« آبان ۱۳۸۶ | صفحه اصلی | دی ۱۳۸۶ »

آذر ۱۳۸۶ آرشیو

۱۲ آذر ۱۳۸۶

داستان کوتاه «در حوالي گناه»

داستان کوتاه در حوالي گناهسلام نماز صبحش را كه داد، گوشي تلفن همراهش را برداشت. نوشت: «سلام. مي‌خوام بيام تو فريزر! » و ارسالش كرد. چند ثانيه بعد، گوشي تك زنگي زد. پيام كوتاه ارسال شده بود.
همسرش گفت: «اين وقت صبح براي كي اس ام اس فرستادي؟» يك سال بود عروسي كرده بودند. گفت: «علي مجاهدي. همون جانبازه كه تو قطار باهاش دوست شدم.»
از جنوب برمي گشتند. دوره آموزشي «راويان نور» بود. علي مجاهدي همراهشان آمده بود تا براي انطباق نقشه‌هاي عملياتها با منطقه، توجيهشان كند. وقت برگشت، توي يك كوپه افتاده بودند. سر كتابي كه دست علي مجاهدي بود، زود اياق شده بودند. آنقدر كه از علي مجاهدي كارت ويزيت دفتر تبليغاتي‌اي محل كارش را گرفته بود تا بعد اينكه كتابش را خواند، پسش بدهد: «استخوان خوك و دستهاي جزامي»ِ مصطفي مستور.
همسرش گفت: «اين وقت صبح مزاحمش نشوي!» خنديد. گفت: «نه بابا! اين آدم نه خواب داره، نه يه جا بند مي‌شه. از اوناس كه دوازده شب مي‌ره كوه؛ پنج صبح، سر فرشته كله پاچه مي‌خوره. بايد ببينيش. مثلا شيميايي هم هست! تو سفر يا بايد مي‌رفت اين ور و اون ور يا يكي رو پيدا مي‌كرد و سركارش مي‌ذاشت.»
همراهش دوباره زنگ خورد؛ بلندتر. علي مجاهدي نوشته بود: «عاليه. ساعت ده بيا.»
نوشت: «اون موقع سر كارم. بعد از ظهر مي‌تونم بيام. هستي؟» و فرستادش. اما نشد. نرسيد. گزارش ارسال مي‌گفت. دوباره تلاش كرد. باز هم نشد.
سر كار رفت. ده و نيم تلفن همراهش زنگ خورد. علي مجاهدي بود. گوشي را كه برداشت، سلام كرد؛ با هيجان. اما آن طرف خط يك زن بود.
ـ آقا شما براي من اس ام اس فرستاده بودين؟
جا خورد. گفت: «من براي آقاي مجاهدي اس ام اس فرستاده بودم. مگه اين همراه ايشون نيست؟» زن گفت: «آقاي مجاهدي ديگه كيه؟» گفت: «صبر كنيد.» و تند تند سررسيدش را ورق زد تا رسيد به كارت ويزيت. شماره را خواند.
ـ اين شمارة منه!
چيزي نگفت. زن ادامه داد: «لطفا ديگه مزاحم نشين!» و قطع كرد. لحنش تند بود.
لاله گوشهايش سرخ شده بود. پنجره را باز كرد. سرماي هواي زمستاني دويد داخل اتاق و لرزي به جانش انداخت. نشست پشت ميز و سرش را ميان دستهايش گرفت و گذاشت سرما از لباسهايش بگذرد و بر تنش پنجه بكشد.
چند لحظه به سكوت گذشت. بعد به صندلي اش تكيه داد؛ دستهايش را باز كرد و نفس عميقي كشيد. بعد زنگ زد به آبدارخانه تا برايش چايي بياورند.
چايي را خورد. جرعه جرعه و با مكث. جلوي چشمانش سررسيد باز بود و كارت ويزيت علي مجاهدي رويش.
تكمه بسته يقه اش را باز كرد. گوشي را برداشت و شماره تلفن ثابت روي كارت را گرفت. زني گفت: «بفرمايين.» گفت: «دفتر تبليغاتي مژده؟» زن گفت: «بفرمايين. امرتون؟» گفت: «با آقاي مجاهدي كار دارم.»
ـ تو همون يخمكي نيستي كه صبح براي من اس ام اس فرستادي؟!
آب دهانش را قورت داد. گفت: «خانم! به خدا قصد مزاحمت نداشتم. آقاي مجاهدي به جز شماره همراهشون، اين شماره رو هم به من داده بودن.»
ـ چه بامزه!
گفت: « روي كارت ويزيتشون‌م نوشته دفتر تبليغاتي مژده.» زن گفت: «اما مشكل اينه كه ما اينجا آقاي مجاهدي نداريم!» گفت: «ولي شماره تلفن دفتر كه همينه.» بعد نشاني دفتر را هم خواند.
