مرد خودش را روي زمين ول كرد؛ طاقباز. چشمهايش را بست: چقدر خسته شده بود! چهرة ناظر فني مجله دوباره در يادش آمد. ناسزا بارش كرد. مدير مسئول پوست سر هر دويشان را ميكند. هم اين سردبيري كه خير سرش ناظر فني معرفي كرده بود و هم آن ناظر فنياي كه آن بلا را سر اين شماره مجله آورده بود.
چقدر براي معرفي ناظر فني مايه گذاشته بود تا مديرمسئول قبولش كند! آن وقت اين جوري حقشناسي كرده بود. مطمئن بود فروش مجله نصف ميشود. با اين روي جلد بد رنگ، چه كسي رغبت ميكرد آن را از روي دكه بر دارد و داخلش را نگاه كند؟
دوباره ناسزا گفت. اين چه ناظر فنياي بود كه حتي تا آمدن پيش او هم، نفهميده بود رنگ زمينه جلد خراب شده؟ لااقل يك آدم خوش انصاف هم در چاپخانه پيدا نشده بود كه دلش بسوزد و بيايد از او سؤال كند كه مطمئن است رنگها درست اند يا نه. مجله چاپ شده بود و رفته بود براي صحافي كه ناظر فني، با آن لبخند گندة مسخره روي صورتش، آمده بود و آن را گذاشته بود روي ميز مرد. مرد اول فكر كرده بود ناظر فني شوخي اش گرفته و داده يكي از روي جلدها را كه خراب شده صحافي كنند. اما وقتي فهميده بود ناظر فني اصلا نميفهمد چه دستهگلي به آب داده، داغ كرده بود. جوانك كور رنگ بود، و بعدِ سي سال زندگي نفهميده بود. آن وقت، خير سرش، ناظر فني هم شده بود!
مرد دستهايش را روي صورتش گذاشت و نفس عميقي را كه كشيده بود، محكم بيرون داد. هيچ كاري از دستش برنميآمد. بايستي بيخيال ميشد. كار از كار گذشته بود و آنچه نبايد اتفاق ميافتاد، اتفاق افتاده بود. مگر معجزهاي ميشد، و كمتر ضرر ميدادند.
خانه ساكت ساكت بود. يك بعدازظهر نسبتا گرم بهاري بود. صداي پچ پچ زنهاي همسايه، كه حتما داشتند مثل هميشه سبزي پاك ميكردند، و جيغ و فرياد بچه هايشان موقع بازي، از پنجرهها هجوم ميآورد داخل. انگار زمان از حركت ايستاده بود.
فرصت نميكرد بخوابد. بايستي دوباره براي شام ميرفت خانه مادر زنش. زن و بچههايش دو شب بود كه آنجا بودند. خودش هم آمده بود تا دوشي بگيرد و مقداري از كارهايش را بردارد و ببرد آنجا. وقتي يك شماره مجله زيرچاپ ميرفت، چند روزي فرصت داشت تا كارهاي خودش را سر و سامان بدهد. بعد دوباره روز از نو و روزي از نو. هرچند كاش هيچ وقت اين شماره زير چاپ نميرفت.
فكر و خيال را ول كرد. آن قدر فرصت داشت كه يك چرت كوتاه بزند و بعد دوش بگيرد. فعلا حوصله دوش گرفتن هم نداشت. دوست مي داشت همين جور دراز بكشد و بگذارد فكرهاي مزاحم، راهشان را بگيرند و از مغزش بروند. با خودش فكر كرد پنكه را بياورد و روشنش كند و جلوِ بادش دراز بكشد. تركيب سكوت خانه و صداي پنكه و زمزمه همسايهها، برايش دلچسب بود.
