صفحه اصلی

fiction آرشیو

۳۰ آبان ۱۳۸۳

داستان كوتاه «چشمان خسته»

مرد خودش را روي زمين ول كرد؛ طاقباز. چشمهايش را بست: چقدر خسته شده بود! چهرة ناظر فني مجله دوباره در يادش آمد. ناسزا بارش كرد. مدير مسئول پوست سر هر دويشان را مي‎كند. هم اين سردبيري كه خير سرش ناظر فني معرفي كرده بود و هم آن ناظر فني‎اي كه آن بلا را سر اين شماره مجله آورده بود.
چقدر براي معرفي ناظر فني مايه گذاشته بود تا مديرمسئول قبولش كند! آن وقت اين جوري حق‎شناسي كرده بود. مطمئن بود فروش مجله نصف مي‎شود. با اين روي جلد بد رنگ، چه كسي رغبت مي‎كرد آن را از روي دكه بر دارد و داخلش را نگاه كند؟
دوباره ناسزا گفت. اين چه ناظر فني‎اي بود كه حتي تا آمدن پيش او هم، نفهميده بود رنگ زمينه جلد خراب شده؟ لااقل يك آدم خوش انصاف هم در چاپخانه پيدا نشده بود كه دلش بسوزد و بيايد از او سؤال كند كه مطمئن است رنگها درست اند يا نه. مجله چاپ شده بود و رفته بود براي صحافي كه ناظر فني، با آن لبخند گندة مسخره روي صورتش، آمده بود و آن را گذاشته بود روي ميز مرد. مرد اول فكر كرده بود ناظر فني شوخي اش گرفته و داده يكي از روي جلدها را كه خراب شده صحافي كنند. اما وقتي فهميده بود ناظر فني اصلا نمي‎فهمد چه دسته‎گلي به آب داده، داغ كرده بود. جوانك كور رنگ بود، و بعدِ سي سال زندگي نفهميده بود. آن وقت، خير سرش، ناظر فني هم شده بود!
مرد دستهايش را روي صورتش گذاشت و نفس عميقي را كه كشيده بود، محكم بيرون داد. هيچ كاري از دستش برنمي‎آمد. بايستي بي‎خيال مي‎شد. كار از كار گذشته بود و آنچه نبايد اتفاق مي‎افتاد، اتفاق افتاده بود. مگر معجزه‎اي مي‎شد، و كمتر ضرر مي‎دادند.
خانه ساكت ساكت بود. يك بعدازظهر نسبتا گرم بهاري بود. صداي پچ پچ زنهاي همسايه، كه حتما داشتند مثل هميشه سبزي پاك مي‎كردند، و جيغ و فرياد بچه ‎هايشان موقع بازي، از پنجره‎ها هجوم مي‎آورد داخل. انگار زمان از حركت ايستاده بود.
فرصت نمي‎كرد بخوابد. بايستي دوباره براي شام مي‎رفت خانه مادر زنش. زن و بچه‎هايش دو شب بود كه آنجا بودند. خودش هم آمده بود تا دوشي بگيرد و مقداري از كارهايش را بردارد و ببرد آنجا. وقتي يك شماره مجله زيرچاپ مي‎رفت، چند روزي فرصت داشت تا كارهاي خودش را سر و سامان بدهد. بعد دوباره روز از نو و روزي از نو. هرچند كاش هيچ وقت اين شماره زير چاپ نمي‎رفت.
فكر و خيال را ول كرد. آن قدر فرصت داشت كه يك چرت كوتاه بزند و بعد دوش بگيرد. فعلا حوصله دوش گرفتن هم نداشت. دوست مي داشت همين جور دراز بكشد و بگذارد فكرهاي مزاحم، راهشان را بگيرند و از مغزش بروند. با خودش فكر كرد پنكه را بياورد و روشنش كند و جلوِ بادش دراز بكشد. تركيب سكوت خانه و صداي پنكه و زمزمه همسايه‎ها، برايش دلچسب بود.
با سنگيني بلند شد و رفت و پنكه را از كمد داخل اتاق بيرون آورد و گذاشتش گوشه هال، كنار پشتي‎ها. پارچة دور پنكه را، كه زنش آن را با وسواس پيچيده بود، باز كرد و كنار پنكه انداخت. نزديك ترين پريز برق، بي‎مصرف، پشت پشتي جا خوش كرده بود. پشتي را كنار گذاشت و دو شاخه پنكه را به برق زد. پنكه روشن نشد. دكمه‎هايش را فشار داد، اما پنكه كار نكرد.
كمي صبر كرد. خبري نبود. حالش گرفته شد. به پنكه ناسزا گفت. با خودش گفت شايد پريز برق ندارد. دست دراز كرد و فاز‎متر را از كشوِ ميز تلويزيون درآورد. اما چراغ فازمتر روشن شد. نمي‎دانست كه چراغ فازمتر، با هر ولتاژي، روشن مي‎شود. نفهميد كه برق آن قسمت، مشكل دارد. چراغ روشن فازمتر را كه ديد، با خودش نتيجه گرفت كه پنكه خراب است. فازمتر را گوشه‎اي پرت كرد و به پشتي تكيه داد. سرش را روي پشتي گذاشت و گذاشت اعصابش كمي آرام شود.
مي‎دانست زنش كه به خانه بيايد، براي اين شلوغي‎ها، سرو صدا راه مي‎اندازد.
صداي قر و قر موتور يخچال، حواسش را به خود جلب كرد: به جاي چرت زدن، مي‎توانست چيزي بخورد. در اين هوا، هندوانة خنك مي‎چسبيد.
بلند شد و لخ لخ كنان، رفت داخل آشپزخانه. حوصله نداشت پاهايش را روي زمين نكشد. موتور يخچال همين طور سروصدا مي‎كرد. بدنه يخچال هم، بفهمي نفهمي مي‎لرزيد. مدتها بود كه زنش گفته بود پايه‎هاي يخچال را تنظيم كند تا اين جور لق نخورد؛ اما او فرصت نكرده بود. با خودش گفت، همين جمعه، درستش مي‎كند.
در يخچال را باز كرد. چراغ داخل يخچال روشن شد. سرش را جلو برد. يكدفعه بوي ماندگي و تعفن هجوم آورد طرفش. سرش را با اشمئزاز عقب كشيد. زود نفسش را بيرون داد و درِ يخچال را بست. در دهانش، طعم تلخي را حس مي‎كرد.
بد دهني كرد: به يخچال و زنش ناسزا گفت. از دست هردويشان عصباني بود. هم يخچالي كه معلوم بود چند روز بود موتورش كار نكرده، و هم زني كه تا فرصتي گير مي‎آورد به خانه مادرش مي‎رفت.
نمي‎شد يخچال را همين طوري ول كند. يخچال را از برق كشيد. يك كيسه زباله بزرگ پيدا كرد و هرچه را داخل يخچال بود توي كيسه زباله ريخت و زود سرش را گره زد.
نفسش را، كه حبس كرده بود، بيرون داد. عرق كرده بود. پنجره آشپزخانه را تا آخر باز كرد. درِ يخچال را هم بازگذاشت تا بوي گندش برود. كيسه زباله را گذاشت دم در، و دستهايش را، چند بار شست. احساس مي كرد دستهايش بو گرفته. يك لحظه از ذهنش گذشت: «پس چرا موتور يخچال كار مي‎كرد و چراغ داخلش روشن شد؟» محل نگذاشت. ديگر بايد حتما دوش مي‎گرفت. انگار همه لباسهايش بوي تعفن گرفته بود.
صاف رفت داخل حمام. همه لباسهايش را درآورد و بين لباسهاي كثيف گذاشت. شيرآب سرد و گرم دوش را تنظيم كرد. دستش را زير آب گرفت. هماني بود كه مي‎خواست: آب ولرم؛ بفهمي نفهمي گرم. بدنش به اين دما عادت داشت. رفت زير دوش و چشمهايش را بست. گذاشت آب از ميان موهايش راه باز كند و روي صورتش ليز بخورد و بر تنش بريزد. اين حالت را دوست مي داشت.
يك لحظه پشتش لرزيد. احساس كرد آب سرد شده است. شير آب گرم را بيشتر باز كرد. با خودش گفت: «نكند شوفاز خانه هم خراب شده؟» نمي‎دانست دماي آب تغييري نكرده است.
حوله را از جارختي برداشت و دور بدنش پيچيد و از حمام بيرون آمد. حالش خيلي بهتر شده بود. ديگر گرماي هوا را احساس نمي‎كرد.
به سرش زد كه بنشيند و ويراستاري كتابش را تمام كند. وقت بهتري پيدا نمي‎كرد. مزاحمي هم كه در خانه نبود. به خانه مادر زنش زنگ زد و به زنش گفت كه ديرتر مي‎آيد. زن، طبق معمول، با كمي غرولند راضي شد. قرار شد برايش شام نگه دارند.
نفهميد كي هوا تاريك شد. داشت ساعت ده شب مي‎شد. دير شده بود. اگر زودتر راه نمي‎افتاد، يك قشقرق هم در خانه مادرزنش در انتظارش بود. نمازش را گذاشت تا خانه مادر زنش بخواند. سرسري كاغذهايش را جمع و جور كرد، و لباس پوشيد.
ماشين چند تا استارت خورد تا روشن شد. اين هم مي‎خواست ادا دربياورد!
وسط هفته بود. خيابانها خلوت بودند اما تا خانه مادرزنش هم، مسافت كمي نبود. مي بايست تا حاشيه شهر مي‎رفت. راديو را روشن كرد. اما صداي گوينده، در سروصداي موتور ماشين گم شد. صداي راديو را تا ته بلند كرد. ترانه پخش مي‎كرد. داخل ماشين، تركيب عجيبي شده بود از صداي زور زدن موتور و خش خش راديو و چهچة خواننده. از وضع خودش خنده‎اش گرفت. همه زندگي اش همين بود. اصلا خيلي بدبخت بود! اما ناراحت نشد. سرحال بود. خودش هم رفت وسط شلوغي: شروع كرد به سوت زدن. بالاخره كار ويراستاري كتاب را تمام كرده بود. سر مجله هم يك بلايي مي آمد. مگر شماره هاي قبل چقدر فروش داشتند كه حالا بخواهد نصف هم بشود؟! بيچاره ناظر فني، كه آن قدر سرش داد و بيداد كرده بود! آن بنده خدا، از كجا مي بايست مي فهميد كه رنگ جلد خراب شده؟! براي هر كس ديگري هم كه مشكل او را داشت، اين اتفاق مي افتاد. آدم كور رنگ كه نمي فهمد چه بلايي سر رنگها آمده. وقتي آدم نمي داند چشمهايش دارند اشتباه مي كنند، وقتي كه حسهايش درست كار نمي كنند، از كجا بايد بفهمد كه دور و برش چه مي گذرد؟! مگر خودش هم، وقتي صداي موتور يخچال را شنيده بود، فكر نكرده بود كه يخچال دارد كار مي كند؟ از كجا بايستي مي فهميد كه يخچال خراب شده؟ اصلا شايد پنكه هم سالم بود و او اشتباه كرده بود. شايد پريز خراب بود؛ شايد مشكل از دو شاخه بود؛ شايد فازمتر اشكال داشت؛ اصلا شايد ....
يكدفعه متوجه شد كه دارد تقاطع خيابان مادر زنش را رد مي‎كند. زود راهنماي چپ را زد. نشانه سبز چراغ راهنما، در داخل ماشين، روشن شد. اما نفهميد كه چراغ راهنماي عقب، روشن نشده. آينه بغل را نگاه كرد. كاميون بغل دستش را نديد. زود پيچيد.
صداي بوق بلند كاميون را شنيد. تند روي ترمز زد. صداي ترمز شديد كاميون را هم شنيد. بعد چيزي نشنيد. دماغه كاميون را ديد كه آرام آرام جلو آمد و به ماشينش خورد. كاپوت، به نرمي جلوِ چشمش جمع شد. سر ماشين كج شد. فهميد كه سرش آهسته آهسته به چپ رفت و به شيشة در خورد. حتي خرد شدن شيشه و پخش شدن تكه‎هاي ريز رنگي اش را ديد.
گرماي خوني كه بر سر و صورتش مي‎ريخت، برايش لذت بخش بود.
نفهميد راننده كاميون كي پياده شد. از اينكه راننده به راهنما توجه نكرده بود، عصباني نبود. ديد كه راننده زور مي‎زند تا در ماشين را باز كند. مي‎دانست كه نمي‎تواند. در، كاملا پيچيده بود و تغيير شكل داده بود. خواست به راننده كاميون بگويد اين قدر خودش را بيخود خسته نكند. نتوانست. از بالا و پايين پريدن‎هاي راننده، خنده‎اش گرفت. لبخند زد. حالت لبهايش خيلي كج و كوله بود. خسته بود. خيلي خسته بود. ناظر فني هنوز نفهميده بود رنگ روي جلد خراب شده؛ چراغ فازمتر روشن بود اما پنكه كار نمي‎كرد؛ يخچال صدا مي‎داد اما خراب شده بود ؛ شوفاژخانه سالم بود اما آب، گرم و سرد مي‎شد؛ زنش باز غرولند مي‎كرد ؛ در آينه بغل، خبري نبود؛ نشانه سبز چراغ راهنما روشن بود؛ زنش از آشفتگي وضع خانه عصباني بود....
چشمهايش را بست. خوابش مي‎آمد.

۱۱ اسفند ۱۳۸۳

داستان كوتاه «انتهاي تنهايي»

دختر چهار _ پنج ساله مراد، با اين سن كمش، شفاي برادرش را از «سيد آقا» گرفته؛ بعد او كه سال هاست زمين هاي موقوفه سيد آقا را مي كارد و آب مي دهد و گرد ضريحش را مي گيرد و پول هاي نذري مردم را جمع مي كند، اينطور گرفتار و درمانده خشكسالي مانده.

رجب مي نشيند روي نيمكت چوبي زهوار در رفته اي كه هميشه كنار ديوار امام زاده جا خوش كرده است. تكيه اش را به ديوار مي دهد. نفسش را، سنگين، بيرون مي فرستد. هوا، گرگ و ميش است.
خنكاي هوا، تنش را مي لرزاند. لبه هاي كت را، روي هم جمع مي كند و كمي جا به جا مي شود. ابروهايش، سخت به هم گره خورده اند.

يعني مراد، به همين زودي ها، از شهر بر مي گردد؟ اصلا آنجا كاري پيدا كرده كه حالا توانسته باشد پولي هم جمع كند؟ اگر بخواهد پول هايي را كه خرج پسر مراد كرده، از او بگيرد چقدر براي خرجي زن و دو بچه كوچك مراد مي ماند؟ يعني مي تواند به برگشتن پول هايي كه با آن همه زحمت، براي زيارت خودش و زنش، جمع كرده، دل ببندد؟

«استغفر الله»ي مي گويد. گوش تيز مي كند تا مگر صدايي بشنود. جز عوعوي سگي، دور از روستا، خبري نيست. قنات هم جاني ندارد كه صداي شر شر ريختن آبش، در استخر كوچك سر راهش، قابل شنيدن باشد.

خدا بزرگ است. خود امام رضا كاري مي كند. آقا، هواي زوارش را دارد. اگر قسمتش باشد، پول سفر، خود به خود جور مي شود. خدا كند حالا كه اين پول خرج شده، دست كم حال پسر مراد بدتر از اين نشود. خدا پدر و مادر قدمعلي را بيامرزد كه حاضر شد با وانتش، پسر بيچاره را به جايي برسانند.

سر رجب سنگين است. هنوز سر و صداي داخل وانت قدمعلي، از مغزش بيرون نرفته است. تا به حال، در يك روز، اين همه اتفاق پشت سرهم در زندگي اش پيش نيامده است. چشم هايش مي سوزد. تند تند پلك مي زند.

بيچاره زن مراد، در اين پنج ـ شش روز چه كشيده بود! پسر ده ـ دوازده ساله اش، جلوي چشمهايش داشته پرپر مي شده و او حيا كرده بود از همسايه ها، پولي قرض بگيرد تا بچه را به شهر برسانند. معلوم نيست چقدر به اين و آن بدهكارند ....

دوباره «استغفر الله» مي گويد. پلك هايش سنگين شده اند. چشم هايش را كه حركت مي دهد، درد مي گيرند. حوصله نمي كند كه از تپه امام زاده پايين برود و از استخر مشتي آب بردارد و بر صورتش بزند. چشم هايش را مي بندد تا دردشان تسكين يابد. تصاوير جلوي چشمانش رژه مي روند.

هنوز چند ساعتي تا غروب مانده. نشسته روي نيمكت چوبي، كنار در سيد آقا. دست هايش، كه بدن بي سر عروسك را در ميان خود پنهان كرده اند، به عرق نشسته اند. غرق در فكر است. چيزي در اعماق دلش دارد مي لرزد و تكان مي خورد و سر بيرون مي آورد. يك حس گنگ و قديمي. يك احساس محبت ديرينه. تعلقي گنگ. مثل آرزوي پدر بودن. يك دفعه، صداي افتادن چيزي را مي شنود. زود از روي نيمكت بلند مي شود و داخل امام زاده مي دود. بهاره، دختر مراد را مي بيند كه كنار ضريح، روي زمين ولو شده. دانه هاي عرق، روي پيشاني دخترك برق مي زنند. دخترك ترسيده و نفس نفس مي زند. از چشم هايش معلوم است كه مي خواهد زير گريه بزند.

رجب تند چشم هايش را باز مي كند. سرش را بالا مي آورد. چند لحظه اطرافش را نگاه مي كند. چيزي تا طلوع خورشيد نمانده. نبايد خوابش ببرد. بايد تا قبل از گرم شدن هوا، زمين هاي موقوفه سيد آقا را آبياري كند.
دشت زير پاي تپه سيد آقا آرام خوابيده است. چيزي از جزئياتش پيدا نيست: نه زمين هاي سيد آقا كه به انتظار نشسته اند تا امروز هم با طلوع خورشيد همه آب هاي قنات را به كامشان بريزد، ونه آن صخره بزرگ خفته بر بالاي زمينش كه حالا فرمانرواي بي منازع آن قطعه خشكيده دشت شده.
چند پشه با وزوزي آزار دهنده دور سرش مي چرخند. با دست آنها را مي پراند. چشم هاي رجب هنوز مي سوزند. پلك هايش را، نمي تواند باز نگه دارد.

تقصير خودش است. خودش آنقدر به قدمعلي اصرار كرده بود كه شبانه از شهر برگردند. وگرنه آن بنده خدا كه مي گفت شب را همانجا بمانند. اگر اسم سيد آقا را نمي آورد كه قدمعلي راضي نمي شد اين همه راه را بكوبند و شبانه به ده برگردند. هرچند خودش هم كف دستش را بو نكرده بود كه داخل وانت خوابش نمي برد.

رجب، سرش را به ديوار امام زاده تكيه مي دهد. پشه ها رهايش نمي كنند. پلك هايش را مي بندد. سعي نمي كند دوباره بازشان كند. نفس هايش آرام مي شوند.

زنش ديگر تحمل ندارد. مي گويد يا مي تواند كنايه هاي در و همسايه را تحمل كند يا بدبختي حالايشان را. طاقت هر دو را ندارد. آب قنات هنوز كم است. زمينش خشك و شخم نخورده، كنار زمين هاي سيد آقا رها شده. با دستمزد توليت سيد آقا، زندگي او و زنش نمي گذرد. بايد از امام رضا كمك بخواهد. آقا كريم است. كاروان زوار دارد راه مي افتد. سوارشان نمي كنند. زنش زخم زبان مي زند. پول ندارند. اتوبوس، بدون آنها راه مي افتد.

رجب چشم هايش را باز مي كند. عرق كرده است. دور و برش را نگاه مي كند. هوا هنوز روشن نشده است. پايين تپه را نگاه مي كند. سياهه مبهمي از صخره بزرگي، كه بالاي زمينش را اشغال كرده، به چشمش مي خورد. نسيم خنكي كه نشانه آغاز روز است با بوي گياهاني كه رطوبت شبانه عطرشان را بلند كرده به صورتش مي خورد. از جيب كتش پارچه اي بيرون مي آورد و نم پيشاني را مي گيرد.

بيچاره پسر مراد، تمام تنش يكپارچه خيس عرق است. مادرش مي گويد دو روز است روي تب، لرز هم كرده. چشم هاي بهاره، تا به خانه رسيده اند، جان گرفته. ديگر مثل طول راه امام زاده تا خانه شان كه ساكت دست رجب را گرفته بود و پا به پاي او تقريبا دويده بود، بغ نكرده. زنده شده و به مادرش كمك مي كند تا وسايل برادرش را در بقچه اي بپيچند.
اين دختر كوچك چه حال و روزي داشته! رحم خدا بود كه قدمعلي و وانتش دم دست بودند وگرنه معلوم نبود پسر مراد يك روز ديگر هم، تا امروز، دوام مي آورد. آن جور كه دكترها و پرستارهاي بيمارستان دور و برش را گرفته بودند حتما حالش خيلي خراب بود.

پلك هاي رجب نيمه بازند. خواب از سرش دست بر نمي دارد. نمي تواند تند تند پلك نزند. سوزش چشم و سردردي گنگ، رهايش نمي كنند. تسليم مي شود. به خودش مي گويد هنوز تا گرم شدن هوا زياد مانده. دراز مي كشد روي نيمكت. صداي چوب ها به هوا مي رود. خودش را جمع و جور مي كند. كلاهش را از سر بر مي دارد و تا مي كند و زير سر مي گذارد. چشم هايش زود اسير خواب مي شوند.

