« بهمن ۱۳۸۷ | صفحه اصلی | فروردین ۱۳۸۸ »

اسفند ۱۳۸۷ آرشیو

۱۳ اسفند ۱۳۸۷

نكته‌اي درباره «درباره الي»

نمايي از فيلم سينمايي درباره اليديشب فرصتي دست داد كه فيلم سينمايي «درباره الي» را در تالار انديشه حوزه هنري ببينم. در اين مجال نمي‌خواهم به برنامه‌ريزي و مديريت افتضاح حوزه هنري در برگزاري چنين برنامه ساده‌اي بپردازم كه يك چشمه آن، صدور بليت براي دو برابر ظرفيت تالار بود و چشمه ديگر، نمايش فيلم 120 دقيقه‌اي در سئانسهاي 120 دقيقه‌اي! يعني خيلي راحت، زماني را براي ورود و خروج تماشاگران در نظر نگرفته بودند!
بگذريم.
ديدن درباره الي بسيار متاسفم كرد. اين تاسف چند دليل دارد:
1ـ داستان اين فيلم از اين قرار است: دختري به نام الي (ترانه عليدوستي) مربي مهد كودك فرزند سپيده (گلشيفته فراهاني) است. او با اينكه چند سال است نامزد كرده، با اصرارهاي سپيده راضي مي‌شود همراه سه خانواده به شمال برود تا يكي از هم‌دانشكده‌اي‌هاي آنها را ببيند و براي ازدواج يكديگر را بپسندند. در جمع اين هشت نفر (سه زن و شوهر و يك پسر جوان و يك دختر جوان) عملا چيزي به نام محرم و نامحرم وجود ندارد و همه با هم دوست هستند! مجوز اين صميميت هم بيشتر هم‌دانشكده‌اي بودن چندين نفر از اين زنان و مردان است.
بدين ترتيب، اصل ماجراي فيلم بر يك خيانت ـ البته خيانتي نه‌چندان غليظ ـ شكل گرفته است.
2ـ در نيمه ابتدايي فيلم، جابه‌‌جا، صحنه‌هاي رقص مردان گنجانده شده است. اين در كنار بساط قلياني است كه مردها راه مي‌اندازند و تصوير مجازي است از صحنه‌هاي غيرمجازي كه كارگردان اجازه نداشته آنها را به نمايش بگذارد.
3ـ فيلم اصلا در مقام نفي چنين روابط غيرشرعي‌اي ميان اين سه زوج و آن دختر و پسر به دنبال آشنايي باهم نيست. بلكه بيشتر به روان‌شناسي و رفتارشناسي اين هفت نفر دربرابر غرق‌شدن الي در دريا مي‌پردازد. بدين ترتيب با اثري هنري در راه ترويج اباحه‌گري و بي‌بند و باري مواجه هستيم. موضوعي كه توسط مقام معظم رهبري جزو مهمترين تهديدات فرهنگي نظام جمهوري اسلامي قلمداد شده است.
4ـ متاسفانه مشاور هنري رييس جمهور، آقاي جواد شمقدري ـ كه همچون اجل معلق بر سر وزير ارشاد به نگهباني و مچ‌گيري مشغول است! ـ طي اقدامي نسنجيده و نابه‌جا، با كشيدن پاي رييس جمهور به ماجراي شركت يا عدم شركت اين فيلم در جشنواره فيلم فجر، عملا بازي باخت ـ باختي را براي اصولگرايان عرصه فرهنگ به راه انداخت كه نتيجه آن، چيزي جز شهرت بيش از اندازه اين فيلم و كشانده‌شدن آوازه آن به خارج كشور نبود. آنچنان كه اصغر فرهادي گفته است: «این حاشیه ها به صورتی بسیار اغراق آمیز به جشنواره فیلم برلین راه یافته بود.»