با سنگيني بلند شد و رفت و پنكه را از كمد داخل اتاق بيرون آورد و گذاشتش گوشه هال، كنار پشتيها. پارچة دور پنكه را، كه زنش آن را با وسواس پيچيده بود، باز كرد و كنار پنكه انداخت. نزديك ترين پريز برق، بيمصرف، پشت پشتي جا خوش كرده بود. پشتي را كنار گذاشت و دو شاخه پنكه را به برق زد. پنكه روشن نشد. دكمههايش را فشار داد، اما پنكه كار نكرد.
كمي صبر كرد. خبري نبود. حالش گرفته شد. به پنكه ناسزا گفت. با خودش گفت شايد پريز برق ندارد. دست دراز كرد و فازمتر را از كشوِ ميز تلويزيون درآورد. اما چراغ فازمتر روشن شد. نميدانست كه چراغ فازمتر، با هر ولتاژي، روشن ميشود. نفهميد كه برق آن قسمت، مشكل دارد. چراغ روشن فازمتر را كه ديد، با خودش نتيجه گرفت كه پنكه خراب است. فازمتر را گوشهاي پرت كرد و به پشتي تكيه داد. سرش را روي پشتي گذاشت و گذاشت اعصابش كمي آرام شود.
ميدانست زنش كه به خانه بيايد، براي اين شلوغيها، سرو صدا راه مياندازد.
صداي قر و قر موتور يخچال، حواسش را به خود جلب كرد: به جاي چرت زدن، ميتوانست چيزي بخورد. در اين هوا، هندوانة خنك ميچسبيد.
بلند شد و لخ لخ كنان، رفت داخل آشپزخانه. حوصله نداشت پاهايش را روي زمين نكشد. موتور يخچال همين طور سروصدا ميكرد. بدنه يخچال هم، بفهمي نفهمي ميلرزيد. مدتها بود كه زنش گفته بود پايههاي يخچال را تنظيم كند تا اين جور لق نخورد؛ اما او فرصت نكرده بود. با خودش گفت، همين جمعه، درستش ميكند.
در يخچال را باز كرد. چراغ داخل يخچال روشن شد. سرش را جلو برد. يكدفعه بوي ماندگي و تعفن هجوم آورد طرفش. سرش را با اشمئزاز عقب كشيد. زود نفسش را بيرون داد و درِ يخچال را بست. در دهانش، طعم تلخي را حس ميكرد.
بد دهني كرد: به يخچال و زنش ناسزا گفت. از دست هردويشان عصباني بود. هم يخچالي كه معلوم بود چند روز بود موتورش كار نكرده، و هم زني كه تا فرصتي گير ميآورد به خانه مادرش ميرفت.
نميشد يخچال را همين طوري ول كند. يخچال را از برق كشيد. يك كيسه زباله بزرگ پيدا كرد و هرچه را داخل يخچال بود توي كيسه زباله ريخت و زود سرش را گره زد.
نفسش را، كه حبس كرده بود، بيرون داد. عرق كرده بود. پنجره آشپزخانه را تا آخر باز كرد. درِ يخچال را هم بازگذاشت تا بوي گندش برود. كيسه زباله را گذاشت دم در، و دستهايش را، چند بار شست. احساس مي كرد دستهايش بو گرفته. يك لحظه از ذهنش گذشت: «پس چرا موتور يخچال كار ميكرد و چراغ داخلش روشن شد؟» محل نگذاشت. ديگر بايد حتما دوش ميگرفت. انگار همه لباسهايش بوي تعفن گرفته بود.
صاف رفت داخل حمام. همه لباسهايش را درآورد و بين لباسهاي كثيف گذاشت. شيرآب سرد و گرم دوش را تنظيم كرد. دستش را زير آب گرفت. هماني بود كه ميخواست: آب ولرم؛ بفهمي نفهمي گرم. بدنش به اين دما عادت داشت. رفت زير دوش و چشمهايش را بست. گذاشت آب از ميان موهايش راه باز كند و روي صورتش ليز بخورد و بر تنش بريزد. اين حالت را دوست مي داشت.