ـ اين ماجرا داره خيلي پليسي مي‌شه آقا پسر! يه ذره سلول خاكستري لازم داره! اگه امروز يك تك پا بياي اينجا، باهم يه ذره فسفر مي‌سوزونيم. شايدم يه سرنخي پيدا كنيم.
گفت: «نه. مزاحم نمي‌شوم. من فقط مي‌خواستم يه كتاب آقاي مجاهدي رو كه امانت گرفته بودم، پس بدم.» مدام با شستش، انگشتر عقيقش را بازي مي‌داد.
ـ نه بابا! من خواهش مي‌كنم كه حتما بيايي. آخه براي منم خيلي جالبه بدونم اصل ماجرا چي بوده.
گفت: «سعي مي‌كنم.» صدايش انگار از ته چاه مي‌آمد.
ـ اگه بعد چهار بياي كه اندشه. چون ساعت كارِ اينجام تموم شده و مگس مي پرونيم!
گفت: «چشم.» زن گفت: «پس قرارمون ساعت چهار تو همين فريزر! لباس گرم بپوش نچّايي!» و خداحافظي كرد.
جويده جويده كلماتي را پشت سر هم رديف كرد و گوشي را گذاشت و هواي داخل ريه‌هايش را با صدا بيرون داد.
تا عصر برگه‌هاي روي ميزش تكان نخوردند. حتي يادش رفت قبل نماز ظهر و عصر، وضو بگيرد. همه‌اش پشت پنجره ايستاده بود.
ساعت سه و نيم زنگ زد به همسرش و گفت كه ديرتر مي‌آيد. گفت كه مي‌رود پيش علي مجاهدي و شايد كارش طول بكشد.
كارتش را زد و پياده راه افتاد. تا ونك؛ بعد گاندي؛ بعد كوچه نيلوفر؛ بعد ساختمان شصت و شش. عمارتي بلند با سنگهاي سياه و شيشه‌هاي تيره كه نوارهاي قرمزي دور تنه ساختمان پيچيده بودند و بالا رفته بودند.
زنگ زد. خود زن بود كه گفت در باز است. در باز بود. در آسانسور هم باز بود. مثل يك دهان پرزرق و برق كه آماده بود ببلعدش و درون تاريكيها ببردش. رفت داخل و تكمه شش را فشار داد. زني شماره طبقه را گفت و در باز شد. آمد بيرون. يك لحظه ايستاد. فضاي راهرو ساكت و تاريك بود. روي هر در، نور هالوژني تابانده بودند. دهان آسانسور بسته شد و دوباره پايين رفت.
دستهايش يخ كرده بود. برگشت و تكمه آسانسور را زد؛ چند بار. يك دفعه چراغهاي راهرو روشن شد.
ـ بيا تو!
خود زن بود. با مانتوي تيره اي كه تنش را قاب كرده بود. از زير روسري، موهاي زن كمي پيدا بود.
برگشت و وارد آپارتمان شد و با تعارف زن، روي مبلي نشست. ديوارها پر بود از نقشه و طرحهاي گرافيكي قرمز و زرد و آبي. هرچند كه رنگ قرمز بر همه‌شان مي‌چربيد.
ـ چي مي‌خوري؟ قهوه يا نسكافه؟
گفت: «مزاحمتون نمي‌شم. هر چي كه دم دستتره.» قلبش تند تند مي‌زد. زن گفت: «فكر نمي‌كردم برعكس اس ام اس‌ِت، اينقدر بچه مثبت باشي!» و رفت داخل يك اتاق. از آنجا ادامه داد: «صبح كه خوندمش فكر كردم از بچه‌هاي خودموني. اما ساعت ده كه سر و كله‌ت پيدا نشد دو زاريم افتاد كه سوتي شده.» بعد جز صداي جابه‌جا كردن ظرفها، ديگر صدايي نيامد.
خيس عرق بود. گوشهايش سرخ سرخ شده بودند. نگاهش ماسيده بود روي كتاب «استخوان خوك و دستهاي جزامي» مصطفي مستور كه روي ميز زن رها شده بود.
بي سر و صدا بلند شد. دستش را آهسته روي دستگيره در گذاشت.
ـ كجا داري مي‌ري؟
برنگشت. به جايش دستگيره در را به پايين فشار داد. خواست بيرون برود اما يك‌دفعه دستي شانه‌اش را فشرد. ايستاد. نفسش بالا نمي‌آمد. سرش را، انگار كه بار سنگيني روي گردنش است، برگرداند و نگاه كرد: علي مجاهدي بود.
صداي شليك خنده علي مجاهدي سكوت راهرو را شكست.
13 آذر 84