بازنشر اين نوشته در انصار نيوز ـ 13/12/1387
بازنشر اين نوشته در رجا نيوز ـ 17/12/1387

۱۹ اسفند ۱۳۸۷

موج حمايت از غزه در گروه‌هاي زيرزميني موسيقي

هفته گذشته، براي نخستين بار، جستجويي در عالم گروه‌هاي زيرزميني موسيقي داشتم. بهانه اين جستجو، يافتن آهنگهايي درباره «غزه» و «فلسطين» بود.
نتيجه اين جستجو، حيرت آور بود. فهرست تك‌آهنگ‌هاي ايراني‌اي را كه درباره غزه و فلسطين يافتم، ببينيد:
1ـ غزه در خون ـ آقاي عدالت(Edalat)
2ـ فرياد غزه ـ آقايان سمپل(Sample) و علي باطل(Ali batel)
3ـ غزه شهر تاريك ـ گروه زد بازي(Zed bazi)
4ـ غزه زنده است ـ آقايان استعفا(Estefa) و افليت(Eflit)
5ـ غزه ـ آقاي بيگ بوي(Big boy)
6ـ كربلاي غزه ـ آقايان اونت(Event) و طاها(T@ha)
7ـ سازمان ملل كجاست؟ ـ آقاي ايليا(Iliya) / ايرانيا(Irania)
8ـ فلسطين ـ آقاي نفرت(Nefrat)
9ـ داد بزن صدات برسه ـ خانم سالومه(Salome)
10ـ دلم گرفته ـ آقاي بنيامين(Benyamin) و خانم سوگند(Sogand)
11ـ دنياي بي‌رحم ـ گروه ياس(Yas)
12ـ اشكهاي بي‌گناه ـ گروه تي ام بكس(TM Bax)
13ـ سايه وحشت ـ آقايان الياس حسيني‌پور و امير ناطقي
***
اين موج موسيقيايي ـ هر چند از نوع زيرزميني و بيشتر رپ ـ موج عجيبي است. آيا رپ‌خوان‌هاي ايراني با مردم غزه نسبت خاصي دارند؟ آيا اين موج به طور طبيعي از احساسات جهاني دربرابر جنايات جنگي رژيم اسرائيل در جنگ 22 روزه برآمده است؟ آيا نهادهاي فرهنگي نظام جمهوري اسلامي، به گروه‌هاي زيرزميني موسيقي دستور داده‌اند تا در حمايت از مردم غزه، آهنگ بسازند؟
نمي‌دانم! هر چند كه معتقدم استفاده از وسيله نامقدس براي هدف مقدس، در دراز مدت نتيجه نخواهد داد اما مي‌فهمم كه اين موج موسيقيايي، داراي ريشه‌هاي جامعه‌شناختي مهمي است كه هم براي مردان فرهنگ داخل كشور و هم مهاجمان فرهنگي، پيامهاي بزرگي دارد.

۲۲ اسفند ۱۳۸۷

مثل همیشه! | وبلاگ سیصد و سیزده بهشتی

خانم لیلا سادات باقری درباره خاطره شان از خواندن داستان «حلزونهای خانه به دوش» نوشته اند:

