« علي لاريجاني: مردی برای همه فصول | صفحه اصلی | سنت، در مسير يک ستاره سرگردان | نگاهي به فلسفه و سياست در رمان «خانه پترو داوا» »

داستان كوتاه «چشمان خسته»

۳۰ آبان ۱۳۸۳

مرد خودش را روي زمين ول كرد؛ طاقباز. چشمهايش را بست: چقدر خسته شده بود! چهرة ناظر فني مجله دوباره در يادش آمد. ناسزا بارش كرد. مدير مسئول پوست سر هر دويشان را مي‎كند. هم اين سردبيري كه خير سرش ناظر فني معرفي كرده بود و هم آن ناظر فني‎اي كه آن بلا را سر اين شماره مجله آورده بود.
چقدر براي معرفي ناظر فني مايه گذاشته بود تا مديرمسئول قبولش كند! آن وقت اين جوري حق‎شناسي كرده بود. مطمئن بود فروش مجله نصف مي‎شود. با اين روي جلد بد رنگ، چه كسي رغبت مي‎كرد آن را از روي دكه بر دارد و داخلش را نگاه كند؟
دوباره ناسزا گفت. اين چه ناظر فني‎اي بود كه حتي تا آمدن پيش او هم، نفهميده بود رنگ زمينه جلد خراب شده؟ لااقل يك آدم خوش انصاف هم در چاپخانه پيدا نشده بود كه دلش بسوزد و بيايد از او سؤال كند كه مطمئن است رنگها درست اند يا نه. مجله چاپ شده بود و رفته بود براي صحافي كه ناظر فني، با آن لبخند گندة مسخره روي صورتش، آمده بود و آن را گذاشته بود روي ميز مرد. مرد اول فكر كرده بود ناظر فني شوخي اش گرفته و داده يكي از روي جلدها را كه خراب شده صحافي كنند. اما وقتي فهميده بود ناظر فني اصلا نمي‎فهمد چه دسته‎گلي به آب داده، داغ كرده بود. جوانك كور رنگ بود، و بعدِ سي سال زندگي نفهميده بود. آن وقت، خير سرش، ناظر فني هم شده بود!
مرد دستهايش را روي صورتش گذاشت و نفس عميقي را كه كشيده بود، محكم بيرون داد. هيچ كاري از دستش برنمي‎آمد. بايستي بي‎خيال مي‎شد. كار از كار گذشته بود و آنچه نبايد اتفاق مي‎افتاد، اتفاق افتاده بود. مگر معجزه‎اي مي‎شد، و كمتر ضرر مي‎دادند.
خانه ساكت ساكت بود. يك بعدازظهر نسبتا گرم بهاري بود. صداي پچ پچ زنهاي همسايه، كه حتما داشتند مثل هميشه سبزي پاك مي‎كردند، و جيغ و فرياد بچه ‎هايشان موقع بازي، از پنجره‎ها هجوم مي‎آورد داخل. انگار زمان از حركت ايستاده بود.
فرصت نمي‎كرد بخوابد. بايستي دوباره براي شام مي‎رفت خانه مادر زنش. زن و بچه‎هايش دو شب بود كه آنجا بودند. خودش هم آمده بود تا دوشي بگيرد و مقداري از كارهايش را بردارد و ببرد آنجا. وقتي يك شماره مجله زيرچاپ مي‎رفت، چند روزي فرصت داشت تا كارهاي خودش را سر و سامان بدهد. بعد دوباره روز از نو و روزي از نو. هرچند كاش هيچ وقت اين شماره زير چاپ نمي‎رفت.
فكر و خيال را ول كرد. آن قدر فرصت داشت كه يك چرت كوتاه بزند و بعد دوش بگيرد. فعلا حوصله دوش گرفتن هم نداشت. دوست مي داشت همين جور دراز بكشد و بگذارد فكرهاي مزاحم، راهشان را بگيرند و از مغزش بروند. با خودش فكر كرد پنكه را بياورد و روشنش كند و جلوِ بادش دراز بكشد. تركيب سكوت خانه و صداي پنكه و زمزمه همسايه‎ها، برايش دلچسب بود.
با سنگيني بلند شد و رفت و پنكه را از كمد داخل اتاق بيرون آورد و گذاشتش گوشه هال، كنار پشتي‎ها. پارچة دور پنكه را، كه زنش آن را با وسواس پيچيده بود، باز كرد و كنار پنكه انداخت. نزديك ترين پريز برق، بي‎مصرف، پشت پشتي جا خوش كرده بود. پشتي را كنار گذاشت و دو شاخه پنكه را به برق زد. پنكه روشن نشد. دكمه‎هايش را فشار داد، اما پنكه كار نكرد.
كمي صبر كرد. خبري نبود. حالش گرفته شد. به پنكه ناسزا گفت. با خودش گفت شايد پريز برق ندارد. دست دراز كرد و فاز‎متر را از كشوِ ميز تلويزيون درآورد. اما چراغ فازمتر روشن شد. نمي‎دانست كه چراغ فازمتر، با هر ولتاژي، روشن مي‎شود. نفهميد كه برق آن قسمت، مشكل دارد. چراغ روشن فازمتر را كه ديد، با خودش نتيجه گرفت كه پنكه خراب است. فازمتر را گوشه‎اي پرت كرد و به پشتي تكيه داد. سرش را روي پشتي گذاشت و گذاشت اعصابش كمي آرام شود.
مي‎دانست زنش كه به خانه بيايد، براي اين شلوغي‎ها، سرو صدا راه مي‎اندازد.
صداي قر و قر موتور يخچال، حواسش را به خود جلب كرد: به جاي چرت زدن، مي‎توانست چيزي بخورد. در اين هوا، هندوانة خنك مي‎چسبيد.
بلند شد و لخ لخ كنان، رفت داخل آشپزخانه. حوصله نداشت پاهايش را روي زمين نكشد. موتور يخچال همين طور سروصدا مي‎كرد. بدنه يخچال هم، بفهمي نفهمي مي‎لرزيد. مدتها بود كه زنش گفته بود پايه‎هاي يخچال را تنظيم كند تا اين جور لق نخورد؛ اما او فرصت نكرده بود. با خودش گفت، همين جمعه، درستش مي‎كند.
در يخچال را باز كرد. چراغ داخل يخچال روشن شد. سرش را جلو برد. يكدفعه بوي ماندگي و تعفن هجوم آورد طرفش. سرش را با اشمئزاز عقب كشيد. زود نفسش را بيرون داد و درِ يخچال را بست. در دهانش، طعم تلخي را حس مي‎كرد.
بد دهني كرد: به يخچال و زنش ناسزا گفت. از دست هردويشان عصباني بود. هم يخچالي كه معلوم بود چند روز بود موتورش كار نكرده، و هم زني كه تا فرصتي گير مي‎آورد به خانه مادرش مي‎رفت.