---------
1ـ رمزي است كه مشتريان زن تن‌فروش كتاب «استخوان خوك و دستهاي جزامي» به كار مي‌برند.
2ـ راويان نور، تعدادي جوان ـ و عمدتا دانشجو ـ هستند كه تاريخ و جغرافياي دفاع مقدس را آموخته‌اند تا راهنماي كاروانهاي زيارتي مناطق جنگي جنوب كشور باشند.
3ـ نام سابق خياباني در شمال تهران كه از خيابان ولي عصر (عج) منشعب مي شود.

۱۵ آذر ۱۳۸۶

کمي درباره روز «دحو الارض»

خشکي از محل کعبه گسترانيده شددر آغاز، تمام چهره زمين را آب فرا گرفته بود. همه جا آب بود؛ بي حتي يک تکه کوچک خشکي؛ بي هيچ ارتفاع و پستي و بلندي. صاف، يکدست و شفاف. يک اقيانوس يکپارچه بود و ديگر هيچ.
پس چون خداوند اراده فرمود تا خشکي را بيافريند به بادها فرمان داد بر صورت آب کوبند تا موجها از آن برخيزد. پس موجهايي بزرگ پديد آمد. موجهاي بزرگ، بلند بلند، سرفراز کردند و کف بر دهان آوردند و غريو ترسناک خروششان در فضاي تهي پيرامونشان طنين افکند.
پس به اراده او، کوهي از کف، در محل کعبه بر هم آمد و خشکي از پاي آن گستردانيده شد و بدين سان، نخستين رحمت الهي بر زمين نازل گشت.
و خداوند خشکي را از محل کعبه تا «منا» گستراند و آن را تا «عرفات» پيش برد و اين چنين بود که زمين چهره نماياند.
و زمين اين چنين پاک و مطهر بود که آدم ابو البشر (ع) پا بر آن نهاد.
پس سالها و قرنها بگذشت و بشر قدر نعمت ندانست و خداوند بر او خشم گرفت و زمين بار ديگر چهره در نقاب آب کشيد و به اراده او، از ناپاکيها تن شست و آغوش خويش را بر ياران نوح (ع) گشود.
و در همين روز بود که خليل خدا، ابراهيم (ع)، چشم بر جهان گشود و زمين را به قدم خويش پربرکت ساخت. و شگفت آنکه ابراهيم مولود روز «دحو الارض» به نقطه سرآغاز دحو الارض فرستاده شد تا خانه کعبه، اولين خانه مبارک هدايت و رحمت و برکت را بنا کند.
و باز در چنين روزي بود که روح خدا، عيساي مسيح (ع) به قدرت الهي از مريم دوشيزه، زاده شد.

------------------------
منابع:
1ـ روي عن الإمام الباقر عليه السلام قوله: «لمّا أراد الله تعالى أن يخلق الأرض، أمرَ الرياح فضرَبنَ وجهَ الماء حتّى صار موجاً، ثمّ أزبَد فصار زبداً واحداً، فجمعَه في موضعِ البيت ثمّ جعله جبلاً عن زبَد، ثمّ دحا الأرض مِن تحته، وهو قول الله تعالى: إنّ أوّل بيتٍ وُضِعَ للناسِ لَلّذي ببكّةَ مُباركاً .» (تفسير نور الثقلين 5:502 ـ ح 28 و 30)
2ـ وجاء عن الإمام جعفر الصادق عليه السلام قوله: «إنّ الله تعالى دحا الأرض مِن تحت الكعبة إلى مِنى، ثمّ دحاها مِن مِنى إلى عَرَفات، ثمّ دحاها من عَرَفات إلى مِنى. فالأرض من عرفات، وعرفات من منى، ومنى من الكعبة.» (تفسير نور الثقلين 5:502 ـ ح 29)
3ـ از ابن شهرآشوب ، از امير المؤمنين (ع ) روايت شده كه در معناى آيه «ان اول بيت وضع للناس ...» به مردى كه پرسيد: «آيا راستى كعبه اولين بيت است؟» فرمودند: «نه! قبل از كعبه خانه‌هايى ديگر نيز بوده ، ليكن كعبه اولين خانه مباركى است كه براى مردم بنا نهاده شد. خانه اى كه در آن هدايت و رحمت و بركت است و اولين كسى كه آن را بنا نهاد ابراهيم بود، و بعد از او قومى از عرب جرهم آن را بنا كردند، و باز گذشت روزگار آن را ويران كرد، عمالقه براى بار سوم بنايش كردند، و براى نوبت چهارم ، قريش آن را تجديد بنا نمودند.» (ترجمه تفسير الميزان، ج 3، ذيل تفسير آيه 96 سوره آل عمران)
4ـ روي عن الأمام الرضا عليه السلام قوله: «ليلة خمس وعشرين من ذي القعدة وُلد فيها إبراهيم عليه السلام، وولد فيها عيسى بن مريم عليه السلام، وفيها دُحيت الارض من تحت الكعبة.» (مفاتيح الجنان، ذيل اعمال ماه ذي‌القعده)

