« روایت نزدیک | نگاهی به رمان «سفر به گرای ۲۷۰ درجه» | صفحه اصلی | خبرگزاري ميراث فرهنگي: كاريكاتورهايي با موضوع كتاب به خيابان‌هاي تهران مي‌آيند »

داستان کوتاه «همين شنبه اتفاق مي‌افتد»

۱۴ مهر ۱۳۸۵

روز اول
پنج‌شنبه صبح
- اينجا قاضي ما هستيم، بازجو ما هستيم. همه چي تو همين اتاقه. خودمون شروع كرديم، خودمونم تمومش مي‌كنيم. خيلي دوستانه بهت مي‌گم. اگه همكاري كردي، رنگ خورشيد رو هم مي‌بيني. متوجه مي‌شي؟
- چيو قربان؟
- چيو؟! همه اولش مث خودتن. نه از چيزي خبر دارن، نه كاري كردن. ولي يك روز، دو روز، نهايتا سه روز ديگه دلت مي‌خواد ننه‌ات نزاييده بودت. بقيه فوقِ فوقش يه هفته مهمون مان. اما براي تو مجبوريم يه ذره بجنبيم و دو ـ سه روزه پذيرايي رو تموم كنيم.
- قربان! به تاج اعليحضرت منو اشتباه گرفتين.
- من حوصله‌ام زياده. هرچقدر دلت مي‌خواد ادا اطوار بيا و خودتو به موش مردگي بزن. كله‌ات كه رفت تو آپولو ، مي‌گي كاش اول زبونمو بريده بودن.
- من به خدا روحم از چيزي خبر نداره قربان. همين‌جوري نصفه شبي ريختن تو خونه. نه يااللهي، نه محرم و نامحرمي. نگفتن ناسلامتي دخترِ دمِ بخت تو خونه‌س. نمي‌گن تو محل، پشتِ سرِ دختر حرف در مي‌آرن. اسائه ادب نباشه؛ گرفتن بنده رو با زيرپيرني و تنبون اوردن اينجا. جلوي در و همسايه آبرو نمونده برام. بعدشم نذاشتن چشم رو هم بذارم. هي كتك پشت كتك. يه كلام هم نگفتن چرا.
- زبونتم خيلي درازه. بايد برات ببرمش.
- قربان! به تاج اعليحضرت قسم، منِ كارمند يه لاقبا كه مرض ندارم واسه خودم دردسر درست كنم. بنده افتخار دارم بيست و دو سال تمام، به اين مملكت خدمت كردم. سه تا تقديرنامه با امضاي خود جناب وزير گرفتم. شناسنامه والاحضرت شهناز، دست‌خط خود بنده‌س. قربان بگين يه شناسنامه بي امضاي بنده از گاوصندوق اداره بيرون اومده باشه، نيومده. بنده اين موها رو تو خدمت به سلطنت سفيد كردم. بعد اينجوري آبرومو تو محل بردن. اسائه ادب نباشه؛ با زيرپيرني و تنبون كشيدنم بيرون...!
- همچين خدمتي نشونت بدم .... مرتيكه خائن خرابكار.
- قربان چه خيانتي؟ من فداي تاج اعليحضرت بشم؛ بنده افتخار دارم اولين كارمند اداره بودم كه عضو حزب رستاخيز شدم. بعد شما اين همه خدمتو ناديده مي‌گيرين قربان؟ به خدا تنم مي‌لرزه قربان.
- خيانت؟! يه مقدار بيشتر از خيانت. كاري مي‌كنم كه تو كميته ، هرجا اسمت اومد، تن همه بلرزه.
- چرا قربان؟
- هان؟
- عرض كردم چرا قربان؟
- چرا شو يه بحث مفصلي بعدا مي‌كنيم بهت مي‌گيم چرا. اما بدون تمام عملكردت‌ رو ثانيه به ثانيه زير ذره بين داشتيم، در تمام عمرت. از روز سه‌شنبه تا ديشب كه دستگير شدي مي‌دوني چن نفر ديگه دستگير شدن؟ دو روزه شخم زديم رفقاتو. هشت ماه اين اطلاعاتو نگه داشته بوديم تو اين دلمون. احدي اين اسرارو نداره. همه نقشه‌هاي خرابكاريتون پيش ماست، با همه جزئياتش.
- كدوم خرابكاري قربان؟
- همه اون بمب‌گذاري‌ها. همين برنامه اين شنبه.
- كدوم برنامه؟
- كدوم برنامه؟! بهت مي‌گم آقا بيا معامله كنيم. بيا پاي كار. آقاي خرابكار! دارم بهت مي‌گم. برخورد بسيار خشن باهات مي‌كنيم اگه اصلاح نشي. دستور شخص اعليحضرته. هيشكي‌م به دادت نمي‌رسه. بلايي به سرت مي‌آرم كه نشنيده باشي. كاري مي‌كنم كه حس كني چطور روح از تك تك سلولات بيرون مي‌آد. اول از ناخنات شروع مي‌شه. بعد مي‌بيني ديگه انگشتات هم مال خودت نيس. ذره ذره مي‌آم جلو. نه مي‌توني بميري، نه راه فرار داري. فقط بايد احساسش كني.
- قربان به تاج اعليحضرت بنده رو اشتباه گرفتين. آخه من و چه به خرابكاري؟ من اين موها رو تو خدمت به سلطنت سفيد كردم. باور كنين...
- روت زياده. بدون نيازي به اطلاعاتت‌ هم نداريم ها! اين كارا براي اينه كه فقط روتو كم كنيم. فقط و فقط. پوستتو زنده زنده مي‌كَنَم بعد پشه هم كه پر بزنه، انگار قير مذاب ريختن رو بدنت. اونقدر جيغ مي‌كشي تا حنجره‌ات پاره مي‌شه. بعد مي‌خواي داد بزني، نمي‌توني. هي به خودت فحش مي‌دي. بلند شو! بلند شو [...]!
- كجا قربان؟
- خيلي زود مي‌فهمي جوجه خرابكار. استوار شهپرست!