يك لحظه پشتش لرزيد. احساس كرد آب سرد شده است. شير آب گرم را بيشتر باز كرد. با خودش گفت: «نكند شوفاز خانه هم خراب شده؟» نميدانست دماي آب تغييري نكرده است.
حوله را از جارختي برداشت و دور بدنش پيچيد و از حمام بيرون آمد. حالش خيلي بهتر شده بود. ديگر گرماي هوا را احساس نميكرد.
به سرش زد كه بنشيند و ويراستاري كتابش را تمام كند. وقت بهتري پيدا نميكرد. مزاحمي هم كه در خانه نبود. به خانه مادر زنش زنگ زد و به زنش گفت كه ديرتر ميآيد. زن، طبق معمول، با كمي غرولند راضي شد. قرار شد برايش شام نگه دارند.
نفهميد كي هوا تاريك شد. داشت ساعت ده شب ميشد. دير شده بود. اگر زودتر راه نميافتاد، يك قشقرق هم در خانه مادرزنش در انتظارش بود. نمازش را گذاشت تا خانه مادر زنش بخواند. سرسري كاغذهايش را جمع و جور كرد، و لباس پوشيد.
ماشين چند تا استارت خورد تا روشن شد. اين هم ميخواست ادا دربياورد!
وسط هفته بود. خيابانها خلوت بودند اما تا خانه مادرزنش هم، مسافت كمي نبود. مي بايست تا حاشيه شهر ميرفت. راديو را روشن كرد. اما صداي گوينده، در سروصداي موتور ماشين گم شد. صداي راديو را تا ته بلند كرد. ترانه پخش ميكرد. داخل ماشين، تركيب عجيبي شده بود از صداي زور زدن موتور و خش خش راديو و چهچة خواننده. از وضع خودش خندهاش گرفت. همه زندگي اش همين بود. اصلا خيلي بدبخت بود! اما ناراحت نشد. سرحال بود. خودش هم رفت وسط شلوغي: شروع كرد به سوت زدن. بالاخره كار ويراستاري كتاب را تمام كرده بود. سر مجله هم يك بلايي مي آمد. مگر شماره هاي قبل چقدر فروش داشتند كه حالا بخواهد نصف هم بشود؟! بيچاره ناظر فني، كه آن قدر سرش داد و بيداد كرده بود! آن بنده خدا، از كجا مي بايست مي فهميد كه رنگ جلد خراب شده؟! براي هر كس ديگري هم كه مشكل او را داشت، اين اتفاق مي افتاد. آدم كور رنگ كه نمي فهمد چه بلايي سر رنگها آمده. وقتي آدم نمي داند چشمهايش دارند اشتباه مي كنند، وقتي كه حسهايش درست كار نمي كنند، از كجا بايد بفهمد كه دور و برش چه مي گذرد؟! مگر خودش هم، وقتي صداي موتور يخچال را شنيده بود، فكر نكرده بود كه يخچال دارد كار مي كند؟ از كجا بايستي مي فهميد كه يخچال خراب شده؟ اصلا شايد پنكه هم سالم بود و او اشتباه كرده بود. شايد پريز خراب بود؛ شايد مشكل از دو شاخه بود؛ شايد فازمتر اشكال داشت؛ اصلا شايد ....
يكدفعه متوجه شد كه دارد تقاطع خيابان مادر زنش را رد ميكند. زود راهنماي چپ را زد. نشانه سبز چراغ راهنما، در داخل ماشين، روشن شد. اما نفهميد كه چراغ راهنماي عقب، روشن نشده. آينه بغل را نگاه كرد. كاميون بغل دستش را نديد. زود پيچيد.
