« كاريكاتورهايي زير تير و تركش | گفتگو با سيد مسعود شجاعي طباطبايي و پسرش | صفحه اصلی | چهره‌هاي آقاي رييس | نگاهي شتابزده بر عملكرد محمدرضا تابش در فدراسيون سواركاري »

رييس پليس، شهردار مي‌شود | زندگي‌نامه دكتر محمدباقر قالي‌باف

۱۴ شهریور ۱۳۸۴

هنوز پدرش در طرقبه خشكبار مي‌فروشد. سالهاست كه كارش اين است. نان بخور و نميرش را كه درمي‌آورد، مي‌رود دنبال كارهاي خير. ريش سفيد شهر است.

***
از كودكي محمدباقر را عادتش داده بودند پول مفت نگيرد. وقتي پول لازم داشت، بابا همينجوري دست نمي كرد در جيبش. مي فرستادش براي خانه كاري بكند. حتي اگر شده، برود و دوباره نان بخرد. وقتي مي خريد و مي آمد، پول را هم مي گرفت.

***
برادرش حسن با اينكه هفت سال از او كوچكتر بود، خيلي دوستش داشت. او هم حسن را خيلي دوست داشت. عين دوقلوها هيچ جا از هم جدا نمي شدند. حتي وقتي مي خواست براي واليبال يا فوتبال برود، حسن را بغل مي كرد و با خودش مي برد.
روزهاي مدرسه كه مي شد، حسن دلش مي گرفت. صبحهاي زود بلند مي شد و پا به پاي محمدباقر، تا دم در مدرسه دنبالش مي آمد. بعد كه راهش نمي دادند، مي ايستاد و رفتنش را نگاه مي كرد. نمي فهميد كه نبايد سر كلاس برود.

***
سال 56 بود. همه مي گفتند: «ساواك آقا مصطفي را كشته.» مشتها گره كرده بود. آقا مصطفي پسر بزرگ آقاي خميني بود. «آقا» را همه دوست داشتند. پسر بزرگ آقا را هم همه دوست داشتند.
محمدباقر هم زورش گرفته بود. مي خواست اندازه يك نوجوان 16 ساله، ضرب شستي نشان بدهد. رفت و بچه ها را جمع كرد. يك نردبان هم آوردند. آمدند جلوي دبيرستانشان. بالاي سر در، اسم دبيرستان را روي كاشي نوشته بودند: دبيرستان دولتي نصرت الملك.
رفت بالاي نردبان. بقيه مراقب بودند. دانه دانه كاشي ها را كند. بعد بزرگ نوشت: «دبيرستان شهيد آقا مصطفي خميني.»
پاسبانها كه ريختند، كارش تمام شده بود.

***
طبس نزديك مشهد بود. سال 57، زلزله كه آمد، رژيم پهلوي بيشتر به فكر سركوب انقلابي ها بود تا كمك به زلزله زده ها. اين شد كه خود مردم آستين بالا زدند. هر شهري يك كاروان راه انداخت تا كمكهاي مردم را جمع كند و به طبس ببرد. محمدباقر، كمكهاي مشهدي ها را جمع كرد و به آنجا برد.اوضاع سختي بود. مسئولان كاروانها، يك شورا راه انداختند. قرار شد هر شهري، ساخت يك قسمت طبس را به عهده بگيرد. او هم به عنوان نماينده مشهد، يك گوشه كار را به گردن گرفت. تازه هفده سالش بود.

***
امام گفتند: شما كه قبلا به هم محرم شده ايد! لحنشان تند بود. دل هر دويشان ريخت.
مرد تند تند توضيح داد كه براي تبرك آمده اند. اما امام راضي نشدند كه عقد را بخوانند. هرچه جوان اصرار كرد، امام قبول نكردند. دست از پا درازتر برگشتند.
نوبت آنها كه شد، هنوز مي ترسيد كه مبادا مشكلي پيش بيايد. دوشنبه هفده ربيع سال 62 بود. آقاي حميد انصاري او را كامل معرفي كرد. امام لبخند زدند. بعد وكيل همسرش شدند. آقاي صانعي هم از او وكالت گرفت. عقد را كه خواندند، نمي دانست از چه چيزي بيشتر خوشحالي كند: ديدن امام يا محرم شدن با همسرش.
آخرين نفري بود كه جلو رفت و دست امام را بوسيد. خواست عقب بيايد كه امام دستشان را پشت سرش گذاشتند. حس كرد كه مي خواهند چيزي را در گوشش طوري بگويند كه بقيه نشنوند. سرش را جلو برد. گفتند: «همسر شما «سيده» هستند. پس در همه عمر وظيفه ات خوش خلقي و خوش رفتاري است.»
وقتي بيرون آمدند، همه مي خواستند بدانند امام در گوشش چه گفته اند. به هيچ كس نگفت جز همسرش. همسرش هنوز هم گاهي به شوخي مي گويد: «چقدر دستور امام را گوش كرده اي!»