نشسته است روي نيمكت چوبي، كنار در امام زاده. هنوز چند ساعتي مانده تا خورشيد غروب كند. دارد عروسك را نگاه مي كند. عروسك سر ندارد. دست ها و پاها و بدنش را، جا به جا، از ميان پول هاي داخل ضريح جمع كرده و به هم وصلشان كرده. بايد عروسك ارزان قيمتي باشد: دختري با موهاي بلند طلايي و چشم هاي آبي هميشه باز يا پسري ....
در همين فكرها استت كه دخترك سلام مي كند با گونه هاي سرخي كه سرخ تر شده اند. رجب با سرعتي كه از خودش سراغ ندارد بدن بي سر عروسك را بين دست هايش پنهان مي كند. با صدايي گرفته جواب سلام دخترك را مي دهد و بعد اسمش را مي پرسد. سوالي كه تا به حال از هيچ كودكي نكرده است. «بهاره»، آهسته و نيم خورده، جواب مي دهد و تند داخل امام زاده مي دود. دست هاي رجب كه بدن بي سر عروسك را در ميان خود پنهان كرده اند، به عرق نشسته اند. دوباره بعد سال ها فرار، غم ابتري به سراغش آمده. دلش مي خواهد كه آن دخترك را در بغل بنشاند و بر سرش دست بكشد و عروسك را، نه بي سر كه با سري زيباتر، به او هديه بدهد. يك دفعه صداي افتادن چيزي را مي شنود. زود از روي نيمكت بلند مي شود و داخل امام زاده مي دود. بهاره را مي بيند كه كنار ضريح روي زمين ولو شده.

رجب چشم هايش را باز مي كند و زود دوباره آنها را مي بندد. اين بار كاملا پلك هايش را جمع مي كند و بعد آهسته آهسته بازشان مي كند. نور خورشيد همه جا را روشن كرده است.
صداي زنگوله هايي كه به گردن بزهاي گله وصل است و هياهوي غير قابل تميز آنها، فضا را پر كرده. صداي برخورد قلوه سنگ هايي كه در فرارشان از زير پاي گوسفندها به هم مي خورند و پارس هاي گاه به گاه سگ هاي گله، كه متعرض شيطنت آنها مي شوند، هوشيارش مي كند.
تند روي نيمكت مي نشيند. تخته ها دوباره سر و صدا مي كنند. كلاهش را مي بيند كه روي زمين افتاده. خاكش را مي تكاند و آن را روي سر مي گذارد. چند لحظه دور و بر را نگاه مي كند. بعد چشم هايش را با كف دست مي مالد. دست هايش را روي زانوها مي گذارد و وزن بالاتنه اش را روي آنها
مي اندازد. ابرو بالا مي اندازد. پوست آفتاب خورده پيشاني اش. پر چروك تر مي شود. چند بار چيزي را در دهان مزه مزه مي كند.
صداي فريادي مي آيد. گردن مي كشد. كرامت چوپان است. برايش دست تكان مي دهد و بلند و كشيده سلام مي دهد. ديدار آشناي هميشگي صبحگاهي اش، لبخند را به لبانش مي دواند.
يادش مي آيد كه چرا آنجاست. كه ديروز عصر، بعد اينكه پول هاي داخل ضريح را جمع كرده، بهاره را ديده، تا خانه مراد رفته، برادر بهاره را با وانت قدمعلي به بيمارستان شهر برده اند و همه پول هايي را كه براي زيارت كنار گذاشته بوده، خرج مداواي پسر بيچاره مراد كرده.
به پايين تپه نگاه مي كند. در پس غبار عبور گله، زمين هاي سيد آقا منتظرش هستند تا امروز هم همه آب هاي قنات را به كامشان بريزد. صخره بزرگ بالاي زمينش هنوز سرجايش است. ايستاده بر بلنداي زميني كه انگار سالهاست باير است.

چقدر طول مي كشد تا پول سفر را باز جور كند؟ دوباره كي قسمتش خواهد شد كه به پابوس امام رضا برود؟ اين خشكسالي، اين همه رنج و گرفتاري، چه وقت رهايش خواهد كرد؟

پشه ها مي خواهند تك تك حفره هاي صورت رجب را كشف كنند. رجب با دست دورشان مي كند. باز هم به پايين تپه نگاه مي كند و به جاده اي كه كمي دورتر زمين او و موقوفه هاي سيد آقا را از بقيه ده جدا مي كند. خطي كه مرز جدايي تنهايي دايمي او از روزهاي پر صداي روستاست.

چرا امروز اين جدايي خود خواسته را مي بيند؟ چرا بعد سالها، امروز، دلتنگ شنيدن صدايي تازه شده؟ آيا به دنبال مايه تسلايي است؟ نكند دلبستگي به پول ها، دلش را به آشوب كشانده؟ اين چه آشوبي است كه بر دلش چنگ مي زند و رهايش نمي كند؟ از حرف هاي زنش مي هراسد يا بي دنبالگي خودش؟ چرا هيچ كس پيدايش نيست تا رشته اين فكرها را ببرد؟ چرا از بهاره خبري نيست؟

باز هم پشه ها به سراغ رجب مي آيند. اين بار بدون اراده مي راندشان.

اما چرا دخترك بايد اين همه راه را، از ده تا اينجا، بيايد؟ او كه به حاجتش رسيده. چرا بايد بازهم بيايد و اين چنين، آرامش فكرهاي رجب را به هم بزند؟
اصلا چرا بهاره آمده بود؟ چرا با پاي خودش آمده بود؟ چرا شش روز پشت سر هم، اين همه راه را، با آن پاهاي كوچكش، پشت سر گذاشته بود و تا اينجا آمده بود؟ مگر نمي توانست مثل بقيه اهالي ده، خودش را خسته نكند و نذري هايش را به زن رجب بسپارد تا رجب روز بعد، قبل از رفتن به سر زمين، داخل ضريح بيندازدشان؟

بغض گلوي رجب را گرفته است.

بيچارگي سراپاي زندگي اش را گرفته. نه بچه اي، كه به اميد يك لبخند بي آلايشش، تحمل رنج ها را بر خود هموار كنند و نه مال و منالي، كه دست كم جاي خالي او را پر كند. تنهايي، خشكسالي، گرفتاري، ادبار روزگار. تنها روزنه اميدش به عنايت آقا هم كه اينطور كور شده.
پشه ها، بوي اشك را شنيده اند. حجم وزوزشان، با تكان سر رجب از هم مي پاشد.
دختر چهار ـ پنج ساله مراد، با اين سن كم، شفاي برادرش را از سيد آقا گرفته؛ بعد او كه سال هاست زمين هاي موقوفه سيد آقا را مي كارد و آب مي دهد و ضريحش را تميز مي كند، اينطور گرفتار و درمانده خشكسالي مانده. يعني سيد آقا حال و روز او را نمي داند؟ مگر اين خاندان همه اهل كرم نيستند؟ مگر سيد آقا، برادر امام رضا نيست؟

رجب كلاهش را از سر بر مي دارد و در دست مچاله مي كند. اشك در چشم هايش حلقه زده است.

بي وفايي كرده بود. بيخود نيست آقا نطلبيده بودش. با چهل سال سن به اندازه آن دختر بچه چهار ساله عقل ندارد. سيد آقا اين همه وقت اينجا بود، بعد او مي خواست تا مشهد .....

اشك ها از چشم هاي رجب پايين مي غلتند. سرش را به چپ و راست تكان مي دهد و مويه
مي كند.

كاش كوچك مي شد. تا دست هايش را زير پيراهنش مشت مي كرد و با شرم به هركه دم در سيد آقا نشسته بود سلام مي كرد و در جواب سوالش، نيم خورده اسمش را مي گفت و به داخل مي دويد. بعد، دستهايش را به ضريح مي گرفت و بالا مي رفت و زور مي زد تا اينبار سر بهترين عروسكش را، كنار دست ها و پاها و تنه آن، مثل پنج روز قبل، داخل ضريح بيندازد. اما نمي توانست و بر زمين مي افتاد و بعد ....

رجب مي زند زير گريه. شانه هايش محكم تكان مي خورند. سر كم مويش را در ميان دست هايش پنهان مي كند. زار مي زند.

***
از امام زاده كه بيرون مي آيد چشم هايش سرخ سرخند. رد اشك از گونه هايش گذشته و در انبوه محاسن سياهش گم شده. نگاهي به آسمان مي اندازد كه آبي آبي است، بي هيچ تكه ابري. بعد به دشت زير پاي تپه امام زاده نگاه مي كند كه بي تاب از گرماي آفتاب. بر زمين لميده است. صداي پرنده ها گوش را پر مي كند. تعجب مي كند. اين همه صدا، تنها مهمان فصل بهار اين دشت است نه مثل حالايي، در ميانه تابستان. بايد به سراغ زمين ها برود تا بلكه بتواند براي اولين بار، بعد سالها، قبل غروب خورشيد، به ده برگردد و از بهاره و زن مراد حالي بپرسد.
از تپه پايين مي آيد. نگاهش بر همه چيز، دمي مي ماند. گويي همه را بار اولي است كه مي بيند. يك لحظه نگاهش روي شريك ناخواسته زمينش ثابت مي شود. انگار صخره از هميشه بزرگتر شده. چند بار پلك مي زند. صخره بزرگتر نشده اما زمين دور و برش تيره تر شده است. تيرگي، چيزي بيش از سايه صخره است.
مي دود. يك نفس تا خود صخره مي دود. بعد چهار دست و پا خودش را روي زمين رها مي كند. گل تازه به لباس هايش خوشآمد مي گويد. از زير صخره. چشمه اي مي جوشد.

ارديبهشت 82

۲۷ اسفند ۱۳۸۳

داستان كوتاه «توت فرنگي‌هاي روي ديوار»

شهر، خسته از ازدحام و آلودگي و گرما، خودش را روي زمين يله كرده است. راننده مسافركش، برافروخته از پنجره سرك مي كشد و جلو را مي پايد. خودروها سپر به سپر، مثل ماهي هاي آماده كباب شدن، «فردوسي» را پر كرده اند.
ـ بازم بالا رو بسّن. حكما باز جلوي سفارت خبريه.
دست مي كشد بر سبيل پرپشت رو لبي اش. مهدي نگاهم مي كند. مي گويم پياده برويم زودتر مي رسيم.
ـ يه هفته س زندگيمون همينه. يه ساعت علاف اين تيكه راهيم.
صد تومان زياد برمي دارد. چيزي نمي گويم. از ميان خودروها و بوقهاي عصبي شان، پا تند مي كنيم طرف همهمه گنگ در شرقي سفارت. سرباز وظيفه هاي نيروي انتظامي، يكي در ميان، پاي ستونهاي ديوار جنوبي داخل «جمهوري» ايستاده اند. باتومهاي سبز بلندشان توي ذوق مي زند.
ـ چقد سفيده!
رنگ ديوار برق تازگي دارد. مثل تخته سياه هاي اول مهر، جان مي دهد براي نوشتن.
ـ ديروز بچه هاي «علم و صنعت» سه تا كوكتل انداخته بودن تو سفارت.
شنيده ام. خوب هم كتك خورده بودند. هشت نفرشان را هم بازداشت كرده بودند. خيابان را آنقدر بسته بودند تا آزادشان كرده بودند.
ـ ... دانشجويي دانشگاههاي تهران، ضمن ابراز انزجار از هتك حرمت عتبات عاليات به دست جنايتكاران آمريكايي و انگليسي، به همه مزدوران استكبار جهاني اعلام مي كند فرزندان روح الله كبير هنوز بيدارند و سكوت مسئولان مرعوب داخلي را بر نمي تابند. تجمع امروز ما هشداري ...
هيجان صداي جوان، يك دفعه در حجم خيابان مي شكند و مي ريزد. به همان تندي اي كه پخش شده بود. ديگر جز فريادي دور از حنجره اي خراشيده، كه زود در صداي جمعيت گم مي شود، چيزي نيست.
ـ مث ديروز نمي شه. اينا بخار ندارن.
ـ بخوان م نمي تونن. نمي شه كه زير مجموعه سپاه كوكتل بندازه تو سفارت خارجي!
از بين جمعيت سرك مي كشم طرف ديوار شرقي داخل فردوسي، كه از پشت نرده هاي خط ويژه دلبري مي كند. سفيدي ديوارها چسبيده به فكرم و ولش نمي كند. اينجا سربازها را پاي همه ستونها كاشته اند. داخل خط ويژه پر از آدمهاي بيسيم به دست است.
ـ از تلويزيونم اومدن.
خبرنگار شبكه خبر را نشان مهدي مي دهم. چند دوربين ديگر هم از جمعيت فيلم مي گيرند.
ـ مي خوان نشونمون بدن تا جلوي دنيا زياد آبرومون نره! دولت كه غيرت نداره.
ـ بقيه اش م مي ره براي درج در پرونده!
بالاي يكي از ساختمانهاي مشرف به ما، عدسي دوربيني برق مي زند. دو نفري برايش دست تكان مي دهيم. بغل دستي هايمان هم. صداي هو كشيدن كه بلند مي شود، دوربين هم سرش را مي دزدد.
ـ سلام!
بر مي گردم. مومني است. در تحليل ـ بررسي ناحيه كار مي كند. زود مي فهماند دودي از كنده بلند نخواهد شد. حتي شعار تند هم قرار نيست بدهند.
ـ دسّ ِخودتونو مي بوسه!
مهدي هم موافق است. با نگاه فلسفي خودش. كه بايد تجمع ما جز عكس و فيلم، اثر وضعي ديگري داشته باشد. شيشه شكسته اي، در سوخته اي.... كه واقعا هشدار باشد! تا انگليسي ها هم بد عادت نشوند!
ـ نكنه خسارتشو از بيت المال بدن؟
نمي دانم. او هم نمي داند قانونا چه كسي بايد خسارت را بدهد. احتياط مي كنيم: هم شرعي، هم عرف بين المللي!
ـ شعار بنويسيم.
ـ با اين همه انتظ؟
ـ ديوار جمهوري زياد خبري نيس. بيشترياشون اينجان. يه ذره اينجا شلوغ بشه، اونا رم ميارن اينجا.
ـ دو نفري نمي شه. يكي ديگ م بايد باشه.
مومني هست. اينجا را هم مي شود بدون سنگ و گوجه و تخم مرغ و باتري شلوغ كرد. اين همه جوان مثل بشكه باروت اند.
ـ روي ديوارا رنگ بپاشيم. قرمز جيگري! اينجا بورس رنگ فروشاس. رنگو مي ريزيم توي كيسه فريزر و از همين جا پرتش مي كنيم به ديوار.
بچه كه بوديم، با آب همين بلا را سر مردم مي آورديم.
از «منوچهري» دو قوطي يك كيلويي، رنگ پلاستيك قرمز مي خريم. يك اسپري مشكي هم مي گيرم. فروشنده بو برده. مي گوييم آنها را داخل سه كيسه سياه بگذارد.
ـ دانشجويين؟
مي خنديم و مي زنيم بيرون. از بقالي يك بسته كيسه فريزر ارزان مي گيريم. راحتتر مي تركند. همه را مي بريم داخل دستشويي مسجد امام رضا (ع). چند مرد سر و صورتشان را آب مي زنند. يكي از كيسه هاي سياه را پر آب مي كنيم و قوطي رنگها را داخلش مي ريزيم. بي خيال نگاههاي آنها، دستهايمان را مي شوييم و مي آييم بيرون.
ـ كجا تقسيمش كنيم؟
يك كوچه بن بست پيدا مي كنيم. ته كوچه خانه نوسازي است كه عقب رفته. در گودي ديوار چمباتمه مي زنيم. ديوار از دود سياه شده و بوي تعفن مي دهد.
ـ من مي ريزم؛ تو نگه دار.
كيسه فريزرها را تك تك پر مي كنيم. هوايشان را مي گيرم و سرش را محكم گره مي زنم. توت فرنگي هاي درشت خوشگلي مي شوند.
ـ كارمون به كجا رسيده!
مردي با زير شلواري از خانه كناري بيرون مي آيد و مي ايستد. سينه اش را مي خاراند و زل مي زند به كارهايمان. محلش نمي گذاريم. «110» هم تا بخواهد بيايد ما رفته ايم.
ـ همين جوري مي شه كه مهدي نصيري مي گه حكومت اسلامي نه جمهوري اسلامي. نيروي انتظامي بايد جلوي بسيج وايسه، از انگليسيا حمايت كنه!
ـ مجبوره!
ـ آره. اينم يه جور تضاده. يه حاكميت دوگانه از اين وري. يعني ظرف جمهوري تحمل مظروف اسلاميو نداره.
خاراندن مرد كه تمام مي شود، مي رود داخل خانه. قلبم تند مي كند.
ـ اما امام گفت نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد.
ـ براي اين هم جواب دارن. مي گن بيست و پنج سال پيش همين دُرُس بوده اما حالا نه. خود امام م مي گه اجتهاد زمان و مكان داره.
ـ قانون اساسيو كه نمي شه كاري كرد.
ـ مشكلي نداره. ماده آخرش گفته بايد اسلاميت و راي مردم ثابت بمونه. بقيه شو مي شه عوض كرد.
نمي دانم. يعني برايم خيلي هم مهم نيست. فقط مي دانم كه تكليف من اعتراض است و تكليف نيروي انتظامي، حمايت از دشمن در برابر اعتراض من. هر دو به خاطر اسلام كار مي كنيم. شايد آن لحظه كه با باتوم مرا مي زند، براي هردويمان ثواب بنويسند. نمي دانم. شايد چند تجمع ديگر، من هم طرفدار حكومت اسلامي شوم!
ـ دير نشه.
قلنبه هاي قرمز خوشگلم را داخل دو كيسه مشكي باقي مانده مي گذارم.
ـ جدا جدا بريم كه با هم گير نيفتيم. قرارمون سر چارراه.
از هم جدا مي شويم. همه جور ديگري نگاهم مي كنند. برجستگي اسپري كنار كيسه هاي رنگ، خيلي در چشم است.
صداي يكنواختي، با حرفهايي يكنواخت تر، از تريبون روي سر جمعيت مي ريزد. مومني آن وسطها مي پلكد. مرا كه مي بيند، چند نفر را صدا مي كند. توجيه كه مي شوند، اولين كيسه را خودم بر مي دارم و بي هوا مي دوم پشت نرده ها و پرتابش مي كنم. مي خورد به در بزرگ سفارت و روي زمين مي افتد و مي تركد. همهمه اي بلند مي شود. سربازها مرا به فرمانده شان نشان مي دهند. زود برمي گردم وسط جمعيت. قيافه فرمانده عين سپاهيهاست. نگاهش تعقيبم مي كند.
ـ برادرا! لطفا كاري نكنين كه واسه ما دردسر بشه. بيانيه تونو بخونين و بعد التماس دعا!
خنده ام مي گيرد. كجاي دنيا پليس به دانشجوهاي معترض مي گويد: «التماس دعا»؟ نكند به جاي حاكميت دوگانه، رفتارمان دوگانه شده. نه رومي روم ايم و نه زنگي زنگ! يعني مي شود گير از جايي غير ساختار حكومت باشد؟
ـ ببخشين آقا!
تند بر مي گردم. از آن بچه مثبتهاي روزگار است.
ـ اين دري كه شما بهش رنگ پرتاب كردين، بعد بايد با پول بيت المال دوباره رنگ بشه.
اينجور كه به فكر بيت المال است حتما سال ديگر مسئول جايي مي شود!
ـ اين همه نيروي انتظامي كه به خاطر تجمع من و شما اومده، براي بيت المال هزينه نداره؟
چيزي كه نمي گويد، زود دست به سرش مي كنم.
ـ رنگ پلاستيك با يه شيلنگ آبم پاك مي شه.
صداي مومني مي آيد. اول سوت مي زند و سربازها را خبر مي كند كه از پاي ديوار كنار بروند. آنها هم از خدا خواسته، گوش مي كنند. بعد الله اكبري مي گويد و محكم مي زند. لكه قرمز بزرگي روي ديوار سفيد جا مي افتد و شره مي كند. دلم خنك مي شود.
ـ لانه كفتار پير تعطيل بايد گردد / سفير انگلستان اخراج بايد گردد
صداي جمعيت اوج مي گيرد. چند كيسه رنگ ديگر هم از سمت مهدي به ديوارها مي خورد. نيروهاي ويژه از شمال و جنوب سفارت مي دوند جلوي ما. در جا پا مي كوبند و باتومهايشان را منظم به پوتينها مي زنند. سرباز وظيفه ها هم زياد مي شوند و يك صف ديگر پشت آنها راه مي اندازند.
ـ حفاظت از انگليس / وظيفه شما نيس.
جمعيت دم مي گيرد. دست مومني را مي گيرم و مي رويم سر چهار راه. مهدي هم آنجاست.
ديوار جمهوري خالي خالي است. چهار سرباز فقط دو طرف پياده رو را بسته اند و مردم را يا مي فرستند داخل خيابان يا پياده روي آن طرف. با چند بلوك بزرگ سيماني، پياده روي ديوار نبش فردوسي و جمهوري را حفاظت مي كنند. تا يك وانت پر از بنزين ديگر، خودش را اشتباهي به سفارت نزند و يك شهيد هم روي دست ملت نگذارد و سخنگوي وزارت امورخارجه را هم مجبور به توريه نكند.
به بهانه بستن كفش خم مي شوم و در پناه بچه ها، اسپري را امتحان مي كنم. راه مي افتيم. مهدي و مومني از من فاصله مي گيرند. گوشهايم سرخ سرخ شده. وسطهاي راه بين شمشادها فاصله اي هست. روبه رويش از نرده هاي خط ويژه داخل جمهوري هم خبري نيست. زود وارد پياده رو
مي شوم و اسپري را بيرون مي آورم و بزرگ مي نويسم: DOWN WITH USA.
دهانم خشك خشك شده. قلبم دارد مي تركد. گوشهايم كيپ شده اند.
نگاه مي كنم. خبري نيست. فقط مسافران داخل ايستگاه اتوبوس نگاهم مي كنند.
باز مي نويسم: DOWN WITH.
U را نوشته ام كه صداي فرياد مومني بلند مي شود. چشمهايم درست نمي بيند. زانوانم شل مي شود. زود K را مي نويسم و خودم را از وسط شمشادهاي به هم چسبيده، داخل خيابان پرت مي كنم. داخل ايستگاه بر مي گردم و دو سرباز را مي بينم كه از فردوسي، باتوم به دست، به سمتم مي دوند. حركت باتومها در هوا خطي دردناك مي كشد. اسپري را داخل كيسه مي اندازم و فرز
مي روم بين خودروها. يخ كرده ام.
ـ بهارستان؟
از همان در سمت راننده سوار مي شوم. نفس نفس مي زنم. عرق كرده ام. شيشه را تند بالا
مي كشم. چند متر جلوتر، يك دفعه مي ايستد. چراغ راهنمايي قرمز شده است.
سر چهار راه را نگاه مي كنم. سربازها از پياده رو بيرون نيامده اند. شعارهاي روي ديوار را به فرمانده شان نشان مي دهند. فرمانده اول ديوار را نگاه مي كند و بعد خيابان را.
نگاهش مي ماند روي تاكسي. جم نمي خورم. خيابان ساكت ساكت است. فرمانده بي حركت، به من خيره شده. يك دفعه صداي بوق خودروي عقبي بلند مي شود. راه مي افتيم. نفسم را بيرون
مي دهم. دستم را آهسته بالا مي آورم و برايش تكان مي دهم. فرمانده هنوز نگاهم مي كند. حس
مي كنم صورتش تغيير كرده. معلوم نيست لبخند است يا نه.
آذر 83