۱۹ آذر ۱۳۸۶

موجهاي استعفا در سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران

سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران يکي از سياسي‌ترين سازمانهاي فرهنگي کشور است. نه اينکه بخواهد رفتار سياسي از خود نشان بدهد، بلکه توقعات گروههاي سياسي از آن بالاست.
دليل اين انتظار سياسي از سازمان فرهنگي هنري نيز کاملا مشخص است. اين سازمان با داشتن 29 فرهنگسرا و حدود 150 خانه فرهنگ و 20ـ30 مرکز فرهنگي ديگر، بزرگترين سازمان اجرايي فرهنگي کشور است و به دليل حضور در مهمترين شهر کشور، اهميت بسيار زيادي دارد.
ضمن اينکه عدم تقسيم وظايف نهادها و سازمانهاي فرهنگي کشور (همان مهندسي فرهنگي که حضرت آقا بر آن تاکيد دارند) بازار رقابتها و حسادتها را ميان اين سازمان و وزارت ارشاد و ديگر نهادها داغ کرده است.
در اين يک سال و شش ماهي که مسؤوليت فرهنگسراي دانشجو بر گرده‌ام بوده، از نزديک شاهد تاثيرات منفي اين توقعات سياسي بر عملکرد سازمان بوده‌ام. مثال ساده‌اش، شايعه‌هاي دو هفتگي برکناري يا استعفاي دکتر علي عسگري از رياست سازمان بود که به شکل انبوه و بيشتر از طريق پيامک پخش مي‌شد.
اما در همين 18 ماه، موجهاي استعفاي قابل تاملي را شاهد بودم:
1ـ استعفاي مدير کل روابط عمومي و زير مجموعه‌اش در اوايل تابستان 85
در اوج فعاليت جشنواره تابستاني سازمان، ناگهان جواد آشتياني مدير کل روابط عمومي و مهدي گيوكي مدير ارتباطات و رسانه، مجتبي خشايار مدير توليد و تبليغ، علي محمدي‌زاده (فرزند استاندار خراسان رضوي) قايم مقام، محمدرضا پورحسين رئيس فرهنگسراي توچال، فريبرز كلانتري مسؤول تبليغات و رضا دهدشتي همه با هم استعفا دادند و رفتند!
دليل اين استعفاي دسته‌جمعي هيچ‌وقت اعلام نشد اما از گوشه و کنار شنيدم که علت آن، زير بار نرفتن امضاي برخي قراردادها بوده است. اين استعفا هر چه که بود، سياسي نبود و بيشتر عدالت‌خواهانه بود اما زود تعبير سياسي يافت و به دومين قلع و قمع نيروهاي دکتر احمدي‌نژاد تعبير شد!

2ـ استعفاي رييس سازمان و برخي مديران ارشد
در ارديبهشت ماه 86، دکتر علي عسگري رييس سازمان و سپس امين متوليان معاون فرهنگي، اميرحسين دهقان مديرکل اداره کتاب و کتاب‌خواني از سمتهاي خود استعفا دادند.
دليل استعفاي دکتر عسگري در رسانه‌ها تصميم بر شرکت در انتخابات مجلس عنوان شد اما شايد علت واقعي آن، احساس عذاب وجدان شديد دکتر محمدباقر قاليباف شهردار تهران از ضعفها و ناتواني‌هاي فرهنگي مجموعه شهرداري تهران بود.
احساس کم‌کاري‌اي که به نظر شهردار تهران، با تجميع مديريت معاونت اجتماعي و فرهنگي شهرداري با سازمان فرهنگي هنري شهرداري مرتفع مي‌شد.
جالب اينکه شهردار شخصا قول داد هر هفته نصف روز را از اوقات کاري خود به مساله فرهنگ اختصاص دهد که ...!

3ـ استعفاي معاون هنري
در اوايل پاييز 86، محمدمهدي عسگرپور از سمت معاونت هنري سازمان استعفا داد و دلهاي داغ ديده بسياري را شاد کرد! او به اعتقاد قوي بنده، پاشنه آشيل (چشم اسفنديار) فعاليتهاي دوران دکتر عسگري بود و تلاش وافرش در ميدان دادن به عناصر غربزده و چهره‌هاي کج انديش، مهمترين دليل برکناري دکتر عسگري و ايجاد نارضايتي از مجموعه سازمان بود. يک نمونه ساده ماجرا، برخورد بنده با گروه تصوير برداري شبکه ماهواره‌اي MITV بود که با اعتراض شديد شخص ايشان و ديگر زيرمجموعه وي، مواجه شد و حتي پاي اداره کل بازرسي سازمان و ... را وسط کشيد و شد آنچه شد! بگذريم.
اما عسگرپور به خاطر چشم و ابروي دکتر عسگري استعفا نداد. او پنج ماه پس از رفتن دکتر عسگري و بلافاصله پس از انتصاب دکتر مجيد سرسنگي به عنوان قائم مقام سازمان استعفا داد. شايد دليل استعفا، تئاتري بودن دکتر سرسنگي بود. عسگرپور نيز استعفاي سياسي نداد.