***
قبل از كربلاي چهار بود. بچه هاي غواص اطلاعات ـ عمليات بايد سه ساعت قبل از غروب آفتاب وارد آب مي شدند تا مسير جزيره ام الرصاص را براي شناسايي طي كنند. سنگر خود او هم درست در كنج پاسگاه خين بود. اين منطقه كاملا در ديد دشمن قرار داشت و زير آتش بود.
لباس غواصي لباس گرمي است. تا آن را بپوشي بايد وارد آب بشوي.
بچه ها هجده نفر بودند. برادرش حسن هم جزو آنها بود. اينها اولين گروهي بودند كه بايد جلو مي رفتند.
منطقه زير آتش بود. امكان اين نبود كه با همه وداع كنند و صورت همديگر را ببوسند. او فرمانده لشگرشان بود. همه او را مي شناختند و سزاوار نبود فقط با برادرش وداع كند. برادرش اينقدر او را نگاه كرد كه يك لحظه در بغل بگيردش. اما جلوي بقيه رويش نمي شد فقط يكي را در بغل بگيرد. همين طور به او نگاه كرد و نگاه كرد و نگاه كرد. او ديگر سرش را پايين انداخت و خداحافظي كرد. حسن رفت داخل نيزار و رفت. حسن همان شب به شهادت رسيد.

***
عمليات كربلاي چهار ناموفق ماند. جنازه هاي بچه ها هم جلو ماند. حدود سيصد ـ چهارصد جنازه آنجا ماند. دو هفته بعد، عمليات كربلاي پنج موفقيت آميز بود. تعدادي از جنازه ها را برگرداندند. چهار پنج روز گذشت و از جنازه حسن خبري نشد.
يك روز داشت در جاده اهواز ـ خرمشهر مي رفت كه به او اطلاع دادند جنازه برادرش پيدا شده. حالش عوض شد. گفت حالا كه نتوانستم در آخرين وداع او را ببينم، اقلا جنازه اش را ببينم. وارد آنجا كه شد ديد دويست ـ سيصد نفر از خانواده هاي شهدا جمعند و منتظر خبري از جنازه شهيدشان هستند. ندانست چه كسي به همه اعلام كرد كه «برادر قاليباف فرمانده لشگر نصر آمده تا جنازه برادرش را ببيند.» جنازه حسن را آوردند و جلويش گذاشتند. همه آرزويش اين بود كه او را ببوسد. در يك لحظه ديد اين همه خانواده هاي شهدا آمده اند و منتظر جنازه شهيدشان هستند، آن وقت او اگر خم شود و جنازه برادرش را ببوسد، دل همه اينها مي شكند. آنجا هم نشد كه او حسن را ببوسد. سه ماه بعد رفت مشهد سر خاكش.

***
30 خرداد 69، زلزله منجيل كه آمد، همه راههاي ارتباطي تهران با شمال بسته شد. هيچ كس خبر نداشت چه اتفاقي افتاده. بچه هاي لشگر 25 كربلا با فرمانده شان، از رشت 15 كيلومتر پياده روي كردند تا توانستند هشت و سي دقيقه صبح، به مناطق زلزله زده برسند. از آنجا با بي سيم به تهران خبر دادند كه چه اتفاقي افتاده.
خود به خود، بچه هاي سپاه گروههاي امدادي شدند. فرمانده شان هم، خود قاليباف بود.

***
شيراز مانور بود. از تهران كه راه افتادند، به جاي اصفهان، از يزد رفتند. وسط راه، در «ابرقو» توقف كردند. داخل مسجد كه نماز را خواندند، رفت سراغ بچه هاي بسيج. نگفت كه كي هستم. گذاشت درد دلهايشان را بگويند. بعد پرسيد: «چه چيزهايي كم داريد؟»
بچه هاي آنجا، مثل خود كوير، كم توقع بودند. گفتند: «اگر يك ويدئو داشتيم، كارهاي فرهنگيمان كلي رونق مي گرفت.» بعد كارهايي را كه مي خواستند بكنند و لنگ ويدئو بود، رديف كردند.
يك كاغذ در آورد و به فرمانده بسيج يزد معرفيشان كرد. بهشان گفت: «پيش فلاني برويد و اين كاغذ را بدهيد و ويدئويتان را تحويل بگيريد.»
باور نمي كردند. آخرش گفت: «امتحانش كه ضرري ندارد!» چند روز بعد فرمانده بسيج يزد زنگ زد. گله كرد. گفت: «شما كه تا اينجا آمدي، چرا به ما سر نزدي؟»

***
افتتاح راه آهن مشهد ـ سرخس ـ تجن، در ارديبهشت 75، مراسم پر سر و صدايي بود. يازده رييس جمهور و كلي مقام عالي رتبه پنجاه كشور جهان جمع شده بودند تا آقاي هاشمي رفسنجاني، اين راه آهن را افتتاح كند.
ساخت اين 165 كيلومتر ريل قطار، كار ساده اي نبود. هم مسير سختي بود و هم اهميت استراتژيكي داشت. نسخه مدرن جاده ابريشم بود كه ايران، افغانستان، آذربايجان، قرقيزستان، قزاقستان، تاجيكستان، تركمنستان، ازبكستان، پاكستان و تركيه را به هم وصل مي كرد. تازه مي شد به وسيله آن، يك ميليون مسافر را جابه جا كرد.
مردم ايران، قاليباف را نديدند كه خسته اما خوشحال از ساخت اين پروژه ملي، گوشه سالن نشسته بود.