صداي بوق بلند كاميون را شنيد. تند روي ترمز زد. صداي ترمز شديد كاميون را هم شنيد. بعد چيزي نشنيد. دماغه كاميون را ديد كه آرام آرام جلو آمد و به ماشينش خورد. كاپوت، به نرمي جلوِ چشمش جمع شد. سر ماشين كج شد. فهميد كه سرش آهسته آهسته به چپ رفت و به شيشة در خورد. حتي خرد شدن شيشه و پخش شدن تكههاي ريز رنگي اش را ديد.
گرماي خوني كه بر سر و صورتش ميريخت، برايش لذت بخش بود.
نفهميد راننده كاميون كي پياده شد. از اينكه راننده به راهنما توجه نكرده بود، عصباني نبود. ديد كه راننده زور ميزند تا در ماشين را باز كند. ميدانست كه نميتواند. در، كاملا پيچيده بود و تغيير شكل داده بود. خواست به راننده كاميون بگويد اين قدر خودش را بيخود خسته نكند. نتوانست. از بالا و پايين پريدنهاي راننده، خندهاش گرفت. لبخند زد. حالت لبهايش خيلي كج و كوله بود. خسته بود. خيلي خسته بود. ناظر فني هنوز نفهميده بود رنگ روي جلد خراب شده؛ چراغ فازمتر روشن بود اما پنكه كار نميكرد؛ يخچال صدا ميداد اما خراب شده بود ؛ شوفاژخانه سالم بود اما آب، گرم و سرد ميشد؛ زنش باز غرولند ميكرد ؛ در آينه بغل، خبري نبود؛ نشانه سبز چراغ راهنما روشن بود؛ زنش از آشفتگي وضع خانه عصباني بود....
چشمهايش را بست. خوابش ميآمد.




نظرات (۵)
بهتر است عنوان داستان را تغییر دهی ،چون آدم را به یاد فیلم "استنلی کوبریک" می اندازد.
ارسال شده توسط محمد مهیار | ۱۰ مهر ۱۳۸۴ ۱۱:۲۹ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۰ مهر ۱۳۸۴ ۱۱:۲۹
عنوان خوبي انتخاب كردي. اين طوري بهتر شد
ارسال شده توسط محمد مهيار | ۱۶ دی ۱۳۸۴ ۱:۲۰ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۶ دی ۱۳۸۴ ۰۱:۲۰
سلام
داستان خوبي بود راستش بر خلاف ساير داستانها كه انتهايش را ميتوانستم حدس بزنم اين يكي را نتونستم . نشان از دلي نا آرام و روحي سركش داشت كه نميتوانست آرامش را در همان داشته ها بيابد به نوعي فردي خود آزارو درونگرا ....
برايتان آرزوي موفقيت روز افزون را دارم
ارسال شده توسط ماماني هستي | ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ ۱۱:۰۴ قֽظֽ
ارسال شده در ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ ۱۱:۰۴
نباید اینطوری تمام میشد...
من که انتظار بیشتری داشتم برای یک پایان معقولانه...حداقل مرگی قابل درک!با افکاری قابل درک...!
یه کمی ماورایی بود...
درضمن عاشق این تصویر سازیت هستم!
ارسال شده توسط ایران دخت | ۷ اسفند ۱۳۸۷ ۶:۲۸ بֽظֽ
ارسال شده در ۷ اسفند ۱۳۸۷ ۱۸:۲۸
این روحیه با شغل شخصیت نمی خواند شماکه پسر بزرگترین نویسنده ایران معاصرید از امور خاصی که تنها یک اهل قلم تجربه میکندوعموم مردم از ان بی بهره اندبنویسید حتما کاری منحصر به فرد خواهدشد.وضعیت این شخصیت را هرکسی میتواندداشته باشد.این راهم بگویم که داستان خوبی است اما از پسراستادسرشار انتظاریگری میرود.موفق باشید.
ارسال شده توسط ناشناس | ۲۳ فروردین ۱۳۸۹ ۴:۵۶ بֽظֽ
ارسال شده در ۲۳ فروردین ۱۳۸۹ ۱۶:۵۶