كه ايشان حافظ قانون اساسي هستند و حتي اگر فعاليت هاي قرآني وزارت ارشاد در تعارض با بعضي اصول قانون اساسي باشد، ايشان ساكت نخواهند نشست و در صورت افزايش اختياراتشان، قبل از هر چيز به تخلفات اين وزارتخانه رسيدگي خواهند كرد.
4- جناب آقاي خاتمي خواهان افزايش فعاليت هاي قرآني وزارت ارشاد هستند و در واقع، با اين ابراز اميدواري خود كوشيده اند مسئولان امر را، به فعاليت بيشتر تحريك كنند. هرچند كه اين خواسته ايشان، از طريق كنايي مطرح شده است.

ادامه "دغدغه هاي ارزشمند يك رئيس جمهور" »

«خاك سفيد» عرصه سياست

چند سال پيش، تهراني ها، محله اي را در منطقه تهران پارس مي شناختند كه به «خاك سفيد» معروف بود. محله اي امن براي قاچاقچيان مواد مخدر، زنان بدكار و حتي جاسوسان كشورهاي بيگانه بين همه مشهور بود كه نيروي انتظامي، چندبار سعي كرده تا اين منطقه را پاك سازي كند اما موفق نشده است. حتي عده اي مي گفتند كه ورود ماموران نيروي انتظامي به اين محله، ممنوع شده است.
با اين حال، تمام ساكنان «جزيره» هم، خلافكار نبودند. تعداد زيادي از شهروندان درستكار، ميان آنان وجود داشت كه هم از افسار گسيختگي اين بزهكاران به تنگ آمده بودند و هم، به دلايلي، توانايي نقل مكان از اين محله را نداشتند.
سرانجام، نيروي انتظامي عزم خود را جزم كرد و در اقدامي ضربتي و استادانه، نه تنها «جزيره» را جمع كرد بلكه، با تعيين محل هايي براي اسكان ساكنان درستكار اين محله، آنان را از شر خلافكاران نجات داد.
¤ ¤ ¤
امروز، عرصه سياست ما هم، گرفتار «خاك سفيد»ي ديگر است. يك حزب سياسي، كه با رانت هاي اطلاعاتي، اقتصادي و سياسي زنده است، به «جزيره»اي در عرصه سياست تبديل شده است. يك حزب پرمدعا، كه اعضاي افراطي و غوغازيست آن، چنان زمام امور را به دست گرفته اند كه هيچ عضو معتدل و مستقلي، جرات نكند به آنان، كوچكترين انتقادي كند. تندرواني كه ندادن اجازه صحبت به مخالفان خود را، حق مسلم خويش مي دانند.

ادامه "«خاك سفيد» عرصه سياست" »

بازتاب مقاله «دغدغه هاي ارزشمند يك رييس جمهور»

مقاله «دغدغه های ارزشمند يك رييس جمهور» در سايت «امروز»، متعلق به دار و دسته سعيد حجاريان، اينگونه بازتاب داشت:

شوخي رئيس جمهور

انتقاد خاتمي از محافل غير پاسخ‌گويي كه قانون اساسي را نقض مي‌كنند در مراسم نمايشگاه قرآن، همچنان واكنش مخالفان اصلاحات رادر پي دارد. روزنامه كيهان در آخرين نوع از اين واكنش‌ها احتمال داد كه شايد رئيس جمهور در بيان اين مطالب شوخي كرده باشد.

پديده دانشجويان «منتقد»

نگاهي به تجمع اخير دانشجويان بسيجي در دانشگاه تهران

روز سه شنبه، 28/8/81، بيش از پنج هزار نفر از دانشجويان بسيجي، با شركت در تجمعي پرشور، آمادگي خود را براي اجراي فرامين رهبري اعلام كردند. اين تجمع، كه «انتظار محرم» نام داشت، در واقع به عنوان اعتراض آنان نسبت به تحركات مافياي قدرت و ثروت و آشوب طلبي هاي آنان در محيطهاي دانشگاهي، برگزار شد.
حضور گسترده دانشجويان در اين تجمع، در ميان همه تجمع هايي كه در دو هفته اخير برگزار شده است، بي سابقه بود. چرا كه از نظر تعداد دانشجويان شركت كننده در تجمعات دانشجويي، بعد از اين تجمع، تجمع دانشگاه صنعتي شريف (دو شنبه 27/8/81) قرار داشت كه با حضور تقريبا سه هزار دانشجو برگزار شد. هر چند كه آن تجمع هم، به كمك تعطيلي رسمي كلاس ها توسط بعضي مسؤولان دانشگاه ها، و در اختيار گذاشتن امكانات حمل و نقل گسترده به انجمن هاي اسلامي، به اين تعداد رسيد. ضمن اينكه دست كم هزار نفر از اين حدود سه هزار نفر دانشجو، كساني بودند كه به عنوان «منتقد» حضور يافته بودند.