4ـ استعفاي سرپرست معاونت برنامه‌ريزي و توسعه
يکي ـ دو ماه پيش، امير مسعود حبيبيان از سرپرستي معاونت برنامه‌ريزي و توسعه سازمان استعفا داد. دليل استعفاي او، ظاهرا تصميم مديريت جديد سازمان بر کاهش حجم معاونت وي و احتمالا تنزل رتبه سازماني اين معاونت به يک اداره يا يک دفتر بود.
يکي از مهمترين کارهاي حبيبيان، تغيير ساختار سازمان در دوران دکتر عسگري بود که انصافا نفس سازمان را گرفت و حرکت آن را در دوره‌اي کند کرد و نتيجه چنداني هم نداشت.

5ـ برکناري رييس فرهنگسراي رسانه
حدود يک ماه پيش، شاکر واثقي رييس فرهنگسراي رسانه به شيوه بدي برکنار شد. شيوه برکنار کردن واثقي بدون تدبير لازم و شايد حتي ناشيانه بود و ...

6ـ استعفاي رييسان فرهنگسراهاي طبيعت و نوجوان
چندي پيش، محمد نصرتي از فرهنگسراي طبيعت استعفا داد و معاون مالي اداري مؤسسه ايران شد.همچنين شريفي از مرکز فرهنگي هنري نوجوانان شهر تهران استعفا داد اما نمي‌دانم به کجا رفته است.
به هر حال، اين دو استعفا نيز سياسي نبود.

7ـ برکناري رييس فرهنگسراي پايداري و استعفاي مدير کل بازرسي و مدير حراست
ديروز سيد عماد حسيني از رياست فرهنگسراي پايداري برکنار شد. همچنين ناصر قره‌باغي از اداره کل نظارت و بازرسي سازمان استعفا داد. قبل از اين دو ماجرا، ميرسجادي نيز از مديريت حراست استعفا داده بود.
عماد حسيني و قره‌باغي به خاطر درگيري پيش‌امده بينشان رفتند. هرچند قره‌باغي يک‌دفعه رفتن خود را ناتوي فرهنگي وصل کرد!
چون درباره عملکرد آقاي قره‌باغي در اداره کل بازرسي سازمان، دل پري دارم و بارها بي‌تدبيري‌ها و سوء‌مديريت‌ها و بي‌سوادي‌ها را به اطلاع ايشان رسانده بودم؛ توضيح اين ماجرا را به بعد موکول مي‌کنم. اما احساسم اين است که استعفاي پر سر و صداي ايشان، خيلي سياسي نبود و بيشتر به خاطر ناتواني‌هاي کاري بود. هرچند که در متن استعفا، شکل ماجرا کاملا سياسي شد و زودتر از سازمان، به رسانه‌ها راه يافت!

-------
تکمله:
يادم آمد که اخيرا، مديرعامل و نيروهاي خبرگزاري شهر هم دسته‌جمعي استعفا دادند. استعفاي اينها در اعتراض به قرار گرفتن زير نظر اداره کل روابط عمومي سازمان بود و به نظر من، پس از رفتن آقاي متوليان از معاونت فرهنگي، دير يا زود اتفاق مي‌افتاد.

۲۰ آذر ۱۳۸۶

پايگاه اينترنتي «نوسازي» از کجا به روز مي‌شود؟

سايت نوسازي از کجا به روز مي‌شودماجراي درگيري اداره کل بازرسي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران با فرهنگسراي پايداري يک حاشيه جالب هم داشت که نشان مي‌دهد گاهي هيجان‌زدگي‌ها و تصميمهاي لحظه‌اي مي‌تواند ماهها تلاش براي ايجاد پوشش و رد گم کردن و ... را بر باد دهد.
روز پنج‌شنبه 15 آذر ماه، متوجه شدم که نيروهاي بازرسي سازمان به فرهنگسراي پايداري لشگرکشي کرده‌اند و به زور وارد اتاقها شده‌اند و حتي چند دستگاه رايانه را با خود برده‌اند. دوستان مي‌گفتند که شرح ماوقع را ـ البته به روايت بازرسي سازمان ـ پايگاه خبري نوسازي منتشر کرده و البته زود هم برداشته است!
اين ماجرا بود تا روز يکشنبه 18 آذر که آقاي ناصر قره باغي از اداره کل بازرسي سازمان استعفاي پر سر و صدايي داد و چندين خبرگزاري و پايگاه اينترنتي آن را پوشش دادند و حتي رجانيوز پياز داغ ماجرا را زياد کرد و چند استعفاي بي‌ربط را هم اضافه نمود. (راستي رجا نيوز امروز دو خبر بامزه داشت. يکي اعتراض به صدا و سيما به خاطر مجموعه تلويزيوني «ساعت شني» و بي‌پروايي‌هايش و ديگري نام بردن يکي از اجزاي دوربين عکاسي با لفظ «شاتل»! جالب اينکه ساعت شني را با بودجه سازمان بهزيستي دولت ساخته‌اند و دوربين هم «شاتر» دارد نه شاتل فضايي!)
نکته جالب اينجا بود که برکناري سيد عماد حسيني از فرهنگسراي پايداري، آنچنان دل برادران نوسازي را شاد کرده بود که سوابق سرپرست جديد فرهنگسرا، آقاي وحيد اسداللهي را مفصلا منتشر کرده‌اند.
اما حواس دوستان به اين نکته نبود که آقاي اسداللهي از نيروهاي آقاي قره‌باغي بوده و تنها همين برادران بازرسي سازمان ما، چنين سابقه مفصلي از ايشان در اختيار دارند!
به هر حال، اثبات اين رابطه بازرسي سازمان با پايگاه نوسازي را تبريک و تسليت مي‌گويم. ضمن اينکه حاج ناصر قره باغي از ....