***
يكي از پنج شنبه‌هاي سال 76 بود. مثل هميشه آمده بود خانه تا پيش خانواده نهارش را بخورد. آبگوشت داشتند، توي ديزي سنگي.
يك دفعه گوينده اخبار تلويزيون گفت كه قاليباف فرمانده نيروي هوايي سپاه شده است. بچه ها تعجب كردند. الياس سوم راهنمايي بود. گفت: «بابا! شما كه خلباني بلد نيستيد؟» براي الياس توضيح داد كه فرمانده نيروي هوايي حتما نبايد خلبان باشد. بيشتر از خلباني، مديريتش مهم است.
الياس قبول نمي كرد. مي گفت فرمانده بايد متخصص باشد. در اين گيرودار، اسحاق زبان باز كرد. گفت: «بابا خيلي هم متخصص است!» ؟ دبستان بود. همه نگاهش كردند. گفت: «اگر بابا را پاي تخته ببرند، بلد است شكل هواپيما را بكشد!»
همه خنديدند. اما به محمدباقر سخت آمد. همان شد كه چند سال تمام، ساعت سه صبح بلند شد و تا هفت سر كلاس رفت تا توانست با هواپيماي جنگي بپرد.

***
طرف گفت: «اگر نيروي هوايي سپاه به فرمانده اش خلباني ندهد، به كي بدهد؟!» رفت و آنقدر كار كرد تا از فرانسه، گواهينامه بين المللي پرواز گرفت؛ آن هم با مدرنترين هواپيماي مسافربري: ايرباس.
هنوز هم ده روزي يكبار، با هواپيما مي پرد.

***
فرمانده نيروي هوايي ارتش گفت: «امكان ندارد.» گفت: «ما مي توانيم.» فرمانده گفت: «نيروي هوايي سپاه هيچوقت نمي تواند اين همه نيرو را از اين همه جا بردارد ببرد شرق كشور.» قاليباف گفت: «نيروي هوايي سپاه مثل قبل نيست.» فرمانده باور نمي كرد. قالي باف آخرش گفت: «اگر شده بچه ها را كول كنيم، همه را مي آوريم شرق كشور. مسئوليتش گردن خودم.»
وقتي آن همه نيرو را بردند شرق كشور تا در مانور شركت كنند، خيلي ها تعجب كردند. خارجي ها بيشتر از داخلي ها. ايران براي اولين بار توانسته بود اين حجم امكانات و نفرات را، از طريق هوايي جا به جا كند.

***
شروع كرده بود سركشي به بخشهاي مختلف نيروي انتظامي. توي چشمهاي مسئولان هر بخش، علامت سوال زياد بود. همه شان مي خواستند بدانند فرمانده جديد چه خواهد كرد. اوضاع مثل قبل مي ماند يا بايد كارهاي جديدي را شروع كنند.
روي ديوارهاي يكي از بخشها، پر از نمودار و عدد و رقم بود. آنجا قلب آمار و داده هاي ناجا محسوب مي شد.
قاليباف كه وارد شد، رفت سراغ اولين نمودار. مثل بقيه، زود نگاهش را روي نمودار دوم ندواند. كمي عددهاي بالا و پايين نمودار را نگاه كرد و بعد گفت: «اين نمودار غلط است!» مسئول بخش جلو دويد. ديدار اولش بود. جور خاصي گفت: «چرا؟» قاليباف گفت: «اگر داده هاي ورودي اين باشد، خروجي شما اشتباه است.»
مسئول بخش، كمي با عددها كلنجار رفت اما آخرش قبول كرد. قاليباف گفت: «بقيه نمودارها را هم ببينم؟!»
تا وقتي كه قاليباف در نيروي انتظامي بود، آن بخش برايش داده هاي غلط نفرستاد.

***
خانواده هاي كاركنان ناجا را براي مراسمي دعوت كرده بودند. شوهرانشان چون سركار بودند، آنجا نيامده بوده اند.
قرار بود برايشان صحبت كند. دم در، يكي از مردهاي حاضر گفت: «آقاي قاليباف! لطفا جلوي خانمها محكم صحبت كنيد. به هر حال ما مرديم!»
گفت: «نامردترين مرد كسي هست كه به خانمش زور مي گويد. چون معلوم است كه خيلي ضعيف است. زورش به كسي نرسيده و آمده در خانه، به زنش زور مي گويد. او واقعا ذليل است.»

***
يك بار يك مجله از او پرسيد: «در خانه به همسرتان كمك مي كنيد؟» گفت: «من ظرف شور حرفه اي هم هستم!»

***
با پسرها و همسرش رفته بودند خيابان ولي عصر تا شلوار بخرند. داخل يك مغازه شدند. فروشنده مغازه خانمي با سر و وضع غير معمول بود. موسيقي نرمي هم پخش مي شد. شلوارهاي طبقه اول را ديده بودند. داشتند به طبقه دوم مي رفتند كه يك دفعه ديد موسيقي قطع شد و آن خانم هم نيست و يك آقايي جلو آمد و گفت: «سردار قاليباف! خيلي خوش آمديد!»
احساس كرد فضاي آنجا خيلي پليسي شده. گفت: «چرا موسيقي را قطع كرديد؟» مرد چيزي نگفت. گفت: «عزيز جان! اولا من امروز يك شهروندم. با خانواده ام آمده ام تا دو تا شلوار بخريم و برويم. بعد هم اگر احساست اين است كه آن كارت بد است ـ چه من باشم و چه نباشم ـ آن را انجام نده. اگر هم احساس مي كني خوب است، ازش دفاع كن. چرا خاموشش مي كني؟ چرا هم با خودت تعارف داري، هم با من، هم با مردم؟ صادق زندگي كن.»