۴ آذر ۱۳۸۴

داستان كوتاه «آخرين چهارشنبه زرد و سرخ»

صداي شليک چند توپ همه جا را لرزاند. بعد نورهاي رنگي فشفشه ها، دشت کوچک ميان تپه ها را روشن کرد. چندين جسد روي خاک افتاده بود. کمي دورتر، يک خودرو پلاک سياسي، با درهايي باز، رها شده بود.
مردمک هاي چشمهاي متوسليان، زير پلکهايش به حرکت درآمدند. تنفسش تند شد. ناگهان چشمهايش را باز کرد و نشست. لايه غبار روي بدنش ترک خورد و به هوا پاشيد. چشمهايش به اشک نشستند. به سرفه افتاد اما به عادت، جلوي صدايش را گرفت.
نگاهش را به دور و بر دواند. تا سياهي جسدها را ديد، غريزتا به سينه روي زمين دراز کشيد. نمي دانست کجاست. از دور صداي شليک توپ مي آمد. صداي مبهم جمعيتي، از دور دست پشت تپه ها، تا آنجا قد کشيده بود. از کمي نزديکتر، صداي موسيقي تندي مي آمد. گوش تيز کرد. صداي زير خواننده زني بود كه واضح نبود به چه زباني مي‌خواند.
چند نور رنگي در افق، زود روشن شدند و سوختند و دوباره تاريکي شب را به حال خودش رها کردند.
چشمهايش را دوخت به خط الراس تپه ها. نوري کم سو اما پر حجم، از پشت تپه ها، آسمان شب را کمي روشنتر کرده بود اما هيچ حرکتي پيدا نبود. چشمهايش را تنگ کرد. روي کمرکش تپه ها هم خبري نبود.
از دور، سر تاس نزديکترين جسد، کمي برق مي زد. قد متوسط مرد را يک لباس چريكي پلنگي پوشانده بود. سينه خيز خودش را رساند به او. خاک به طرز عجيبي پوک بود. گويي همه را تراشيده باشند و سرجايش ريخته باشند. نزديکتر رفت. مرد محاسن نسبتا بلندي داشت. يک عينک کلفت کائوچويي هنوز روي صورتش بود. غباري که روي شيشه هاي عينک نشسته بود، نمي گذاشت برق بزنند.
متوسليان چند لحظه مکث کرد. دوباره اطراف را از نظر گذراند. يك دفعه صداي تپش قلبي را شنيد. حرکت نکرد. نفسش را بيرون نداد. صدا با ضربان قلبش يکي نبود. نبض قلبش تندتر از صداي تپش بود. گوشهايش را به دنبال امتداد صدا تيز کرد. صداي تپيدن قلب از جسد مرد مي آمد. آنقدر جلو رفت که نفسش به سر مرد مي خورد. يکدفعه برق گرفتش. مرد «دکتر چمران» بود. بي هيچ تنفسي روي زمين افتاده بود. گويي بدن گلوله باران شده اش، سالهاست آنجا آرميده.
متوسليان همه بدنش را به زمين چسباند. صداي ضربان قلب، اينبار بلندتر از قبل مي آمد. دست کشيد روي بدن دکتر چمران تا مبادا تله اي در کار باشد. دستش يک لحظه روي سينه دکتر جا ماند. احساس کرد حفره اي آنجاست. آهسته سرش را بلند کرد و خوش را به طرف سينه دکتر کشاند. درون قفسه سينه، حفره نسبتا بزرگي بود. وسط حفره، قلب دکتر جا گرفته بود. قلب هنوز داشت مي زد. آرام و قوي. انگار مردي بالاي بلندي اي نشسته باشد و بي هيچ دغدغه، به پايين دستش نگاه کند يا زني با کودک در آغوش گرفته‌اش، به خواب رفته باشد.
متوسليان دستش را داخل حفره برد. قلب گرم بود و مي تپيد. با احتياط دستش را به قلب زد. اتفاقي نيفتاد. انگشتانش را اطراف قلب فرستاد. قلب از بدن جدا بود! قلب را، بي هيچ مانعي در دست گرفت و بلند کرد. قلب هنوز مي تپيد. مثل قبلش آرام و قوي. قلب را سرجايش گذاشت. خودش را به طرف سر دکتر کشاند. بر پيشاني بلند دکتر بوسه زد. قطره اي روي سر دکتر چکيد و بي هيچ مانع، لغزيد و روي خاک افتاد. رد اشک با کناره هاي گل آلودش، مثل خطي براق روي سر دکتر پيدا بود.
کلافه بود. نمي دانست کجاست. اولين چيزي را که بايد مي فهميد، نفهميده بود. يک لحظه فکر کرد دهلران است. اما نبود. دهلران دشتي صاف با کم زير و زبر بود. چه رسد به اينکه يک رشته تپه اينچنيني را، روي صورتش حس کند.
همهمه گنگ درون فضا، نزديکتر شده بود. گاهي صداي کوبش طبل، از ميان حجم صدا، متمايز مي شد. چشمش به يک جسد ديگر افتاد. در پس زمينه جسد، تويوتاي رها شده را ديد. فکر کرد جان پناه مناسبي است. سينه خيز به راه افتاد. خاک پوک از زير چکمه ها و آرنجهايش سر مي خورد و نيرويي دو چندان از او مي گرفت. شايد که موتور قوي تويوتا هم اسير همين نرمي خاک شده بود.
مي ترسيد همهمه از ستوني عراقي باشد که آسوده خاطر، به اين سوي تپه ها مي آيند. در اطرافش هيچ سلاحي نبود. تک و توک خمپاره اي، عمل نکرده، سر در گريبان خاک کرده بود. اما نه تفنگي بود، نه خشاب بي صاحبي و نه حتي پوکه خالي فشنگي. بيشتر يک بازسازي ناشيانه ميدان جنگ بود تا دشتي واقعي در خط نخست جبهه نبرد.
تا جسد بعدي چند قدم مانده بود. اين يكي براي مردي ميانه قامت بود که لباسي خاکي به تن داشت. ناخودآگاه گفت: «ابراهيم!» و آرنجهايش را تندتر جا به جا کرد تا زودتر به جسد «ابراهيم همت» برسد.
همت آسوده، رو به آسمان دراز کشيده بود. درشتي چشمها و کشيدگي مژگانش هنوز پيدا بود. چشمهاي متوسليان تار مي ديد. سرش را بر سر همت تکيه داد و فارغ از غريبگي مکان و خطر هوشياري دشمن، هاي هاي گريست. شانه هاي كشيده متوسليان سخت مي لرزيدند. انگشتان بلندش، بي اراده، غبار را از چشمان همت مي سترد. دستش را دور جسد گلوله خورده همت انداخت تا در آغوشش بگيرد. ناگهان دستش را تند عقب کشيد. چيزي روي زمين افتاد. به غريزه، دست کرد تا بلندش کند و آن را به دوري بيندازد. اما گرما و ضربانش آنقدر غريب بود که عادت را کنار بزند. آهسته، با احتياط، مشت بزرگش را باز کرد: قلب همت، چونان قلب چمران، آرام و قوي، براي خودش مي تپيد! گردن کشيد. حفره درون سينه همت نگاهش را پر کرد.
نشست. دور تا دورش را، ناآشنا از نظر گذراند. نگاهش روي تويوتا ماسيد. تويوتا سفيد بود. روي درهاي بازش، جاي گلوله هاي بي شماري به چشم مي خورد. بلند شد و خميده به طرفش دويد. يک لحظه ايستاد. درون تويوتا كاظم اخوان و سيد محسن موسوي و تقي رستگار مقدم، خون آلود روي صندلي ها افتاده بودند. درون سينه هر سه شان، باز حفره اي بود و قلبي که آرام و قوي مي تپيد!
پايش را بر زمين کوبيد. از زير پوتينش، صدايي غير کوبيده شدن خاک شنيد. زانو زد. يک تابلو چوبي، زير خاک افتاده بود. تابلو را بلند کرد. سفيدي تابلو تسليم رنگ خاک شده بود. روي تابلو دست کشيد. خاکها درهم لوليدند و ورم کردند و شکستند. روي تابلو نوشته بود: «سردار رشيد اسلام، سرلشگر جاويد الاثر، حاج احمد متوسليان، در سال 1361، به همراه سه نفر ديگر، در جنوب لبنان به دست نيروهاي مزدور رژيم اسراييل ربوده شد.»
سرش را در دست گرفت. چند لحظه خم شد. همهمه نزديکتر شده بود. ديگر مي توانست صداي کوبش طبل و سنج را باز بشناسد. اينجا قطعا اسراييل نبود. به طرف تپه ها دويد. چند لحظه در پايشان ايستاد. توده هاي عظيمي از خاک بودند که روي هم تلنبار شده بود. شايد خاکريزي که سالها باران خورده بود و گردي تپه را به خود گرفته بود. با شيارها و رگه هايي که نشان جاري شدن آب بود.
از خاکريز بالا رفت. يک دفعه صداي شليک چند توپ همه جا را لرزاند. بعد نورهاي رنگي فشفشه ها، همه جا را روشن کرد. چند خاکريز ديگر، با دشتهاي کوچکي در ميانشان، سرشار از اجساد و تانکهاي سوخته و ميدانهاي مين، محاصره اش کرده بودند. با کمي فاصله از اين مجموعه خاکريزها، برجهايي بلند سر به آسمان کشيده بود. چراغهاي خانه هاي برجها، تک و توک روشن بودند. در فاصله خاکريزها و برجها، شعله هاي بلند آتش مي رقصيدند. سياهي هاي دور و بر آتش، در جنب و جوش بودند. يک دسته بزرگ زنجير زني، با علم و کتل، طبل و سنج زنان، در حال نزديک شدن به خيمه هاي رقصان آتش بودند.
متوسليان به طرف برجها دويد. دسته عزاداري، زودتر از او به آتشها رسيدند. يک لحظه ايستاد تا نفس تازه کند. باز صداي غرش توپهاي آتش بازي آمد و آسمان رنگي شد. با خاموش شدن فشفشه ها، صداي کوبش طبل و سنج هم قطع شد. نگاهش به زنجير زنان دسته عزاداري دوخته شد. همه دسته را رها کرده بودند و گله به گله، دور آتشها حلقه زده بودند. کمي بعد، صداي دست زدن و آواز خواندنشان بلند شد. عده اي از سياه پوشان، از روي آتش مي پريدند و بقيه تشويقشان مي کردند.
يک دفعه صداي ريزش خاک بلند شد. متوسليان برگشت. مردي سلاح به دست، از دور، به طرف او مي آمد. آهسته، خودش را از بالاي خاکريز، دو قد به پايين سراند. مرد، بي خيال، اسلحه را بر پشتش آويخته بود و سوت مي زد. صداي خرخر بي سيم بلند شد. صداي مردي از پس زمينه آواز يک زن، خودش را بيرون کشيد: چه خبر؟
- سلامتي قربان!
- نيم ساعت ديگه مونده. يه دور ديگه بزن و بيا!
- چشم قربان!
نگهبان دوباره شروع کرد به سوت زدن.
متوسليان جم نخورد. صبر کرد تا نگهبان از او رد شود. بعد جهيد و به يک ضرب، دست مرد را پيچاند و اسلحه را از پشت مرد بيرون کشيد و به دست گرفت.
نگهبان، هاج و واج، کتف دردناكش را گرفته بود. متوسليان گفت: نترس! خودي ام.
و سر اسلحه را پايين گرفت. نگهبان هنوز ماتش برده بود.
متوسليان گفت: حلال كن برادر! گفتم هرجور ديگه جلوت بيام، مي زنيم. بچه‌هاي كجايي؟
نگهبان هنوز ساکت بود.
- مال کدوم نيرويي؟
- ....
- نكنه منافقي؟
- يگان حفاظت.
- حفاظت کجا؟
- اينجا ديگه.
نگهبان آشكارا خيلي نمي خواست حرف بزند. دمغ بود. اسلحه هنوز دست متوسليان بود.
- من احمد متوسليانم؛ 27.
نگهبان چيزي نگفت.
- اينجا کجاس؟
- منطقه نظامي.
- اين رو که مي دونم. کدوم منطقه؟
- منطقه نظامي ديگر. موزه جنگ!
- كدوم موزه؟
- شب آخر سالي مسخره بازيت گرفته.
متوسليان هنوز نگهبان را نشانه رفته بود. از بالاي تفنگ، نوري مستقيما به چهره او مي خورد.
- برات گرون تموم مي شه! اين وقت شب اومدي توي منطقه نظامي كه چي بشه؟
- اينجا چه خبره؟
نگهبان خنده تلخي كرد: «زيادي خوردي داداش؟!»
- منظورت چيه؟!
- اون اسلحه رو بده. بيچاره مي شي ها!
- چرا جسد دكتر و ابراهيم آنجا بود؟
- كدوم دكتر؟
- دكتر چمران.
- بي خوابي زده به سرت. اسلحه رو يا بده بياد يا بذارش كنار. برات گرن تموم مي شه ها. گفته باشم!
متوسليان گفت: ما اينجا چكار مي كنيم؟ و اسلحه را زمين گذاشت.
نگهبان گفت: «اون چيه که به لباست آويزونه؟»
متوسليان کاغذ را ديد. کاغذ با نخي پلاستيکي به جيب شلوارش متصل بود. کاغذ را کند و جلوي چشمانش گرفت. يک شماره بود و زيرش نوشته شده بود: «اموال بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس»
نگهبان تند گفت: «مردک بي غيرت! به ماکت شهدام رحم نمي کني؟»
و پريد و اسلحه را برداشت.
متوسليان گفت: «اينجا چه خبره؟» كلامش گنگ بود. به نگهبان پشت کرد که به سمت شهر برود. نگهبان ناگهان شليک کرد. صداي رگبار گلوله، سکون شب را شکست. متوسليان روي زمين نيفتاد. همانطور رو به برجهاي شهر ايستاده بود.
صداي بيسيم نگهبان بلند شد. کسي از آن طرف بيسيم فرياد مي زد: «چرا شليک کردي احمق؟» صدايش با صداي يک خواننده زن در هم آميخته بود.
نگهبان آب دهانش را بلعيد. پاسخ داد: «دزد بود. داشت فرار مي کرد، زدمش.»
صدا باز فرياد زد: «نفهم! دزدو با رگبار مي زنن؟ شب عاشورايي چه غلطي کردي؟ ببين زنده س يا نه؟»
نگهبان دويد و جلوي متوسليان رفت و به بدن هنوز ايستاده اش نگاه کرد. گلوله ها، در چند جا، سينه متوسليان را سوراخ کرده بودند و رفته بودند. روشنايي اندک آسمان شب، از پشت سوراخها پيدا بود.
نگهبان بريده بريده گفت: «مرده!» و بيسيم و تفنگ را رها کرد. صداي شلپ خفيفي بلند شد. به پايين پايش نگاه کرد. خون سرخي که از بدن متوسليان جاري بود و بر زمين مي ريخت، نور چراغ تفنگ را مي بلعيد و فرو مي داد. گويي چشمه اي پر آب، دهان باز کرده است. اما خون کدر نبود. زلال زلال بود. مانند آبي که سرخ باشد.
خون متوسليان همين طور مي جوشيد و مي جوشيد و روي زمين مي ريخت و روان مي شد. شيب زمين، به طرف برجهاي شهر بود.