اگر درست به ياد بياورم؛ حدودا چهارده پانزده سالي از شهادت آقا مرتضاي آويني گذشته بود كه اين نوشتار "حلزون‌هاي خانه بدوش" جناب سرشار را خواندم يعني آقازاده‌ي آن آقاي محمدرضا سرشار داستاننويس داستانگوي انجمن قلمي را، آن‌هم درست بعد از زماني كه آمد و شدي در آن ساختمان نسبتا كهنه – بخوانيد كاملن!- انجمن قلم در يوسف‌آباد داشتم و عجيب اين سيستم و مديريت انجمن را دوست داشتم آن‌قدر كه تو گويي وحي منزل است هر حرف و عمل‌شان. دانش‌آموخته‌گي مي‌كرديم داستان‌نويسي را مثلا. با اين‌كه سال‌ها گذشته و نه تنها داستان‌نويس نشده كه هم‌چنان و مستمرا رو به سمت زيرزمين نامتناهي كلام و قلم ره‌سپارم اما انگاري كه تمام قلم‌زدن‌هايم يك‌طرف و آن قلم‌زدن‌هاي بي‌حاشيه‌ي ساده‌ي ظاهري هم يك‌طرف! زمان كلاس را استاد ارجمند به چند پردازش تقسيم كرده بود و البت كه به‌ترين قسمتش هم خواندن داستان‌هاي‌مان بود و نقد‌هاي به حق تند و تيزي كه گاه بي هيچ خون‌ريزي ظاهري! تا روزها و شايد بيش‌تر هم، جراحتي عميق بر دست خيالات قلم‌مان وارد مي‌كرد! خود من مجموعه‌ي داستان‌هايي داشتم با عنوان "يك روز با كميل" كه هر بار كلاس، اين كميل خيالاتم بود كه مي‌شد داستان گردان داستان‌هاي من، آن‌هم بي هيچ لفافه و پوششي. مثلا اولين داستان را تماما به ظاهر و قيافه‌ي كميل پرداخته بودم و بعد هم نقدهاي آن‌روز دوستان كه نتيجه‌اش اين بود كه اصلا من داستان ننوشته‌ام و تنها طرح داستان را آورده‌ام و روزهاي بعد و نقدهاي بعدتر و الخ... آن‌روز اما حضرت استاد را در خيابان منتهي به حوزه‌ي هنري ديده بودم آن‌هم بعد از چندين سال. استاد مثل هميشه استاديم كرد و اتفاقا حال كميل داستان‌هايم را پرسيد و وقتي ديد كه چه‌طور به كيفور عظيمي براي بزرگ‌واري‌اش كه هنوز در ذهنش كميلم مانده، دچار شده‌ام؛ في‌الفور اضافه كرد كه چه خوب كه مرا ديده كه چه‌قدرش دلش مي‌خواسته من اين يادداشت را بخوانم و هنگامه‌ي خداحافظي يك دو برگه‌ي آ4 داد دستم و سفارش كرد كه در اولين فرصت بخوانمش. حياط حوزه‌ي هنري بود و اولين فرصت؛ در همان برگه‌ي مذكور «حلزون‌هاي خانه به دوش» محمد سرشار تايپ شده بود؛ آقاي سرشار بزرگوار در همين يادداشت‌واره‌ به بهانه‌ي نمي‌دانم چندمين سال‌گرد نمادين – فكر مي‌كنم چهلمين سال‌گرد! - شهادت سيد مرتضاي آويني در بياني ريز و كاملن هنري با كلي استعاره و خيالات، خودش را كشته بود – شايد هم كه من خودم را كشته بودم، خدا را چه ديدي؟!_ تا بگويد كه ما براي زنده نگه‌داشتن آرمان‌هاي سيد شهيدان اهل قلم تنها به معرفي ظاهر او پرداخته‌ايم و در يك كلام و به قول خود حضرت‌شان كه در آخر همان برگه‌ي آ4 نوشته شده بود؛ «در هر روزگاري، آويني بودن خصايصي دارد و مختصاتي. آويني روزگار خود باشيد» و چه خوب يادم هست اين‌ جمله را و نه ‌اين‌كه فكر كني اين‌ جمله را كه كل آن يادداشت و لحظات خواندن خودم را كه درست مثل ديوانه‌هاي بي‌حاشيه‌ي ساده‌ي ظاهري اشك ميريختم و مي‌خواندم را به ياد دارم، بي آن‌كه حساب در جمع بودنم را كرده باشم و حيا از اشك ريختن بكنم، تازه بعد از خواندنش بيش‌تر هم اشك ريختم آخر حساب اين را كرده بودم كه يحتمل ديگر اين جمع را نخواهم ديد و ... مي‌داني چرا رفيق؟! براي اين‌كه من خوش بودم به اين‌كه كميل من هنوز اوركت خاكي آمريكايي تنش مي‌كرد، هنوز پيراهن ساده‌اي كه تا يقه هم دكمه‌هايش را بسته و بر روي همان شلوار خاكي افتاده را مي‌پوشيد، هنوز محاسن كميل من بلند بود، هنوز موهاي كميل من ساده و گج بر روي پيشاني‌اش ريخته بود، هنوز كميل من در راه رفتن‌هايش سرش را بلند نمي‌كرد كه تا تقدس پاكي چشمانش را ارزان به چراغ‌هاي هميشه روشن خيابان بدهد، هنوز كميل من به نمازهاي جمعه معتاد بود، هنوز كميل من وقتي ناحق مي‌شنيد حق را بلند مي‌گفت، هنوز كميل من افه‌هاي به اصطلاح روشن‌فكري، حزب بادش نكره بود و .... براي اين‌كه هنوز كميل من به سفسطه‌ي باطن‌گرايي منهاي تبلور ظاهري همان باطن، دچار نشده بود كه هنوز كميل من برايم كميل بود!