***
سر قاليباف خيلي شلوغ بود. مسئول دفترش مانده بود كه اين همه برنامه و جلسه را چطور تنظيم كند. در اين هير و وير، يك پزشك ساكن آمريكا هم چند بار تماس گرفته بود و پيغام گذاشته بود كه بايد حتما فرمانده نيروي انتظامي را ببيند.
مسئول دفتر مجبور شد با او تماس بگيرد و عذرخواهي كند كه به خاطر فشردگي برنامه ها، آقاي قاليباف در اين چند هفته، فرصت ملاقات با او را ندارد.
پزشك بايد زودتر به آمريكا برمي گشت و وقتي برايش نمانده بود كه ايران بماند. گفت: «ما در آمريكا يك انجمن مبارزه با مصرف مواد مخدر داريم. نمي دانيد وقتي كه خاك سفيد را به آن صورت جمع كرديد، چه سر و صدايي در انجمنهاي شبيه ما، در آمريكا راه افتاده است. من فكر مي كنم هنوز خودتان هم نمي دانيد چه كار بزرگي كرده ايد. من حرفي با آقاي قاليباف نداشتم، فقط مي خواستم دست ايشان را ببوسم. »

***
تاجر تهراني، زن و بچه اش را برده بود شهرستان. وسط سفر، بهشان گفته بود كاري برايش پيش آمده و برگشته بود تهران. از خانه اش زنگ زده بود به همسرش در شهرستان و همه چيز را گفته بود: كه ورشكست شده و چكهايش برگشت خورده و ديگر راهي برايش نمانده. بعد تلفن را قطع كرده بود. زن نفسش بند آمده بود. بعد جيغ كشيده بود. بچه ها دورش كه جمع شده بودند، بين آه و ناله اش گفته بود كه بابا مي خواهد خودكشي كند.
دختر نوجوانش دويده بود طرف تلفن و به 110 تهران زنگ زده بود. نشاني خانه شان را داده بود و گفته بود كه پدرش مي خواهد خودكشي كند.
شش و نيم دقيقه طول كشيده بود تا پليس خودش را به خانه آنها رسانده بود. زنگ زده بودند و كسي جواب نداده بود. به زور وارد خانه شده بودند و تاجر را در حال دست و پا زدن بالاي داري كه خودش ساخته بود، ديده بودند. زود نجاتش داده بودند.

***
تلفن 197 تازه راه افتاده بود. قالي باف روزي يك ساعت مي نشست و به شكايتهاي مردم از ماموران نيروي انتظامي، گوش مي كرد و دستور پيگيري مي داد.
زن گفت: «آقا مزاحم نشويد! زندگي دخترم برباد رفته، شما شوخيتان گرفته ؟! » قالي باف مجبور شد مسئول دفترش را صدا كند. گفت: «اين خانم باور نمي كند كه من قاليبافم!» مسئول دفتر گوشي را برداشت. از زن پرسيد كه مگر با 197 تماس نگرفته بوده؟ زن تازه فهميد ماجرا از چه قرار است. بغض گلويش را گرفت. گفت: «دخترم از فرانسه براي رشته پزشكي بورسيه گرفته. اگر تا شنبه سركلاس حاضر نشود، بورسش را از دست مي دهد.» دوشنبه بود. گفت: «دخترم و برادرش پولها را به ارز تبديل كرده بودند كه دو نفر موتور سوار، كتكشان زده اند و كيفشان را دزديده اند و رفته اند. گذرنامه دخترم را هم برده اند.»
صداي هق هق زن از پشت گوشي مي آمد: «پولها مهم نيست اما گفته اند گذرنامه دستكم دو هفته ديگر دوباره صادر مي شود. دخترم بدبخت مي شود.»
پس فردا ظهر، دوباره زنگ زدند به آن زن. زن از شادي زبانش بند آمده بود. فقط دعا مي كرد و قربان صدقه مي رفت.

***
ساعت هفت صبح زنگ زدند خانه شان. او از همه مسئولان زودتر باخبر شد كه بم زلزله آمده است. زود راه افتاد. مستقيما با خلبان هواپيمايي كه نيروهاي ويژه ناجا را به اصفهان مي برد، تماس گرفت و دستور داد كه آنها را به بم ببرد. تا شب هماهنگي هاي تهران را انجام داد. بعد هم رفت بم. ده شبانه روز آنجا ماند. بعد به خاطر جلسه با رهبر، برگشت تهران و جلسه كه تمام شد، دوباره رفت بم.
خانواده اش بعدا فهميدند توي اين ده شب، روي باند فرودگاه بم مي خوابيده. كنار سردار كاظمي، فرمانده نيروي هوايي سپاه.

***
فرودگاه بم فقط باند داشت. چيز ديگري نمانده بود. آقاي قاليباف با اينكه ديگر فرمانده نيروي هوايي سپاه نبود اما آنها را براي كمك آورد. يك ماشين مخصوص هم نيروي انتظامي داشت كه دستور داد بياورندش. گذاشتندش كنار ماشين نيروي هوايي سپاه. اين دو تا ماشين شدند برج مراقبت! بعد ژنراتورهاي ويژه اي را كه براي ناجا خريده بود، نصب كردند و به وسيله برق آن، كل باند را روشن كردند. فرودگاه بم اينجوري راه افتاد. ديگر هواپيماها مي آمدند و كمكها را خالي مي كردند و زخمي ها را مي بردند. اگر فرودگاه راه نمي افتاد، خيلي از زخمي ها مرده بودند.