نمي‎شد يخچال را همين طوري ول كند. يخچال را از برق كشيد. يك كيسه زباله بزرگ پيدا كرد و هرچه را داخل يخچال بود توي كيسه زباله ريخت و زود سرش را گره زد.
نفسش را، كه حبس كرده بود، بيرون داد. عرق كرده بود. پنجره آشپزخانه را تا آخر باز كرد. درِ يخچال را هم بازگذاشت تا بوي گندش برود. كيسه زباله را گذاشت دم در، و دستهايش را، چند بار شست. احساس مي كرد دستهايش بو گرفته. يك لحظه از ذهنش گذشت: «پس چرا موتور يخچال كار مي‎كرد و چراغ داخلش روشن شد؟» محل نگذاشت. ديگر بايد حتما دوش مي‎گرفت. انگار همه لباسهايش بوي تعفن گرفته بود.
صاف رفت داخل حمام. همه لباسهايش را درآورد و بين لباسهاي كثيف گذاشت. شيرآب سرد و گرم دوش را تنظيم كرد. دستش را زير آب گرفت. هماني بود كه مي‎خواست: آب ولرم؛ بفهمي نفهمي گرم. بدنش به اين دما عادت داشت. رفت زير دوش و چشمهايش را بست. گذاشت آب از ميان موهايش راه باز كند و روي صورتش ليز بخورد و بر تنش بريزد. اين حالت را دوست مي داشت.
يك لحظه پشتش لرزيد. احساس كرد آب سرد شده است. شير آب گرم را بيشتر باز كرد. با خودش گفت: «نكند شوفاز خانه هم خراب شده؟» نمي‎دانست دماي آب تغييري نكرده است.
حوله را از جارختي برداشت و دور بدنش پيچيد و از حمام بيرون آمد. حالش خيلي بهتر شده بود. ديگر گرماي هوا را احساس نمي‎كرد.
به سرش زد كه بنشيند و ويراستاري كتابش را تمام كند. وقت بهتري پيدا نمي‎كرد. مزاحمي هم كه در خانه نبود. به خانه مادر زنش زنگ زد و به زنش گفت كه ديرتر مي‎آيد. زن، طبق معمول، با كمي غرولند راضي شد. قرار شد برايش شام نگه دارند.
نفهميد كي هوا تاريك شد. داشت ساعت ده شب مي‎شد. دير شده بود. اگر زودتر راه نمي‎افتاد، يك قشقرق هم در خانه مادرزنش در انتظارش بود. نمازش را گذاشت تا خانه مادر زنش بخواند. سرسري كاغذهايش را جمع و جور كرد، و لباس پوشيد.
ماشين چند تا استارت خورد تا روشن شد. اين هم مي‎خواست ادا دربياورد!
وسط هفته بود. خيابانها خلوت بودند اما تا خانه مادرزنش هم، مسافت كمي نبود. مي بايست تا حاشيه شهر مي‎رفت. راديو را روشن كرد. اما صداي گوينده، در سروصداي موتور ماشين گم شد. صداي راديو را تا ته بلند كرد. ترانه پخش مي‎كرد. داخل ماشين، تركيب عجيبي شده بود از صداي زور زدن موتور و خش خش راديو و چهچة خواننده. از وضع خودش خنده‎اش گرفت. همه زندگي اش همين بود. اصلا خيلي بدبخت بود! اما ناراحت نشد. سرحال بود. خودش هم رفت وسط شلوغي: شروع كرد به سوت زدن. بالاخره كار ويراستاري كتاب را تمام كرده بود. سر مجله هم يك بلايي مي آمد. مگر شماره هاي قبل چقدر فروش داشتند كه حالا بخواهد نصف هم بشود؟! بيچاره ناظر فني، كه آن قدر سرش داد و بيداد كرده بود! آن بنده خدا، از كجا مي بايست مي فهميد كه رنگ جلد خراب شده؟! براي هر كس ديگري هم كه مشكل او را داشت، اين اتفاق مي افتاد. آدم كور رنگ كه نمي فهمد چه بلايي سر رنگها آمده. وقتي آدم نمي داند چشمهايش دارند اشتباه مي كنند، وقتي كه حسهايش درست كار نمي كنند، از كجا بايد بفهمد كه دور و برش چه مي گذرد؟! مگر خودش هم، وقتي صداي موتور يخچال را شنيده بود، فكر نكرده بود كه يخچال دارد كار مي كند؟ از كجا بايستي مي فهميد كه يخچال خراب شده؟ اصلا شايد پنكه هم سالم بود و او اشتباه كرده بود. شايد پريز خراب بود؛ شايد مشكل از دو شاخه بود؛ شايد فازمتر اشكال داشت؛ اصلا شايد ....
يكدفعه متوجه شد كه دارد تقاطع خيابان مادر زنش را رد مي‎كند. زود راهنماي چپ را زد. نشانه سبز چراغ راهنما، در داخل ماشين، روشن شد. اما نفهميد كه چراغ راهنماي عقب، روشن نشده. آينه بغل را نگاه كرد. كاميون بغل دستش را نديد. زود پيچيد.
صداي بوق بلند كاميون را شنيد. تند روي ترمز زد. صداي ترمز شديد كاميون را هم شنيد. بعد چيزي نشنيد. دماغه كاميون را ديد كه آرام آرام جلو آمد و به ماشينش خورد. كاپوت، به نرمي جلوِ چشمش جمع شد. سر ماشين كج شد. فهميد كه سرش آهسته آهسته به چپ رفت و به شيشة در خورد. حتي خرد شدن شيشه و پخش شدن تكه‎هاي ريز رنگي اش را ديد.
گرماي خوني كه بر سر و صورتش مي‎ريخت، برايش لذت بخش بود.
نفهميد راننده كاميون كي پياده شد. از اينكه راننده به راهنما توجه نكرده بود، عصباني نبود. ديد كه راننده زور مي‎زند تا در ماشين را باز كند. مي‎دانست كه نمي‎تواند. در، كاملا پيچيده بود و تغيير شكل داده بود. خواست به راننده كاميون بگويد اين قدر خودش را بيخود خسته نكند. نتوانست. از بالا و پايين پريدن‎هاي راننده، خنده‎اش گرفت. لبخند زد. حالت لبهايش خيلي كج و كوله بود. خسته بود. خيلي خسته بود. ناظر فني هنوز نفهميده بود رنگ روي جلد خراب شده؛ چراغ فازمتر روشن بود اما پنكه كار نمي‎كرد؛ يخچال صدا مي‎داد اما خراب شده بود ؛ شوفاژخانه سالم بود اما آب، گرم و سرد مي‎شد؛ زنش باز غرولند مي‎كرد ؛ در آينه بغل، خبري نبود؛ نشانه سبز چراغ راهنما روشن بود؛ زنش از آشفتگي وضع خانه عصباني بود....
چشمهايش را بست. خوابش مي‎آمد.