۲۰ آذر ۱۳۸۴

داستان كوتاه «گلهاي فراموشي»*

ـ خانم مدير! آخر الآن كه آژير قرمز فايده اي ندارد. اگر هواپيما آمده بود يك حرفي. جلوي موشك را كه نمي‌توانند بگيرند. صاف مي‌خورد به هدفش. اين آژير را هم براي دلخوشي مردم مي‌كشند وگرنه موشك كه پناهگاه و زيرزمين و اين چيزها سرش نمي‌شود.
- مي‌دانم خانم فرامرزي! اگر قسمت باشد همه اينها حرف است. اما بايد جواب مردم را هم بدهيم. خداي نكرده موشك آمد و خورد همين طرفها و شيشه‌ها شكست. مي‌دانيد اگر دست يكي از اين بچه‌ها زخم بشود فردا چه قشقرقي جلوي مهد راه مي‌اندازند؟ يا اصلاً نه. آمديم و از زبان يكي از اينها در رفت كه موقع آژير داشتيم توي مهد بازي مي‌كرديم. مي‌دانيد برايمان چه دردسري مي‌شود؟
- حرف شما درست است. اما اگر بخواهيم براي هر آژير خطر بچه‌ها را ببريم پناهگاه و بياوريم خيلي سخت مي‌شود؟
- مي‌دانم خانم فرامرزي! ولي رعايت ظاهر را كه حداقل بايد بكنيم. شما تا بخواهيد بچه‌ها را راه بيندازيد آژير سفيد را كشيده اند. همين حالا هم تا دير نشده برويد پيش بچه‌ها كه الآن صداي گريه شان مهد را برمي‌دارد.
از وقتي موشك باران شروع شده بود، هميشه بعد از شنيدن آژير خطر همين حرفها را مي‌زدند. به صف كردن اين همه بچه قد و نيم قد و بردن و آوردنشان به پناهگاه سخت بود. حوصله هم مي‌خواست: يكي تشنه اش مي‌شد، يكي مي‌خواست دستشويي برود، و هزار دردسر ديگر. مخصوصاً امروز كه دست تنها بود و بقيه مربي ها به مرخصي رفته بودند.
از دفتر آمد بيرون. مثل هميشه دستي به مقنعه اش كشيد و مرتبش كرد. صداي آژير هنوز در گوشش زنگ مي‌زد. در سالن را با سر و صداي هميشگي اش باز كرد و رفت تو. اما هيچ كدام از بچه‌ها بر نگشتند كه نگاهش كنند. حتي توي بغلش هم نپريدند. نه آن سعيد سه ساله كه تازه به مهد آمده بو، نه سارا كه هميشه خدا مريض بود. هيچ كدام هم گريه نمي‌‌كردند. تعجب كرد. يعني به اين زودي به آژير عادت كرده بودند؟ با صداي آژير توي دل بزرگترهايش خالي مي‌شد آنوقت اينها حتي بازيشان را هم ول نكرده بودند؟ عجيب بود. يعني صداي آژير را نشنيده بودند؟ اما حتي عليرضا هم كه هميشه خودش را برايش لوس مي‌كرد و دستش را مي‌گرفت و ول نمي‌كرد نگاهش نمي‌كرد.
صدايش كرد: دستهايش را به هم زد و گفت: «عليرضا!» يك جوري گفت كه از هميشه زودتر بدود و بيايد پيشش. يكي دو تا از بچه‌ها كه نزديكتر بودند برگشتند و نگاهش كردند. عليرضا هم برگشت و يك لبخند زد. اما انگار اصلاً حواسش نبود. دوباره سرش را برگرداند و پنجره را نگاه كرد. صورتش برافروخته بود. انگار كه گرمش باشد. حالتش اصلاً عادي نبود. يعني حالت هيچ كدامشان عادي نبود. حتماً اتفاقي افتاده بود. نكند يكيشان دسته گلي به آب داده بود.
رفت جلوتر، وسط سالن. ديگر هيچ كدامشان بازي نمي‌كردند. حواسشان به او هم نبود. همه داشتند پنجره را نگاه مي‌كردند. نگاه كرد ولي خبري نبود. حياط مهد خالي خالي بود. معلوم بود مش مراد تازه به باغچه‌ها آب داده و رفته است. پس بچه‌ها به چه نگاه مي‌كردند؟
حس كرد بوي ملايمي‌دارد مي‌آيد. عطر بود، عطر گل محمدي. توي حياط كه گل محمدي نداشتند پس از كجا مي‌آمد؟ دوباره بو كشيد. يك نفس عميق. چقدر لطيف بود. بي اختيار چشمهايش را بست. حس كرد سبك شده است. ديگر خبري از آن وزنه سنگين هميشگي نبود. پلك هايش را باز كرد. مهد چقدر قشنگ شده بود. بيخود نبود بچه‌ها سر و صدا نمي‌‌كردند. دست همه شان گل محمدي به آن قشنگي و خوشبويي بود. حتي دست خودش هم بود. بازهم بويش كرد. عميقتر. و بعد بلند شد. داشت پرواز مي‌كرد. خودش، عليرضا، سارا، سعيد. همه داشتند نرم نرم بالا مي‌رفتند. حتي آن زن كه دسته گلهاي محمدي را بغل كرده بود. برايش مهم نبود آن زن از كجا آمده . مي‌شناختش. خيلي آشنا بود. احساس كرد چقدر دوستش دارد. آن زن چقدر مهربان بود!
ديگر توي مهد نبود. بالا بود. خيلي بالاتر. همه شهر زير پايش بود. بيشتر. خيلي بيشتر. از كره زمين هم بزرگتر. همه جهان بود با همه جزئياتش. حتي قطره‌هاي آب روي گلها. راستي چقدر گل دست آن زن بود. چقدر خوشبو بودند. يك لحظه همه وجودش اشتياق شد كه دوباره آن بو را استشمام كند. بوي آن همه گل دست آن زن. يك نفس عميق كشيد. عميق عميق. خيلي بيشتر از مقداري كه ريه‌هايش جا داشتند. سبك شده بود. سبك سبك سبك. و ديگر آنجا نبود. يك جاي ديگر بود. يك جاي گرم و روشن. سفيد سفيد. بدون هيچ صدايي. ساكت ساكت. و بعد يك صداي آرام و واضح. يك انسان نشسته با نوزادي در بغل. صداي مك زدن بچه و لالايي آرام مادر. خودش بود. داشت توي بغل مادرش شير مي‌خورد. چقدر آن شير شيرين بود. چقدر مادر دوستش داشت. بعد يك مرد با دختر بچه اي در بغل پيدا شد. زانويش مي‌سوخت. انگار تازه زمين خورده بود.بابا محكم بغلش كرده بود و داشت موهايش را نوازش مي‌كرد. در امنترين جاي دنيا بود. صداي قل قل سماور داشت مي‌آمد. يك سفره، «ربنا»ي تلويزيون. روز اول روزه گرفتنش. چقدر بابا و مامان لي لي به لالايش گذاشتند. كاش هميشه افطار اولين روزه بود. بعد داشت مي‌دويد. خيلي حواسش به مردم نبود. مي‌خواست مامان زودتر از همه بفهمد كه در كنكور قبول شده. اما ديگر نفس نفس نمي‌زد. نشسته بود كنار شوهرش. سر سفره عقد. چقدر بابا دوست داشت با لباس عروسي ببيندش. پيراهن راحتي تنش بود. روي يك نخت دراز كشيده بود. خسته بود اما دوست داشت آن تكه گوشت سرخ را بغل كند. با بي‌حالي لبخند زد. چقدر طولش داده بود كه به دنيا بيايد! برايش به اندازه همه دنيا ارزش داشت. باز هم عليرضا دستش را ول نمي‌كرد. دلش نيامد دستش را كنار بكشد. هرچه باشد مادر نداشت. جاي پسرش. انگار دو تا بچه دارد: يك دختر و يك پسر.
همه چيز چقدر سريع گذشته بود. مثل يك فيلم سينمايي كامل. اين همه سال زندگي، اين همه اتفاق، اين همه خاطره، همه چه زود تمام شده بودند. سريع، ساده و شيرين. سراسر خوبي و لطف. همه مهرباني. يك آفرينش كامل بود با همه ريزه كاري هايش. يك خلقت بي عيب. همه چيز سرجايش بود. همه چيز خوب بود. همه دوست داشتني بودند. اصلا همه شبيه هم بودند: مامان، بابا، شوهرش، دخترش، عليرضا، بچه‌هاي مهد، همه آنهايي كه مي‌شناختشان. همه يك نور داشتند. نورانيتشان كم و زياد بود اما به هرحال در همه بود. يك نور مطلق، مهربان، زيبا و مطمئن. مايه روشني همه جا. زنده، آفرينشگر، جان بخش. همه از آن نور بودند و آن نور همه جا بود. مثل يك آغوش گرم فراگير بود. يك نور فراگير، سرچشمه مهرباني. سپيد سپيد. سپيدي كه چشم نواز بود. لطيف.
هرچه خوبي ديده بود، از «او» بود. در آغوش «او» شير خورده بود؛ «او» بر سرش دست كشيده بود؛ «او» بوسيده بودش؛ «او» را در بغل گرفته بود؛ «او» دستش را گرفته بود. خودش هم از «او» بود. «او» پيچيده در «او» بود.
حس كرد مي‌تواند برگردد. شوهرش را ديد كه نگران، اخبار را گوش مي‌كرد. دخترش، بي خيال، در حياط مدرسه بازي مي‌كرد. پدر پيرش، به سختي، از پله‌هاي خانه پايين مي‌آمد. از خرابه‌هاي مهد دود بلند مي‌شد. جمعيت زيادي جمع شده بودند. خانم مدير را داخل آمبولانس مي‌گذاشتند. دو ـ سه نفر، به زور، مش مراد را نگه داشته بودند. خودش، با بدني خونين، روي برانكارد خوابيده بود. امدادگرها دورش را گرفته بودند و داشتند به سرعت، تنفس مصنوعي مي‌دادند.
بايد انتخاب مي‌كرد، ميان برگشتن و ماندن. خيليها منتظرش بودند. دخترش، كوچكتر از آن بود كه بتواند روي پاي خودش بايستد. چقدر كار نكرده داشت؛ چقدر آرزوي محقق نشده....
اما ماند. «او» مراقب همه بود. «او» مهربانترين بود. «او» بزرگترين بود. «او» همه چيز را مي‌ديد. چرا بايد نگران چيزي مي‌شد؟!
زمزمه اي از همه جا بلند شد. همه تكرار مي‌كردند: «يا ايتها النفس المطمئنة! ارجعي الي ربك راضية مرضية .»
همه وجودش پر از شوق رفتن شده بود. طاقت نياورد. ديگر نماند. بعد پيش خدا بود.
امدادگرها با ناراحتي، روي صورتش پارچه اي كشيدند.
پاييز 80

---------------------
* گل فراموشي همان گل «منسيه» در روايات است كه هنگام مرگ، به بعض مومنان دهند تا جانكاهي قبض روح را درنيابند.

۲۸ بهمن ۱۳۸۴

داستان كوتاه «عذاب حشره»

هزاران تماس جزئي، با چيزهايي كه زبرند و مي جنبند، با همهمه اي چندش آور و بويي تند و نافذ. جرياني كه همه منافذ بدن را مي كاود و پيش مي رود.
زود روي تخت مي نشيند. دستهايش ديوانه وار، بيني و گوشهايش را، به تناوب مي مالد. صداي له شدن چيزهايي نسبتا سفت، مغزش را پر مي كند. بو، تندتر مي شود. پلكهايش را باز مي كند و با تماس بي پروايانه اولين اندام زبر، تند آنها را مي بندد. اشك از گوشه چشمانش سرازير مي شود. با دست، هرچه را بر سر و صورتش مي يابد، مجنون وار مي قاپد و پرتاب مي كند. سرش را به سرعت، تكان مي دهد و بعد، پلكها را باز مي كند. دستهايش را مي بيند كه زير انبوه درهم لولنده سوسكهاي قهوه اي، غرق شده است. از ترس، فرياد مي كشد. سوسكها به داخل دهانش هجوم مي آورند: به زير زبان، پشت لبها و حتي حلق. دستپاچه، تمام هواي ريه هايش را جمع مي كند و حجمش را، يكباره با فشار، از دهان آزاد مي كند. تلخي اي از جنس بوي سوسك، اما تندتر، به سرتاسر داخل دهانش چسبيده. عق مي زند. بلند مي شود. بينا و نابينا، تا زير دوش حمام مي دود. به صداي گنگ پيرزن محل نمي گذارد. شير آب را، فارغ از سردي يا گرمي اش، تا انتها باز مي كند. فشار آب، سوسكها را، به داخل چاه مي راند. كمي آرامتر مي شود. دماي آب را تنظيم مي كند. چشمهايش را باز مي كند. براي رهايي از خارش مداوم بيني، آن را با فشار هوا خالي مي كند. بچه سوسكهاي کهر له شده اي را مي بيند كه روي زمين مي افتند. دوباره عق مي زند. كنار توالت فرنگي مي رود و زانو مي زند و سرش را، داخل آن مي گيرد. چشمهايش را مي بندد. صورتش را جمع مي كند. معده اش، چندبار منقبض مي شود تا بالا مي آورد. بعد تازه نفسش بر مي گردد. چشمهايش را باز مي كند. مي بيند كه درون مخلوط محتويات معده اش، چند سوسك مرده، آغشته، غوطه ورند. از هوش مي رود. سرش در داخل سنگ توالت فرو مي رود.
***
چشمهايش را که باز مي کند پيرزن را مي بيند. پيرزن، نحيف است و لاغر، با اندامي چروكيده و عينكي بزرگ و ته استكاني كه بيش صورتش را پوشانده است. با تکه پارچه اي چهره جوان را از آلايه ها پاک مي کند.
جوان نفس عميقي مي کشد. بوي خوش گلابي که پارچه را نم کرده، به ريه هايش مي دود. دست پيرزن را کنار مي زند و مي نشيند. پتو، از شانه ها به پاهايش مي افتد. به در بسته توالت فرنگي زل مي زند. صداي پر شدن سيفون توالت، تنها صداي پس زمينه درون حمام است.
چشمهاي جوان دورتادور حمام مي دوند. ردي از هيچ حشره اي نيست. سرماي کاشي هاي کف حمام تنش را مي لرزاند. پر صدا، نفسي عميق مي کشد. دست را بر زانو تکيه مي زند و مي ايستد. پتو روي زمين مي افتد. پيرزن رويش را بر مي گرداند.
جوان، دستهايش را بالاي سرش کش مي دهد. مي گويد: عجب کابوسي بود! و بي انتظار جواب، مي رود.
پيرزن پتو را در بغلش تلنبار مي کند. چشمهاي خيس اشکش زير عينک بزرگ ته استکاني گم اند. عينکش را برمي دارد و با گوشه چارقدش اشکها را پاک مي کند.
صداي فرياد جوان بلند مي شود. بعد صداي گامهاي تند او مي آيد. نفس زنان مي پرسد: حشره کشها کجايند؟ پيرزن تکان نمي خورد. آهسته، بي آنکه برگردد نشاني مي دهد.
پتو را کنار مي زند. بي هدف، ديوارهاي حمام را از نظر مي گذراند. آهي مي کشد و به زور بلند مي شود. کمرش راست نمي شود. دستي را پشتگرمي اش مي کند و سلانه سلانه از حمام بيرون مي آيد. از گنجه پيراهني سرتاسر سياه بيرون مي آورد. چارقدش را از سر بر مي دارد و با حوصله تا مي کند و کنار گنجه روي زمين مي گذارد. گوشهاي سنگينش شنواي صداي خالي شدن پياپي حشره کشها نيستند. پيراهن سياه نيمدارش را به تن مي کند. جلوي آينه مسي قدي کنار اتاق مي ايستد و سراپايش را نگاه مي کند. موهاي سپيدي را که از زير سراندازش به بيرون تراويده، با دو دست دوباره به داخل مي فرستد.
از اتاق بيرون مي زند. از کمر ديوار، قرآني را بر مي دارد و مي بوسد. مي نشيند و به پشتي اي مندرس، تكيه مي دهد. قرآن را باز مي کند. جوان بر چهار چنگ مي خزد و خود را به پاي پيرزن مي رساند. بوي حشره كش، به گونه اي سرگيجه آور، فضاي اتاق را پر كرده. پوست جوان، به عكس پيرزن، تيره است؛ جنسي قهوه اي تيره يا حتي سياه. بلورهاي ماده حشره کش، روي پوستش برق مي زند.
پيرزن قرآن را مي بوسد و مي بندد و روي بلندي مي گذارد. سر جوان را بر پايش مي گذارد. جوان بر پشت مي خوابد. دستها و پاهايش، منقبض، به هوا بلند شده اند. انگار در خزيدن بر چهار چنگ، واژگونش كرده باشند. هر از چندي رعشه اي غير ارادي، اندام جوان را مي جنباند.
پيرزن، آهسته، گويي به عادت، بر سر جوان دست مي كشد. نگاه ماتش را، بي توجه به اين لرزشها، بر ديوار ميخكوب مي کند و لب باز مي کند: بعد از پنجاه سال آزگار، رسيده ام به همانجايي كه مادرم رسيد.
پيرزن آه مي كشد، عميق و طولاني. جوان به سخن در مي آيد، هرچند بريده بريده و خش دار. گويي حنجره اش، آسيب ديده باشد: زير رختخوابم بازهم سوسک بود!
پيرزن پوزخندي مي زند. اما چنان كه حرف پسر را نشنيده باشد ادامه مي دهد: اين همه سال از چنين روزي گريختم. هرچه کردي، صبر کردم. گفتم مبادا مثل مادرم، عاقت کنم. عذاب برادرم را ديده بودم که اين همه سال دندان به جگر گرفتم. چه کنم که بي غيرتي در سرشت پسرهاي ماست.
اندام جوان دوباره به لرزه در مي آيد. به زور دهان باز مي کند: غلط کردم!
پيرزن، براي خودش واگويه مي کند: پا را از گليمتان درازتر مي کنيد. تو هم چونان برادرم. یکی از یکی خدانشناس تر. بيچاره! تو را به زن برادرت چه کار ؟
تن جوان، سخت تر از قبل، خشکيده در هوا مي لرزد. ديگر ياراي سخن گفتنش هم نيست

۲۵ فروردین ۱۳۸۵

داستان كوتاه «سپيده خوابهاي سياه»