***
همين جوري نمي شد با قاچاق كالا مبارزه كرد. تا مردم ـ مخصوصا مرزنشين ها ـ توجيه نمي شدند، دولت كاري پيش نمي برد.
اسفند 83، رفته بود خوزستان، پيش اتحاديه هاي اصناف يك منطقه. منطقه ناامني بود. آمار دزدي در آنجا يازده برابر شده بود. خودش ـ به عنوان فرمانده ناجا ـ فرمانده آن منطقه را به خاطر ناتواني عوض كرده بود.
يكي از حاضران، بلند شد و شروع كرد به تعريف كردن از امنيت آنجا. ناراحت شد. وقتي رفت بالا، گفت: «آقا مجبوري اينجور حرف بزني؟ من كه وضعيت اينجا را مي دانم. چرا بيخود تعريف مي كني؟ مشكلي هست كه بايد تلاش كنيم، باهم حلش كنيم.»

***
براي «صندلي داغ» چهار بار دعوتش كردند اما قبول نكرد. آخرش مدير شبكه دو نامه نوشت. ديد ديگر نرفتنش غيرمنطقي است. براي اينكه كسي فكر نكند مي خواهد تبليغ زودهنگام كند، لباس كامل نظامي پوشيد. اولين بار بود كه با هيبت نظامي مصاحبه مي كرد.
وسطهاي برنامه، تصويربردارها دوربينهايشان را ول كرده بودند. آخر لرزش دستهايشان موقع گريه، تصوير را خراب مي كرد.
برنامه كه تمام شد، هيچكس با او خداحافظي درست و حسابي نكرد. احمد نجفي سرش را به ستوني تكيه داده بود و مي گريست. نتوانسته بود جلوي دوربين دلش را خالي كند.

***
وزير كشور ايتاليا بعد از ديدار با او، پيش آقاي خرازي ـ وزير امور خارجه وقت ـ رفته بود. گفته بود: «از قيافه رييس پليس شما خوشم آمد. برخوردش هم با ما خيلي گرم بود. اما براي جلسه ما را به اتاقي برد كه پانزده پله زيرزمين بود. من چون ترسيدم، نتوانستم تا آخر جلسه درست حرف بزنم.»
قالي باف كه اين را شنيد، يك طبقه از ساختمان جديد فرماندهي را به ملاقاتهاي خارجي اختصاص داد. وقتي وارد نيروي انتظامي شده بود، ساختمان جديد فرماندهي نيمه تمام بود. همه كارها را قبل از آمدنش كرده بودند.
بازهم، هيچكس او را، به جز وقت ملاقاتهاي خارجي، در آن طبقه نديد.

نظرات (۱۵)

اميدوارم اين بار از دست نظرات اسپم خلاص شده باشم!

جالب بود ... ببینیم این شهردار چه می کند ... راستی باید زودتر از اینها بابت لینک تشکر می کردم ...

mohammad mahyar:

خوشا به حال قالیباف که چنین طرفدارانی دارد.خداشانس بدهد

با اين كه همه مطالب برايم تكراري اما چينش خوب و دقيق مطالب از سوي شما مطلب را جذاب كرده بود. موفق باشيد

صادق:

سلام.
من فکرمی کنم آقای قالیباف فقط دارند کارسیساسی می کنند.ایشان ازنوچه های آقای رفسنجانی اند ومترصد کسب قدرت.به عملکردایشان درشهرداری دقت کنید،اعلام غیرعلمی بودنم طرح منوریل تهران درابتدای شهردارشدن که حقیقتادروغ بودواینک پیگیری برای انجام آن!،اقدام سیاسی در روی کارآوردن مجددپسرهاشمی درمتروی تهران که نسبت به مدیرزمان آقای احمدی نژادخیلی ضعیف تربود،جنجال سیاسی پیرامون کسری بودجه شهرداری که آن هم یک دروغ محض بود واینک رفتارزیرمجموعه های فرهنگی شهرداری ازجمله تجلیل از"بهروزافخمی" یا "بهمن فرمان آرا" همگی صحت این مطلب را تایید می کنند....

..............صفاري:

با سلام،
اگر جايي باشد كه مستقيم با آقاي قاليباف صحبت كنيم يا كلام ما را به طور مستقيم بخواند خيلي خوشحال و راضي ميشويم
اميدوارم در سايه يزدان پاك هميشه سربلند و سردار باشند
خداحافظ

شما که این قدرخوب از اقای قالیباف خبر دارید می دانید چه روزهای با مردم عادی ملاقات میکنن

رضا ج:

باور داشته باشیدبه وجودجناب دکترمحمدباقرقالیباف افتارمیکنم خداوند ایشان رابرای این نظام حفظ بفرماید

میثم س ش:

خیلی وقته که دنبال یه راهی میگشتم تا بتونم یه جوری از این انسان مهربون و مردم دوست و بی ادعا که آدمو یاد اسطوره های وطن پرست میندازه ، تشکر کنم.
امیدوارم همیشه و هر کجا که هستی خداوند یار و یاورت باشه ، شما هم در عوضش تفکر هوشمند و صداقت و بیان شیوا و محترمانه و عملکرد درخشان خودت رو خفظ کن.