ادامه "پديده دانشجويان «منتقد»" »

علي لاريجاني: مردی برای همه فصول

یک استاد فلسفه دانشگاه تهران، مغضوب ترین چهره جناح منتقدان دولت در ایران است. اصلاح طلبان، بیش از همه منتقدان خود، از او واهمه دارند. حتی علی اکبر هاشمی رفسنجانی، پر نفوذترین سیاستمدار ایرانی، به اندازه او دشمن ندارد.
در تمام تجمعات اعتراض آمیز دانشجویی شعارهایی علیه او شنیده می شود. تمام حرکات سازمان تحت امر او زیر ذره بین اصلاح طلبان است. کوچکترین تحرک این سازمان، با تندترین و درشت ترین تیترهای روزنامه اصلاح طلب مواجه می شود. تیترهایی که علیه علی جنتی، دبیر شورای نگهبان قانون اساسی هم، منتشر نشده است. با این حال قدرت واقعی او از سید محمد خاتمی، رییس جمهور اصلاح طلب ایران، بیشتر است.
مخالفان او، وی را به سیلویو برلونسکی، نخست وزیر و غول رسانه ای ایتالیا، و پنجمین مرد ثروتمند این کشور شبیه می دانند. اما علی لاریجانی تفاوتهای بسیاری با برلونسکی دارد.
او دارای درجه دکترا در رشته فلسفه است. همانگونه که محتوای بیشتر سخنرانی های او مسائل فلسفی هر حوزه است. لاریجانی استاد فلسفه دانشگاه تهران بوده است. کمی پیش از آن، او شاگرد و داماد مهمترین ایدئولوگ جمهوری اسلامی ایران، آیت الله شهید مرتضی مطهری، بوده است. کسی که رهبر فعلی ایران، آیت الله سید علی خامنه ای، افکار او را مبنای جمهوری اسلامی ایران معرفی کرده است.

ادامه "علي لاريجاني: مردی برای همه فصول" »

۳۰ آبان ۱۳۸۳

داستان كوتاه «چشمان خسته»