نظرات (۵)

محمد مهیار:

بهتر است عنوان داستان را تغییر دهی ،چون آدم را به یاد فیلم "استنلی کوبریک" می اندازد.

محمد مهيار:

عنوان خوبي انتخاب كردي. اين طوري بهتر شد

سلام
داستان خوبي بود راستش بر خلاف ساير داستانها كه انتهايش را ميتوانستم حدس بزنم اين يكي را نتونستم . نشان از دلي نا آرام و روحي سركش داشت كه نميتوانست آرامش را در همان داشته ها بيابد به نوعي فردي خود آزارو درونگرا ....
برايتان آرزوي موفقيت روز افزون را دارم

نباید اینطوری تمام میشد...
من که انتظار بیشتری داشتم برای یک پایان معقولانه...حداقل مرگی قابل درک!با افکاری قابل درک...!
یه کمی ماورایی بود...
درضمن عاشق این تصویر سازیت هستم!

ناشناس:

این روحیه با شغل شخصیت نمی خواند شماکه پسر بزرگترین نویسنده ایران معاصرید از امور خاصی که تنها یک اهل قلم تجربه میکندوعموم مردم از ان بی بهره اندبنویسید حتما کاری منحصر به فرد خواهدشد.وضعیت این شخصیت را هرکسی میتواندداشته باشد.این راهم بگویم که داستان خوبی است اما از پسراستادسرشار انتظاریگری میرود.موفق باشید.

ارسال نظر