باور كن! با آن‌كه حالا سال‌هايي از آن روزها مي‌گذرد و حتا ديگر آقاي سرشار هم رياست آن ساختمان كهنه را ندارد – اين بنده‌ي خدا و آقازاده‌ي بزرگوارشان و انجمن قلم و ساختمان كهنه‌اش اصلا في‌الحال در كليت اين‌همه وراجي من بيتأثير هست‌ها! - اما من هنوز هم معتقدم كه گرچه ظاهر آدم‌ها صرفا بيان‌كننده‌ي باطن‌شان نيست و لزوما هر ظاهر خوبي، باطن خوبي هم ندارد اما با اين‌همه، صراحتا و خيلي رك و ساده ميگويمت؛ من يقين دارم آن‌را كه لباس قرمز آستين كوتاهش را با شلوار جين آبي روشن تنگش مي‌پوشد و از هنر مي‌گويد و مي‌نويسد و يا آن ديگري كه تا از ارزش‌ها و همان‌ چيزهايي كه امروز همان به "چيز" مي‌شناسيم‌شان سخن مي‌گوييم ما را متهم به كليشه نويسي مي‌كند و بعد با لحن طنازانه‌اش مي‌گويدمان كه؛ «شما هم كه "و اما ارزش‌ها" هستيد...» و بعد آهسته مي‌خندد، نمي‌داند كه شيدايي چيست حتا اگر بارها در گوش من و توي عزيز بخواند كه؛ «من ولايت‌مدار هستم كه من شهادتشناس هستم كه من "حزب‌اللهي" هستم!» كه نه! كه من يقين دارم دارد دورغ مي‌گويد كه مگر نه اين است كه «قلبت كتاب چشمت است»!

و تو خوب مي‌داني كه رفيق! من هنوز كشته‌ي اين هستم كه صداي كفش‌هايم مثل صداي كفش‌هاي مرتضاي آويني كه در سوره راه مي‌رفت و قرچ قرچ صدا مي‌داد؛ قرچ قرچ صدا بدهد. من هنوز گوش‌هايم با شنيدن صدايي كه مثل صداي آويني است محظوظ مي‌شود و من هنوز به آويني‌اي فكر مي‌كنم كه با تلألو مردي از جنس روح‌الله متولد شد و در بيستم فرودين سال 1372 شهيد شد و در تلي از خاك فكه ماند و زمان ما را با خود برد! ... من هنوز به گذشته‌هايي خوشم كه ظاهر آدم‌ها مثل باطن‌شان بود و هنوز آدم‌ها ياد نگرفته بودند كه در وراي هر ظاهر و عملي در چشم‌هايت نگاه بكنند و بگويندت كه؛ «بايد هم‌راه زمان بود ولي در باطن انقلابي بود» و راستي‌ اين‌كه كدام زمان؟!

و همين است كه مي‌خواهم از من نخواهي آن‌چه را كه نبايد كه من و در همين جاي‌گاه بي‌جايي امروزم، خوب دريافته‌ام آن‌كه ظاهرش، قلمش تريبون افكار مغرضانه‌ي شخصي‌اش است و دم از حضرت امام و آقا و ارزش‌ها مي‌زند جز كذابي سودجو نيست! و يا اقلش و در كمال خوش‌بيني همان كبكي‌ست كه سرش زير برف مانده و يحتمل يخ هم زده است كه من خوشم به ظاهر آن آدم‌هايي – مثل خود عزيزت - كه گاهي –هميشه- قبل از مغزشان به چشم مي‌آيند! اخص براي چون مني كه چشم باطن‌بين هم كه نه اما چشم هوشيار ريزبين را هم كه ندارم!