مرد خودش را روي زمين ول كرد؛ طاقباز. چشمهايش را بست: چقدر خسته شده بود! چهرة ناظر فني مجله دوباره در يادش آمد. ناسزا بارش كرد. مدير مسئول پوست سر هر دويشان را مي‎كند. هم اين سردبيري كه خير سرش ناظر فني معرفي كرده بود و هم آن ناظر فني‎اي كه آن بلا را سر اين شماره مجله آورده بود.
چقدر براي معرفي ناظر فني مايه گذاشته بود تا مديرمسئول قبولش كند! آن وقت اين جوري حق‎شناسي كرده بود. مطمئن بود فروش مجله نصف مي‎شود. با اين روي جلد بد رنگ، چه كسي رغبت مي‎كرد آن را از روي دكه بر دارد و داخلش را نگاه كند؟
دوباره ناسزا گفت. اين چه ناظر فني‎اي بود كه حتي تا آمدن پيش او هم، نفهميده بود رنگ زمينه جلد خراب شده؟ لااقل يك آدم خوش انصاف هم در چاپخانه پيدا نشده بود كه دلش بسوزد و بيايد از او سؤال كند كه مطمئن است رنگها درست اند يا نه. مجله چاپ شده بود و رفته بود براي صحافي كه ناظر فني، با آن لبخند گندة مسخره روي صورتش، آمده بود و آن را گذاشته بود روي ميز مرد. مرد اول فكر كرده بود ناظر فني شوخي اش گرفته و داده يكي از روي جلدها را كه خراب شده صحافي كنند. اما وقتي فهميده بود ناظر فني اصلا نمي‎فهمد چه دسته‎گلي به آب داده، داغ كرده بود. جوانك كور رنگ بود، و بعدِ سي سال زندگي نفهميده بود. آن وقت، خير سرش، ناظر فني هم شده بود!
مرد دستهايش را روي صورتش گذاشت و نفس عميقي را كه كشيده بود، محكم بيرون داد. هيچ كاري از دستش برنمي‎آمد. بايستي بي‎خيال مي‎شد. كار از كار گذشته بود و آنچه نبايد اتفاق مي‎افتاد، اتفاق افتاده بود. مگر معجزه‎اي مي‎شد، و كمتر ضرر مي‎دادند.
خانه ساكت ساكت بود. يك بعدازظهر نسبتا گرم بهاري بود. صداي پچ پچ زنهاي همسايه، كه حتما داشتند مثل هميشه سبزي پاك مي‎كردند، و جيغ و فرياد بچه ‎هايشان موقع بازي، از پنجره‎ها هجوم مي‎آورد داخل. انگار زمان از حركت ايستاده بود.
فرصت نمي‎كرد بخوابد. بايستي دوباره براي شام مي‎رفت خانه مادر زنش. زن و بچه‎هايش دو شب بود كه آنجا بودند. خودش هم آمده بود تا دوشي بگيرد و مقداري از كارهايش را بردارد و ببرد آنجا. وقتي يك شماره مجله زيرچاپ مي‎رفت، چند روزي فرصت داشت تا كارهاي خودش را سر و سامان بدهد. بعد دوباره روز از نو و روزي از نو. هرچند كاش هيچ وقت اين شماره زير چاپ نمي‎رفت.
فكر و خيال را ول كرد. آن قدر فرصت داشت كه يك چرت كوتاه بزند و بعد دوش بگيرد. فعلا حوصله دوش گرفتن هم نداشت. دوست مي داشت همين جور دراز بكشد و بگذارد فكرهاي مزاحم، راهشان را بگيرند و از مغزش بروند. با خودش فكر كرد پنكه را بياورد و روشنش كند و جلوِ بادش دراز بكشد. تركيب سكوت خانه و صداي پنكه و زمزمه همسايه‎ها، برايش دلچسب بود.
با سنگيني بلند شد و رفت و پنكه را از كمد داخل اتاق بيرون آورد و گذاشتش گوشه هال، كنار پشتي‎ها. پارچة دور پنكه را، كه زنش آن را با وسواس پيچيده بود، باز كرد و كنار پنكه انداخت. نزديك ترين پريز برق، بي‎مصرف، پشت پشتي جا خوش كرده بود. پشتي را كنار گذاشت و دو شاخه پنكه را به برق زد. پنكه روشن نشد. دكمه‎هايش را فشار داد، اما پنكه كار نكرد.
كمي صبر كرد. خبري نبود. حالش گرفته شد. به پنكه ناسزا گفت. با خودش گفت شايد پريز برق ندارد. دست دراز كرد و فاز‎متر را از كشوِ ميز تلويزيون درآورد. اما چراغ فازمتر روشن شد. نمي‎دانست كه چراغ فازمتر، با هر ولتاژي، روشن مي‎شود. نفهميد كه برق آن قسمت، مشكل دارد. چراغ روشن فازمتر را كه ديد، با خودش نتيجه گرفت كه پنكه خراب است. فازمتر را گوشه‎اي پرت كرد و به پشتي تكيه داد. سرش را روي پشتي گذاشت و گذاشت اعصابش كمي آرام شود.
مي‎دانست زنش كه به خانه بيايد، براي اين شلوغي‎ها، سرو صدا راه مي‎اندازد.
صداي قر و قر موتور يخچال، حواسش را به خود جلب كرد: به جاي چرت زدن، مي‎توانست چيزي بخورد. در اين هوا، هندوانة خنك مي‎چسبيد.
بلند شد و لخ لخ كنان، رفت داخل آشپزخانه. حوصله نداشت پاهايش را روي زمين نكشد. موتور يخچال همين طور سروصدا مي‎كرد. بدنه يخچال هم، بفهمي نفهمي مي‎لرزيد. مدتها بود كه زنش گفته بود پايه‎هاي يخچال را تنظيم كند تا اين جور لق نخورد؛ اما او فرصت نكرده بود. با خودش گفت، همين جمعه، درستش مي‎كند.
در يخچال را باز كرد. چراغ داخل يخچال روشن شد. سرش را جلو برد. يكدفعه بوي ماندگي و تعفن هجوم آورد طرفش. سرش را با اشمئزاز عقب كشيد. زود نفسش را بيرون داد و درِ يخچال را بست. در دهانش، طعم تلخي را حس مي‎كرد.
بد دهني كرد: به يخچال و زنش ناسزا گفت. از دست هردويشان عصباني بود. هم يخچالي كه معلوم بود چند روز بود موتورش كار نكرده، و هم زني كه تا فرصتي گير مي‎آورد به خانه مادرش مي‎رفت.
نمي‎شد يخچال را همين طوري ول كند. يخچال را از برق كشيد. يك كيسه زباله بزرگ پيدا كرد و هرچه را داخل يخچال بود توي كيسه زباله ريخت و زود سرش را گره زد.