ـ از در سالن فرودگاه که زدي بيرون سه سوت شناختمت. تو اين ده سال رانندگي واسه ستاد، مسافرامو زود مي‌شناسم. تريپاشون يه جورايي تابلوه. يا ريشاشون تا نافشون آويزونه يا سه چار تا عينک بيخ گردنشون علاف. بيشترياشون درهم برهمن. هوش و حواس درس حسابي ندارن. زناشونم ـ که خدا قسمت گرگ بيابون نکنه ـ همه دراز و بي ريخ. با يه دماغ ورقلنبيده و دو تا چش گود افتاده. يه عينک گربه اي ام الّا ـ بلّا باس رو دماغ خانوم باشه کانّه جهيزيه شه. ظرافت مرافت يختو.
انگاري اين ستاد ما به تنبونش کک افتاده هر سال سيرکشو را بندازه و يه مشت موجود اجق وجقو بياره تو اين مملکت بي صاحاب و شام و ناهار مفت ببنده به خيک صاب مرده شونو و بعدشم با هزار سلام و صلوات ـ انگاري دخترِ شا پريونو دارن مي‌فرستن حجله بخت ـ بفرسته همون خراب شده اي که ازش پيداشون کرده بوده.
ـ ...
ـ اينا رو مي‌گم که شوما روشن شي! باس اين چيزا رو بدوني. يه موقع فکري نشي گوش مف گير اوردم هرچي سر زبونم مي‌آد بيرون مي‌ريزما. نه. اينجوريا نيس. شومام جاي داداش ما! حالا که نيومده ميخواي راتو بکشي و بري، باس يه حرفاييو شنيده باشي. بعدش شوما رو به خير، مارم به سلامت. ديري ريم!
ـ ...
ـ داداش اونور آب زيرآب مارو زياد مي‌زنن. صب تا شب کارشون چوب گذاشتن لا چرخ ماس. هرکي‌ام ندونه فکري مي‌شه اوضاع اينجا چقدّه قاراش مي‌شه! کدوم خبر؟! کدوم سر و صدا؟! اينو مي‌گم پس فردا نگي نگفتي: صد سال ديگم که بياي اوضاع همينه که هس. آب از آب تکون نمي‌خوره. حکومت مث شير سوار کاره. هيکل اين هوا! کي مي‌تونه تکونش بده؟! اين بچه سيخيام که ديدي، سي ساله آزگاره مي‌خوان خيرِ سرشون انقلاب کنن اما نمي‌تونن. يعني مال اين حرفا نيسّن. تا بوده و نبوده همين بوده که هس. سي ساله قيمت بنزين بالا مي‌ره صداي مردمم در مي‌آد. حکما همينه. حکايت کارد و پنيره. اما اين خارجياي پد سّگ تا مي‌تونن آب مي‌بندن به خيکش. هر کي ندونه فکري مي‌شه پس فردا حکومت ساقط شده. اين حرفا نيس. ما زمون اون خدابيامرزو، سنمون قد نمي‌ده ديده باشيم اما از بابا ننمون که شنيديم. اون بيچاره وختي تو هيلي کوفتر اون جمعيتو ديد دمشو گذاشت رو کولش و رفت. مي‌گن مث مور و ملخ ملت بودن که تو خيابونا «مرگ بر شا» مي‌گفتن. وگرنه اون ننه مرده‌م تا قبلش مث شير رو تاج و تختش نيشسّه بود. کي مي‌تونس بهش بگه بالا چشت ابروئه؟
الان از اين خبرا نيس که نيس. همين سالگرد آقاي خميني چن سال ازش مي‌گذره؟ ديگه داره کم کمش بيس سال مي‌شه. ماشالله جمعيت. حيف که نيسّي اون همه آدمو ببيني. يه مليون بيشتر مي‌آد. اگه مي‌موندي خودم از همين فرودگاه مي‌بردمت تا مرقد. تا با چشاي خودت ببيني نيم ساعت راهو چن ساعته باس بريم. از در و ديوار آدمه که شرّه مي‌کنه. آدم فکري مي‌شه اين همه آدم کجا بودن تا حالا.
ـ ...
ـ شما قديم نديماي اينجارو نديدي. همش بيابون بود. مث کف دس پاک پاک. بعد به ضرب و زور کود و آب تانکينر، يه مشت درختو کاشتن دو ور جاده. اين اتوباني که ازش برگشتيم فرودگاه، يه زموني جاده تهرون ـ قم بود. حالاشو نيگا نکن که برج ساختن و پارک درس کردن و تو بيابونم، رو هم آدم چپوندن و ساختمون راس کردن.
اون وختا مرقد بيرون شهر بود. خوب يادمه اون اوّلاش ننه خدابيامرزمون مي‌گف تو مرقد نماز شيکسّس. بيچاره زناي همسايه بش گفته بودن. هر موقع مي‌اومد مرقد باس دو تا نماز مي‌خوند. يکي شيکسّه يکي ام کامل. تا اينکه يه روز يه شيخي اومد تو تيليويزيون و گفت که نه باس کامل بخونين. اينقدّه را بود تا مرقد. اما حالا چي؟! شده مث اون وختاي شابدوالعظيم. دور تا دور، کيپ تا کيپ ساختمون. نصف اين خونه‌ها زيرش قبرسّون بوده. آره. نمي‌دونسّي بدون! هنوزم گاهي چال که مي‌کنن اسّخون مرده مي‌آد بيرون. آره. بازم حيف که مي‌خواي بري. همدم خوبي مي‌شدي واسه ما. مي‌بردمت زير و بالاي تهرونو نشونت مي‌دادم حالي مي‌کردي. يه دس کله پاچه تو رگي ام مهمون من. بعد وختي يه صفايي مي‌کرديم. همين زبون بلت بودنت يه دنيا غنيمته. نيسّي بقيه مسافراي ما رو ببيني چه اِختِن پِختِني را مي‌ندازن تا يه ليوان آب زهرمار کنن. زبون دونسّنم دنيائيه واسه خودش.
ـ ...
ـ راستي ما يه معذرتم به شوما بدهکاريم! راس و حسينيش اون اولش که قيافه سيا سنبوتو ديدم بدجوري خورد تو ذوقم. آخه آدم به اين سياهي عمراً نديده بودم. راستياتش اگه چشات بسته باشه محاله بشه عقب و جلوتو فهميد. گفتم خودمو خلاص کنم. نه شوما علاف شي نه حاجي کارت. کارمم خوب بلتم. شومام مث قبليا. همتون يه ادا اطفار دارين. واسه همين انداختم کمربنديو بردمت مرکز شهر. گفتم زبونتم بسّس هيچي نمي‌فهمي. کف دسّمو بو نکرده بودم که زبون ما رو فوت آبي. گفتم اون چيزايي رو که باس ببيني نشونت بدم تا خودتم بيخود معطل نشي. هم شوما بري ردّ کارت هم ما امروزه رو يه کمي زودتر به عيال سر بزنيم. اون ضيفه م دلش پوسيد تو اون قفس شص متري. واسه همين راس شيکمو گرفتم و بردمت اونجور جاها. که بفهمي ايران مام بله. يهو فکري نشي ملت صب تا شب تسبيح دسّشونه نماز مي‌خونن. مملکت ما نجيب خونه نداره اما از اين تريپ زنام کم نداره. آره داداش. ولي يه وخ فکر نکني همه ملت ما مث اون بدبختا آويزوننا. نه اينجوريام نيس. تو هر مملکتي از اينجور جاهام هس. مث توالته که تو هر خونه اي باس باشه. اينجا يه مدته به توالتش نمي‌رسن اينجوري گند از سر و کله اش بالا زده. قبلترا اين مملکت گلسّون بود. همه باهم ريفيق بودن. مث خواهر برادر. ملتم مسلمون تراز حالا بودن. نماز روزه اي چيزي. حلال حروم سرشون مي‌شد. ديگه يه ضيفه اي خيلي بد لباس مي‌پوشيد روسري ـ شلوار بود. نه مث اينا که يه تيکه پارچه رو زدن رو کلّشون و به پليسم شيشکي ميبندن. اون وختا نه از اين تنبون نصفه نايلونا بود نه اين مانتو توريا. هرچيزي يه قاعده اي داش داداش. الان اين ماموراي بدبخ شدن عينهو سيفون. هر از گاهي مي‌ريزن و کثافتا رو مي‌شورن و والسلام. چاره اي م ندارنا. دس خودشون که نيس. دولت باس به فکر باشه که نيس. چن ساله سيفونو دير به دير مي‌کشه وض اينجوريا شده. مگه يه ما رمضون، محرم ـ صفري بشه آقايون به فکر جم کردن آشغالا بيفتن.
ـ ...
ـ آق متّي! چايي بيار واسه آقا!
اين متّي بچه خوبيه. ده سالي هس که اينجاس. حواسشم خوب جمعه اما حيف که زيادي ساده س. از بس هرسال رفتم و اومدم خوب مي‌شناسدمون. يه جورايي ريفيق شديم. البت سر و گوشش م مي‌جنبه. آروم و قرار نداره. چشاش همه جا مي‌دوه. ما رو با هرکي مي‌بينه گير مي‌ده که الّا، بلّا، باس شجره نومچه طرفو بريزي رو دايره. خداييش مام اولش خيلي سر به سرش مي‌ذاشتيم. هي ناز و کرشمه مي‌اومديم که مثلا اسرار مملکتيه. اونم هي آتيشش تُن‌تر شد. يه بار ديگه شورشو در اورد. گير اسيدي داد که چرا تو هرکيو مياري شب نشده بر مي‌گرده؟ انصافا چشاش خوب تيزه. گفتم که حواسش همه جا هس. مام هي خواستيم طفره بريم نشد ـ خدايي شم آخرش‌م نفهميديم. از کار شوماها سر در نيورديم که نيورديم ـ خلاصه شيطنتمون گل کرد و خفن سر کارش گذاشتيم. کشيدمش يه گوشه و تو گوشش خوندم که اينا رو بومب اتم کار مي‌کنن ـ شوماها رو مي‌گفتما! ـ تو کيفاشونم پر دسگاس. ميانو يه تيکه بومبو درس مي‌کنن و يواشکي فلنگو مي‌بندن که آمريکاييا بو نکشن. براش خط و نشونم کشيدم که تو هم نباس لام تا کام جيک بزني وگرنه کارت با کرام الکاتبينه. بيچاره هنوز که هنوزه تو کفه. فک مي‌کنه چه خبراس! واسه همينه اينقدّه عزت و احترام مي‌ذاره. بيچاره اگه بفهمه واسه ستاد کار مي‌کنم و شومام واسه سالگرد آقاي خميني اومدين بد ضايِ مي‌شه.
بگذريم. سرتو درد اوردم. راستي اين امونتيا رو هم باس تحويل بگيري. زير رسيدشم يه امضا بزن. آره. دسّت ندرده! يه بليت يه سره‌س به لندن. از اونجام باس با يه طياره ديگه بپري آمريکا. مث اون قبليا. ببخشينا ولي نمي‌دونم همه يه دفه چشون مي‌شه که وير آمريکا رفتن مي‌گيرشون، اونم با بليت مفت ستاد ما! آب اينجا بهشون نمي‌سازه يا اهل نمک خوردن و نمکدون شيکسّنن، نمي‌دونم والله. اما اين کارا به مذاق ما ايراني جماعت خوش نمي‌آد. راه و رسمش اين نيس. اگه مهموني مث بچه آدم بيا و نون و نمکتو بخور و برو. اين ادا اطفارا ديگه نوبرشه. اين همه خرجشون مي‌کنن که پاشن بيان چار تا کلمه بلغور کنن و برن. ديگه اين مسخره بازيا چيه؟ اصن نباس از اول بيارنشون.آقاي خميني رو ما بهتر مي‌شناسيم يا خارجيا؟ من اينقده بچه بودم که آقاي خميني مرد. زياد چيزي خاطرم نيس اما هرچي باشه بچه همين مملکتم. منم چيزي خاطرم نباشه داش بزرگم که هس. تازه اون که جنگم رفته.
ـ ...
ـ دسّت نه درده آق متّي! تو اين دوره زمونه ديگه کي بلته مث تو چايي به اين خوشرنگي دم کنه پسر؟!
ـ ...
ـ نه داداش من! اين يه پاي نصفه مال جنگ نيس. جنگ که تموم شد من تازه يازّه سالم بود. اين بلا سال هفتاد و شيش سرم اومد. بيس سالي مي‌شه. يعني چارده‌س. آره داداش. سي و چار سالمه. تو فکّه اينجوري شدم. اون ته مهاي ايرونه. با رفقا رفته بوديم بازديد «مناطق جنگي»! قسمت مام اين بود که بريم رو مين. کار اون صدام حرومزاده بود. راسّي بلخره کشتنش يا نه؟
ـ ...
ـ آره. بازيشونه ديگه. چن ساله دنيا رو سرکار گذاشتن؟ داشتم مي‌گفتم. حالاي سگي ما رو نيگا نکن. اون وختا تريپ عرفاني بوديم واسه خودمون. ور دسّ اين سبيلا، ريش و پشمي بود. يادش به خير جووني!
کجا بودم؟ آره. ما آخرش سر از کار اين مهموناي ستاد در نيوورديم که در نيورديم. هرسال اول خرداد که ميشه سر مام شلوغ مي‌شه. هي برو فرودگاه دنبال مسافراي ستاد. اما نمي‌دونم اين چن ساله همشون چه عيبشون شده، شب نشده فيلشون ياد هندسّون مي‌کنه. آمريکا! چه غلطا! توهين نباشه به شما. چون جاي داداشمي مث کف دست، راس و حسيني، هر چي تو دلمه رو مي‌کنم. يه جورايي خاطر خوات شدم. به دلم نيشسّي جون داداش.
ـ ...
ـ نه آقا! اين حرفا چيه؟! معني نداره تو ذوقشون بخوره؟ باس صد هزار بارم خدا رو شکر کنن که مفتکي طياره فرستادن دنبالشون بيان ايرون. به قول شاعر گفتني ايران لونه پلنگ و شيره. اگه قرار به غيرت داشتنه که ما خداي غيرتيم. هش سال جلوي دنيا واسّاديم جيکمون در نيومد. کسي جرات نکرد بگه بالاي چشاتون ابروه. آره. اينام که بردمت ديدي همش کف روي آبه. لختي پختيا رو سه سوته مي‌شه جم کرد. دولت به ملت سخ نمي‌گيره راحت باشن زندگيشونو بکنن. خيال کردي پس چيه؟ همين بيس ميليون بسيجيا بيريزن بيرون کار تمومه. فلن موقش نيس. يعني صلاحم نيس. باس به فکر چيزاي ديگه بود. به ما چه که عربستان و يمن چه خبره. چه برسه به اندونزي اون سر دنيا. فوق فوقش آمريکا مي‌آد سه روزه جمشون مي‌کنه. مگه افغانستان و عراقو نکرد؟ ديروز اخبار مي‌گف تو افغانستان زنا باس سر لخت برن سر کار. عراقم همين مي‌شه. ملتش چقد مي‌خوان بجنگن؟! طرفشون آمريکاس! ما باس آسّه بريم آسّه بيايم بهونه دسّ اين پدسّگ نديم. دور تا دورمون آمريکاس: پاکستان، افغانستان، اين جزغله‌هاي خليج فارس. به ترکام نمي‌شه اعتماد کرد. تا اين ارتش بالا کلّه‌شونه هيچ غلطي نمي‌تونن بکنن. زمونه عوض شده. الان برو ببين بسيجيا چيکارا مي‌کنن. هلال احمرو واسه همين درشو تخته کردن ديگه. هر سال دو نوبت به همه ملت ـ صد مليون آدمه‌ها، کم چيزي نيس ـ آمپول مي‌زنن. دور تمومه تهرونو درخ کاشتن. الانم دارن جاي جنگلاي شمال باز درخ مي‌کارن. آره داداش. الکي م نيس. باس اول مملکتو ساخ. آمريکا اينجوري پدرش در مياد. همش که شعار نمي‌شه.
بي خيله سياست. خوش باش. اگه تو هم مث ما دو روز راديو تو ماشينت باز باشه همينا رو از بر مي‌شدي. از خودت بگو.
ـ ...
ـ وختم زياده. تا پروازت خيلي مونده.
ـ ...
ـ چه باحال! واقعا قبلش عکس آقاي خميني رم نديده بودي؟ نه بابا! ما بيس سالي هس ديگه خواب نمي‌بينيمم. شبا که مي‌رسم خونه مث خرس مي‌افتم. صب، بوق سگم که باس بزنم بيرون. ديگه ناي خواب ديدنم نمي‌مونه.
ـ ...
ـ صحراي کربلا بوده ديگه! قربون بي کسي امام حسين بشم. اونيايي‌ام که قرمز پوشيدن حکما دار و دسّه شمر پدّسگ بودن.
ـ ...
ـ بيچاره آقاي خميني! همين آخوندا تنهاش گذاشته بودن. از اولشم تنها بود. تف به اين مرام! خدا همشونو لعنت کنه که يه چيزي گفتن و يه کار ديگه کردن. نصف اين برجا واسه هميناس. تقاصشم مي‌بيننا. فکري نشي قسر در مي‌رن. نه. آقاي خميني مرد بود. انتقامشو از تک تکشون مي‌گيره. آخرتي‌م هس.
ـ ...
ـ کار درسّو خودت کردي. از اين سفارتيا بخاري بلن نمي‌شه. تا بوده و نبوده دنبال چن تا دلار موس موس مي‌کردن. کي اون ور نوک دماغشونو ديدن که حالا بخوان ببينم؟!
ـ ...
ـ چه همتي داشتي تو! ما رو اونقد فلک کردن تا ا ب پ رو ياد گرفتيم که نگو. آخرشم درس و مشقو ول کرديم به امون خدا. بنازم مرامتو. آدم عاشقم بشه زبون دختره رو سه ماهه ياد نمي‌گيره که تو بلت شدي. ايول!
ـ ...
ـ نه داداش! اين جوريام نيس. هنوز غيرتيم پيدا مي‌شه. اون چيزا که ديدي سه سوت جم شده. آش اينقدا شور نيس که شوما مي‌گي. اگه آشپز ماييم که مي‌دونيم چي درس کرديم. همه چي درس مي‌شه.
ـ ...
ـ صلاحتونو خوتّون بهتر مي‌دونين. راه باز، جاده‌م دراز. اما تعبير خواب شوما اين نيس. آقاي خميني که نگفته پاشي بري آمريکا. اون تنهاييش‌م واسه اين بوده که دلت بسوزه يه تکوني به خودت بدي. تو هم که ماشالله کارت از تکون گذشته شدي زلزله! اگه نظر داداشت رو بخواي نباس کاسه داغتر از آش شد. خيلي دلت مي‌سوزه واسّا همين جا رو درس کن. مي‌خواي بري تو دل آمريکا که چي؟ با آتيش که نمي‌شه بازي کرد.
ـ ...
ـ فکر مي‌کني چن نفرين اونجا؟ فوق فوقش اونايي که تو اين ده سال از اينجا رفتن بشن ده هزارتا! تازه اين دسّ بالاشه. از کجا معلوم که قبليا الان آب خنک نمي‌خورن؟ مي‌خواين اونجا چيکار کنين؟ مي‌ذارن جنب بخورين؟ نرسيده همتونو مي‌فرستن هلفدوني. حرف حساب سرت نمي‌شه. چشاتو بسّي تو هوا حرف مي‌زني. قبليام مث تو. همتون سر و ته يه کرباسين. اونام مي‌گفتن آقاي خميني رو خواب ديدن. اونام تو صحراي کربلا ديده بودنش.
ـ ...
ـ آره داداش! همه قبليام به عشق اين آب و خاک سه ماهه که نه دو ماه م فارسي ياد گرفته بودن. بهت نگفتم بلکه تو يکي مث اونا بدبخ نشي. همتون کور شدين. مي‌رين تو دل آمريکا چي کار کنين؟! هرچي گفتم واسه صلاح مصلحت شوما بود. خود اوس کريم شاهده. من صلاح همتونو مي‌خواسم. واسه خدا با همتون همين قدّه سر و کله زدم. تو شهرشم که بردمتون از کمربندي رفتم که خيلي تو ذوقتون نخوره. نمي‌فهمين ديگه! دلسوزي بهتون نيومده. مشکلتون از جاي ديگه س. گفتم همه جوونين، دلتون پاکه، نذارم الکي الکي حروم شين. بلکه بمونين يه دردي از اين مملکت دوا کنين. داغين نمي‌فهمين چي کار مي‌کنين. چار سال ديگه واسه روح ننه خدا بيامرز ما صلبات مي‌فرسي. بذار دوبار بخوره تو ذوقت.
ـ ...
ـ نمي‌خواد به زور سک صورت ما رو خيس کني! به سلامت! ببينم شوما چه گلي به سر دنيا مي‌زني که ما نتونستيم بزنيم. برو داداش! خدا پشت و پناهت! از ما گفتن بود، از شما نشنيدن. اگه آقاي خميني بعد بيس سال به خواب شوماها مي‌آد، چل سال قبلش تو همين مملکت بوده. با بابا ننه ما هم‌کلوم بوده. سر يه سفره بودن. حيف که نمي‌فهمي‌داداش!
نهم دي 82

۱۴ مهر ۱۳۸۵

داستان کوتاه «همين شنبه اتفاق مي‌افتد»

روز اول
پنج‌شنبه صبح
- اينجا قاضي ما هستيم، بازجو ما هستيم. همه چي تو همين اتاقه. خودمون شروع كرديم، خودمونم تمومش مي‌كنيم. خيلي دوستانه بهت مي‌گم. اگه همكاري كردي، رنگ خورشيد رو هم مي‌بيني. متوجه مي‌شي؟
- چيو قربان؟
- چيو؟! همه اولش مث خودتن. نه از چيزي خبر دارن، نه كاري كردن. ولي يك روز، دو روز، نهايتا سه روز ديگه دلت مي‌خواد ننه‌ات نزاييده بودت. بقيه فوقِ فوقش يه هفته مهمون مان. اما براي تو مجبوريم يه ذره بجنبيم و دو ـ سه روزه پذيرايي رو تموم كنيم.
- قربان! به تاج اعليحضرت منو اشتباه گرفتين.
- من حوصله‌ام زياده. هرچقدر دلت مي‌خواد ادا اطوار بيا و خودتو به موش مردگي بزن. كله‌ات كه رفت تو آپولو ، مي‌گي كاش اول زبونمو بريده بودن.
- من به خدا روحم از چيزي خبر نداره قربان. همين‌جوري نصفه شبي ريختن تو خونه. نه يااللهي، نه محرم و نامحرمي. نگفتن ناسلامتي دخترِ دمِ بخت تو خونه‌س. نمي‌گن تو محل، پشتِ سرِ دختر حرف در مي‌آرن. اسائه ادب نباشه؛ گرفتن بنده رو با زيرپيرني و تنبون اوردن اينجا. جلوي در و همسايه آبرو نمونده برام. بعدشم نذاشتن چشم رو هم بذارم. هي كتك پشت كتك. يه كلام هم نگفتن چرا.
- زبونتم خيلي درازه. بايد برات ببرمش.
- قربان! به تاج اعليحضرت قسم، منِ كارمند يه لاقبا كه مرض ندارم واسه خودم دردسر درست كنم. بنده افتخار دارم بيست و دو سال تمام، به اين مملكت خدمت كردم. سه تا تقديرنامه با امضاي خود جناب وزير گرفتم. شناسنامه والاحضرت شهناز، دست‌خط خود بنده‌س. قربان بگين يه شناسنامه بي امضاي بنده از گاوصندوق اداره بيرون اومده باشه، نيومده. بنده اين موها رو تو خدمت به سلطنت سفيد كردم. بعد اينجوري آبرومو تو محل بردن. اسائه ادب نباشه؛ با زيرپيرني و تنبون كشيدنم بيرون...!
- همچين خدمتي نشونت بدم .... مرتيكه خائن خرابكار.
- قربان چه خيانتي؟ من فداي تاج اعليحضرت بشم؛ بنده افتخار دارم اولين كارمند اداره بودم كه عضو حزب رستاخيز شدم. بعد شما اين همه خدمتو ناديده مي‌گيرين قربان؟ به خدا تنم مي‌لرزه قربان.
- خيانت؟! يه مقدار بيشتر از خيانت. كاري مي‌كنم كه تو كميته ، هرجا اسمت اومد، تن همه بلرزه.
- چرا قربان؟
- هان؟
- عرض كردم چرا قربان؟
- چرا شو يه بحث مفصلي بعدا مي‌كنيم بهت مي‌گيم چرا. اما بدون تمام عملكردت‌ رو ثانيه به ثانيه زير ذره بين داشتيم، در تمام عمرت. از روز سه‌شنبه تا ديشب كه دستگير شدي مي‌دوني چن نفر ديگه دستگير شدن؟ دو روزه شخم زديم رفقاتو. هشت ماه اين اطلاعاتو نگه داشته بوديم تو اين دلمون. احدي اين اسرارو نداره. همه نقشه‌هاي خرابكاريتون پيش ماست، با همه جزئياتش.
- كدوم خرابكاري قربان؟
- همه اون بمب‌گذاري‌ها. همين برنامه اين شنبه.
- كدوم برنامه؟
- كدوم برنامه؟! بهت مي‌گم آقا بيا معامله كنيم. بيا پاي كار. آقاي خرابكار! دارم بهت مي‌گم. برخورد بسيار خشن باهات مي‌كنيم اگه اصلاح نشي. دستور شخص اعليحضرته. هيشكي‌م به دادت نمي‌رسه. بلايي به سرت مي‌آرم كه نشنيده باشي. كاري مي‌كنم كه حس كني چطور روح از تك تك سلولات بيرون مي‌آد. اول از ناخنات شروع مي‌شه. بعد مي‌بيني ديگه انگشتات هم مال خودت نيس. ذره ذره مي‌آم جلو. نه مي‌توني بميري، نه راه فرار داري. فقط بايد احساسش كني.
- قربان به تاج اعليحضرت بنده رو اشتباه گرفتين. آخه من و چه به خرابكاري؟ من اين موها رو تو خدمت به سلطنت سفيد كردم. باور كنين...
- روت زياده. بدون نيازي به اطلاعاتت‌ هم نداريم ها! اين كارا براي اينه كه فقط روتو كم كنيم. فقط و فقط. پوستتو زنده زنده مي‌كَنَم بعد پشه هم كه پر بزنه، انگار قير مذاب ريختن رو بدنت. اونقدر جيغ مي‌كشي تا حنجره‌ات پاره مي‌شه. بعد مي‌خواي داد بزني، نمي‌توني. هي به خودت فحش مي‌دي. بلند شو! بلند شو [...]!
- كجا قربان؟
- خيلي زود مي‌فهمي جوجه خرابكار. استوار شهپرست!


روز اول
پنج‌شنبه شب
- رابطه تو با شيخ صادق از كي بوده؟
- رابطه‌اي نبوده.
- خودت گفتي.
- دروغ گفتم.
- اگه ثابت كردم؟
- با من.
- نه. فقط شلاق مي‌زنم.
- [نفس عميق]
- اول ثابت مي‌كنم بعد شلاق مي‌زنم. بريم اون اتاق؟
- نمي دونم.
- مدركامو مي‌آرم. جوري كه نتوني حاشا كني؛ سرِ تو بندازي پايين. بعد صد تا مي‌زنم.
- من جداً نمي‌دونم آقاي دكتر!
- آفرين! اسم منو هم كه ياد گرفتي! برنامه شنبه‌تون چيه؟
- كدوم برنامه؟
- بلند شو. راه برو.
- نمي تونم. كف پام پر تاوله.
- خفه شو. بلند شو [...].
- نمي تونم.
- استوار شهپرست!


روز دوم
جمعه صبح
- يه دقيقه ديشبو يادت بنداز.
- خب ديشب مي‌زدين. منم مجبور بودم دروغ بهتون تحويل بدم.
- چرا تو بعضي جاها دروغات خيلي جالب و به موقع بوده؟ ما وقتي كه تير تو تاريكي بندازيم، از كجا بدونيم كجا درسته و كجا غلطه؟ هان؟
- اگه با كتك خوردن و دروغ گفتن مشكل حل مي‌شه مي‌خواين بازم بگم.
- مي خواي دوباره بزنيمت دروغ بگي باز؟ چون مشخص شده دروغات بهتر از راستاته.
- نه. اونجوركه نزده‌م بگين، دروغ مي‌گم.
- اون دروغات دروغاي خوبيه اما بخشي شو قبول نداريم.
- كجاشو؟
- كه هيچ [...]ي نخورده‌اي. كه از هيچي خبر نداري. اونا كسي رو نداشتن كه مهر ثبتو براشون جعل كنه. شناسنامه بدون مهر هم بدردشون نمي‌خورده.
- راست مي‌گفتم.
- اومدي نسازي. بلند شو بريم اون اتاق.
- تو رو خدا نه آقاي دكتر!
- خفه شو! تو هيچ غلطي نكرده‌اي. ديگه چرا اينقدر زر و زر مي‌كني؟ بلند شو.
- آقا دكتر! مي‌گم قبول كردم.
- من دارم مجبورت مي‌كنم؟
- والله ما اين كاره نبوديم. بعد شما مي‌گين مي‌خواستي مملكتو بهم بريزي.
- والله؟!!
- به مرگ بچه‌هام.
- مرگ بچه‌ها؟! اينا جدّيه‌ها!
- به مرگ بچه‌هام من هيچكاره بودم.
- عمرت اونقدر قد نمي‌ده كه مرگشونو ببيني.
- آقاي دكتر!
- بلند شو!
- نمي تونم.
- مي توني! آخرين شب زندگيته!
- [...] خوردم آقاي دكتر! غلط كردم. به خدا شناسنامه رو سفيد تحويل شيخ صادق دادم.
- برنامه فردا چيه؟
- كدوم برنامه؟
- كدوم برنامه؟! اومدي نسازي. بلند شو! هنوز تنت مي‌خاره. استوار شهپرست!


روز دوم
جمعه شب
- ديدي بهت گفتم. چي تو راه بهت گفتم؟ ديدي اصلاح نمي‌شي.
- آقاي دكتر!
- بلند شو.
- آقا دكتر! جدي دارم مي‌گم. شما شرافت منو قبول دارين؟
- من مي‌نويسم. با جزئيات و با نام افراد تو جيبت مي‌ذارم.
- اگه من ...
- خفه شو! فردا صبح، وقتي كه مطمئن شدم مي‌خواي بگي، مي‌گم دست كن خودت از جيبت در آر.
- آقاي دكتر!
- نه! بذار من بنويسم، تو كتكشو بخور. اما آخرش بازنده تويي.
- خواهش مي‌كنم آقاي دكتر.
- بلند شو. امشب نوبت بنداي انگشتته. دونه دونه مي‌برمشون. يه چيزي بهت بگم؟ راستش رو هم بگي مي‌برم، دروغم بگي مي‌برم.
- آقاي دكتر!
- ديگه تموم شد. استوار شهپرست!