روز اول
پنج‌شنبه شب
- رابطه تو با شيخ صادق از كي بوده؟
- رابطه‌اي نبوده.
- خودت گفتي.
- دروغ گفتم.
- اگه ثابت كردم؟
- با من.
- نه. فقط شلاق مي‌زنم.
- [نفس عميق]
- اول ثابت مي‌كنم بعد شلاق مي‌زنم. بريم اون اتاق؟
- نمي دونم.
- مدركامو مي‌آرم. جوري كه نتوني حاشا كني؛ سرِ تو بندازي پايين. بعد صد تا مي‌زنم.
- من جداً نمي‌دونم آقاي دكتر!
- آفرين! اسم منو هم كه ياد گرفتي! برنامه شنبه‌تون چيه؟
- كدوم برنامه؟
- بلند شو. راه برو.
- نمي تونم. كف پام پر تاوله.
- خفه شو. بلند شو [...].
- نمي تونم.
- استوار شهپرست!


روز دوم
جمعه صبح
- يه دقيقه ديشبو يادت بنداز.
- خب ديشب مي‌زدين. منم مجبور بودم دروغ بهتون تحويل بدم.
- چرا تو بعضي جاها دروغات خيلي جالب و به موقع بوده؟ ما وقتي كه تير تو تاريكي بندازيم، از كجا بدونيم كجا درسته و كجا غلطه؟ هان؟
- اگه با كتك خوردن و دروغ گفتن مشكل حل مي‌شه مي‌خواين بازم بگم.
- مي خواي دوباره بزنيمت دروغ بگي باز؟ چون مشخص شده دروغات بهتر از راستاته.
- نه. اونجوركه نزده‌م بگين، دروغ مي‌گم.
- اون دروغات دروغاي خوبيه اما بخشي شو قبول نداريم.
- كجاشو؟
- كه هيچ [...]ي نخورده‌اي. كه از هيچي خبر نداري. اونا كسي رو نداشتن كه مهر ثبتو براشون جعل كنه. شناسنامه بدون مهر هم بدردشون نمي‌خورده.
- راست مي‌گفتم.
- اومدي نسازي. بلند شو بريم اون اتاق.
- تو رو خدا نه آقاي دكتر!
- خفه شو! تو هيچ غلطي نكرده‌اي. ديگه چرا اينقدر زر و زر مي‌كني؟ بلند شو.
- آقا دكتر! مي‌گم قبول كردم.
- من دارم مجبورت مي‌كنم؟
- والله ما اين كاره نبوديم. بعد شما مي‌گين مي‌خواستي مملكتو بهم بريزي.
- والله؟!!
- به مرگ بچه‌هام.
- مرگ بچه‌ها؟! اينا جدّيه‌ها!
- به مرگ بچه‌هام من هيچكاره بودم.
- عمرت اونقدر قد نمي‌ده كه مرگشونو ببيني.
- آقاي دكتر!
- بلند شو!
- نمي تونم.
- مي توني! آخرين شب زندگيته!
- [...] خوردم آقاي دكتر! غلط كردم. به خدا شناسنامه رو سفيد تحويل شيخ صادق دادم.
- برنامه فردا چيه؟
- كدوم برنامه؟
- كدوم برنامه؟! اومدي نسازي. بلند شو! هنوز تنت مي‌خاره. استوار شهپرست!