نفسش را، كه حبس كرده بود، بيرون داد. عرق كرده بود. پنجره آشپزخانه را تا آخر باز كرد. درِ يخچال را هم بازگذاشت تا بوي گندش برود. كيسه زباله را گذاشت دم در، و دستهايش را، چند بار شست. احساس مي كرد دستهايش بو گرفته. يك لحظه از ذهنش گذشت: «پس چرا موتور يخچال كار مي‎كرد و چراغ داخلش روشن شد؟» محل نگذاشت. ديگر بايد حتما دوش مي‎گرفت. انگار همه لباسهايش بوي تعفن گرفته بود.
صاف رفت داخل حمام. همه لباسهايش را درآورد و بين لباسهاي كثيف گذاشت. شيرآب سرد و گرم دوش را تنظيم كرد. دستش را زير آب گرفت. هماني بود كه مي‎خواست: آب ولرم؛ بفهمي نفهمي گرم. بدنش به اين دما عادت داشت. رفت زير دوش و چشمهايش را بست. گذاشت آب از ميان موهايش راه باز كند و روي صورتش ليز بخورد و بر تنش بريزد. اين حالت را دوست مي داشت.
يك لحظه پشتش لرزيد. احساس كرد آب سرد شده است. شير آب گرم را بيشتر باز كرد. با خودش گفت: «نكند شوفاز خانه هم خراب شده؟» نمي‎دانست دماي آب تغييري نكرده است.
حوله را از جارختي برداشت و دور بدنش پيچيد و از حمام بيرون آمد. حالش خيلي بهتر شده بود. ديگر گرماي هوا را احساس نمي‎كرد.
به سرش زد كه بنشيند و ويراستاري كتابش را تمام كند. وقت بهتري پيدا نمي‎كرد. مزاحمي هم كه در خانه نبود. به خانه مادر زنش زنگ زد و به زنش گفت كه ديرتر مي‎آيد. زن، طبق معمول، با كمي غرولند راضي شد. قرار شد برايش شام نگه دارند.
نفهميد كي هوا تاريك شد. داشت ساعت ده شب مي‎شد. دير شده بود. اگر زودتر راه نمي‎افتاد، يك قشقرق هم در خانه مادرزنش در انتظارش بود. نمازش را گذاشت تا خانه مادر زنش بخواند. سرسري كاغذهايش را جمع و جور كرد، و لباس پوشيد.
ماشين چند تا استارت خورد تا روشن شد. اين هم مي‎خواست ادا دربياورد!
وسط هفته بود. خيابانها خلوت بودند اما تا خانه مادرزنش هم، مسافت كمي نبود. مي بايست تا حاشيه شهر مي‎رفت. راديو را روشن كرد. اما صداي گوينده، در سروصداي موتور ماشين گم شد. صداي راديو را تا ته بلند كرد. ترانه پخش مي‎كرد. داخل ماشين، تركيب عجيبي شده بود از صداي زور زدن موتور و خش خش راديو و چهچة خواننده. از وضع خودش خنده‎اش گرفت. همه زندگي اش همين بود. اصلا خيلي بدبخت بود! اما ناراحت نشد. سرحال بود. خودش هم رفت وسط شلوغي: شروع كرد به سوت زدن. بالاخره كار ويراستاري كتاب را تمام كرده بود. سر مجله هم يك بلايي مي آمد. مگر شماره هاي قبل چقدر فروش داشتند كه حالا بخواهد نصف هم بشود؟! بيچاره ناظر فني، كه آن قدر سرش داد و بيداد كرده بود! آن بنده خدا، از كجا مي بايست مي فهميد كه رنگ جلد خراب شده؟! براي هر كس ديگري هم كه مشكل او را داشت، اين اتفاق مي افتاد. آدم كور رنگ كه نمي فهمد چه بلايي سر رنگها آمده. وقتي آدم نمي داند چشمهايش دارند اشتباه مي كنند، وقتي كه حسهايش درست كار نمي كنند، از كجا بايد بفهمد كه دور و برش چه مي گذرد؟! مگر خودش هم، وقتي صداي موتور يخچال را شنيده بود، فكر نكرده بود كه يخچال دارد كار مي كند؟ از كجا بايستي مي فهميد كه يخچال خراب شده؟ اصلا شايد پنكه هم سالم بود و او اشتباه كرده بود. شايد پريز خراب بود؛ شايد مشكل از دو شاخه بود؛ شايد فازمتر اشكال داشت؛ اصلا شايد ....
يكدفعه متوجه شد كه دارد تقاطع خيابان مادر زنش را رد مي‎كند. زود راهنماي چپ را زد. نشانه سبز چراغ راهنما، در داخل ماشين، روشن شد. اما نفهميد كه چراغ راهنماي عقب، روشن نشده. آينه بغل را نگاه كرد. كاميون بغل دستش را نديد. زود پيچيد.
صداي بوق بلند كاميون را شنيد. تند روي ترمز زد. صداي ترمز شديد كاميون را هم شنيد. بعد چيزي نشنيد. دماغه كاميون را ديد كه آرام آرام جلو آمد و به ماشينش خورد. كاپوت، به نرمي جلوِ چشمش جمع شد. سر ماشين كج شد. فهميد كه سرش آهسته آهسته به چپ رفت و به شيشة در خورد. حتي خرد شدن شيشه و پخش شدن تكه‎هاي ريز رنگي اش را ديد.
گرماي خوني كه بر سر و صورتش مي‎ريخت، برايش لذت بخش بود.
نفهميد راننده كاميون كي پياده شد. از اينكه راننده به راهنما توجه نكرده بود، عصباني نبود. ديد كه راننده زور مي‎زند تا در ماشين را باز كند. مي‎دانست كه نمي‎تواند. در، كاملا پيچيده بود و تغيير شكل داده بود. خواست به راننده كاميون بگويد اين قدر خودش را بيخود خسته نكند. نتوانست. از بالا و پايين پريدن‎هاي راننده، خنده‎اش گرفت. لبخند زد. حالت لبهايش خيلي كج و كوله بود. خسته بود. خيلي خسته بود. ناظر فني هنوز نفهميده بود رنگ روي جلد خراب شده؛ چراغ فازمتر روشن بود اما پنكه كار نمي‎كرد؛ يخچال صدا مي‎داد اما خراب شده بود ؛ شوفاژخانه سالم بود اما آب، گرم و سرد مي‎شد؛ زنش باز غرولند مي‎كرد ؛ در آينه بغل، خبري نبود؛ نشانه سبز چراغ راهنما روشن بود؛ زنش از آشفتگي وضع خانه عصباني بود....
چشمهايش را بست. خوابش مي‎آمد.