روز سوم
شنبه صبح
- مي گم رو تو كم بكن. به معناي واقعي [...] بخور و بگو.
- [...] خوردم. غلط كردم.
- ببين چي مي‌گم. منو نگاه كن.
- خب.
- [...]! [...] بخور و بگو. مي‌دوني ولت نمي‌كنيم ها. آخرين مطلبتو بگو.
- [از درد به خوش مي‌پيچد]
- آخرين مطلبتو بگو پفيوز.
- [نفس عميق]
- چيزي رو كه مي‌خواي له بشي و بگي و آخرشم بفهمي كه هيچي نگفتي به ما، هرچي گفتي يه قرون ارزش نداشته؛ الان بگو. مي‌خواي بريم تو اتاق بغلي؟
- نه! تو رو خدا نه!
- پس بگو! قبل از اينكه بميري بگو. شك نكن. تا شب زنده نمي‌موني. نذار سانت به سانت روده‌هاتو قيچي كنم تا بميري. بذار اقلاً كمتر زجر بكشي.
- مي گم! همه چيزو مي‌گم.
- زود باش!
- برنامه امروز بمب‌گذاري جلوي سفارت آمريكا بود.
- كي؟
- قرار بود من ساعت ده بمبو از شيخ صادق تحويل بگيرم و جلوي سفارت بذارمش كه تا ساعت دوازده منفجر بشه.
- دروغ مي‌گي!
- به خدا همه‌اش همين بود.
- دروغ مي‌گي. عين سگ دروغ مي‌گي. مثه سگم مي‌كشمت. مي‌بندمت به پنكه سقفي و اونقدر مي‌چرخونمت كه دل و روده‌ات از حلقت بزنه بيرون. هالو گير اوردي. براي آخرين بار بهت مي‌گم، برنامه امروزتون چي بود؟
- به جان بچه‌هام همين بود.
- دروغ مي‌گي كثافت. هم تو و هم اون شيخ صادق بدبخت.
- برين ازش بپرسين. اصلن روبه‌رومون كنين. باوركنين نقشه همين بود.
- اون همين ديروز اعتراف كرد. گفت كه ماجراي شناسنامه رد گم كني بوده. گفت كه پاي تو بيشتر از اين حرفا گيره. البته به دروغ گفت كه برنامه جلوي سفارت انگليس بوده. يه دروغ ديگه هم گفت كه قرار بوده تو بمبو بدي تا اون كارش بذاره!
- به خدا دروغ مي‌گه. مرتيكه حرمت لباسشو هم نگه نمي‌داره. من بمبم كجا بود!
- مام مي‌دونيم بمب پيش تو نبوده. اما تا پيداش نكنيم، بدجوري پات گيره. فكرم نكن كوتاه مي‌آييم. نه! پدر جفتتونو درمي‌آريم.
- نه! من ديگه نمي‌خوام ادامه بدم. من باهاتون همكاري مي‌كنم. من نمي‌‌دونم بمب كجاس اما مي‌دونم شيخ صادق اسلحه‌هاشو كجا قايم مي‌كنه. يه باغ داره طرفاي دماوند. خونه تيمي بچه‌هام هست. حتمي بمبم همونجاس.
- آدرسشو بده. كروكيشو بكش.
- بلد نيستم. چشمي بلدم. تازه اگه بلدم بودم، نمي‌تونستم. ناخونام!
- نمي خواد ننه من غريبم بازي در بياري. برو دلت خوش باشه كه انگشتات سرجاشه. فقط دلم مي‌خواد دروغ گفته باشي. ديگه اون اتاقم نمي‌برمت. همينجا مي‌ذارمت رو صندلي و ذره ذره كبابت مي‌كنم. جوري كه مغزپخت بشي.
- به خدا راس مي‌گم. ديگه برا چي دروغ بگم؟
- استوار شهپرست! زنگ بزن عمليات.


روز سوم
شنبه شب
- روز اول يادته! يادته بهت گفتم همه يكي ـ دو روز اول زيادي قمپز در مي‌كنن؟! يادته گفتم بعد سه روز دعا مي‌كنن كاش مادر نزاييده بودشون؟!
- آقاي دكتر! من كه هرچي مي‌دونستم گفتم.
- مي دونم. تو عاقل بودي. تو مي‌خواستي زن و بچه‌تو دوباره ببيني. تو مث اون شيخ صادق بوگندو، كله‌ت فاسد نشده بود.
- حالا تكليف من چي مي‌شه؟
- هنوز كار داري. اما همكاري امروزت، كله‌تو برات نگه داشت. مي‌ري اوين . يكي ـ دو ماه بعد كه تونستي رو پات وايسي، مي‌ري دادگاه. اونجا سفارشتو مي‌كنيم كه باهات راه بيان.
- خدا از بزرگي كمتون نكنه!
- بيا تو استوار! ... كي؟ ... باشه! ... تو از جات جم نمي‌خوري تا بيام.
[سه دقيقه بعد]
- ديگه تموم شد. حيف كه دستور شخص اعليحضرته. وگرنه نمي‌ذاشتم يه دقيقه هم زنده بموني. ولي عيبي نداره. بيشتر زجر مي‌كشي. يكي ـ دو روز اين ور و اون ور زياد توفيري نداره. خودم با اتو روده‌هاتو صافت مي‌كنم.
- آخه چرا؟ من كه هرچي مي‌دونستم گفتم.
- خفه شو [...]ِ [...]. نخست وزير ترور شده. بيچاره‌ت مي‌كنم. هم خودتو، هم زن و بچه‌تو. ما رو سركار مي‌ذاري؟ فكر كردي مي‌توني وقت ما رو تلف كني تا بقيه كارو تموم كنن؟
- به خدا من همچين قصدي نداشتم. من صاف و صادق هر چي مي‌دونستمو رو كردم. حتما كار يه گروه ديگه‌ بوده.
- [...] نمي خواد به ما خط بدي.
- باور كنين ... خودتون گفتين همه بچه‌هاي ما رو شخم زدين. گفتين همشونو گرفتين ... آخه كسي نمونده بوده كه بخواد همچين غلطي بكنه.
- يك كلمه ديگه حرف بزني، زبونتو از حلقومت مي‌كشم بيرون [...]ِ [...]. بلند شو.
- [با ناله] چرا؟
- باهات خيلي كار داريم. خيلي چيزا رو بايد لو بدي.
- كدوم چيز؟
- كدوم چيز [...]؟! همه چيز! اسم و نشوني تك تك رفقاتو. مي‌خوايم همه‌شونو شخم بزنيم.
16 آذر 84

۶ آذر ۱۳۸۵

داستان کوتاه «حلزونهای خانه به دوش»

نور خورشيد مي‌خورد به شيشه‌هاي قدّي درِ تالار و چشمم را مي‌زند. كج و كوله مي‌شوم تا مي‌توانم نوشته‌هاي زير عكس شهيد آويني را بخوانم: «تمناي شفاعت ـ چهلمين سالگرد پرواز شهيد سيد مرتضي آويني».
زيرش با خط ريزتر نوشته‌اند: «از ساعت 14 تا 20 ـ فرهنگ‌سراي روايت فتح ـ تالار حلزون‌هاي خانه به دوش».
در را كه باز مي‌كنم يك حلزون بزرگ خانه به دوش جلويم لم داده. به جاي لاك، يك خانه رنگارنگ روي دوشش انداخته‌اند. وسط پنجره‌هاي خانه، يك كله تكان مي‌خورد.
ـ خوش آمديد! ورودي تالار ته راهرو است.
همان كله اين حرف‌ها را مي‌زند و يك كيف بزرگ دستم مي‌دهد. كيف سنگين است و باد كرده. معلوم است كه سازمان فرهنگي ـ هنري شهرداري، روي سمينارهاي دولتي را كم كرده! خجالت مي‌كشم بازش كنم. كيف برزنتي‌ام را مي‌اندازم روي دوش چپم و كيف تازه را دست مي‌گيرم. يك نفس مي‌روم و ته تالار، روي صندلي مي‌نشينم و كيف را روي پايم مي‌گذارم. دستم نفس راحتي مي‌كشد.
هنوز مراسم شروع نشده اما تالار، كيپ تا كيپ پر است. جمعيت در جنب و جوش است. ملت در كيف‌ها را باز كرده‌اند و دل و روده‌اش را بيرون مي‌كشند. «يد الله مع الجماعة»! در كيف را كه باز مي‌كنم آستين يك اوركت سبز آمريكايي بيرون مي‌افتد. چقدر دوران نوجواني آرزوي پوشيدنش را داشتم. يك‌دفعه دلم مي‌ريزد: من تا بخواهم روي سن بروم، كه نيم ساعت گذشته! عجب اشتباهي كردم.
خودم را دل‌داري مي‌دهم. جلوتر جا نبوده كه بروم. اما قانع نمي‌شوم. كاش زودتر مي‌آمدم. دل‌گندگي‌ام باز كار دستم داد.
صلوات مي‌فرستم. كار از كار گذشته. مگر چند بار جلوي اين همه آدم حرف زده‌ام كه چم و خم كار دستم باشد؟!
سرم را به منقولات داخل كيف گرم مي‌كنم. اوركت نوي نو است. زيرش يك پيراهن لي آبي با دكمه‌هاي فلزي گذاشته‌اند. داخل يك جعبه هم، يك عينك فلزيست.
همه را مي‌گذارم روي صندلي بغلي. شورش را درآورده‌اند. مانده سوئيچ خودرو و كليد طلايي خانه بدهند. با اين كارهايشان اسم شهيد آويني را خراب مي‌كنند. فكر كرده‌اند كار فرهنگي، كار فله‌اي است: هزار مسجد، دو هزار هيئت، سه هزار مدرسه، ده‌هزار نمازگزار، بيست هزار تماشاچي فوتبال، پنجاه هزار روزه‌دار!  زور كه نيست مراسم را در تالار به اين بزرگي بگيرند. يك تالار كوچكتر، فضاي صميمي‌تري هم داشت. تازه فقط دوست‌داران واقعي مي‌‌آمدند. نه اين همه كيف‌خواه ...!
با غيظ نگاهشان مي‌كنم. اما زود عصبانيتم مي‌پرد و دود مي‌شود: سالن يك دست سبز شده، سبز اوركت آمريكايي. همه هم زيرش پيراهن لي آبي را پوشيده‌اند و عينكها را به چشم زده‌اند.
چراي بزرگي كه در ذهنم جولان مي‌دهد، زود جوابش را پيدا مي‌كند: عكس بزرگ شهيد آويني كه تمامِ قد سالن را پوشانده.

داشتيم با بچه‌ها توي پاركينگ مجتمعمان فوتبال بازي مي‌كرديم كه پدر در را باز كرد. بازي را رها كردم و دويدم دم در و سلام كردم تا وقتي پيكان يكساله‌مان داخل آمد، در را ببندم و پدر به زحمت نيفتد.
اما پدر سرحال نبود. اين را از شانه‌هاي افتاده و صداي گرفته‌اش زود فهميدم. در را بستم و دنبال پيكان دويدم ته پاركينگ مجتمع.
پدر پياده شد. چند برگ كاغذ دستش بود. گفت: «آقاي آويني يادته كه برايت تمبر آورده بود؟» يادم بود. تمبرهاي بزرگ نوي آذربايجاني‌اي را كه برايم آورده بود، گذاشته بودم در يك صفحه جداگانه آلبوم تمبرم. به همه دوستانم هم پز داشتنشان را داده بودم. آخر تا آن وقت همه تمبرهاي خارجي‌ام مهر خورده بودند جز اينها. هرچند كه خيلي از آن مهر خورده‌ها را هم پدر از آقاي آويني گرفته بود.
پدر گفت: «آقاي آويني شهيد شده. رفته روي مين.» و چشمهايش پر اشك شد.
من خيلي كوچك بودم. آنقدر كه بلد نباشم تسليت بگويم و بپرسم كي و كجا. همانجور مات ايستاده بودم و تنها يادم است كه يكي از كاغذها را گرفتم و زل زدم به چهره قشنگ آويني ـ كه ديگر شهيد بود ـ و دستهايش را كه روي سينه اش گذاشته بود و اوركت سبز آمريكايي و پيراهن لي آبي‌اش. پشت آويني دشت بود و چشمهايش از پشت عينك قاب فلزي، حرف مي‌زد. زنده و گرم و گيرا.
فردا صبح، وقتي داشتم دنبال پيراهن مشكي‌ام مي‌گشتم، پدر ديدم و از چشمهاي سرخم همه چيز را فهميد. آن وقتها آويني «شهيد آويني» نبود. در دبستانمان بايد به هم مي‌گفتم كه گوينده «روايت فتح»  است تا بشناسندش.
تا اينكه تلويزيون مايه گذاشت و آقا در تشييع پيكرش آمدند و تازه مقاله‌هايش چاپ شد و آويني رونمايي شد. و شد «شهيد آويني» كه قدر نبودنش را بدانند و برايش يادبود بگيرند.

از روي سن، صداي قرآن بلند مي‌شود. مثل دست نوازشي پدرانه، روي سر جمعيت كشيده مي‌شود و جنب و جوششان مي‌خوابد.
اوركت و پيراهن و عينك و بقيه مخلفات را داخل كيف مي‌چپانم و مي‌گذارمش كنار. به جز من، تك و توك آدمهايي هم نشسته‌اند كه رنگشان رنگ سبز اوركتهاي آمريكايي نيست.
قرآن تمام مي‌شود و مجري خير مقدم مي‌گويد و بعد فهرست برنامه ها. من سومي هستم. بعدِ دو مسابقه كه اسمشان را گذاشته اند: صداي آسمان و گامهايي تا خدا. بعد از من هم، فيلم نشان مي‌دهند و دوباره مسابقه. اينبار حفظ كتاب.
حوصله نمي‌كنم بقيه اش را گوش كنم. به هر حال هرچه باشد تا هشت شب وقتمان را پر كرده‌اند. دست مي‌كنم داخل كيف برزنتي ام و كاغذهايم را درمي‌آورم تا براي بار صدم مرورشان كنم.
قرار است ماجراي همين تمبرها را تعريف كنم.
اولين برنامه شروع مي‌شود. با يك چشم كاغذهايم را نگاه مي‌كنم و با يك چشم سن را مي‌پايم.
سه داور را پشت ميزي نشانده‌اند و يك ميز دراز هم براي ده شركت كننده نهايي گذاشته اند. معلوم مي‌شود دور نهايي است و از بين پنج هزار شركت كننده مسابقه «صداي آسمان»، اين ده نفر به اينجا رسيده اند.
سالن تاريك مي‌شود و قسمتي از روايت فتح را پخش مي‌كنند. خيليها بلند بلند زير گريه مي‌زنند.

خانه پدري آويني‌ها زيارت عاشورا مي‌خواندند. با پدر رفته بوديم آنجا. سيد مرتضي تازه شهيد شده بود و مناسبت مجلس هم همين بود. بعدِ زيارت عاشورا بيرون آمديم. پدر كاري داشت و بايد زودتر به خانه برمي‌گشتيم. بيرون خانه، دم خودروهايي كه توقف كرده بود، سيد محمد  آمده بود خداحافظي كند. در درازاي صحبتهايشان با پدر، نگاه من روي چهره نوراني‌اش بود و موهاي خوش حالتش.
بعدها از پدر شنيدم كه شمس آل احمد گفته بود سيد مرتضي در جواني خيلي خوش قيافه بوده. آن روزگار، شمس همسايه‌شان بود.
مسعود بهنود هم همين را نوشته بود. كه در دانشكده‌شان مرتضي از همه سر بوده. هرچند كه بعد اين، به اقتضاي طبيعتش، زهر خودش را هم ريخته بود.

سالن دوباره روشن مي‌شود و مسابقه شروع. قرار است شبيه‌ترين صدا را به صداي پر از حزن و نجابت شهيد آويني انتخاب كنند.
سِن را رها مي‌كنم و مي‌چسبم به كاغذهايم.

اولين باري كه شهيد آويني را ديدم، مخفيانه بود!
سوره نوجوانان و سوره در طبقه چهارم يك ساختمان بودند. پدرم سردبير سوره نوجوانان بود و آويني سردبير سوره. زياد پيش مي‌آمد كه آويني براي وضو گرفتن به اين طرف بيايد.
من چون خواننده پر و پا قرص سوره نوجوانان بودم، تا فرصتي دست مي‌داد همراه پدر به آنجا مي‌رفتم. يكبار، در اتاق آرشيو عكس، كنجكاوي كودكانه‌ام گل كرد. مي‌خواستم بدانم پشت پرده انتهايي آن اتاق چيست. پرده را مخفيانه كنار زدم. پسِ فضاي نورگير بين دو آپارتمان، اتاقي از سوره بود، قرينه همين اتاق. آويني پشت ميزي نشسته بود و مشغول كار بود. ديد زدنم زياد طول نكشيد اما چون عكسي يادگاري، براي هميشه در ذهنم ماند.

همه صلوات مي‌فرستند. نگاه مي‌كنم. يكي برنده شده. يك تنديس شهيد آويني و چهارده سكه مي‌گيرد و پايين مي‌رود.
مجري برنامه دوم را اعلام مي‌كند: مسابقه «گامهايي تا خدا».
كنجكاو شده‌ام كه ماجرا چيست. هشت نفر يك سطح مستطيلي بزرگ را دست گرفته‌اند و مي‌آورند و روي سن مي‌گذارند. بعد مجري شروع مي‌كند به خواندن تكه‌هايي از «همسفر خورشيد» . آنجايش است كه شهيد آويني تازه كفش نو خريده بوده و وقتي در «سوره»  راه مي‌رفته، كفشهايش قرچ قرچ صدا مي‌كرده و او خجالت مي‌كشيده!
هرجا كه اسم «آويني» مي‌آيد، جمعيت صلوات مي‌فرستند.
مجري مي‌گويد كه شركت سازنده كف‌پوش‌هاي سوره را پيدا كرده‌اند و توافقنامه‌اي امضا كرده‌اند تا از اين به بعد، اين كف‌پوش‌ها را با اسم «شهيد آويني» بسازد. جمعيت صلوات مي‌فرستد.
بعد مسابقه شروع مي‌شود. شركت‌كننده‌ها را از ميان جمعيت انتخاب مي‌كنند. كارشان اين است كه بيايند و روي آن سطح راه بروند و هركس كه كفشش بيشتر قرچ قرچ كند، نفر اول مي‌شود!
دلم براي همه‌شان مي‌سوزد! بيچاره‌ها! ديگر نمي‌دانم چه بگويم. فقط به حالشان تاسف مي‌خورم. مگر چند سال از شهادت آويني گذشته كه اينقدر مسخش كرده‌اند؟! «يحرفون الكلام عن مواضعه.»  آويني كجا و اينها كجا!
پنج سكه هم به برنده مي‌دهند. البته فكر مي‌كنم كفشهايش برنده واقعي‌اند. بيچاره‌ها!
مجري نامم را صدا مي‌زند. بعد مي‌گويد كه بعد از حرفهاي من، به تناسبشان، هديه غافلگير كننده‌اي براي همه شركت كنندگان دارند.
ميان سه صلوات جمعيت، خودم را زودتر از آنچه فكر مي‌كردم، به سن مي‌رسانم. مجري در گوشم مي‌گويد كه بعد از صحبتهايم، مي‌خواهند از تمبرهاي يادگاري شهيد آويني، يك دوره به همه حضار بدهند. مي‌گويد كه شركت پست كشور آذربايجان حاضر شده همه را دوباره چاپ كند. بعد هم از من مي‌خواهد كه به جمعيت چيزي نگويم تا خودش اعلام كند. چشمي مي‌گويم و پشت ميكروفون مي‌روم.
«بسم الله الرحمن الرحيم» صدايم در سالني كه حالا ساكت شده، مي‌پيچد.
«امروز قرار بود تا در خدمت شما باشم و از خاطره‌ام از شهيد سيد مرتضي آويني برايتان بگويم.»
جمعيت صلوات مي‌فرستد.
«اما احساس كردم كه گفتن حرفهاي ديگري مهمتر است. خوانده‌ام كه شهيد آويني ...» دوباره صلوات مي‌فرستند. «خوانده‌ام آقا مرتضي در جريان نمايش فيلمي كه به ساحت حضرت زهرا (س) جسارت كرده بود، تمام قد مي‌ايستد و با صداي رسا فرياد مي‌زند و اعتراض مي‌كند.»
يك نفر از بين جمعيت، شماره صفحه اين خاطره را در كتاب «همسفر خورشيد» فرياد مي‌زند.
«ممنونم. مرتضي سيد شهيدان اهل قلم است چون تنها قلم به دست نيست. قلم برايش ابزاري است كه بينديشد و دربرابر مهاجمان بايستد و مجاهده كند.» و ادامه مي‌دهم. به مسخ شدن افكار شهيد آويني اعتراض مي‌كنم و به كم‌مايگي برگزار كنندگان اين مراسم.
يك‌دفعه چيزي از كنار گوشم رد مي‌شود و به عكس بزرگ شهيد آويني كه پشت سرم است، مي‌خورد و به زمين مي‌افتد. نگاه مي‌كنم. يكي از آن عينكهاي فلزي است. بعد عينك بعدي مي‌آيد و به ميز مي‌خورد. و بعدي و بعدي.
دستهايم را جلوي صورتم مي‌گيرم تا مبادا شيشه عينكم بشكند يا زخمي بشوم. فرياد مي‌زنم: «در هر روزگاري، آويني بودن خصايصي دارد و مختصاتي.» جمعيت صلوات مي‌فرستد و عينك پرت مي‌كند.
«آويني روزگار خود باشيد!» ديگر جاي ماندنم نيست. از پشت ميز كنار مي‌آيم و از همان بالاي سن، به سمت در خروجي مي‌روم. يك‌دفعه صداي قِرِچ قِرِچ كفشهايم بلند مي‌شود. آنقدر بلند كه خجالت مي‌كشم.