روز دوم
جمعه شب
- ديدي بهت گفتم. چي تو راه بهت گفتم؟ ديدي اصلاح نمي‌شي.
- آقاي دكتر!
- بلند شو.
- آقا دكتر! جدي دارم مي‌گم. شما شرافت منو قبول دارين؟
- من مي‌نويسم. با جزئيات و با نام افراد تو جيبت مي‌ذارم.
- اگه من ...
- خفه شو! فردا صبح، وقتي كه مطمئن شدم مي‌خواي بگي، مي‌گم دست كن خودت از جيبت در آر.
- آقاي دكتر!
- نه! بذار من بنويسم، تو كتكشو بخور. اما آخرش بازنده تويي.
- خواهش مي‌كنم آقاي دكتر.
- بلند شو. امشب نوبت بنداي انگشتته. دونه دونه مي‌برمشون. يه چيزي بهت بگم؟ راستش رو هم بگي مي‌برم، دروغم بگي مي‌برم.
- آقاي دكتر!
- ديگه تموم شد. استوار شهپرست!


روز سوم
شنبه صبح
- مي گم رو تو كم بكن. به معناي واقعي [...] بخور و بگو.
- [...] خوردم. غلط كردم.
- ببين چي مي‌گم. منو نگاه كن.
- خب.
- [...]! [...] بخور و بگو. مي‌دوني ولت نمي‌كنيم ها. آخرين مطلبتو بگو.
- [از درد به خوش مي‌پيچد]
- آخرين مطلبتو بگو پفيوز.
- [نفس عميق]
- چيزي رو كه مي‌خواي له بشي و بگي و آخرشم بفهمي كه هيچي نگفتي به ما، هرچي گفتي يه قرون ارزش نداشته؛ الان بگو. مي‌خواي بريم تو اتاق بغلي؟
- نه! تو رو خدا نه!
- پس بگو! قبل از اينكه بميري بگو. شك نكن. تا شب زنده نمي‌موني. نذار سانت به سانت روده‌هاتو قيچي كنم تا بميري. بذار اقلاً كمتر زجر بكشي.
- مي گم! همه چيزو مي‌گم.
- زود باش!
- برنامه امروز بمب‌گذاري جلوي سفارت آمريكا بود.
- كي؟
- قرار بود من ساعت ده بمبو از شيخ صادق تحويل بگيرم و جلوي سفارت بذارمش كه تا ساعت دوازده منفجر بشه.
- دروغ مي‌گي!
- به خدا همه‌اش همين بود.
- دروغ مي‌گي. عين سگ دروغ مي‌گي. مثه سگم مي‌كشمت. مي‌بندمت به پنكه سقفي و اونقدر مي‌چرخونمت كه دل و روده‌ات از حلقت بزنه بيرون. هالو گير اوردي. براي آخرين بار بهت مي‌گم، برنامه امروزتون چي بود؟
- به جان بچه‌هام همين بود.
- دروغ مي‌گي كثافت. هم تو و هم اون شيخ صادق بدبخت.
- برين ازش بپرسين. اصلن روبه‌رومون كنين. باوركنين نقشه همين بود.
- اون همين ديروز اعتراف كرد. گفت كه ماجراي شناسنامه رد گم كني بوده. گفت كه پاي تو بيشتر از اين حرفا گيره. البته به دروغ گفت كه برنامه جلوي سفارت انگليس بوده. يه دروغ ديگه هم گفت كه قرار بوده تو بمبو بدي تا اون كارش بذاره!
- به خدا دروغ مي‌گه. مرتيكه حرمت لباسشو هم نگه نمي‌داره. من بمبم كجا بود!
- مام مي‌دونيم بمب پيش تو نبوده. اما تا پيداش نكنيم، بدجوري پات گيره. فكرم نكن كوتاه مي‌آييم. نه! پدر جفتتونو درمي‌آريم.
- نه! من ديگه نمي‌خوام ادامه بدم. من باهاتون همكاري مي‌كنم. من نمي‌‌دونم بمب كجاس اما مي‌دونم شيخ صادق اسلحه‌هاشو كجا قايم مي‌كنه. يه باغ داره طرفاي دماوند. خونه تيمي بچه‌هام هست. حتمي بمبم همونجاس.
- آدرسشو بده. كروكيشو بكش.
- بلد نيستم. چشمي بلدم. تازه اگه بلدم بودم، نمي‌تونستم. ناخونام!
- نمي خواد ننه من غريبم بازي در بياري. برو دلت خوش باشه كه انگشتات سرجاشه. فقط دلم مي‌خواد دروغ گفته باشي. ديگه اون اتاقم نمي‌برمت. همينجا مي‌ذارمت رو صندلي و ذره ذره كبابت مي‌كنم. جوري كه مغزپخت بشي.
- به خدا راس مي‌گم. ديگه برا چي دروغ بگم؟
- استوار شهپرست! زنگ بزن عمليات.