سنت، در مسير يک ستاره سرگردان | نگاهي به فلسفه و سياست در رمان «خانه پترو داوا»

«خانه پترو داوا» روايتي نو از سرگذشت بشر در ابتداي قرن بيستم است. داستان زندگي استلّا (ستاره)، دختري کوه ‌نشين که با شروع قرن بيستم به دنيا آمده است، نمادي از زندگي بشر در شروع اين قرن پرآشوب است.
مادر استلّا، دختري بوده است که کولي‌ها، ازدواج او را با يک شاه‌زاده پيش‌گويي کرده بوده ‌اند. اما سرنوشت چنين مقدر مي ‌کند که مادر استلّا، روکسانا روکا، با معلم دهکده ازدواج کند.
روکسانا در انتهاي روزگاري زندگي مي ‌کند که ازدواج با شاه‌زادگان، نهايت سعادت هر دختري است. اما معلم بيست ساله دهکده، يک شاه‌زاده نيست. او به کوهستان تعلق ندارد و تنها براي اين مأموريت آمده که جامعه سنتي روستاي پترو داوا را، «مدرن» کند:
«من از جانب پادشاه به اين‌جا آمده ‌ام که روح فرزندان و حتي بزرگ‌سالان شما را، با فروغ حقايق روشن کنم و به شما خواندن و نوشتن بياموزم.» (صفحه ١٠)
ورود مدرنيسم به جامعه سنتي، قرين ترديدها و ابهام‌هاي زيادي است. روکسانا سخت مردد است. روحيات او و خلق و خوي معلم دهکده نامتجانس ‌اند. هر چند معلم دهکده، چون مردان پترو داوا لباس مي ‌پوشد و غذا مي ‌خورد.
سرانجام روکسانا در پي اصرارهاي معلم دهکده راضي مي ‌شود، اما تنها پيش ‌شرط او براي اين آميختگي، «وفاداري» است.
بي ‌وفايي مدرنيسم نسبت به سنت‌ها، زود آشکار مي ‌شود؛ معلم دهکده فريفته زن يهودي شوهرداري مي ‌شود. «روزا موندا» (موندا يعني پول)، زن مسافرخانه ‌داري است که بسياري از مردان ساکن مسافرخانه «پول طلا» را، با طعم گناه آشنا کرده است. اما علت اصلي بي‌ وفايي مدرنيسم نسبت به سنت، پيوند گناه‌ آلود مدرنيسم با سرمايه ‌داري يهودي است:
«حيم (شوهر روزا)، خودش مثل همه يهوديان، هميشه براي تجارت در سفر است. اين قوم در اين دنيا يک وطن بيشتر ندارند؛ وطني گرد و کوچک. آن‌قدر کوچک که بتوانند در جيب جايش دهند؛ و آن پول است. آن‌ها همه چيز را قرباني وطن‌شان مي ‌کنند. ولي ما اين وطن را «چشم شيطان» مي ‌ناميم.» (صفحه‌ي ٥٦)
اسب‌ها، زنبورها و طبيعت پترو داوا، همه مجريان عدالت خداوند هستند. معلم دهکده، به خاطر اين خيانت، بي‌رحمانه مجازات مي ‌شود. اسب‌هاي تربيت شده توسط خود او، با شکستن سورتمه، وي را پنج کيلومتر بر زمين مي ‌کشند و عدالت الهي را اجرا مي ‌کنند.
بدين‌گونه، هماي سعادت از زندگي روکسانا پرمي ‌کشد و پيوند گناه‌ آلود مدرنيسم و سرمايه ‌داري يهودي، زندگي او را براي هميشه نابود مي ‌کند.
اما چرخ زندگي از حرکت باز‌نمي ‌ايستد. استلّا، دختر قرن بيستمي، بايد زندگاني نويي را آغاز کند. اولين حضور استلّا در مجلس عمومي رقص، با ورود روماني به جنگ اول جهاني (١٩١٦) هم‌زمان مي ‌شود. جنگي که آغاز آن، به مضحکي پايانش است:
«هيچ موجبي براي جنگ نه با آلماني‌ها، و نه با فرانسويان، در دست نداريم.[...] گويا دولت براي تعيين دشمنان ما يک بار قرعه ‌کشي کرده و قرعه سفيد در آمده است. ولي چون لازم بوده که ما هم وارد جنگ شويم، بناي کار را بر بازي شير يا خط گذارده‌ اند. زيرا جنگ جهاني است و همه ملت‌هاي روي زمين، اعم از کوچک و بزرگ، ناگزيرند در آن شرکت کنند.»
جنگ، پيش‌گويي کولي‌ها را محقق مي ‌کند. استلّا با ژنرال روسي سي ساله‌اي، که شاه‌زاده هم هست، ازدواج مي ‌کند. اما خيلي زود، خوش‌بختي ‌اش پايان مي ‌پذيرد.
در روسيه، انقلاب بلشويکي (١٩١٧) رخ مي ‌دهد و شاه‌زاده و شاه‌زاده ‌خانم، در ابتداي سفر ماه عسل خود، گرفتار انقلابيون درنده و بي‌رحم مي ‌شوند. استلّا با دليري غريزي خود، شوهر زخمي ‌اش را از مهلکه بيرون مي‌ برد و قهرمان ملي روماني مي ‌شود. هر چند، شاه‌زاه زخمي جان به در نمي ‌برد و مي ‌ميرد. اين‌بار بلشويک‌ها هستند که سعادت را، از زندگي بشر قرن بيستمي مي ‌گيرند.