17 آذر 84

۱۵ آذر ۱۳۸۵

داستان کوتاه «مردي كه خوابهايش را در جيبش گذاشته بود»

 ـ بيا پايين!
كلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شيشه‌ها مي‌خوردند. «راننده» صدا را مي‌شنيد اما اگر مي‌خواست هم نمي‌توانست پايين بيايد. بعدِ اين همه سال، چاق شده بود و ورم كرده بود و گوشتها و چربيهاي تنش لايه لايه روي هم تلنبار شده بود و سرها و دستهاي بي‌شماري از بدنش بيرون روييده بود.
ـ بيا پايين!
كلمه‌ها رَنج بودند و به شيشه‌ها مي‌خوردند و آويزه‌اي نمي‌يافتند و بر زمين مي‌ريختند. راننده صدا را مي‌شنيد اما اگر مي‌توانست هم نمي‌‌خواست پايين بيايد. بعدِ اين همه سال، در اتوبوس چنبره زده بود و خوب ‌خورده بود و ريخته بود و بزرگتر شده بود.
ـ بيا پايين!
اگر اولين صدا پر از ترديد بود و خوب ادا نشده بود و زود رها شده بود؛ اين يكي بلندتر بود و دامنه يافته بود و تا مغزِ استخوان رخنه مي‌كرد.
نمي‌توانست از پشت فرمان بلند شود. گِرديِ غربيلكِ فرمان، مثل دنده و ترمز دستي و صندليهاي جلو و بقيه تجهيزات اتوبوس، ميان لايه‌هاي شكمش فرونشسته بود و شايد جزيي از آن شده بود. شايد براي همين بود كه صداها مردد بودند. كه مي‌دانستند چاق شده و ورم كرده و حجيم شده و اگر مكعب مستطيلِ بدنه اتوبوس نبود، شايد دايره بود يا مخروط.
ـ بيا پايين!
اين بار صداي خالي نبود. چند دست هم بر شيشه‌ها كوفتند و يكي ـ دو لگد حواله ماشين شد.
صداي ضربه‌ها در گوشتها و چربيهاي تن راننده پيچيد و لرزاندش و در هوا پخش شد و بالا رفت و از ابرها گذشت و به ماهواره‌اي رسيد و در گوشِ «كريستين» نشست. كريستين زود جنبيد و به تصويرِ مردمِ دورِ اتوبوس، دود و آتش اضافه كرد و صحنه لگد زدن را از چند زاويه تكرار كرد و به هم چسباند و به جاي صداي مردم، از صداهاي قبل انقلاب، شعاري را اضافه كرد و دكمه پخش را فشار داد.
مردمي كه دور اتوبوس جمع شده بودند، تا تصوير خودشان را روي سقف آبيِ آسمان ديدند كه هي به اتوبوس لگد مي‌زنند و شعار مي‌دهند: «ما مي‌گيم خر نمي‌خوايم / پالونِ خر عوض مي‌شه»؛ بينشان همهمه افتاد.
صداي همهمه جمعيت، در اتوبوس حركتي ايجاد كرد. يك دفعه «سرِ بزرگ» راننده از روي باكِ عقبِ اتوبوس بلند شد و دهان بنزيني‌اش را پاك كرد و به مردم نگريست كه با هم بحث مي‌كردند و حواسشان به او نبود.
ـ  چه خبر است؟
بوي بنزينِ دهانش، جلوييهاي جمعيت را پس زد.
ـ بيا پايين! راننده جديد آمده!
چشمهاي سرِ بزرگ در حدقه چرخيدند و ميان جمعيت، دنبال كسي بو كشيدند كه مثل خودش، چاق باشد و ورم كرده باشد و گوشتها و چربيهاي تنش، لايه لايه روي هم افتاده باشد.
ـ كي فكر كرده مي‌تواند اتوبوس را براند؟!
و باز، درحالي‌كه زهرخندي روي لبهاي سرِ بزرگ نقش بسته بود، چشمهايش در حدقه چرخيدند و بو كشيدند.
ـ رانندگي اتوبوس اينقدرها سخت نيست.
اين را مردي گفت كه خوابهايش را درآورده بود و در جيبش گذاشته بود.
سرِ بزرگ راننده، سمت «مردِ بدون خواب» چرخيد و خوب هيكل نحيفش را ورانداز كرد. آن روزها كه مردِ بدون خواب به دنيا مي‌آمد، او مشغول خريد و راه‌انداختن اين اتوبوس بود. آنقدر سن داشت كه جاي پدرِ مردِ بدون خواب باشد.
ـ رانندگي بلدي؟!
سرِ بزرگ راننده برگشت و به سرِ عينكي‌اش كه نزديكِ فرمان بود، نگاه كرد و خنديد. سرِ عينكي داشت كلمه مي‌خورد و مي‌جويد و مي‌بلعيد.
ـ فكر نمي‌كنم به اين سختيها باشد كه جلوه داده‌ايد.
سرِ بزرگ با دستهاي كوچكش، ظرف بنزيني را كه از باك پر كرده بود، بلند كرد و سر كشيد و باز خنديد و بوي بنزينِ دهانش، جلوييهاي جمعيت را پس زد.
ـ چقدر بلدي اتوبوس براني؟!
اگر مي‌خواست هم نمي‌توانست. در اين همه سال، مردِ بدون خواب تنها يكي ـ دو ايستگاه توانسته بود سوار اتوبوس شود و آن عقبها، ميان بدنِ بزرگ و سرهاي بي‌شمار راننده، خودش باشد و كار خودش را بكند. كه زود سرِ عينكي كه كلمه مي‌خورد و مي‌جويد و مي‌بلعيد و نزديك فرمان بود، فهميده بود از جنس آنها نيست و پياده‌اش كرده بود.
شانزده سال بود راننده در اتوبوس لميده بود و چاق شده بود و ورم كرده بود و گوشتها و چربيهاي تنش لايه لايه روي هم افتاده بود و از بدنش سرها ودستهايي بي‌شمار روييده بود. سرهايي كه از پنجره‌هاي اتوبوس بيرون زده بود و يكي زمينها را مي‌خورد و يكي از دهانش خودرو بيرون مي‌ريخت و يكي هواپيماها را مي‌ليسيد و هركسي كه مي‌خواست سفره‌اي پهن كند ، بايد يكي از سرها را ميهمانِ خودش مي‌كرد.
ـ رانندگي سخت است اما شما سختترش كرده‌ايد. سالهاست اين اتوبوس زير وزنِ شما ناليده و به زور پيش‌رفته. بگذاريد نفس بكشد!
روزهاي اول راننده اينقدر چاق نشده بود و ورم نكرده بود. يكي بود مثل همه. اما پله پله مريض شد و ابروهاي بالاي چشمانش ريختند و شروع كرد به چاق شدن. چاق شد و ورم كرد و .... كريستين تا ديد نويسنده دارد درباره گذشته‌هاي راننده حرف مي‌زند و كسي كار تازه‌اي نمي‌خواهد بكند، حرفهاي مردِ بدون خواب را قيچي كرد و به جايش تيترهاي رنگيِ روزنامه‌هاي زنجيره‌اي را گذاشت. مردِ بدون خواب تا تصوير خودش را ديد كه روي آسمانِ آبي حرف مي‌زند و به سرِ بزرگ اعتراض مي‌كند و مي‌گويد: «بيست و هفت سال است اين ملت زير وزنِ شما ناليده و به زور پيش رفته»، خم شد و سنگي از زمين برداشت و به سوي كريستين پرتاب كرد. سنگ چرخيد و چرخيد و رفت و رفت و از ابرها گذشت و درست به ماهواره كريستين خورد و تعادلش را بر هم زد و سرِ دوربينش را چرخاند و به سمت آمريكا كرد كه جرج بوش داشت لبهاي كاندوليزا رايس را مي‌بوسيد و به او تبريك مي‌گفت كه وزير امور خارجه‌اش شده است.
كريستين زود پخش زنده را قطع كرد و فيلم انقلابِ نارنجيِ اوكراين را پخش كرد اما بچه‌هاي حزب ا... لبنان دستگاههايش را هك كردند و به جايش لبنان و كوبا و سوريه و ونزوئلا و عراق و مصر و بوليوي و فلسطين را نشان دادند.
مردِ بدون خواب تا اين تصاوير را ديد، چهره‌اش شكفت و مقدار ديگري از خوابهايش را درآورد و در جيبش گذاشت و زُل زد به سرِ بزرگ راننده كه هنوز نفهميده بود چه اتفاقي دارد مي‌افتد.
ـ بيا پايين!
مردم هيجان‌زده بودند و بي‌صبر؛ و راننده آنقدر چاق و سنگين بود كه نمي‌توانست تكان بخورد.
يكي از سرهاي راننده كه جيب جوانها را مي‌مكيد و از نفسهايش دانشگاه درست مي‌شد، به مردِ بدون خواب گفت: «تو اصلاً زورت مي‌رسد كه فرمان اتوبوس را بچرخاني؟!» و همينطور كه زهرخند مي‌زد، جواني را بلند كرد و جيبهايش را مكيد و به زمين انداخت.
زور مردِ بدون خواب به يك پسربچه هم نمي‌رسيد. خودش يك بار خنديده بود و اين را به همه گفته بود. اما حرف آن سرِ راننده براي كسي مهم نبود. همه مي‌خواستند راننده ديگر سوار اتوبوس نباشد. اتوبوس سالها بود سنگين شده بود و مثل قبلش خوب گاز نمي‌خورد و جلو نمي‌رفت.
ـ بيا پايين!
جواني كه جاي كليه‌هايش خالي بود، اين را داد زد و پريد و به يكي از سرهاي راننده كه قليان مي‌كشيد، آويزان شد. سر عصباني شد و به خودش تكاني داد و جوان را پرت كرد روي كوهِ آدمهايي كه زير چرخهاي توسعه، لِه شده بودند.
مردِ بدون خواب گفت: «راننده يك صندلي بسش است» و آمد و جلوي درِ جلويي اتوبوس ايستاد.
سرِ بزرگ، خورشيد را پوشاند و گفت: «شيطان در شب زاد و ولد مي‌كند» و كليد نور بالاي اتوبوس را زد. نور چراغها افتاد روي گروهي دختر و پسر كه اسكيت پايشان بود و به خودشان لوازم آرايش آويزان كرده بودند و مي‌رقصيدند و مردِ بدون خواب را مسخره مي‌كردند.
اولين لنگه‌كفش‌ها كه به سمت جوانها پرتاب شد، به آنها نخورد؛ چون مردِ بدون خواب دست كرد و لنگه‌كفش‌ها را در هوا گرفت.
ـ حيف اين كفشها نيست؟
مردِ بدون خواب كه اين را گفت، چشمهاي همه افتاد بر كفشهاي بندي كهنه‌اش كه از زيرشان گُل روييده بود. تازه همه ديدند تمام مسيري كه مردِ بدون خواب تا اتوبوس آمده، پر از گُل شده است.
شاعري گفت: «او الهه خوابهاي ماست!»؛ شهيدي در قاب عكسش خنديد؛ شير در سينه خشكيده زني جوشيد و چند نوجوان با هم خواندند: «اومده خون تازه رو، تو رگهامون جاري كنه.»
صداي آواز نوجوان‌ها هم پخش شد و بالا رفت و از ابرها گذشت و به گوش كريستين رسيد و ترساندش. كريستين زود گوشي همراهش را باز كرد و شماره شوهرش را گرفت و گفت كه راننده جديد بيشتر خوابهايش را در جيبش گذاشته و ديد همه آدمهاي كاخ سفيد هم مثل شوهرش ترسيده‌اند. حتي شنيد كه يكي زنگ زده و بلند بلند دارد به عربي حرفهايي مي‌زند و آه و ناله مي‌كند.
كريستين از پشت دوربينش كه نگاه كرد، ديد مردم، دورِ اتوبوس را گرفته‌اند و جوانها به سرهاي راننده آويزان شده‌اند و سرها ديگر زورشان نمي‌رسيد كه آنها را پرت كنند و روي كوهِ آدمهايي كه زير چرخهاي توسعه له شده بودند، بيندازند.
ـ بيا پايين!
همه مردم با هم اين را مي‌گفتند و اتوبوس را تكان مي‌دادند و گوشتها و چربيهاي تنِ راننده و سرهاي بي‌شماري كه از بدنش روييده بود، روي هم مي‌لغزيد و مانند ژله مي‌لرزيد و از اتوبوس شره مي‌كرد. از لاي لايه‌لايه‌هاي شكم راننده، شغل و رفاه و عدالت بيرون مي‌ريخت و مردم مي‌دويدند و آنها را جمع مي‌كردند و در جيبهاي سوراخشان مي‌گذاشتند.
بيرون اتوبوس، سرِ بزرگ راننده ساكت بود و بي‌صدا از اتوبوس دور مي‌شد اما سرهاي ديگر مي‌جنبيدند و هرچه را به دستشان مي‌آمد، مي‌بلعيدند و به صورت مردم چنگ مي‌كشيدند و به دنبال سرِ بزرگ دور مي‌شدند.
تا كارِ بيرون كشيدن راننده و سرهايش از اتوبوس تمام شد، مردِ بدون خواب دويد و بالا رفت و روي سقف اتوبوس ايستاد و دستهايش را بالا گرفت و از ته دل صدا زد: «اللهم عجّل لوليك الفرج.»
ديگر لازم نبود تا كريستين تصوير مردِ بدون خواب را روي سقف آبيِ آسمان بيندازد. خورشيد داشت مي‌درخشيد و اقيانوسها آيينه شده بودند و عكس مردِ بدون خواب را براي فرسنگها دورتر پخش مي‌كردند.
بوي گلهايي كه سقف اتوبوس را پر كرده بود، با صداي مردِ بدون خواب درآميخته بود.

26 اسفند 84

۱۰ مرداد ۱۳۸۶

داستان کوتاه «زنها همه مثل همند»

