« خبرگزاري ميراث فرهنگي: كارهاي فرهنگي در درازمدت نمود خوبي دارند | صفحه اصلی | در حال آزمایش »

داستان کوتاه «مردي كه خوابهايش را در جيبش گذاشته بود»

۱۵ آذر ۱۳۸۵

 ـ بيا پايين!
كلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شيشه‌ها مي‌خوردند. «راننده» صدا را مي‌شنيد اما اگر مي‌خواست هم نمي‌توانست پايين بيايد. بعدِ اين همه سال، چاق شده بود و ورم كرده بود و گوشتها و چربيهاي تنش لايه لايه روي هم تلنبار شده بود و سرها و دستهاي بي‌شماري از بدنش بيرون روييده بود.
ـ بيا پايين!
كلمه‌ها رَنج بودند و به شيشه‌ها مي‌خوردند و آويزه‌اي نمي‌يافتند و بر زمين مي‌ريختند. راننده صدا را مي‌شنيد اما اگر مي‌توانست هم نمي‌‌خواست پايين بيايد. بعدِ اين همه سال، در اتوبوس چنبره زده بود و خوب ‌خورده بود و ريخته بود و بزرگتر شده بود.
ـ بيا پايين!
اگر اولين صدا پر از ترديد بود و خوب ادا نشده بود و زود رها شده بود؛ اين يكي بلندتر بود و دامنه يافته بود و تا مغزِ استخوان رخنه مي‌كرد.
نمي‌توانست از پشت فرمان بلند شود. گِرديِ غربيلكِ فرمان، مثل دنده و ترمز دستي و صندليهاي جلو و بقيه تجهيزات اتوبوس، ميان لايه‌هاي شكمش فرونشسته بود و شايد جزيي از آن شده بود. شايد براي همين بود كه صداها مردد بودند. كه مي‌دانستند چاق شده و ورم كرده و حجيم شده و اگر مكعب مستطيلِ بدنه اتوبوس نبود، شايد دايره بود يا مخروط.
ـ بيا پايين!
اين بار صداي خالي نبود. چند دست هم بر شيشه‌ها كوفتند و يكي ـ دو لگد حواله ماشين شد.
صداي ضربه‌ها در گوشتها و چربيهاي تن راننده پيچيد و لرزاندش و در هوا پخش شد و بالا رفت و از ابرها گذشت و به ماهواره‌اي رسيد و در گوشِ «كريستين» نشست. كريستين زود جنبيد و به تصويرِ مردمِ دورِ اتوبوس، دود و آتش اضافه كرد و صحنه لگد زدن را از چند زاويه تكرار كرد و به هم چسباند و به جاي صداي مردم، از صداهاي قبل انقلاب، شعاري را اضافه كرد و دكمه پخش را فشار داد.
مردمي كه دور اتوبوس جمع شده بودند، تا تصوير خودشان را روي سقف آبيِ آسمان ديدند كه هي به اتوبوس لگد مي‌زنند و شعار مي‌دهند: «ما مي‌گيم خر نمي‌خوايم / پالونِ خر عوض مي‌شه»؛ بينشان همهمه افتاد.
صداي همهمه جمعيت، در اتوبوس حركتي ايجاد كرد. يك دفعه «سرِ بزرگ» راننده از روي باكِ عقبِ اتوبوس بلند شد و دهان بنزيني‌اش را پاك كرد و به مردم نگريست كه با هم بحث مي‌كردند و حواسشان به او نبود.
ـ  چه خبر است؟
بوي بنزينِ دهانش، جلوييهاي جمعيت را پس زد.
ـ بيا پايين! راننده جديد آمده!
چشمهاي سرِ بزرگ در حدقه چرخيدند و ميان جمعيت، دنبال كسي بو كشيدند كه مثل خودش، چاق باشد و ورم كرده باشد و گوشتها و چربيهاي تنش، لايه لايه روي هم افتاده باشد.
ـ كي فكر كرده مي‌تواند اتوبوس را براند؟!
و باز، درحالي‌كه زهرخندي روي لبهاي سرِ بزرگ نقش بسته بود، چشمهايش در حدقه چرخيدند و بو كشيدند.
ـ رانندگي اتوبوس اينقدرها سخت نيست.
اين را مردي گفت كه خوابهايش را درآورده بود و در جيبش گذاشته بود.
سرِ بزرگ راننده، سمت «مردِ بدون خواب» چرخيد و خوب هيكل نحيفش را ورانداز كرد. آن روزها كه مردِ بدون خواب به دنيا مي‌آمد، او مشغول خريد و راه‌انداختن اين اتوبوس بود. آنقدر سن داشت كه جاي پدرِ مردِ بدون خواب باشد.
ـ رانندگي بلدي؟!