ورود به دنياي اطلاعات، چقدر سخت است آقا!

۲۳ آذر ۱۳۸۶

تهديد مي‌کنند، پس هستند!

هنوز ده ساعت از نوشتن يادداشتم درباره ارتباط پايگاه اينترنتي نوسازي و برخي نيروهاي اداره کل بازرسي سازمان فرهنگي هنري شهرداري نگذشته بود که برادران محترم، در بازرسي روزانه از وبلاگ بنده و جستجو براي اتهامات تازه‌تري براي تکميل پرونده بنده، دود از سرشان برخاست و به شکل ذيل، سوزش به وجود آمده را تسکين دادند. اما بازهم کم‌اطلاعي برادران از دنياي IT، زود دستشان را رو کرد. نگاه کنيد که اين عزيزان هميشه گوش به زنگ و ذره‌بين در دست، در عرض 4 ساعت، آن هم با استفاده از رايانه محل کار و در ساعت کار، بنده را تهديد به يورش دسته‌جمعي به فرهنگسراي دانشجو کرده‌اند!
بعد هم که ديده‌اند تند رفته‌اند و اين بيد با بادهاي آقايان نمي‌لرزد؛ تهمت زده‌اند و دروغ‌پردازي نموده‌اند و تذکر داده‌اند و نصيحت کرده‌اند. بخوانيد و با اين برادران آشناتر شويد: (همه نظرات ذيل با يک IP ارسال شده‌اند!)

۱۳۸۶/۰۹/۲۱ ۰۸:۰۹:۴۱
از عماد به سرشار: داداش زياد نگران نباشد من هم زياد كري خوندم اما آمد بر سرم آنچه فكرش را نمي كردم .آماده استقبال باش از قديم گفته اند ملخك يه بار جستي ملخك دوبار جستي ملخك با استكي چگونه ميجستي.آرزوي روزهاي خوش و خرم دارم .

۱۳۸۶/۰۹/۲۱ ۰۹:۴۵:۴۳
مباحثی که مطرح کرديد جالبه،
نوع قلم شما واضح است که از آقای قره باغی دل خوشی نداريد؛ پس انتظار هم نمی رود از دزدی ها و امور غيراخلاقی و اصراف بيت المال و صرف بودجه در امور شخصی، باندبازی ها و ... برخی آقايان چون ع.ح انتقاد کنيد.
بهر حال شما با سن کمتان خوب شروع نموده ايد. اميدوارم که بتوانيد شما نيز در گروه آقای ق... قرار بگيريد تا شايد حضرتعالی نيز بر سر معامله های سياسی مسؤوليت دولتی بگيريد.
اينگونه هم می توانيد امرية سربازی در محل خدمتتان بگيرد و هم به درس و تحصيلتان ادامه دهيد، البته پرداختن به امور تجاری و برگزاری نمايشگاه های آرايشی و بهداشتی را نيز نمی توان فراموش کرد. با تشکر

۱۳۸۶/۰۹/۲۱ ۱۳:۴۴:۵۸
ممل جون،توكه امام صادقي هستي،بابات دفتر...كارميكنه،چرااينجوري فكر ميكني؟!ازت خيلي بعيده!!!!