زنها همه مثل همندوقتي كه يلدا گفت شام نداريم، هنوز به عمق فاجعه‌اي كه داشت اتفاق مي‌افتاد، پي نبرده بودم.
تازه دو ساعت بود كه تلفن دوستي قديمي، مثل قلاب جرثقيل سرنوشت، مرا از خيل بي‌كاران بيرون آورده بود. شغل جديد من، سردبيري هم‌زمان دو هفته‌نامه بود: يكي ويژه پسران جوان و ديگري مخصوص دختران جوان.
به خاطر زمان كم باقي‌مانده تا انتخابات، كار آن‌قدر فوريت داشت كه بايد از فرداي همان عصر، در دفتر تازه راه افتاده هفته‌نامه‌ها حاضر مي‌شدم و با جمع كردن دوستان و هم‌كاران مطبوعاتيِ خوش‌فكرِ پراكنده در اين‌ور و آن‌ور، در عرض سه هفته اولين شماره هر هفته‌نامه را تحويل مي‌دادم.
شايد اگر تخصص من انجام اين دست كارهاي فوريتي و دقيقه نود نبود، هرگز چنين هماي سعادتي بر شانه‌ام نمي‌نشست. چرا كه هر چند سال يك‌بار، چنين نهادها و ارگان‌هايي به فكر انتشار نشريه براي جوانان و هدايت آراي آنان مي‌افتادند.
(مرا ببخشيد كه به دلايل شغلي، از گفتن نام حامي اصلي اين دو هفته‌نامه معذورم.)
وقتي كه يلدا گفت شام نداريم، پيش از هر فكر ديگري تعجب كردم. در اين سه سال زندگي مشترك، يلدا از هيچ فداكاري‌اي دريغ نكرده بود و هرگز نديده بودم در خانه‌داري و شوهرداري كم بگذارد. طبيعي بود اولين فكري كه به ذهنم برسد، نداشتن مواد اوليه تهيه شام باشد.
اما علت شام نداشتن ما، اين نبود. يلدا خيلي راحت گفت: «حوصله شام درست كردن ندارم.» و رفت و روي مبل جلوي تلويزيون نشست و كنترل در دست، به دنبال مجموعه تلويزيوني ايراني‌اي گشت تا به تماشايش بنشيند.
يلدا، يلداي هميشگي من نبود. همين را به او گفتم. اولين اصل در روابط زناشويي، داشتن صداقت است. ضمن اينكه نبايد نگراني‌ها و دغدغه‌ها را به حال خود رها كرد. بهترين راه براي حل اين‌گونه مشكلات، بيان صادقانه آن‌ها به طرف مقابل است.
يلدا حرف مرا قبول نداشت. من هم اصرار نكردم كه عقيده شخصي‌ام را به او بقبولانم. به جاي اين تلاش بي‌هوده، پيش‌نهاد كردم تا خودم شام را درست كنم. يلدا جوابي نداد. اما از قيافه‌اش مي‌شد خواند كه اين پيش‌نهاد برايش اهميت چنداني نداشته است.
در آن لحظه، وجود من پر از انرژي منفي بود. براي اينكه انرژي منفي‌ام را به يلدا منتقل نكنم، نظر او را پرسيدم.
ـ به نظرت براي شام چه‌كار كنيم؟
يلدا اول جوابي نداد. بعد در حالي كه نگاهش به صفحه تلويزيون بود، گفت: «من شام نمي‌خورم. گرسنه نيستم.» و موهايش را پشت گوشش انداخت.
من از زن‌هايي كه موهايشان را پشت گوش مي‌اندازند، خوشم نمي‌آيد. احساس مي‌كنم در چنين حالتي، گوش مثل يك تكه غضروفِ زشتِ سوراخ بيرون مي‌افتد. اين را يلدا هم مي‌داند. اما در آن لحظه اصلا به ذهنم خطور نكرد كه ممكن است يلدا به عمد، موهايش را پشت گوش انداخته باشد. براي همين، نزديك او رفتم و با ملايمت و محبت، موهايش را از پشت گوشش آزاد كردم.
يلدا اصلا به من نگاه نكرد. تنها واكنش او به اين عمل من، انداختن دوباره موها به پشت گوش بود.
واضح بود كه يلدا از چيزي ناراحت است. بنابرين اشتها نداشتن او و حتي تهيه نكردن شام، همه و همه، تبعات اين ناراحتي دروني بود. مي‌دانستم تنها راه برون‌رفت از اين تنگنا، حرف زدن درباره اين ناراحتي است. بنابرين جلوي يلدا رفتم و دو زانو، روي زمين نشستم. يلدا هنوز به تلويزيون نگاه مي‌كرد. دست او را با دو دست گرفتم و آهسته، انگشتان و پشت دستش را نوازش كردم. پس از چند لحظه، گفتم: «يلدا جان! من تو را رنجانده‌ام؟»
ـ چي؟!
دوباره جمله‌ام را تكرار كردم. يلدا بدون اينكه نگاهش را از صفحه تلويزيون بردارد، جواب منفي داد.
اين شروع خوبي نبود. گفتم: «يلدا جان! به من نگاه كن.» چند ثانيه هيچ اتفاقي نيفتاد. بعد يلدا كم‌حوصله به چهره من نگاه كرد و گفت: «دارم فيلم مي‌بينم.» البته دقيق‌تر اين بود كه مي‌گفت در حال تماشاي مجموعه تلويزيوني هستم. اما آن دم، وقت اين نكته‌سنجي‌ها نبود.
گفتم: «فردا بعد از ظهر، دوباره اين را پخش مي‌كنند. آن موقع، با هم مي‌نشينيم و تماشايش مي‌كنيم.»
يلدا نفس بلندي كشيد؛ تلويزيون را خاموش كرد و به پشتي مبل، تكيه داد.
ـ شما كه بايد از فردا هفته‌نامه دخترانتان را دربياوريد!
اصلا يادم نبود. آن‌قدر رفتار يلدا و تلاش ذهني‌ام براي مديريت اوضاع به‌هم‌ريخته روابطمان، افكارم را پراكنده بود كه امر به اين مهمي را از ياد برده بودم. گفتم: «اصلا يادم نبود! ببخشيد.»
يلدا جوابي نداد. نگاهش به من نبود. اما رد نگاهش هم مشخص نبود. البته نه اينكه ثابت نباشد.
ـ بايد خدا را خيلي شكر كنيم.
يلدا فقط سر تكان داد.
ـ بالاخره از اين بي‌كاري درآمديم.
باز هم سكوت.
ـ چرا چيزي نمي‌گويي؟
ـ چقدر حقوق مي‌دهند؟
لحنش خيلي از سرِ سيري بود. گفتم: «نمي‌دانم. شايد فردا در اين‌باره هم حرف بزنيم.» اما خوشحال بودم كه يلدا وارد اين بحث شده است.
ـ اينها را دقيق مشخص كن. نشود مثل جاهاي ديگر!
كمي عصبي شدم. تكرار ياد كلاه‌برداري‌هاي گذشته و ضررهايي كه به من و خانواده‌ام وارد شده بود، هميشه همين حالت را در من به وجود مي‌آورد.
ـ اين دوستم كه زنگ زد؛ آدم معتبري است. تازه پشت سر پروژه، [...] است. آنها هم كه در پول غلت مي‌زنند.
(مجددا بايد ببخشيد كه از آوردن نام حامي اصلي اين نشريات معذورم.)
ـ حالا چرا هم پسران هم دختران؟
يلدا داشت نگاهم مي‌كرد.
ـ خوب به خاطر تفاوت‌هاي جنسيتي‌شان است. طبيعتا اين تفاوت روي طرز فكر و علايقشان هم اثر مي‌گذارد.
ـ چرا فقط پسران نه؟ دخترها را چه كار دارند؟
در جمله يلدا، نوعي عرق جنسيتي وجود داشت. احساس كردم با مادري طرف هستم كه مثل يك ماده‌شير از كودكش دفاع مي‌كند.
ـ نصف آرا مال زنان است. اكثريت خاموشي هستند كه معمولا در انتخابات‌ها فراموش مي‌شوند و كمتر براي جذب رايشان، كار جدي‌اي صورت مي‌گيرد.
ـ چرا شما بايد سردبير هفته‌نامه دختران جوان باشيد؟
تاكيد يلدا روي واژه «جوان» زياد بود. حس شوخي‌ام گل كرد. گفتم: «خوب مي‌خواستي دختران پير باشند؟!»
ـ نخير! چرا شما بايد سردبير هفته‌نامه دختران جوان باشيد؟
اين بار تاكيد يلدا بر واژه «شما» بود.
ـ براي اينكه احساس كرده‌اند كار تنها از عهده من برمي‌آيد. كمتر كسي مي‌تواند در عرض سه هفته، مقدمات انتشار دو هفته‌نامه را آماده كند.
ـ يعني هيچ زني نبود كه عرضه اين كار را داشته باشد؟
ـ احتمالا نه.
ـ نه؟!!
ـ بله. اين كار، كار ساده‌اي نيست. يك نوع مديريت بحران قوي لازم دارد. در كنارش بايد شناخت دقيقي از نيروها داشته باشد. انتشار دو هفته‌نامه چيز كمي نيست.
ـ حالا چرا بايد براي دختران جوان هفته‌نامه چاپ كنيد؟
ـ قبلا كه گفتم عزيزم!
ـ چرا تو بايد سردبير هر دو باشي؟
ـ يعني مي‌خواهي بگويي من نمي‌توانم؟
ـ نخير. من كه به تو كاري ندارم!
ـ پس مشكل چيست؟
ـ خوشم نمي‌آيد شوهرم با دختران جوان سر و كله بزند.
ـ به من اعتماد نداري؟
گفتن اين جمله برايم سخت بود. يلدا هم متوجه شد. گفت: «اگر به تو اعتماد نداشتم كه زنت نمي‌شدم.»
ـ پس چه؟
دست‌هايش در دست‌هايم بود. گفت: «من به دخترها اعتماد ندارم.» و بعد اشك در چشمانش حلقه زد. گفتم: «عزيز من! مگر مي‌خواهند چه كار كنند؟»
گفت: «تو اين چيزها را نمي‌فهمي. زن نيستي كه بفهمي.» دست‌هايش را از دست‌هايم بيرون كشيد و صورتش را ميان آنها پنهان كرد.
ـ هر وقت از من خسته شدي، به خودم بگو. خودم مي‌روم. بعد هر كاري خواستي بكن.
چشم‌هاي يلدا سرخ بود. اشك مژه‌هايش را خيس كرده بود و هر دو ـ سه تاي آنها را به هم چسبانده بود.
گفتم: «وقتي گريه مي‌كني خيلي قشنگ مي‌شوي!» ميان گريه، ته‌خنده‌اي بر لبانش نشست. ادامه دادم: «عزيز من! از اين حرف‌ها كه مي‌زني دلم مي‌شكند. آخر من چرا بايد از گلي مثل تو خسته بشوم؟!»
اين‌گونه تعريف‌هاي شوهران از همسرانشان، در هر حالتي كارساز است. مثل روغني كه سرازير مي‌شود و اصطكاك‌ها را از بين مي‌برد. باز گفتم: «هيچ‌كس نمي‌تواند مرا از تو جدا كند.»
ـ تو نمي‌داني. اين زنها را من بهتر مي‌شناسم. هر چه قر است زير چادر است. تو اين عفريته‌ها را نديده‌اي.
هرچند كه از صدور چنين حكمهاي كلي‌اي خوشم نمي‌ايد و آن را منطقي نمي‌دانم، اما به تلاشم ادامه دادم.
ـ آخر قرار نيست كه ما با دخترها ارتباط مستقيم داشته باشيم. مجله را چاپ مي‌كنيم و مي‌فرستيم روي دكه. يا [...] آنجا كه لازم مي‌داند، پخشش مي‌كند. اصلا كسي رنگ اين دخترها را نمي‌بيند كه شما نگران هستي.
ـ تلفن كه مي‌زنند! نامه كه مي‌نويسند! سعي نكن توجيه كني!
ـ مگر چند ماه تا انتخابات مانده كه شما اينقدر نگراني؟! سه ـ چهار ماهه كار تمام است. تازه براي چنين نشريات انتخاباتي‌اي، نه نشاني مي‌زنند و نه تلفنشان را مي‌نويسند. قرار نيست كه با مخاطب ارتباط دو سويه داشته باشيم. پيامي را منتقل مي‌كنيم و والسلام.
دستهايم را هم به هم ماليدم تا پايان كار را كاملتر نشان دهم.
آن شب يلدا راضي شد. از فرداي آن روز، كار را شروع كرديم. هفته‌نامه پسران جوان خيلي راحت، كارهايش روي غلتك افتاد و مطالب دو شماره هم آماده شد. اما كار هفته‌نامه دختران جوان، پر از گير و مشكل بود. من سعي كرده بودم براي تمام تحريريه دختران جوان، از خانمها استفاده كنم تا مشابهت جنسيتيشان، خود به خود كارها را پيش ببرد و باعث شود كه بتوانند به زبان خود دختران برايشان مطلب تهيه كنند و ذائقه‌شان را بفهمند. اما اين معادله جور در نمي‌آمد.
يا خانمها از اين طرف بام سقوط مي‌كردند و يا آن طرف. يا مطالبشان آنقدر جلف و سبك از آب در مي‌آمد كه حامي ما، حاضر به انتشار آن نبود و يا آنقدر سنگين و كم مخاطب كه به درد شبكه چهار سيما مي‌خورد.
علاوه بر همه اين مشكلات، يك مدير داخلي خوب هم پيدا نمي‌شد تا من توان كمتري را صرف رتق و فتق امور هفته‌نامه دختران جوان كنم.
همين درگيريها باعث شده بود كه شبها ديرتر به خانه بروم و صبحها زودتر بيرون بيايم. يلدا روزهاي اول از اين اتفاق راضي نبود و به بهانه هاي مختلف نارضايتي اش را اعلام مي‌كرد. اما در مقابل استدلال من مبني بر موقت بودن كار و نياز ما به مبلغ قرارداد، پاسخ كافي‌اي نداشت. بنابرين به اين توافق رسيديم كه او به خانه پدرش برود تا مدت طولاني فراق را بتواند راحتتر تحمل كند.
اما يلدا در همين ديدارهاي كوتاه شبانه‌مان با نشان دادن علاقه‌اش به مسايل هفته‌نامه‌ها، به من قوت قلب مي‌داد. من هرشب ماجراهاي روز را بي كم و كاست برايش مي‌گفتم و حتي گاهي وقتها از او مشورت مي‌خواستم تا احساس كند در موفقيتهاي من شريك است و سهم دارد.
يكي از همين روزها، يلدا با من تماس گرفت و گفت كه براي كمك به اقتصاد خانواده، كاري پيدا كرده است. كار يلدا، ويرايش مطالب يك مجله بود. در تماس تلفني‌اش به اين نكته اشاره كرد كه براي برنخوردن به غيرت بنده، بايد اضافه كند كه نشريه ويژه بانوان است و عمده تحريريه‌اش خانمها هستند. ضمن اينكه تنها دو روز در هفته بايد به آنجا سر بزند و يك روز مطالب را تحويل بگيرد و نوبت بعد، مطالب ويرايش شده را تحويل بدهد. جاي بچه‌هاهم كه پيش پدربزرگشان امن است.
به مرور، حضور يلدا در محل كار جديدش بيشتر شد و حتي يك روز به من اطلاع داد كه به شكل غيررسمي، از مقام گزارشگري به مسئوليت صفحه ارتقا پيدا كرده و مسئول فعلي صفحه قول داده تا مسئله را با سردبير مجله مطرح كند و موافقت او را كسب نمايد.
اما وضعيت من در هفته‌نامه‌هايمان به اين خوبي نبود. پس از اينكه پنج شماره از هفته‌نامه پسران جوان منتشر شده بود و به زور، سه شماره از هفته‌نامه دختران جوان را به چاپخانه رسانده بوديم، من قهر كردم.
دخالتهاي حامي مالي و عزل و نصبهاي بيجايشان علت اصلي اين كناره‌گيري تاكيتيكي من بود. من درواقع مي‌خواستم با اين كار، در زمينه هفته‌نامه دختران جوان، موقعيت خودم را كاملا تثبيت كنم و با گرفتن اختيار كامل هفته‌نامه، كار را سامان بدهم.
اما اين تاكتيك خيلي موفق نبود. يك هفته بعد، همان دوست قديمي دوباره با من تماس گرفت و ضمن دعوتم به ادامه كار، از حل مشكل دختران جوان خبر داد.
حامي مالي تصميم گرفته بود خودش براي هفته‌نامه دختران جوان سردبيري را تعيين كند كه او زير نظر من، مجله را منتشر نمايد.
وضعيت جديد، حالت آرماني مورد نظر من نبود اما چيز خيلي بدي هم به حساب نمي‌آمد. چرا كه ديگر مشكلات هفته‌نامه دختران جوان از دوشم برداشته شده بود و تنها نظارتي محتوايي و راهبردي بر دوشم مي‌ماند. بنابرين موافقت كردم و قرار شد فرداي آن روز، مراسم معارفه سردبير جديد برگزار شود. دوست قديمي نام سردبير جديد را هم گفت اما متاسفانه او را نمي‌شناختم. اين مسئله با ابراز تعجب دوست قديمي‌ام مواجه شد. چرا كه مي‌گفت اين سركار خانم محترمه، از نويسندگان همان نشريه بوده است.
شب مساله را با يلدا در ميان گذاشتم. يلدا خيل خوشحال شد. از اينكه به جاي سر و كله زدن با آن همه زن، فقط يا يك نفر سر و كار خواهم داشت، راضي بود اما موافقت نهايي‌اش را به ديدن خانم سردبير موكول كرد. من هم پيشنهاد دادم كه يلدا فردا با من به مجله‌مان بيايد و ضمن شركت در مراسم معارفه، خانم سردبير را خوب ورانداز كند و تصميمش را بگيرد. هرچند كه از او خواستم تا با سعه صدر و نظر به مضيقه‌هاي ماليمان، نظر نهايي‌اش مثبت باشد!
چند لحظه بايد ببخشيد. احساس مي‌كنم دوباره يكي از آن حمله‌هاي عصبي دارد به سراغم مي‌آيد. بايد چند تا از قرصهايم را بخورم تا جلوي حمله را بگيرند.
بله! اين در اين چند سال، حمله هاي عصبي رهايم نكرده است. مخصوصا هربار كه ياد آن جلسه معارفه كذايي مي‌افتم. روانپزشكم پيشنهاد داده كه كل ماجرا را براي يكبار بنويسم و براي هميشه ذهنم را راحت كنم. نمي‌دانم چه خواهد شد ولي اميدوارم كه همينگونه بشود.
به هرحال مراسم معارفه برگزار شد و همان اتفاقاتي هم كه پيش بيني مي‌كنيد، اتفاق افتاد و شد آنچه شد.
من هيچگاه نفهميده‌ام كه چگونه يلدا به آن شكل فجيع مرا دور زد و به قول جوانان امروز پيچاند. يعني غرور مردانه‌ام هرگز اجازه نداده كه چنين سوالي كنم. اما اين را خوب مي‌دانم كه پس از مدتي اين من بودم كه موظف به هماهنگي مطالبم با او شدم.
آخر كار خيلي شيرين نبود. انتخابات برگزار شد و نامزدهاي مورد نظر حامي مالي ما انتخاب نشدند. در نتيجه هفته‌نامه پسران جوان هم تعطيل شد. اما هفته‌نامه دختران جوان از وزارت ارشاد مجوز گرفت و همسر مسئول حامي مالي ما، مدير مسئول شد و يلدا سردبير ماند. هرچند هنوز كه هنوز است، همان نام مستعارش را در شناسنامه هفته‌نامه مي‌گذارد تا كمتر به غيرت بنده بربخورد.
بچه‌هارا هم به از خانه پدر يلدا به خانه آورده ايم و مسئوليت نگهداري آنها و طبيعتا خانه هم بر دوش بنده افتاده است. بايد مرا ببخشيد كه بيش از اين نمي‌توانم مزاحم اوقاتتان شوم. چرا كه يواش يواش يلدا به خانه مي‌آيد و هنوز براي شام كاري نكرده‌ام.
17 آذر 84

۱۲ آذر ۱۳۸۶

داستان کوتاه «در حوالي گناه»

داستان کوتاه در حوالي گناهسلام نماز صبحش را كه داد، گوشي تلفن همراهش را برداشت. نوشت: «سلام. مي‌خوام بيام تو فريزر! » و ارسالش كرد. چند ثانيه بعد، گوشي تك زنگي زد. پيام كوتاه ارسال شده بود.
همسرش گفت: «اين وقت صبح براي كي اس ام اس فرستادي؟» يك سال بود عروسي كرده بودند. گفت: «علي مجاهدي. همون جانبازه كه تو قطار باهاش دوست شدم.»
از جنوب برمي گشتند. دوره آموزشي «راويان نور» بود. علي مجاهدي همراهشان آمده بود تا براي انطباق نقشه‌هاي عملياتها با منطقه، توجيهشان كند. وقت برگشت، توي يك كوپه افتاده بودند. سر كتابي كه دست علي مجاهدي بود، زود اياق شده بودند. آنقدر كه از علي مجاهدي كارت ويزيت دفتر تبليغاتي‌اي محل كارش را گرفته بود تا بعد اينكه كتابش را خواند، پسش بدهد: «استخوان خوك و دستهاي جزامي»ِ مصطفي مستور.
همسرش گفت: «اين وقت صبح مزاحمش نشوي!» خنديد. گفت: «نه بابا! اين آدم نه خواب داره، نه يه جا بند مي‌شه. از اوناس كه دوازده شب مي‌ره كوه؛ پنج صبح، سر فرشته كله پاچه مي‌خوره. بايد ببينيش. مثلا شيميايي هم هست! تو سفر يا بايد مي‌رفت اين ور و اون ور يا يكي رو پيدا مي‌كرد و سركارش مي‌ذاشت.»
همراهش دوباره زنگ خورد؛ بلندتر. علي مجاهدي نوشته بود: «عاليه. ساعت ده بيا.»
نوشت: «اون موقع سر كارم. بعد از ظهر مي‌تونم بيام. هستي؟» و فرستادش. اما نشد. نرسيد. گزارش ارسال مي‌گفت. دوباره تلاش كرد. باز هم نشد.
سر كار رفت. ده و نيم تلفن همراهش زنگ خورد. علي مجاهدي بود. گوشي را كه برداشت، سلام كرد؛ با هيجان. اما آن طرف خط يك زن بود.
ـ آقا شما براي من اس ام اس فرستاده بودين؟
جا خورد. گفت: «من براي آقاي مجاهدي اس ام اس فرستاده بودم. مگه اين همراه ايشون نيست؟» زن گفت: «آقاي مجاهدي ديگه كيه؟» گفت: «صبر كنيد.» و تند تند سررسيدش را ورق زد تا رسيد به كارت ويزيت. شماره را خواند.
ـ اين شمارة منه!
چيزي نگفت. زن ادامه داد: «لطفا ديگه مزاحم نشين!» و قطع كرد. لحنش تند بود.
لاله گوشهايش سرخ شده بود. پنجره را باز كرد. سرماي هواي زمستاني دويد داخل اتاق و لرزي به جانش انداخت. نشست پشت ميز و سرش را ميان دستهايش گرفت و گذاشت سرما از لباسهايش بگذرد و بر تنش پنجه بكشد.
چند لحظه به سكوت گذشت. بعد به صندلي اش تكيه داد؛ دستهايش را باز كرد و نفس عميقي كشيد. بعد زنگ زد به آبدارخانه تا برايش چايي بياورند.
چايي را خورد. جرعه جرعه و با مكث. جلوي چشمانش سررسيد باز بود و كارت ويزيت علي مجاهدي رويش.
تكمه بسته يقه اش را باز كرد. گوشي را برداشت و شماره تلفن ثابت روي كارت را گرفت. زني گفت: «بفرمايين.» گفت: «دفتر تبليغاتي مژده؟» زن گفت: «بفرمايين. امرتون؟» گفت: «با آقاي مجاهدي كار دارم.»
ـ تو همون يخمكي نيستي كه صبح براي من اس ام اس فرستادي؟!
آب دهانش را قورت داد. گفت: «خانم! به خدا قصد مزاحمت نداشتم. آقاي مجاهدي به جز شماره همراهشون، اين شماره رو هم به من داده بودن.»
ـ چه بامزه!
گفت: « روي كارت ويزيتشون‌م نوشته دفتر تبليغاتي مژده.» زن گفت: «اما مشكل اينه كه ما اينجا آقاي مجاهدي نداريم!» گفت: «ولي شماره تلفن دفتر كه همينه.» بعد نشاني دفتر را هم خواند.
ـ اين ماجرا داره خيلي پليسي مي‌شه آقا پسر! يه ذره سلول خاكستري لازم داره! اگه امروز يك تك پا بياي اينجا، باهم يه ذره فسفر مي‌سوزونيم. شايدم يه سرنخي پيدا كنيم.
گفت: «نه. مزاحم نمي‌شوم. من فقط مي‌خواستم يه كتاب آقاي مجاهدي رو كه امانت گرفته بودم، پس بدم.» مدام با شستش، انگشتر عقيقش را بازي مي‌داد.
ـ نه بابا! من خواهش مي‌كنم كه حتما بيايي. آخه براي منم خيلي جالبه بدونم اصل ماجرا چي بوده.
گفت: «سعي مي‌كنم.» صدايش انگار از ته چاه مي‌آمد.
ـ اگه بعد چهار بياي كه اندشه. چون ساعت كارِ اينجام تموم شده و مگس مي پرونيم!
گفت: «چشم.» زن گفت: «پس قرارمون ساعت چهار تو همين فريزر! لباس گرم بپوش نچّايي!» و خداحافظي كرد.
جويده جويده كلماتي را پشت سر هم رديف كرد و گوشي را گذاشت و هواي داخل ريه‌هايش را با صدا بيرون داد.
تا عصر برگه‌هاي روي ميزش تكان نخوردند. حتي يادش رفت قبل نماز ظهر و عصر، وضو بگيرد. همه‌اش پشت پنجره ايستاده بود.
ساعت سه و نيم زنگ زد به همسرش و گفت كه ديرتر مي‌آيد. گفت كه مي‌رود پيش علي مجاهدي و شايد كارش طول بكشد.
كارتش را زد و پياده راه افتاد. تا ونك؛ بعد گاندي؛ بعد كوچه نيلوفر؛ بعد ساختمان شصت و شش. عمارتي بلند با سنگهاي سياه و شيشه‌هاي تيره كه نوارهاي قرمزي دور تنه ساختمان پيچيده بودند و بالا رفته بودند.
زنگ زد. خود زن بود كه گفت در باز است. در باز بود. در آسانسور هم باز بود. مثل يك دهان پرزرق و برق كه آماده بود ببلعدش و درون تاريكيها ببردش. رفت داخل و تكمه شش را فشار داد. زني شماره طبقه را گفت و در باز شد. آمد بيرون. يك لحظه ايستاد. فضاي راهرو ساكت و تاريك بود. روي هر در، نور هالوژني تابانده بودند. دهان آسانسور بسته شد و دوباره پايين رفت.
دستهايش يخ كرده بود. برگشت و تكمه آسانسور را زد؛ چند بار. يك دفعه چراغهاي راهرو روشن شد.
ـ بيا تو!
خود زن بود. با مانتوي تيره اي كه تنش را قاب كرده بود. از زير روسري، موهاي زن كمي پيدا بود.
برگشت و وارد آپارتمان شد و با تعارف زن، روي مبلي نشست. ديوارها پر بود از نقشه و طرحهاي گرافيكي قرمز و زرد و آبي. هرچند كه رنگ قرمز بر همه‌شان مي‌چربيد.
ـ چي مي‌خوري؟ قهوه يا نسكافه؟
گفت: «مزاحمتون نمي‌شم. هر چي كه دم دستتره.» قلبش تند تند مي‌زد. زن گفت: «فكر نمي‌كردم برعكس اس ام اس‌ِت، اينقدر بچه مثبت باشي!» و رفت داخل يك اتاق. از آنجا ادامه داد: «صبح كه خوندمش فكر كردم از بچه‌هاي خودموني. اما ساعت ده كه سر و كله‌ت پيدا نشد دو زاريم افتاد كه سوتي شده.» بعد جز صداي جابه‌جا كردن ظرفها، ديگر صدايي نيامد.
خيس عرق بود. گوشهايش سرخ سرخ شده بودند. نگاهش ماسيده بود روي كتاب «استخوان خوك و دستهاي جزامي» مصطفي مستور كه روي ميز زن رها شده بود.
بي سر و صدا بلند شد. دستش را آهسته روي دستگيره در گذاشت.
ـ كجا داري مي‌ري؟
برنگشت. به جايش دستگيره در را به پايين فشار داد. خواست بيرون برود اما يك‌دفعه دستي شانه‌اش را فشرد. ايستاد. نفسش بالا نمي‌آمد. سرش را، انگار كه بار سنگيني روي گردنش است، برگرداند و نگاه كرد: علي مجاهدي بود.
صداي شليك خنده علي مجاهدي سكوت راهرو را شكست.
13 آذر 84

---------
1ـ رمزي است كه مشتريان زن تن‌فروش كتاب «استخوان خوك و دستهاي جزامي» به كار مي‌برند.
2ـ راويان نور، تعدادي جوان ـ و عمدتا دانشجو ـ هستند كه تاريخ و جغرافياي دفاع مقدس را آموخته‌اند تا راهنماي كاروانهاي زيارتي مناطق جنگي جنوب كشور باشند.
3ـ نام سابق خياباني در شمال تهران كه از خيابان ولي عصر (عج) منشعب مي شود.

درباره fiction

این صفحه حاوی آرشیوی از تمام نوشته هایی که به دسته fiction ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

دسته بعدی daily است.

دسته قبلی law می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.