چهارشنبه شب خواب خوبي ديدم. خواب ديدم مسجد الاقصي آزاد شده است و حضرت آقا تشريف آوردهاند شهرک شهيد محلاتي. نشسته بودند و جمعي هم خدمت ايشان بودند. خودم هم نشسته بودم سمت چپ حضرت آقا و در پوست خودم نميگنجيدم از اين توفيق و شرف حضور.
خواب خيلي شفاف و روشني بود. نه مثل خوابهايي که ميآيند و ميروند. صبح که از خواب بيدار شدم، کل ماجراي خواب در خاطرم مانده بود و خوابم را براي همسرم تعريف کردم. خوشحال شد و دعا کرد که زودتر در فلسطين فرجي حاصل شود.
اين ماجرا گذشت تا ديروز جمعه که تولدم بود. 26 سال را تمام کردم و وارد 27 سالگي شدم. جناب پدر صدايم کردند. خدمت که رسيدم، چنان هديه معنوياي از ايشان گرفتم که هنوز در مستي شنيدن آنم.
خوابم تعبير شده بود!
اگر نبود پاياننامهاي که نوشتنش را شروع کردهام؛ مينشستم و مينوشتم. مينوشتم و مينوشتم و مينوشتم و در عرصه داستان، براي حضرت آفا سرباز صفري ميکردم.
چندي است با خودم قرار گذاشتهام که داستان ننويسم مگر در جهت اسلام و انقلاب. اين هديه بزرگ معنوي جناب پدر، پرم کرده از نيرو و توان.
بايد بيشتر بنويسم.




نظرات (۱۸)
در مورد العقیلی بیشتر تحقیق کن او مردی شریف و دوسداشتنیس ببین تا حالا همچون ماهی ندیدم همین
ارسال شده توسط ایمان | ۱۲ خرداد ۱۳۸۹ ۷:۳۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ خرداد ۱۳۸۹ ۱۹:۳۴
به به، چه خوابی!!
خدا به ما هم توفیق دهد که اقا تشریف بیاورند به شهرک شهید محلاتی و ما هم به سمت چپ اقا برویم.
و اقا دست نوازشی بر سر ما بکشند.
یعنی می شود؟
اقا اقا اقا اقا اقا اقا اقا اقا اقا
ارسال شده توسط محمد | ۷ آذر ۱۳۸۸ ۹:۳۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۷ آذر ۱۳۸۸ ۲۱:۳۷
عقیلی بهترین فردی بود که من تا حالا دیدم
کاش برای این آقا کار میکردید تا بدونید این ها همه بازی بود تا سیگار را به آقای حسینی بدهند . فکر میکنید فرقی کرد!!!
ارسال شده توسط مهدی - ف | ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۳:۰۹ بֽظֽ
ارسال شده در ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ۱۵:۰۹
سلام رفیق
چرا داستان ننویسی ؟ این هدیه ی بزرگ الهی را باید بیشتر از اینها قدر داشت . بنده خودم می دانم که روزی بلخره سپیدی بر سیاهی چیره خواهد شد و حق مظلوم از ظالم ستانده میشود .
می خواهم داستانی بنویسی , یک داستان با شروع کردن از کلماتی مانند فقر , بیچارگی , فحشا , اعتیاد , حیله های روباه های پیر و دار و دسته شان , حکام ظالم و کلماتی از این قبیل که اگر برای امثال تو یک خواب ناخوش آیند و کابوس است , برای بسیاری , خود زندگی است .
فکر خوبی است نه ؟ قلمت را بردار پر از جوهر کن و بر روی کاغذ چیزی ار بنویس که امثال خودت به وجود آورده اند . آنقدر هم پر رنگ بنویس که وقتی به آن می خندی دل و روده ات به همدیگر گره بخورد . پایان نامه ات را هم میتوانی به قداست و معنویت این حکام تقدیم کنی که از خون مردم جریده ساخته اند.
بخوان رفیق عزیزم , بخوان که دیگر زمان زیادی برای لابه کردن شما باقی نمانده است .
ارسال شده توسط Hag Agha | ۹ مهر ۱۳۸۶ ۴:۴۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۹ مهر ۱۳۸۶ ۱۶:۴۵
با سلام منم با دوست خوبمون در مورد خدمت سربازي موافقم واقعا ديگه اين خدمت خيلي ستمه كه يك متاهل بخواد انجام بده اونم با اين وضع از مسئولان خواهش ميكنيم يه فكري براي متاهل ها بكنند ممنون ميشيم.