۲۴ آذر ۱۳۸۶

مسجد ـ فکرهايي تا تمدن انقلاب اسلامي (۲)

مسجداولين جوششهاي نهضت انقلاب اسلامي، به عنوان سرچشمه تمدن انقلاب اسلامي، از يک نهاد سنتي اجتماعي به نام «هيات مذهبي» آغاز شده است. هياتهايي که نوعي حرکت فوق برنامه در مساجد محسوب مي‌شدند و مبناي شکل‌گيري آنها، نياز بچه‌هاي مسجد به ايجاد ارتباط گسترده‌تري خارج از اوقات برپايي نماز جماعت بود.
نقش مسجد در پيروزي انقلاب اسلامي، نقشي بي‌بديل و کم‌سابقه در طول تاريخ مسلمانان بوده است. بيشتر ما، رهنمود تاريخي حضرت امام (رض) را شنيده‌ايم که فرمودند: مسجد سنگر است؛ مسجدها را پر کنيد.
به نظر فقير، اين فرمايش رهبر کبير انقلاب، چيزي بسيار فراتر از يک توصيه مذهبي يک رهبر ديني است. به نوعي، اين رهنمود، يک راهبرد دايمي براي تولد تمدن انقلاب اسلامي است. يعني همين مساجد، سرچشمه‌هاي تمدن‌ساز انقلاب اسلامي خواهند بود.
براي حفظ پويايي اين نهاد تمدن‌ساز، چند نکته به ذهن نگارنده مي‌رسد:

1ـ مردمي ماندن
مسجد بايد مردمي بماند. هرگونه دخالت در روند تصميم‌سازي در مساجد و اتصال ساختاري آن به نظام، احتمال عقب‌ماندن مسجد از مردم و سنگين شدن کفه آن به نفع حکومت را افزايش مي‌دهد. و اين دور شدن مسجد از مردم، برندگي اين نهاد مهم نظارتي ضامن سلامت نظام را از ميان خواهد برد.
حتي در يک نگاه حداکثري، تعيين امام جماعت مساجد توسط سازمان تبليغات اسلامي، نقطه ضعفي براي مساجد محسوب مي‌شود و بايد دخالت اين سازمان در تعيين امام جماعت، در حد معرفي و تاييد صلاحيت اخلاقي و علمي محدود بماند.

2ـ استقلال مالي
مسجد بايد بتواند حتي درصورت قطع کمکهاي دولتي سر پا بماند و در حرکتي آرام اما پيوسته، رشد کند و پيشرفت نمايد.
بنابرين نظام بايد به جاي کمکهاي مالي، تلاش کند با طراحي مجموعه‌هاي تجاري، فرهنگي، ورزشي تحت نظر مساجد و حتي در زير و کنار ساختمان آنها، ساختاري را طراحي کند که از خرده درآمدهاي آنها، امور روزمره مسجد اداره شود.

3ـ مسجد محوري
نظام جمهوري اسلامي بايد همه برنامه‌هاي خود را که به تربيت نيرو مي‌انجامد؛ در مساجد متمرکز کند. از تاسيس کتاب‌خانه گرفته تا آموزش تصوير برداري و جلسه نقد داستان گرفته تا توزيع کوپن و راي‌گيري از مردم و سرشماري.
و بنده سخت معتقدم که بايد مديريت همه اين برنامه‌ها بر عهده اهالي مسجد باشد. و بر اين باورم که همه کندي‌ها و اشتباه‌ها و ضعفها، در نهايت به تجربه‌هاي گرانقدري تبديل مي‌شود که امروزه غربيها از آن به عنوان «سرمايه اجتماعي» ياد مي‌کنند.
ضمن اينکه برکت برگزاري اين برنامه‌ها در مسجد، قطعا در محتواي آنها نيز مؤثر خواهد بود و درصد انحراف و خطاي محتوايي را کم مي‌کند.

در همين رابطه:
فکرهايي تا تمدن انقلاب اسلامي (1)

۲۵ آذر ۱۳۸۶

استاد! می‌گویند اگر او فرزند شما نبود، مدیر فرهنگسرا نمی‌شد. نظر شما چیست؟

استاد محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)اين روزها بحث آقازاده بودن بنده و حمايتهاي حضرت پدر از فقير، در بوق و کرناي آقايان شده است. آنقدر که عده‌اي به بنده رحم کرده‌اند و به احترام ايشان و سوابق انقلابيشان، کوزه‌اي را بر سرم نشکسته‌اند.
فرصت خوبي است که صريحا اعلام کنم بنده نه هيچگاه خودم را زير سايه بزرگ ايشان پنهان کرده‌ام که بخواهم از اين حاشيه امن استفاده کنم و نه ايشان هيچگاه چنين حمايتي از بنده کرده‌اند.
چون تاريخ هميشه از چنين طعنه‌ها و تهمتهايي پر بوده است؛ قسمتي از مصاحبه حضرت پدر با روزنامه حزب الله را در تاريخ 19 شهريور 1386 نقل مي‌کنم.

حامد فتاحي: به چند اسم اشاره می‌كنم. اگر مایل باشید می‌توانید به طور مختصر یا به تفصیل نظر خود را در مورد آنها بگویید. اگر هم مایل نبودید اصلا نظر ندهید. ... محمد سرشار.
محمدرضا سرشار: چیزی نمی‌گویم، چون هر چه بگویم حمل بر چیز دیگری می شود.

