سرباز وطن!
از اول تير ماه 1388، سرباز شدهام. هماکنون هم با سر ماشينشده با نمره 2 مشغول نوشتنام!
محل آموزش ما، فرماندهي آموزش هوايي شهيد خضرايي در خيابان دماوند تهران است. اين پادگان متعلق به نيروي هوايي ارتش است و حدود يک سال است که آموزشهاي سربازان وظيفه نيروي هوايي ارتش از قصر فيروزه به اينجا منتقل شده.
از نهم تير، به شکل تمام وقت کچل شده آبي پوش به پادگان رفته ايم و حالا هم که از مرخضي آلودگي هوا، بهرهمنديم!
دانشجويان کارشناسي ارشد و دکترا را از کارشناسي ها و کارداني ها جدا کردهاند و در گروهاني مجزا جا دادهاند.
پادگان فرمانده پرانرژياي دارد به نام امير سرتيپ دو آقايي که روي همه را کم کرده: هر سه نوبت نماز را در همه روزها، در مسجد است؛ صبحها زودتر از همه کادريها به گروهانها سرکشي ميکند و خيلي وقتها، بدون جلب توجه و حتي پنهاني، برنامهها و تمرينها و سخنرانيها را رصد ميکند.
از طرف ديگر، امير هم جيک و پيک پادگان دستش است و هم به دانشجوها علاقه خاصي دارد. آنقدر که در صبحگاه مشترک، يک ربع از فهم و شعور بچههاي ما تعريف و تمجيد کرد!
طبيعي است که به چنين جايي، «هتل هوايي» بگويند!