ارسال شده توسط محمد معنويپور | ۵ مهر ۱۳۸۶ ۶:۲۳ بֽظֽ
ارسال شده در ۵ مهر ۱۳۸۶ ۱۸:۲۳
خوابت را براي كروبي تعريف نكن آن موقع مجبور مي شوي خواب او را هم بگويي بي كم وكاست
سايت مرتبط
ارسال شده توسط يك دوست | ۲۴ تیر ۱۳۸۶ ۱:۱۴ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۴ تیر ۱۳۸۶ ۱۳:۱۴
یکی از بزرگترین موانع اشتغال و ازدواج جوانان سربازی وظیفه است. من در وبلاگم بیست و پنج دلیل برای کاهش و حذف سربازی و نیز اسامی 67 کشوری که به طور کامل سربازی اجباری را حذف کرده اند آورده ام. در ضمن با توجه به گرانی وحشتناک مسکن و نيز سهميه بندی بنزين محبوبيت احمدی نژاد کاهش يافته است. می توان طرح حذف سربازی و ارتش حرف ای را دنبال کرد. این حق دولت است. همچنين از محل صرفه جويي بنزين می توان حقوق سربازان وظيفه را افزايش داد به ويژه سربازان متاهل که وضع بسيار اسفناکی دارند. ان شاء الله که پيگيری کنيد.
http://www.nezam-vazifeh.persianblog.com/
ارسال شده توسط روح الله | ۱۶ تیر ۱۳۸۶ ۴:۴۱ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ تیر ۱۳۸۶ ۱۶:۴۱
سلام . با "آقای دولت تو مریض هستی" به روزم
ارسال شده توسط محمد مهدی اسلامی | ۱۴ تیر ۱۳۸۶ ۰:۴۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۴ تیر ۱۳۸۶ ۱۲:۴۸
افشاگری شماره 2
در راستای افشای پشت صحنه سوء استفاده های مالی برخی از اعضای هیئت مدیره شرکت دخانیات ایران به اطلاع می رساند: آقای سعید العقیلی ( مفسد اقتصادی معروف) در ارتباط با برخی از اعضای هیئت مدیره شرکت دخانیات بوده و بوسیله آنان در سوء استفاده های مالی میلیاردی در قرار دادهای داخلی و خارجی شرکت دخانیات دست داشته است.
اطلاعات تکمیلی متعاقبا اعلام می گردد.
منتظر باشید.
این هم همان داستان انقلاب ماست که دارد به غارت می رود.
اگر سرباز آقایی سکوتت نشانه خیانت و دنیا طلبی است
ارسال شده توسط افشاگر | ۱۳ تیر ۱۳۸۶ ۳:۲۷ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ تیر ۱۳۸۶ ۱۵:۲۷
سلام بروزیم تشریف بیاورید
ارسال شده توسط مسعود | ۱۳ تیر ۱۳۸۶ ۱۱:۰۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۳ تیر ۱۳۸۶ ۱۱:۰۰
سلام جناب سرشار!!
خواب خيلي جالبي بود!!
ببينم ؟! يه موقع هايي(قديما)!! تو بسيج برنامه داشتيد ؟!ولي چرا نيسنتد ديگه حاج آقا؟!
البته بهانه ي پايان نامه ومشغله واين حرفها مي تونه توجيه خوبي باشه...
راستي به ابوي! هم سلام مخصوص برسانيد!
ضمنا خيلي سعي نكنيد بفمهيد كي هستم !!چون مطمئنم نمي شناسيد من رو !! : دي
فقط چند تا اسم ميگم كه يحتمل خيلي از اينا مي شناسين!تا آمار دستتون بياد كه اشتباه نگرفتيم!! حاج حسين خالقي! ((حجت الاسلام؟! ثمري)))،ربيعي، خزعلي، رحماني،شيخي، رضايي، ازوجي،عبدي،قاسم علي پور، قاسمي،طاهري، بني عامر، دوستي، مسجدي، بزرگيان، زكي خاني،مشايخي، صادقيان،و ... بازم بگم؟!!!