دكترنازنين :

زندگينامه آقاي قاليباف را خواندم وعملكرد اودرشهرداري تهران رابررسي نمودم .ناخودآگاه اين آيه شريفه قرآن كريم درذهنم تداعي نمود" انالانسان ليطغي ان رااستغني" يعني انساني كه احساس قدرت نمايد دربرا خداوند طغيان ميكند وهمه عهد وپيمانهاي خودا زيزپا ميگذارد" جناب قاليباف يا جناب سردار محمد باقر قاليباف الگوي مجسم اين آيه كريمه دردوران ماست . شايد براي شما جالب باشد وبخواهيد بدانيد كه چرا؟ براساس اطلاعي مستندي كه از عمل كردمحمد باقر قاليباف درشهرداري تهران دارم او نسبت بتعدات خود وبراي مردم محروم وآسيب پذير نتهنا هيچ ازشي قائل نيست بلكه حقوق حقه آنهار زيرچكمه هاي له كرده ومينمايد. اودربرابرقدرتمندان بخاك افتاده وحقوق ضعفا را زير چكمهاي خود له كرده است . مدارك مستندي در دست است كهقاليباف بدليل عدم اجراي تعهدات خود باعث مرگ زودرس حداقل شصت هزارنفر درداخل كشور ميباشد؟! ونميدانم چگونه ميتواند جواب خدارا بدهد؟!اوكسيكه براي تهدات حتي امضاي خود هيچ ارزشي قائل نيست فقط براي حفظ مقام خودهرچه بخواهند ميكند. بايد مردم را نسبت باينگونه افراد آگاه كرد كه بيش از اين فريب ظاهر وسخنان فريبكارانه آنهارانخورند. من هدايت اورا ازدرگاه خداوند طلب ميكنم . ازآقاي سرشارهم ميخواهم ايكاش قلم واستعداد خودرا اينگونه مفت نميفروختي براي كساني قلم ميزدي كه خداشناس - خدمتگزار ومتهدبه قول وتعهدخودباشند. اگراين مطالب نوشتيد مستندات خودرا درباره سردارمحمدباقرقاليباف برايتان مينويسم .والسلام وعلي من اتبعالهدا-دكترنازنين

دكترنازنين استاددانشگاه رشته جامعه شناسي:

سلام - ازاينكه نظراتم را چاپ كرديد متشكرم- اينك علاقمندم مداركي را درخصوص عدم پاي بندي آ قاي دكتر قاليباف شهردارتهران بتعهدات خود برايتان بفرستم نميدانم ازهمين طريق بفرستم يا از طريق ديگر اگرراهنمائي بفرمائيد متشكرم- اما درپاسخ به نظرآقاي صادق كه نوشتنند "قاليباف از نوچه هاي آقاي رفسنجاني است " ميگويم ايشان اشتباه ميكند - ممكن است بظاهر وانمود كند وبخواهدنظر طرفداران رفسنجاني را بخود جلب كند . ولي قاليباف متاسفانه وارد يك بازي سياسي شده است كه بردي وجود ندارد بازي سياسي قاليباف بازي" باخت - باخت است " جامعه شناسي قدرت ميگويد: " قدرتمند وزوزمداربهيچكس نه وفاداراست ونه رحم ميكند" متاسفانه قاليباف درسالهاي اخير مردم وخدارا فراموش كرده فقط بدنبال قدرتمداران و زوزمداران است . البته ازنظرجامعه شناسي نظاميان هميشه وعموما اينگونه بوده اند . ولي قاليباف دوره ئي خودرا ازاين وادي دوركرد وبطرف مردم آمد اما مجددا بيش از دوسال است كه تجديد نظر كرده مردم را فراموش كرده وبدنبال قدرتمداران براي كسب قدرت بيشتر رفته است . اگر بگفتگوهاوسخنان او درمجامع دقت كنيد ميبيند خداومردم ديگر جائي درانديشه هاي اين سردار ندارند!!ايكاش بگفته مرحوم دكتر شريعتي بتواند بازگشتي انقلابي" بخويشتن خويش" داشته باشد . تافرصت دارد باتوكل برخداوند بمردم برگردد.امام خميني (ره) همواره مسئولين را نصيحت ميكردند بخداوند توكل داشته باشيد وبمردم هرچه ميتوانيد خدمت كنيد " وميفرمودند" حب دنيا راس كل خطيئه" ويا حب نفس راس كل خطيئه" .قاليباف شرايط وويزگيهاي مناسبي دارد وميتواند خدمتگذارخوبي براي مردم باشد مشروط برآنكه خود بخواهد وپيرامون خودرا از افراد بي تعهد وابن الوقتي چون عيسي شريفي ها...پاك نمايد. ظلم است فردي مثل قاليباف هزينه بداخلاقي وبي تعهديها وخلاصه عملكردنادرست افرادي چون عيسي شريفي شود .والسلام من اتبع الهدا. اگر منعكس كرديد بازهم برايتان مينويسم.دكترنازنين