روز سوم
شنبه شب
- روز اول يادته! يادته بهت گفتم همه يكي ـ دو روز اول زيادي قمپز در مي‌كنن؟! يادته گفتم بعد سه روز دعا مي‌كنن كاش مادر نزاييده بودشون؟!
- آقاي دكتر! من كه هرچي مي‌دونستم گفتم.
- مي دونم. تو عاقل بودي. تو مي‌خواستي زن و بچه‌تو دوباره ببيني. تو مث اون شيخ صادق بوگندو، كله‌ت فاسد نشده بود.
- حالا تكليف من چي مي‌شه؟
- هنوز كار داري. اما همكاري امروزت، كله‌تو برات نگه داشت. مي‌ري اوين . يكي ـ دو ماه بعد كه تونستي رو پات وايسي، مي‌ري دادگاه. اونجا سفارشتو مي‌كنيم كه باهات راه بيان.
- خدا از بزرگي كمتون نكنه!
- بيا تو استوار! ... كي؟ ... باشه! ... تو از جات جم نمي‌خوري تا بيام.
[سه دقيقه بعد]
- ديگه تموم شد. حيف كه دستور شخص اعليحضرته. وگرنه نمي‌ذاشتم يه دقيقه هم زنده بموني. ولي عيبي نداره. بيشتر زجر مي‌كشي. يكي ـ دو روز اين ور و اون ور زياد توفيري نداره. خودم با اتو روده‌هاتو صافت مي‌كنم.
- آخه چرا؟ من كه هرچي مي‌دونستم گفتم.
- خفه شو [...]ِ [...]. نخست وزير ترور شده. بيچاره‌ت مي‌كنم. هم خودتو، هم زن و بچه‌تو. ما رو سركار مي‌ذاري؟ فكر كردي مي‌توني وقت ما رو تلف كني تا بقيه كارو تموم كنن؟
- به خدا من همچين قصدي نداشتم. من صاف و صادق هر چي مي‌دونستمو رو كردم. حتما كار يه گروه ديگه‌ بوده.
- [...] نمي خواد به ما خط بدي.
- باور كنين ... خودتون گفتين همه بچه‌هاي ما رو شخم زدين. گفتين همشونو گرفتين ... آخه كسي نمونده بوده كه بخواد همچين غلطي بكنه.
- يك كلمه ديگه حرف بزني، زبونتو از حلقومت مي‌كشم بيرون [...]ِ [...]. بلند شو.
- [با ناله] چرا؟
- باهات خيلي كار داريم. خيلي چيزا رو بايد لو بدي.
- كدوم چيز؟
- كدوم چيز [...]؟! همه چيز! اسم و نشوني تك تك رفقاتو. مي‌خوايم همه‌شونو شخم بزنيم.
16 آذر 84

نظرات (۳)

آیین ن.:

سلام
من هیچ پیامی تو این داستان کوتاه ندیدم.
به جز اینکه میخواست رژیم قبلی رو بد جلوه بده.
البته نمیدونم که رژیم قبلی بد بوده یا نه چون اون موقع به دنیا نیومده بودم.
به نظرم فضای داستان کسل کننده است.
پر از فحش و التماس و....
من زیاد خوشم نیومد.
دوست دارم بدونم موقعی که تصمیم گرفتین این داستان رو بنویسین چی تو ذهنتون بود؟
هدف فقط این بوده که یکی از شکنجه ها توصیف بشه؟
همین؟

farshad:

چون خودتون هم معترفید که کمی نوشتن بلدیدبی مایگی داستان رو میشه نادیده گرفت اما به گذشته منتسب کردن چیزی که هر روز داره در ایران اتفاق میفته از کسی که تحصیلکرده است بعیده البته اگه اسم اونجا رو بشه دانشگاه گذاشت

چه قدر این محیط مجازی زیباست. شاید تو این نظر رو هیچ وقت نخونی ولی‌ من دست و پا شکسته نوشتهٔ تو رو خوندم

ارسال نظر