سرِ بزرگ راننده برگشت و به سرِ عينكي‌اش كه نزديكِ فرمان بود، نگاه كرد و خنديد. سرِ عينكي داشت كلمه مي‌خورد و مي‌جويد و مي‌بلعيد.
ـ فكر نمي‌كنم به اين سختيها باشد كه جلوه داده‌ايد.
سرِ بزرگ با دستهاي كوچكش، ظرف بنزيني را كه از باك پر كرده بود، بلند كرد و سر كشيد و باز خنديد و بوي بنزينِ دهانش، جلوييهاي جمعيت را پس زد.
ـ چقدر بلدي اتوبوس براني؟!
اگر مي‌خواست هم نمي‌توانست. در اين همه سال، مردِ بدون خواب تنها يكي ـ دو ايستگاه توانسته بود سوار اتوبوس شود و آن عقبها، ميان بدنِ بزرگ و سرهاي بي‌شمار راننده، خودش باشد و كار خودش را بكند. كه زود سرِ عينكي كه كلمه مي‌خورد و مي‌جويد و مي‌بلعيد و نزديك فرمان بود، فهميده بود از جنس آنها نيست و پياده‌اش كرده بود.
شانزده سال بود راننده در اتوبوس لميده بود و چاق شده بود و ورم كرده بود و گوشتها و چربيهاي تنش لايه لايه روي هم افتاده بود و از بدنش سرها ودستهايي بي‌شمار روييده بود. سرهايي كه از پنجره‌هاي اتوبوس بيرون زده بود و يكي زمينها را مي‌خورد و يكي از دهانش خودرو بيرون مي‌ريخت و يكي هواپيماها را مي‌ليسيد و هركسي كه مي‌خواست سفره‌اي پهن كند ، بايد يكي از سرها را ميهمانِ خودش مي‌كرد.
ـ رانندگي سخت است اما شما سختترش كرده‌ايد. سالهاست اين اتوبوس زير وزنِ شما ناليده و به زور پيش‌رفته. بگذاريد نفس بكشد!
روزهاي اول راننده اينقدر چاق نشده بود و ورم نكرده بود. يكي بود مثل همه. اما پله پله مريض شد و ابروهاي بالاي چشمانش ريختند و شروع كرد به چاق شدن. چاق شد و ورم كرد و .... كريستين تا ديد نويسنده دارد درباره گذشته‌هاي راننده حرف مي‌زند و كسي كار تازه‌اي نمي‌خواهد بكند، حرفهاي مردِ بدون خواب را قيچي كرد و به جايش تيترهاي رنگيِ روزنامه‌هاي زنجيره‌اي را گذاشت. مردِ بدون خواب تا تصوير خودش را ديد كه روي آسمانِ آبي حرف مي‌زند و به سرِ بزرگ اعتراض مي‌كند و مي‌گويد: «بيست و هفت سال است اين ملت زير وزنِ شما ناليده و به زور پيش رفته»، خم شد و سنگي از زمين برداشت و به سوي كريستين پرتاب كرد. سنگ چرخيد و چرخيد و رفت و رفت و از ابرها گذشت و درست به ماهواره كريستين خورد و تعادلش را بر هم زد و سرِ دوربينش را چرخاند و به سمت آمريكا كرد كه جرج بوش داشت لبهاي كاندوليزا رايس را مي‌بوسيد و به او تبريك مي‌گفت كه وزير امور خارجه‌اش شده است.
كريستين زود پخش زنده را قطع كرد و فيلم انقلابِ نارنجيِ اوكراين را پخش كرد اما بچه‌هاي حزب ا... لبنان دستگاههايش را هك كردند و به جايش لبنان و كوبا و سوريه و ونزوئلا و عراق و مصر و بوليوي و فلسطين را نشان دادند.
مردِ بدون خواب تا اين تصاوير را ديد، چهره‌اش شكفت و مقدار ديگري از خوابهايش را درآورد و در جيبش گذاشت و زُل زد به سرِ بزرگ راننده كه هنوز نفهميده بود چه اتفاقي دارد مي‌افتد.
ـ بيا پايين!
مردم هيجان‌زده بودند و بي‌صبر؛ و راننده آنقدر چاق و سنگين بود كه نمي‌توانست تكان بخورد.
يكي از سرهاي راننده كه جيب جوانها را مي‌مكيد و از نفسهايش دانشگاه درست مي‌شد، به مردِ بدون خواب گفت: «تو اصلاً زورت مي‌رسد كه فرمان اتوبوس را بچرخاني؟!» و همينطور كه زهرخند مي‌زد، جواني را بلند كرد و جيبهايش را مكيد و به زمين انداخت.