سلام
بنده متاسفانه از صحت حرفایی که زدید خبر ندارم و خوشحال میشم اگه دکتر نازنین مدارکی رو که گفتن در اختیارشون هست رو علنی کنن تا از سردرگمی در بیام
هیچ کس بی عیب نیست اما شما فقط خوبی های قالیباف رو نوشتید،یعنی این شخص هیچ کوتاهی در انجام وظایقش نداشته؟؟
و خطاب به دکتر نازنین :
خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنید تا بیشتر در این مورد از شما اطلاعات کسب کنم
با تشکر

دكترنازنين:

سلام مجدد وتشكر ازسعه صدرشما كه دونوشته را درج كرديد. امروز يكي از موارد عملكرد منفي وظالمانه آقاي دكتر قاليباف درشهرداري را برايتان مينويسم باشد كه مورد توجه ايشان قرارگيرد جبران واصلاح نمايند. ميدانيد امام خميني (ره) خدمت بمردم آنهم بتعبير خودشان "مردم پابرهنه ومحروم" را الويت كارمسئولان ميدانستند وهمواره ميفرمودند "اينها ولي نعمه شماهستند - اينها شمارا باين مقامهارساندند " پس قدرآنهارا بدانيد وتاميتوانيد بآنهاخدمت كند. وياميفرمودند"از مرفهين بيدرد حزركنيد وبه پابرهنه هاي محروم خدمت كنيد..." واين قبيل نصحيتها مكرر درمكرر. اماجناب قاليباف از زمانيكه باحمايت بعضي مراكر قدرت بعنوان شهردارتهران انتخاب شدند نسبت بمحرومين و مستضعفين رويه عكس را درپيش گرفتند؟! ميدانيد يكي از محرومترين طبقات اجتماعي سوپرها(رفتگرها) ميباشند . وضعيت رفتگرها درمديريت آقاي قليباف اسفبارترين وضع درتاريخ شهرداري تهران است حتي متاسفانه ازدوران شهرداري ستمشاهي هم بدتر!! بگونه ايكه اين قشرزحمتكش ومحروم هيچ امينت شغلي ويا تامين آتيه مناسب ندارند. آقاي قاليباف با تشكيل چندشركت وابسته بشهرداري اموراين گروه را باين شركتهاداده است واين شركتها هرنوع اجحاف را درحق اين طبقه زحمتكش رواميدارند وبراي آنكه آنها نتوانند براي احقاق حق خود اقدام كنند همه راههارا بسته اند وبمحض كوچكترين اعتراض ازكار بركنار ومعلوم نيست چه سرنوشتي پيدا ميكنند. درحاليكه اينها بايدمثل گذشته دراستخدام رسمي شهرداري باشند وازحقوق كارمندي وبيمه وساير مزايا وحداقل حقوق برخوردارباشند . ولي متاسفانه اينهارا شركتي كردند واين شركتها باقراردادهاي سه ماهه وششماهه وبانامهاي سفيد امضاكه ازآنها ميگيرند حق هيچگونه اعتراض ندارند باگوچگترين اعتراض اخراج و...!! بطوريكه شنيده شده است مديران اين شركتها با جناب سرهنگ عيسي شريفي معاون همآهنگي مناطق درارتباط تنگاتنگ ميباشند ومجوز هرنوع ظلمي را ازجناب ايشان دارند!! همچنين است وضعيت كاركنان جزء شهرداري تهران. آنهاهم همه شركتي واگرشرايط استخدامي وتامين آتيه آنها از رفتگرها بدترنباشد بهيچوجه بهتر نيست. درنقطه مقابل اين گروه مديران ارشد ومياني شهرداري هستند كه عموما از سپاه ونيروي انتظامي آمده اند وتابع هيچ ضابطه وقانوني نيستند ودربرابر ارباب رجوع نه تنها پاسخگو نيستند بلكه اگراصرار شود سرنوشت ارباب رجوع باكرام الكاتبين است ؟! اين مديران نسبت ببعضي ارباب رجوعها نه تنها پاسخگو هستند بلكه دربرابر آنها كرنش كرده وسرتعظيم فرود ميآورند واگر گذرآنها بدفاتراين مديران بيفتد تا دم در بلكه تاپاركنيك آنهار بدرقه ميكنند. خواهيد پرسيد اينها چه كساني هستند؟! عرض ميكنم اينها اينها "برج سازان عزيزو دوست داشتني تهراني هستند" خوب است روزي سري به يكي از شهرداريهاي مناطق يك ودو-سه وچهار واين روزها بيست ودو بزنيد ويا بدفتر جناب عيسي شريفي معاون محترم همآهنگي مناطق ويا مديران زيزمجموعه اين معاونت كه حقيقتا باعث ننگ شهرداري تهران -آقاي قاليباف و جمهوري اسلامي ميباشند.اين گوشه ئي ازمديريت آقاي قاليباف درشهرداري تهران آنهم درخصوص همكارن ايشان كه آنها انتظارپدري ازمديره خوددارند ولي اينگونه حقوق مسلم آنها پايمال وزيزچكمها مديرانشركتهاي وابسته بشهرداري وبعضي مديران شهرداري له ميشود وبهيچ جاه هم صدايشان نميرسد. شهرداري يك سازمان مدني است اداره آن با نظاميگري نادرست است . اما مديران شهرداري بايد بدانند شهرداري دريائي از فرصت براي خدمت بمردم است درراستاي نصحيت هاي حضرت امام ورهبري ولي چرا عده ئي اين فرصت خدمت بمحرومان ومستضعفان را بفرصت خدمت به مرفهين بي دردتبدل كردند وباعث بدنامي خود ونظام مقدس جمهوري اسلامي ميشوند بايد گفت گمراهي وبيراهه رفتن ازاين بالاتر نيست . درخصوص تضييع حقوق شهروندان تهراني برايتان خواهم نوشت شايد اثر اصلاحي داشته باشد . دكترنازنين استاد دانشگاه