نه رفيق! از من و توي چماقبهدست فاشيست اصول‌گراي ظاهربين دگم قديمي* اين‌چنين خواستارهايي را نبايد خواست!

---
يكم؛ به‌تر است آدم بعضي حدسها و گمان‌ها را با خودش به گور ببرد!
دوم؛ دوست نداشته و ندارم در اين صفحه‌ي كوچك و ناچيز مجازي‌ام از اين قسم دست نوشته‌ها بگذارم كه راستش حتا خودم هم بيش‌تر ياد نوشته‌هايي مي‌افتم كه انگار براي فهميدن‌شان بايد نويسنده‌اش را هي منگنه كنند به سطر سطرش اما خب؛ خب!
سوم؛ خيالي هم نيست كه مگر كدام كار من به آدم رفته است كه حالا بخواهد وبلاگ‌نويسي‌ام ببرد!
چهارم؛ ... وانگهي؛ هنوز آمدن «تو» از آمدن بهار خوش‌حال‌ترم مي‌كند، بيا!


اين نوشتار را در جواب نامه‌ي رفيقشفيقي‌ نوشته بودم كه خودش ازم خواست تا جوابم را اين‌جا بگذارم كه به حكم ادب و دوستي قشنگ‌مان ؛ امر‌‌ا و طاعتا! (لذا شاید بیش از همیشه‌ي هميشه‌ام لبريز حواس‌پرتي ناشي از صميميت و آشنايي خواننده‌اش باشد كه في‌الحال به شماي خواننده هم تعميمش داده‌ام و معذرت!)

*هيچ ابائي ندارم كه بگويم كه من همه‌ي اين اصطلاحات را خيلي دوست دارم؛ جسارتا البته!
«لا يكلف الله نفسا الا وسعها»
http://elysian313.blogfa.com/8712.aspx

۲۳ اسفند ۱۳۸۷

گروه‌های موسیقی رپ برای غزه سنگ تمام گذاشتند ـ شبکه ايران

به گزارش شبکه ایران، نویسنده وبلاگ تردید در آخرین نوشته‏اش عنوان کرده است که گروه‌های زیرزمینی موسیقی، در واکنش به ماجرای «غزه» و «فلسطین» تک‏آهنگ‏های فراوانی تولید کرده‏اند.

در ذیل فهرستی از این تک‌آهنگ‌های ایرانی را مشاهده می کنید:
1ـ غزه در خون ـ آقای عدالت(Edalat)
2ـ فریاد غزه ـ آقایان سمپل(Sample) و علی باطل(Ali batel)
3ـ غزه شهر تاریک ـ گروه زد بازی(Zed bazi)
4ـ غزه زنده است ـ آقایان استعفا(Estefa) و افلیت(Eflit)
5ـ غزه ـ آقای بیگ بوی(Big boy)
6ـ کربلای غزه ـ آقایان اونت(Event) و طاها
7ـ سازمان ملل کجاست؟ ـ آقای ایلیا(Iliya) / ایرانیا(Irania)
8ـ فلسطین ـ آقای نفرت(Nefrat)
9ـ داد بزن صدات برسه ـ خانم سالومه(Salome)
10ـ دلم گرفته ـ آقای بنیامین(Benyamin) و خانم سوگند(Sogand)
11ـ دنیای بی‌رحم ـ گروه یاس(Yas)
12ـ اشکهای بی‌گناه ـ گروه تی ام بکس(TM Bax)
13ـ سایه وحشت ـ آقایان الیاس حسینی‌پور و امیر ناطقی

محمد سرشار در ادامه می پرسد: «این موج موسیقیایی ـ هر چند از نوع زیرزمینی و بیشتر رپ ـ موج عجیبی است. آیا رپ‌خوان‌های ایرانی با مردم غزه نسبت خاصی دارند؟ آیا این موج به طور طبیعی از احساسات جهانی دربرابر جنایات جنگی رژیم اسرائیل در جنگ 22 روزه برآمده است؟ آیا نهادهای فرهنگی نظام جمهوری اسلامی، به گروه‌های زیرزمینی موسیقی دستور داده‌اند تا در حمایت از مردم غزه، آهنگ بسازند؟»