«اگر به حرف اسب‌ها گوش کرده بودم، پرنس زخمي نمي ‌شد. اسب‌هاي من انقلاب روسيه را حدس زدند، و اين فاجعه را، که براي بشريت از توفان نوح وحشتناک‌تر است، به من خبر دادند.» (صفحه ١٤٩)
استلّا، شاه‌زاده ‌خانم ناکام و بيوه، نوزده ساله است که جنگ پايان مي ‌يابد. روماني عنوان «روماني کبير» را پيدا مي ‌کند؛ اما تمام دارايي‌هايش، به يغماي آمريکاييان مي ‌رود. پاياني که مضحک‌تر از آغاز آن است:
«هيأت نمايندگي روماني در [کنفرانس] ورساي حضور داشت. اعضاي آن را منحصراً مديران بازرگاني خارجي آمريکا تشکيل مي ‌دادند. آن‌ها با ابراز احساسات و کف ‌زدن‌هاي ممتد، نه تنها مفاد تعهدنامه را پذيرفتند، بل‌که مضافاً اعلام داشتند که تصوير پرزيدنت ويلسون[رئيس جمهور وقت امريکا] زينت‌بخش همه کتاب‌هاي درسي خواهد شد، مجسمه ‌اش در همه شهرهاي روماني نصب خواهد شد، و هر خياباني که پياده‌ رو آن بيش از يک متر عرض داشته باشد، خيابان «پرزيدنت ويلسون» نام‌گذاري خواهد شد.» (صفحه ١٦٧)
استلّا به دعوت مادر شوهرش، از پترو داوا خارج مي ‌شود و پا به محافل اشراف و اعيان اروپا مي ‌گذارد؛ او ديگر ستاره مجلس ‌هاست، تا اين‌که عاشق مي ‌شود. فطرت استلّا، نادانسته او را دل‌بسته يک کشيش مي ‌کند. گويي روح بشر قرن بيستم، سرخورده از اين همه سختي و ناکامي، به دامان خداوند پناه مي ‌برد:
«اگر هر آيينه استلّا به کلي از دست نرفته باشد، مردي را که دوست دارد، يقيناً و واقعاً خداست که به روي زمين آمده است. [...] زن پترو داوا، زن پيش ‌پاافتاده و بي ‌ارزشي نيست.» (صفحه ١٩١)
اما خداي آيين مسيحيت، قادر به ارضاي عطش بشر قرن بيستم نيست؛ کشيش اجازه ندارد ازدواج کند. استلّا، تنها راه فرار از اين شکست عشقي را در بازگشت به پترو داوا مي ‌بيند:
«هر انساني زندگي را بايد به همان شيوه سر کند که پدران و نياکانش، نسل‌ها پيش از وي سر کرده ‌اند. تنها در اين صورت است که زندگي به درد مي ‌خورد و شايسته دوام يافتن است.» (صفحه ٢١٣)
استلّاي قرن بيستمي، تصميم مي ‌گيرد به «سنت» بازگردد، شايد که قرار پيدا کند. اما باز هم مرتکب اشتباهي مي ‌شود که مادرش روکسانا انجام داد.
استلّا در راه بازگشت، با افسر جواني آشنا مي ‌شود که مي‌خواهد ارتش را براي هميشه ترک کند. او در دوره افسري، بهترين افسرهاي رده‌ خود بوده؛ اما حالا تصميم گرفته است که زندگي ‌اي «با سرعت پاي آدمي» را آغاز کند.
او هم، چون استلّا، از مدرنيسم فرار مي ‌کند. اما جنس فرارش، از نوعي ديگر است. استلّا به اين افسر جوان دل مي ‌بندد و با اين کار، اشتباهي بزرگ مرتکب مي ‌شود. استلّا نمي ‌فهمد که فرار آن دو از مدرنيسم، از دو گونه جدا از هم است. پيوند با ناهم‌جنس، همان بلايي را بر سر او مي ‌آورد که برسر مادرش روکسانا آمده بود.
افسر جوان، که از ابتدا خونش عفوني بوده، ديوانه مي ‌شود. زنبورها عفونت مغز او را مي ‌فهمند و سراپايش را مي ‌گزند. شوهر جديد استلّا، ديوانه مي ‌شود و ديگر هيچ کس را نمي ‌شناسد. گويا ديوانگي او، نمادي از مرض پنهان افکار پست ‌مدرنيستي است که به تباهي او مي ‌انجامد. پيوند سنت و پست ‌مدرنيسم اين‌بار هم از هم مي ‌گسلد.
اما اينک سنت زخم خورده است. فرزند به دنيا نيامده‌ استلّا، به بيماري پدر دچار است. پزشکان تصميم مي ‌گيرند که جنين را سقط کنند؛ اما استلّا باشکوه‌ترين تابوت و آرامگاه را براي فرزند خود مهيا مي ‌کند:
«دومينتزا (شاه‌زاده) استلّا عريان شد. خود را در رودخانه افکند و برخلاف جريان شروع به شنا نمود.[...] در محلي که نامش تونچه است و در آن‌جا آب، مثل آب داخل ديگ، مي ‌جوشد.[...] دومينتزا و رودخانه با نيروي برابر نبرد مي ‌کردند. هيچ يک از آن دو بر ديگري برتري نداشت. هر دو با هم مساوي بودند...» (صفحه ٣٣٣)