دكترنازنين:

باسلام مجددوعرض تشكر- فرمودند ازمطالبي كه نوشتم بي اطلاع هستند مدارك ارسال شود. آنچه تاكنون نوشتم درباره وضعيت اسفبار سوپرها(رفتگران شهرداري ) وكاركنان چز شهرداري است كه استخدام رسمي شهرداري نيستند و " شركتي" هستند و شركتهاحقوق حقه آنهاراضايع نموده و مينمايند. كافي است از همان رفتگري كه كوچه شمارا تميز ميكند سئوال بفرمائيد اوبسياري از مطالب را بشما خواهد گفت البته اگر از اخراج نترسند وبداند كسي آنهارا تهديد نميكند . اما درخصوص رفتار بعضي از مديران ارشد شهرداري با برج سازان تهراني - بهتراست ساعاتي را درشهرداري يكي از مناطق يك و2و3و 4و22 بازرسي ناشناس بفرستيد واز اوبخواهيد براي شما گزارش كنند و يا در دفتر وحوزه كاري جناب عيسي شريفي. دراين ارتباط دربيرون شهرداري حرف وحديثهاي بسيار گفته ميشود ومتاسفانه از اشخاصي هم بعنوان رابط ويا نماينده ويزه جناب دكتر قاليباف ذكرنام ميشود ازقبيل جناب ايازي- جناب بيات - جناب دكتر موذن- جناب برادرقاليباف(نام محفوظ) كه مخصوصا اين روزها فعالتر از گذشته اند و گويا ميگويند درصددتهيه منابعي براي انتخابات آينده هستند وازارقام نجومي صحبت ميشود؟- قبلا نوشتم حيف جناب دكترمحمد باقر قاليباف است كه هزينه اين قبيل افراد درشهرداري شود وفرصتهاي بسيارعالي موجود درشهرداري براي خدمت بمردم محروم و مستضعفان وبالاتراز آن كسب رضاي خداوند را به تهديد عليه خودونيز غضب وعذاب خداوند تبارك وتعالي تبديل نمايد. آقاي قاليباف خوب ميداند مقامات وفرصتها براي هيچكس ماندني نيست ورفتني است پس بايد فرصت راتاهست براي خدمت بمردم يويزه محرومان جامه غينمت شمرد . نوشته شده است با وب لاك من تماس بگيرم ولي آدرس ندادند . متشكرميشوم آدرس آنرا بنويسيد تا تماس بگيرم.اسلام براي حفظ آبروي مومن وعمنوع ارزش بسيار بالائي قائل است تا جائيكه آنرا معادل "كعبه دانسته وازطرفي امربمعروف ونهي ازمنكررا براي آحاد جامعه اسلامي واجب كفائي دانسته است .بدين لحاظ قصد اصلاح دارم ونه قصد تخريب وانشاالله موثرباشد. وان اريد الاصلاح و مستطعتم و توفيقي الابالله. والسلام علي من اتبع الهدي. اسناد بعضي از بي تعهدي و وزيرپا گذاشتن تعهدها وحتي امضائ مسئولان بلند پايه شهرداري را دراختياردارم اگرمايل باشيد وقصد اصلاح داريد نه انتقام- برايتان خواهم فرستاد.چون ازآن خوف دارم ارسال اسناد باعث تضيعيع بيشتر حقوق آسيب پذيران محروم كه دستشان بهيچ جا نميرسد گردد زيرا سابقه اينگونه موارد وجود دارد و منهم درگناه ظلم مضاعف بعضي مديران ارشد وهمكاران نزديك آقاي دكتر قاليباف سهيم گردم. حقير قصد اصلاح دارم -نه فراهم كردن زمينه براي انتقامگيري بعضي مسئولان از خدابي خبر.دكترنازنين

با سلام
دکتر نازنین تشکر از اینکه بخش کوچکی از اسناد رو علنی کردید
با توجه به مطالبی که در این پست هست،کارنامه عملکرد جناب قالیباف در قبل از دوران شهردار شدن خوب بوده(البته اگر این مطالب صحت داشته باشند) و ظاهرا بعد از شهردار شدن دیگر قادر به تشخیص اصل از فرع نیستند و یا "نمیخواهند" که این تشخیص را به نحو احسن انجام دهند...
اگر بنده به حرف های دکتر نازنین بیشتر اعتماد کردم بدلیل این میباشد که عملکرد منفی دکتر قالیباف را بیشتر شاهد بودم تا عملکردهای مثبت ایشان...
در مورد آدرس وبلاگم هم باید بگم که در قسمت نشانی وب سایت آدرس رو مینویسم اما نمایش داده نمیشود!!
www.narcissus13.blogfa.com
در ضمن خوشحال میشم این اسناد و مدارک رو با ذکر منبع در اختیار همگان بگذارید
با تشکر

ارسال نظر