زور مردِ بدون خواب به يك پسربچه هم نمي‌رسيد. خودش يك بار خنديده بود و اين را به همه گفته بود. اما حرف آن سرِ راننده براي كسي مهم نبود. همه مي‌خواستند راننده ديگر سوار اتوبوس نباشد. اتوبوس سالها بود سنگين شده بود و مثل قبلش خوب گاز نمي‌خورد و جلو نمي‌رفت.
ـ بيا پايين!
جواني كه جاي كليه‌هايش خالي بود، اين را داد زد و پريد و به يكي از سرهاي راننده كه قليان مي‌كشيد، آويزان شد. سر عصباني شد و به خودش تكاني داد و جوان را پرت كرد روي كوهِ آدمهايي كه زير چرخهاي توسعه، لِه شده بودند.
مردِ بدون خواب گفت: «راننده يك صندلي بسش است» و آمد و جلوي درِ جلويي اتوبوس ايستاد.
سرِ بزرگ، خورشيد را پوشاند و گفت: «شيطان در شب زاد و ولد مي‌كند» و كليد نور بالاي اتوبوس را زد. نور چراغها افتاد روي گروهي دختر و پسر كه اسكيت پايشان بود و به خودشان لوازم آرايش آويزان كرده بودند و مي‌رقصيدند و مردِ بدون خواب را مسخره مي‌كردند.
اولين لنگه‌كفش‌ها كه به سمت جوانها پرتاب شد، به آنها نخورد؛ چون مردِ بدون خواب دست كرد و لنگه‌كفش‌ها را در هوا گرفت.
ـ حيف اين كفشها نيست؟
مردِ بدون خواب كه اين را گفت، چشمهاي همه افتاد بر كفشهاي بندي كهنه‌اش كه از زيرشان گُل روييده بود. تازه همه ديدند تمام مسيري كه مردِ بدون خواب تا اتوبوس آمده، پر از گُل شده است.
شاعري گفت: «او الهه خوابهاي ماست!»؛ شهيدي در قاب عكسش خنديد؛ شير در سينه خشكيده زني جوشيد و چند نوجوان با هم خواندند: «اومده خون تازه رو، تو رگهامون جاري كنه.»
صداي آواز نوجوان‌ها هم پخش شد و بالا رفت و از ابرها گذشت و به گوش كريستين رسيد و ترساندش. كريستين زود گوشي همراهش را باز كرد و شماره شوهرش را گرفت و گفت كه راننده جديد بيشتر خوابهايش را در جيبش گذاشته و ديد همه آدمهاي كاخ سفيد هم مثل شوهرش ترسيده‌اند. حتي شنيد كه يكي زنگ زده و بلند بلند دارد به عربي حرفهايي مي‌زند و آه و ناله مي‌كند.
كريستين از پشت دوربينش كه نگاه كرد، ديد مردم، دورِ اتوبوس را گرفته‌اند و جوانها به سرهاي راننده آويزان شده‌اند و سرها ديگر زورشان نمي‌رسيد كه آنها را پرت كنند و روي كوهِ آدمهايي كه زير چرخهاي توسعه له شده بودند، بيندازند.
ـ بيا پايين!
همه مردم با هم اين را مي‌گفتند و اتوبوس را تكان مي‌دادند و گوشتها و چربيهاي تنِ راننده و سرهاي بي‌شماري كه از بدنش روييده بود، روي هم مي‌لغزيد و مانند ژله مي‌لرزيد و از اتوبوس شره مي‌كرد. از لاي لايه‌لايه‌هاي شكم راننده، شغل و رفاه و عدالت بيرون مي‌ريخت و مردم مي‌دويدند و آنها را جمع مي‌كردند و در جيبهاي سوراخشان مي‌گذاشتند.
بيرون اتوبوس، سرِ بزرگ راننده ساكت بود و بي‌صدا از اتوبوس دور مي‌شد اما سرهاي ديگر مي‌جنبيدند و هرچه را به دستشان مي‌آمد، مي‌بلعيدند و به صورت مردم چنگ مي‌كشيدند و به دنبال سرِ بزرگ دور مي‌شدند.
تا كارِ بيرون كشيدن راننده و سرهايش از اتوبوس تمام شد، مردِ بدون خواب دويد و بالا رفت و روي سقف اتوبوس ايستاد و دستهايش را بالا گرفت و از ته دل صدا زد: «اللهم عجّل لوليك الفرج.»
ديگر لازم نبود تا كريستين تصوير مردِ بدون خواب را روي سقف آبيِ آسمان بيندازد. خورشيد داشت مي‌درخشيد و اقيانوسها آيينه شده بودند و عكس مردِ بدون خواب را براي فرسنگها دورتر پخش مي‌كردند.
بوي گلهايي كه سقف اتوبوس را پر كرده بود، با صداي مردِ بدون خواب درآميخته بود.