موخره:
خانه پترو داوا/ کنستان ويرژيل گئورگيو (١٩١٦-١٩٩٢)/ ترجمه حسن اروندي/ انتشارات اميرکبير/ چاپ دوم با ويرايش جديد: تهران، ١٣٨١/ ١٥٠٠ نسخه/ ٣٣٦ صفحه/ دوهزار تومان.
ديگر آثار نويسنده: محمد (صلي الله عليه و آله)، پيامبري که از نو بايد شناخت/ دومين شانس/ ساعت ٢٥/ و...

هنرمندان سياستمدار

رونالد ريگان (Ronald Reagan) مشهورترين بازیگری است که سياستمدار شد.
او در فاصله دهه 1930 تا 1950 در 50 فيلم نقش آفريني کرد اما دوره زندگي سياسي وي از هنگامي شروع شد که در انتخابات فرمانداري ايالت کاليفرنيا، ابتدا در سال 1966 و مجددا در سال 1970، پيروز شد.
او جيمي کارتر را، در انتخابات رياست جمهوري 1980 شکست داد. چهار سال بعد اين پيروزي با فاصله اي زياد تکرار شد.
ریگان در سال 1981 از حمله اي تروريستي جان سالم به در برد. در سال 1985 به خاطر سرطان روده تحت عمل جراحی قرار گرفت. دو سال بعد نيز به خاطر سرطان پوست و پروستات عمل شد و زنده ماند.
اما در سالهاي اخير، بیماری آلزایمر، روز به روز، او را ضعیفتر می کند و هم اکنون دور از انظار عمومي زندگي مي کند.

اما جري اسپرينگر(Ronald Reagan) مسیر مخالف را طی کرد. او تنها پس از فعاليت سياسي تبديل به يک ميزبان موفق تلويزيوني شد.
او فعاليت سياسي خود را با کار براي رابرت کندي در رقابتهاي انتخاباتي رياست جمهوري وي در 1968 آغاز کرد. سپس در سال 1977به عنوان شهردار شهر سينسيناتي با بالاترين راي در طول تاريخ اين شهر انتخاب شد .
او در 1982 مبارزه ناموفقي را براي فرمانداري ايالت اوهايو انجام داد.پس از آن او به يک ارائه کننده اخبار بسيار مورد احترام و اخيرا ميزبان شوي جري اسپرينگر تبديل شد.
او اخیرا برای عهده داری نمایندگی مجلس سنا فکر می کرد اما مخالف چنین انتخابی تصمیم گرفت. چرا که او گفت نمی تواند این کار را از شوی تلویزیونی اش جدا کند.