وی در پایان متذکر می شود «هر چند که استفاده از وسیله نامقدس برای هدف مقدس، در دراز مدت نتیجه نخواهد داد اما می‌فهمم که این موج موسیقیایی، دارای ریشه‌های جامعه‌شناختی مهمی است که هم برای مردان فرهنگ داخل کشور و هم مهاجمان فرهنگی، پیامهای بزرگی دارد.»
http://www.inn.ir/newsdetail.aspx?ID=15551

۲۶ اسفند ۱۳۸۷

آيا همه «مصطفي زماني»هاي حامي احمدي‌نژاد، يوزارسيف هستند؟!

مصطفي زماني بازيگر نقش حضرت يوسف(يوزارسيف)هفته گذشته خبر جالبي روي پايگاه‌هاي خبري اينترنتي منتشر شد:
«حمایت یوزارسیف از احمدی‌نژاد در حماسه 3 تير 84»
خبر به ترتيب در اين پايگاه‌ها منتشر شده بود:
آينده ـ 20 اسفند ـ ساعت 16
بازتاب آنلاين ـ همان روز ـ ساعت 23
پرزيدنت10 ـ 21 اسفند ـ ساعت 6
جرس نيوز ـ 21 اسفند ـ ساعت 9
شمال نيوز ـ 21 اسفند ـ ساعت 14
حزب ايران سرفراز ـ 21 اسفند ـ ساعت 18
جان كلام خبر اين بود كه در فهرست 74 نفره حاميان دكتر محمود احمدي‌نژاد در انتخابات سوم تير 1384، نام آقاي مصطفي زماني، بازيگر نقش حضرت يوسف(ع) يا همان يوزارسيف مشهور، به چشم مي‌خورد. به زبان صريحتر، يوزارسيف از همان اول حامي احمدي‌نژاد بوده است.
دليل انتشار خبر هم مشخص است. سريال حضرت يوسف(ع) بين مردم محبوب است و هرچه آقاي فرج‌الله سلحشور مي‌گويد من اين مجموعه را براساس تفكر قرآني ساخته‌ام و اگر كارهاي يوزارسيف و رييس‌جمهور شبيه هم هست، تنها به خاطر مبناي مشترك فكري است نه چيز ديگر؛ به گوش آقايان نمي‌رود. حتي حاضر نيستند قبول كنند كه فيلم‌نامه قبل از رياست جمهوري نهم نوشته شده!
اما اشتباه بزرگ خبرنويس اين بوده كه با ديدن نام «مصطفي زماني» در فهرست مذكور، مچ بازيگر نقش يوزارسيف را گرفته در حالي كه اين نام، نام مدير انتشارات پيام آزادي است!
بنده در فاصله انتخابات دور اول و دوم، در جمع‌آوري برخي اسامي نويسندگان و شاعران فهرست 74 نفره حاميان دكتر احمدي‌نژاد دخيل بودم و حتي نام خودم هم در ميان آنها هست. ضمن اينكه فهرست كامل را با ذكر سمت برخي بزرگواران، در همين جا منتشر كرده بودم كه قابل دسترسي است.
آقاي مصطفي زماني، چندين كتاب كودك را ترجمه يا بازنويسي هم كرده‌اند كه در همان انتشارات پيام آزادي منتشر شده است. البته يك مرحوم حجت‌الاسلام مصطفي زماني نيز همنام اين دو نفر وجود داشته كه در سال 1313 به دنيا آمده و در سال 1369 از دنيا رفته و كتابهاي تبليغي بسياري را (43 عنوان) براي جوانان به نگارش درآورده است. زندگي‌نامه ايشان را در اينجا مي‌توانيد بخوانيد.

درباره اسفند ۱۳۸۷

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به ترديد راهي به دانايي در اسفند ۱۳۸۷ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی بهمن 1387 می باشد.

آرشیو بعدی فروردین 1388 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.