26 اسفند 84

نظرات (۳)

سلام. چشم انتظارت بودم، نیامدی یا نظر ندادی؟ داستانت زیبا بود.

سلام.در حال تهيه ي مجموعه خاطرات حج عمره هستم. اگر مايل هستيد از خاطرات شما براي تكميل شدن اين مجموعه استفاده شود، اعلام بفرمائيد تا موارد مد نظر به ايميل شما ارسال شود. در ضمن ممنون مي شوم اگر با معرفي كردن چند حاجي خوش ذوق، مارا ياري رسانيد.

محمد مهدی:

محمد جان! تو ديگر چرا؟ چرا دلبندم از اين حرف ها مي زني؟ مگر من صادق هدايت يا خداي نكرده زبانم لال، هفت قرآن به ميان، غزاله عليزاده هستم :) اين آخر چه عكسي است. گناه فسق و فجور مردم را زياد مي كني كه چه؟ شايد همه امروز هماني نباشند كه ديروز بوده اند و اين خانم ها هم به هكذا. دويم اينكه تو كي ميسد كال يادگار گذاشتي؟ يك اس ام اسي، زدي چند روز پيش و بس، كه آن هم جواب نداشت.(دقت كردي يك اس ام اسي، خيلي خوشم مي آيد اين طوري بنويسم. مثلا : يك روزي و ...)بله استاد اين جوري هاست. راستي عكس رو حال كردي خدا وكيلي. اصلا نمي دانم تو به نام وبلاگ و مفهوم عكس و آوان گارد بودن من توجه مي كني يا نه؟ :)

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت مدیر پایگاه برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

لیسانس کریتیو کامانز

نسخه RSD

نسخه RSS

نسخه XML