ارسال شده توسط محمد امين(ستاره دريايي) | ۱۲ تیر ۱۳۸۶ ۳:۰۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۶ ۱۵:۰۸
سلام محمد عزيز... نميدانم مرا به خاطر ميآوري يا نه. چند مدت پيش، شايد يكي دو سالي ميشود، زماني كه مفتخر شده بودم به كسب عنوان جوانترين خبرنگار جهان، آمدم و برايت نوشتم و باب آشنايي را باز كردم و همينطور گفتم از خاطراتي كه پدر بزرگوار، روزهاي كودكيام را با آن ساخت. شايد خيلي از جوانهاي ايران اگر قدرشناس باشند، ميدانند كه روزهاي كودكيشان با صداي گرم پدر گره خورده. كاري به رويهي سياسي امروز ندارم. "رضا رهگذر" براي من همان صداي گرم شبهاي كودكيام است...
دوست دارم بيشتر سر بزني و سر بزنم. درست است. بيوفايي كردم و وقتي قول دادم كه مدام ميآيم، نيامدم. اما خوب حالا فرق ميكند. حالا من يك دانشآموز پيش دانشگاهي هستم و... ميداني كه چه سختيهايي دارد. بگذريم. خوشحال شدم از اينكه دوباره فرصت پيدا كردم به دوستان قديمي و ناديده مثل شما بزرگوار سر بزنم.
با قدمت، شادم كن
يا علي
ارسال شده توسط سيد ايمان ضيابري | ۱۲ تیر ۱۳۸۶ ۱:۳۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ تیر ۱۳۸۶ ۱۳:۳۵
جان من؟
ما هم یه موقعی فاز 2 بودیم نصر 9 یه وقتی هم نصر یک الانم که سکرته رفیق ...
راستی از بچه های مسجد انصار نیستی؟
ارسال شده توسط ارمينه | ۱۰ تیر ۱۳۸۶ ۷:۰۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۱۰ تیر ۱۳۸۶ ۱۹:۰۵
سلام...
تولدت مبارک
ارسال شده توسط حسام ایپکچی | ۱۰ تیر ۱۳۸۶ ۲:۳۵ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۰ تیر ۱۳۸۶ ۰۲:۳۵
تولد تولد تولدت مبارک
حالا چرا از آقا مایه می ذاری؟
می خوای کاندیدا بشی؟!!!
ارسال شده توسط ناشناس | ۹ تیر ۱۳۸۶ ۸:۴۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۹ تیر ۱۳۸۶ ۲۰:۴۵
پس بچه محلی؟
کجای شهرک هستی رفیق؟
ارسال شده توسط ارمینه | ۹ تیر ۱۳۸۶ ۷:۳۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۹ تیر ۱۳۸۶ ۱۹:۳۸
شما مطالبت یکی از یکی بهتر و ماه تر و زیباتر است.مطالب شما بار آموزشی و روان شناسی و رو کم کنی و ...دارد که در زیر به نمونه هایی از آن اشاره می شود:
خوانندگان می توانند عنصر تعلیق را از این مطلب بیاموزند، کسی که شما را نشناسد می تواند بفهمد چند سالت است و متاهل هستی، کسی که در این مملکت دستی بر آتش داشته باشد و خدای نکرده رئیس شما باشد می تواند بفهمد که چه مدیر شایسته ای به کار گماشته که حضرت آقا هم از داستان هایش تعریف و آنها را تایید کرده اند، و بالاخره کسی که اهل گمانه زنی تخیل و تفکر در احوال آدمی و شناخت روان بشر باشد می فهمد که شما عنقریب به سربازی می روی و سرباز صفر که نیستی هیچ سه تا ستاره هم داری!
ارسال شده توسط محمد مهدی | ۹ تیر ۱۳۸۶ ۶:۳۵ بֽظֽ
ارسال شده در ۹ تیر ۱۳۸۶ ۱۸:۳۵
عليك سلام. ما كه بخيل نيستيم 71 حسنه اش مال تو... تولدت هم مبارك. بيچاره داري پير مي شوي ها (: قضيه هديه معنوي را نفهميدم ولي عموما هديه پدرها شيرين است علي الخصوص كه پدر هم چنين پدري باشد. راستي عاجزانه تقاضامندم كمي به اسلام و انقلاب رحم كن و زياد ننويس (;
ارسال شده توسط محمد مهدي اسلامي | ۹ تیر ۱۳۸۶ ۵:۱۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۹ تیر ۱۳۸۶ ۱۷:۱۸