کلینت ایست وود(Clint Eastwood)، مرد سنگی هالیوود، به خاطر بازی در نقشهای بی احساس در فیلمهای غارت کثیف و وسترنهای ایتالیایی مانند خوب، بد، زشت مشهور است.
اما دور از هالیوود، او فرد موفقی است. او شهردار شهر کارمل (Carmel) ایالت کالیفرنیا است. اگرچه این شغل، در سیاست مقام بالنسبه کم اهمیتی است.
ایست وود، مرد بومی کالیفرنیا، منطقه کارمل را هنگامی کشف کرد که چند مایل دورتر، در شمال، هنگام جنگ کره، در دژ نظامی ارد مامور بود و بعدا آن را خانه خود ساخت.
در سال 1986 میلادی، ایست وود تصمیم گرفت تا ساختمانی کوچک را در پایین دست شهر کوچک کارمل بسازد اما دیوان سالاری دولتی حاکم بر این شهر کوچک مانع این کار شد.
بدین گونه او با کسب 72 درصد آرا، به عنوان شهردار انتخاب شد. او این موقعیت را، دو سال حفظ کرد و در طی این مدت، یک توفقگاه خودروهای جهانگردان و قسمتی ویژه ای بر ای کودکان در کتابخانه شهر ساخت. همچنین ماموریت تاریخی پرورشگاه گله را نجات داد.
سانی بونو (Sonny Bono)، خواننده و شخصیت تلویزیونی، که در دهه 1960 و 1970 از موفقیت برخوردا بود، در سال 1988، به عنوان شهردار پالم اسپرینگز () ایالت کالیفرنیا وارد عرصه سیاست شد.
او انتخابات را با بالاترین اختلاف در تاریخ این شهر برد و خواست که ترکیبی از غرور شهری و جوان سازی اقتصادی را در این منطقه به وجود آورد.
او در سال 1944، به نمایندگی از ناحیه 44 کالیفرنیا، وارد کنگره شد و دیدگاههای مهمی را درباره جرم، محیط زیست و قانون سرگرمی مطرح کرد.
در سال 1977، در پاسخ به مرگ شاهزاده دیانای انگلیسی، قانون حمایت از تجاوز به حریم خصوصی را مطرح کرد به گونه ای که آزار روزنامه های فضول را یک خلاف مجرمانه فدرال محسوب می کرد.
اما او سال بعد، طی حادثه ای هنگام اسکی، مرد.
همسر چهارم او، ماری بونو، با شکست رالف وایت (Ralph Waite) بازیگر نقش «جان والتون»، صندلی او را تصاحب کرد.
جسی ونچورا (Jesse Ventura)، سیاستمدار دیگری است که بال دیگر بازیگری، یعنی کشتی حرفه ای، وارد این عرصه شد. اگرچه او در بخشهایی از فیلمهایی مانند شکارچی(Predator) و مرد دونده (The Running Man) نقش آفرینی کرده بود. در هردوی این فیلمها، آرنولد شوارزینگر(Arnold Swarzenegger) هم بازی کرده بود.
او در سال 1988، با پیروزی شگفت انگیزی به عنوان فرماندار ایالت مینسوتا، از حزب اصلاح انتخاب شد و با صراحت از تنفس هوای تازه سخن گفت.
اما واقعیتها شروع به گزیدن کرد و مقبولیت او شروع به کاهش نمود. سرانجام او تصمیم گرفت در سال 2002 دوباره نامزد نشود.
در انگلستان، گلندا جکسون (Glenda Jackson)، برنده دو جایزه اسکار و بازیگر فیلمهای زنان عاشق(Women In Love) و الیزابت آر(Elizabeth R)، در ابتدای دهه نود از صحنه خداحافظی کرد.
او در سال 1992، انتخابات را با عنوان عضو مجلس حزب کارگر، برد. او می گفت که دارایی یک نفر بی نهایت وابسته است به محدوده کار انتظام یافته دیگری.
هنگامی که حزب کارگر، در سال 1997 قدرت را به دست آورد او وزیر راه و ترابری شد.
از آن زمان او صدای چپها در مخالفت با جنگ در عراق شده است.

درباره آبان ۱۳۸۳

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به ترديد راهي به دانايي در آبان ۱۳۸۳ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی خرداد 1383 می باشد.

آرشیو بعدی بهمن 1383 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.