فتاحي: خوب صریحتر سوال می‌كنم. در حال حاضر ایشان مدیر فرهنگسرای دانشجو است. می‌گویند اگر او فرزند شما نبود، مدیر فرهنگسرا نمی‌شد. نظر شما چیست؟
سرشار: نه اینطور نیست.

فتاحي: یعنی از روی شایستگی به این سمت رسیده است؟
سرشار: كسانی كه در مورد محمد چنین می‌گویند، اگر مغرض نباشند و از سر تسویه حساب با من اینها را نگویند، قاعدتا از نزدیك با او ارتباط نداشته‌اند. اگر ارتباط داشتند، چنین نمی‌گفتند.
محمد اولا جزء تیزهوشان است. در مقطع راهنمایی در مدرسه تیزهوشان قبول شد كه ما به خاطر جو فرهنگی غیرمذهبی این مدرسه، نگذاشتیم برود. در دبیرستان هم در مرحله اول تیزهوشان قبول شد، مرحله دوم را نگذاشتیم برود امتحان بدهد. یعنی در واقع، به مصاحبه آن نرفت. آدم تیزهوشی است. دانشجوی كارشناسی ارشد حقوق در مرحله پایان نامه است. جزو دانشجویان نمونه است. سابقه كار فرهنگی مفصل داشته است. قبل از اینكه مدیر فرهنگسرا شود، مدتی دبیر سرویس ادبی هفته‌نامه «حریم» بود. بعد مدتی دبیر ویژه‌نامه «هفت هنر» روزنامه «جوان» بود. مدتهای طولانی با اسم مستعار، ستون اخبار ادب و هنر روزانه یکی از روزنامه ها را می‌نوشت. دو تا كتاب چاپ شده دارد. یكی از آنها «آیا خدا می تواند بند کفش ها را ببندد» داستان ترجمه ای برای كودكان است كه از كتابهایی است كه آموزش و پرورش در فهرست كتابهای كمك درسی مقطع ابتدایی، مطالعه اش را به دانش‌آموزان سفارش کرده است. یك مجموعه داستان چاپ شده به نام «توت فرنگی‌های روی دیوار»، دارد كه مجموعه داستان خاصی است. اگر افراد محمد را از نزدیك ببینند و منصف باشند، متوجه می‌شوند كه اشتباه می‌كنند. ضمن آنکه عملکرد یک و نیم ساله او در فرهنگسرای دانشجو، خود بهترین ملاک برای قضاوت درباره شایستگی یا عدم شایستگی او برای این کار است. راه دیگر، مقایسه او و کارش با سایر مدیران فرهنگسرا در طول همه سالیان گذشته است.
بعد هم مجموعه‌ای كه در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران حاكم شده است، اگر به خاطر من ایشان را منصوب كرده‌اند، چرا به خود من یك پست نداده‌اند؟ حتی به توصیه‌ها و انتقادات سازنده من در بعضی جاها عمل نكرده‌اند.

۲۷ آذر ۱۳۸۶

کاش باورشان مي‌شد چقدر دوست داشتني است

دکتر محمود احمدي نژاد رييس جمهور ايران در مسجدالحرام شهر مقدس مکهاين يکي دو روز، تصوير چهره دکتر احمدي‌نژاد در لحظه حلاليت طلبيدن از مردم ايران، ذهنم را پر کرده و رهايم نمي‌کند.
چهره اين مرد ريز نقش دوست‌داشتني، در آن لحظات آن چنان معصوم و لطيف و پاک بود که دلم مي‌خواست در حسرت زلالي روح بزرگ و فروتن‌اش، بگريم. اشک در چشمانم حلقه زده بود و نفر دوم مملکت را مي‌ديدم که بي‌هيچ غل و غشي، از مردم کشور عذر مي‌خواهد و حلاليت مي‌طلبد. که مبادا در اين دو سال و اندي، آنجا که بايد فرياد مي‌زده؛ نزده باشد و آنجا که بايد لبخند بر لب مي‌آورده؛ نياورده باشد.
محمود احمدي‌نژاد در آن شب، چقدر دوست داشتني شده بود!
کاش دلهاي مخالفانش از سنگ نبود؛ کاش مي‌فهميدند ممکن نيست يک رييس جمهور بيشتر از اين در ميان مردم کشورش باشد؛ که مردم بر لباسهايش دست بکشند و بر گونه‌هايش بوسه زنند و عطر وجودش را ببلعند.
کاش برخي از بچه حزب‌اللهي‌ها باورشان مي‌شد که حزب‌اللهي‌تر از او فعلا در چنته اصولگرايان نيست. کاش ...

درباره آذر ۱۳۸۶

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به ترديد راهي به دانايي در آذر ۱۳۸۶ ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی آبان 1386 می باشد.

آرشیو بعدی دی 1386 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.

Creative Commons License
این وبلاگ تحت لیسانس زیر می باشد لیسانس کریتیو کامانز.